blogerfree راز بزرگ (12)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

قدم زد و قدم زد و قدم زد. در همان آشفته بازار که مرد گِل فروش کسب و کار سکه ای داشت. زمزمه هایی از دور می شنید که با نزدیک شدن بلند و بلند تر می شد. مجلس وعظی بود و گرداگرد نشسته بودند. وارد شد. نشست در سر در مجلس.

مرشد جمع به او اشاره کرد و گفت "... او. اونجاست. اون هم گم کرده. اون هم یادش رفته. هر چی هست سر یک مشت گِل هست. آدمی زاد هم از گِل است. همه چیز از گِل است. گِلی که باعث فراموشی می شود باید نابود شود. باید تجسم های گِلی را شکست ..."

جوان سرپا گوش بود. جمع به سمتش چرخید. هر کس به روش خود لبخندی می زد. آن وقت بود که یک یک جلو آمدند و رو در رو جوان زمزمه کردند ...

مردی آمد همچو پدر پیری دنیا دیده و قدیمی. گفت " من شاید اولین کسی بودم که گِل دیدم و نشناختم و نمی دانستم گِل چیست. به گمانم چون خودم هم از گِل بودم اطمینان کردم و حرف بزرگ یادم رفت. من توبه کردم اما دیگران همچنان این سؤال را از هم پرسیدند که این مرد پیر که بود و پسرش که بود و دو پسرش چه شدند و پسرانش به وصال چه کسی درآمدند و ما که هستیم و چه نسبتی با این پیر داریم و آیا پدر ما این پیر مرشد است یا حیوانی انسان نما یا انسانی حیوان نما. اصلاً چه شد که پسرانش آنچنان کردند و ..."

مکثی کرد و ادامه داد "... هیچ کس نگفت که همه این ها بهانه است و کسی توجه نکرد به میوه ممنوعه زندگی خودش که این هم گِلی بود. فقط نوع میوه را دیدند که سیب بود یا گندم یا ... . هیچ کس دقت نکرد که خودش هم میوه ممنوعه خودش را دارد. خودش در عالم خودش گِل بازی است که دومی ندارد. هر کس خود بابت تناول میوه ممنوعه خود از بهشت خود مدت هاست که رانده شده و خبری ندارد و گمان می کند که رانده شده اول و آخر من بودم، آن هم بر سر خوردن یک میوه ممنوعه. بدون دلیل. و هیچ کس توجه نکرد که در همین سرگذشت عبرت ها بوده که می شد بارها و بارها فرزندانم به بهشت بازگرداند. بارها و بارها می توانستند به بهشت بازگردند ولی اگر من یک میوه ممنوعه خوردم و توبه کردم، آن ها با آگاهی بیشتر دمادم میوه ممنوعه خودشان را تناول می کنند و توبه نمی کنند و بهشت را رویا می پندارند. این یعنی گِل درون که مجسمه ای دشه بت وار"

به سمت مجلس بازگشت و روی سکو نشست و با صدای آرام سخنانش را تمام کرد "... میوه ممنوعه قدرت است، جاه است، مقام است، خودبینی است و خود شیفتگی، علم تکبرآور است، ثروت کور کننده و و و وای که بدترین میوه ممنوعه توهمی که فکر کنی تو تنها بهشتی هستی و تنها مقرب و پس هر چه می کنی عین حق است."

...

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:39 | لینک  |