قدم قدم، دوان دوان، هن و هن. بیابون خالی. دیگه نه از پیر چوپان خبری بود و نه از برکه و رود و ... فقط راهی بود سمت افق زیر آفتاب سوزناک در زمانی نامعلوم. با صورت تکیده فقط زیر لب زمزمه می کرد.
زمزمه و مرور می کرد شرح حال پریشانی خویش را.
"مکتوب است؟! مکتوب است ... چی مکتوب است؟ جواب اون سؤال من را کی می دونه؟!"
چشمانش را بست و به یاد آورد ...
"مي خوام بگم درد اين روزها را. درد فراموشي را. ولي مي خوام بدوني كه اگه يه در را بزني. در را بزني. مدام بزني. و تو گوشت صدا و نداي پاسخ را تلقين كني. از ارتباط با صاحب كلبه بگي. در بزني. در را باز نكنند. اگر روزي بتوني به زور در را باز كني، ... چه حالي مي شي ببيني هيچ كس پشت در نبوده؟! اين حس اين دوران من ه. درد اين دورانم. و و و من هنوز در مي زنم و ..."
چشمانش بست. دور خودش چرخید و باز کرد. همه چیز عوض شده بود. همان بازارچه بود و همان مرد گِل فروش. رو به مرد کرد و به چشمانش خیره شد. مرد که در حال مرتب کردن مجسمه ها بود گفت:" به در بسته خوردی؟! هوم. کاش می خوردی. به در باز خوردی دیدی کسی پشت در نبوده؟! خب حالا چی؟ حالا که چی؟ می خوای بدونی چه خبره؟ راستش من نمی دونم. ولی دارم می سازم. گِل می سازم. یه مشت گِل. یادت هست؟ گفته بودم بهت. می دونی؟! مردم از همین گِل ها می ذارن پشت اون در. تو کلبه ای که خودشون ساختند. بعدشم می گن همه چیز اون گِل هست. این یه مدلش ه. مدل دیگه اش را هم بهت گفته بودم. خلاصه بگم که پشت اون در خیلی ها گِل می ذارن و خوشند ... می خوای تو هم؟ زیاده. تموم هم نمی شه. می خوای یه راز بهت بگم؟!"
دهانش را سمت گوش جوان برد و آرام زمزمه کرد: "این گِل ها تمومی نداره. به همه می رسه. ولی همه یه جوری تو سر و کله همه اشون می زنن انگار کم می آد و به همه نمی رسه. می دوننا! ولی خب خاصیت این گِل ها این ه. همین. این همه دنیا را بدبخت کرده. یا بهتر بگم. هیجانی داده به این معرکه."
***
چشمانش را بست تا یادش بیاد. شاید پشت در خالی نیست. ولی تا که باشد.
ادامه دارد ...