blogerfree راز بزرگ 13
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

در گوشه آشفته بازار نشسته بود و مشتی گل را در دست می فشرد و به زمزمه های درون بازار گوش فرا می داد. صدای آب را شنید و صدای باد را. یاد آن پیر مراد افتاد و فریاد می زد "بتازید مردان من. پارو بزنید و پناه بگیرید در این طوفان ویران گر کفر ستیز. هر کدام سهمی در کشتی دارید. پناه بگیرید که نزدیک است خشکی و ساحل رهایی".

گل را غلطاند و گرد کرد و از دستش همچو گردویی بی ثبات لغزید و زیر پای پیرمردی ساکن شد. جوان جلو رفت و خم شد تا گل را بردارد. خم شد. گل را برداشت. سرش را رو به بالا خم کرد و چشمش در چشمان پیرمرد سفید موی کهولت سنی افتاد. پیرمرد لبخندی زد و گفت "چقدر آشنا. این همان است. فقط کمی کوچکتر. همان بازیچه قدیمی از روز ازل. همان مُشتی گِل. همان که دنیا را فرو ریخت و به هم ریخت. همان میوه ممنوعه. راستش را بخواهی به نظرم خوشمزه باشد. چون چند صد سال به زمان محدود مادی شما زمان برد و آخر نشد که این میوه خورده نشود. عده ای توهم کردند که هر چه هست فقط پرستش مجسمه های گلی است. برخی شنیده بودند گویا که خوردن میوه ای بی گناه است که ممنوعه شد محض تفنن. کسی نفهمید که وقتی گفتم گِل را دور بریزید منظورم میوه ممنوعه بود. اگر گفتم میوه ممنوعه منظورم خوراک نبود. خوارک بود، اما نه صرفاً خوراک جسم. خوراک روح بود. همان که زیر لب در بازار زمزمه کردی و من شنیدم. شنیدم چون خودت شنیدی."

جوان چشمانش را بست و یادش آمد زمزمه اش را ".. میوه ممنوعه قدرت است، جاه است، مقام است، خودبینی است و خود شیفتگی، علم تکبرآور است، ثروت کور کننده و و و وای که بدترین میوه ممنوعه توهمی که فکر کنی تو تنها بهشتی هستی و تنها مقرب و پس هر چه می کنی عین حق است..."

پیرمرد ادامه داد "از خوردندگان میوه های ممنوعه گریختیم. گفتیم بیایید جمع باشیم و متحد، نفهمیدند. گفتیم بیایید یکی باشیم، نفهمیدند. باید واقعی تر و ملموس تر می بود. گفتیم بیایید در این کابین چوبین کشتی نام که طوفانی در راه است، نفهمیدند که طوفان پیش از این آمده. طوفان اصلی نه طوفان آب و باد موعود، بلکه طوفان جاری گذشته بود که می آمد و می رفت و این جماعت در آن غرق بودند. نیامدند چون طوفانشان هم مانند معبودشان می بایست با چشم سر دیده می شد. نفهمیدند که غرق شده اند و خبر نیافتند. سوار بر کشی شدیم. از خویشان بریدیم..."

پیرمرد نگاهی به روزنه نور سقف بازار کرد و ادامه داد "هیچ کس هم بعدها نفهمید چه شد. یکی گفت کدام طوفان. دیگری به دنبال بقایای کشتی گشت که از روی کشتی وقوع طوفان را اثبات کند. دیگری درگیر نسل جنبندگان شد که آیا از همه مهمان کشتی بود و آیا مگر می شود و آیا امکان دارد و آیا آیا آیا."

نفس عمیقی کشید و گفت "نفهمیدند. کسی نگفت که طوفان همچنان ادامه دارد. نه طوفان آب و باد. بلکه طوفان ناآگهی. کسی نگفت که کشتی جماعت بود و اتحاد. کشتی یعنی همدلی و یکدلی که با قصور هر کس روزنه و رخنه ای در کف کشتی ایجاد شده غرقش می کند. کسی نگفت که خویشانش را رها کرد پس خون و هم خونی معنایی ندارد و هر چه هست دریافت حقیقت است. همه دنبال بقایای کشتی گشتند و اندازه گیری امکان وقوع طوفان و سیل عالم گیر و کنجکاو بقایایی نسل باقی. این داستان باقی است. همه در ظاهر غرقند. سیل اصلی همین غرق در ظاهر است."

پیرمرد آخرین جمله را گفت و بازگشت و رفت "روزی که آن فرشته آمد که رشته ام را بشکافد گفتم قدری مهلتم بده. از آفتاب به سایه نشستم. گفتم این آسودن در سایه تنها آرامش من در این عمر دراز بود. بشکاف که بی صبرم برای وصال بزرگ"

جوان به فکر فرو رفت. قدم زنان به سمت نور نفوذ کرده ادامه داد. با خودش زمزمه کرد "پیرمرد راست گفت. به دنبال طوفانی گشتیم که در حال وزش است. سیلی را رصد کردیم که در آن غرقیم. کشتی ای را جستجو کردیم که در آن جمعیم و در حال اره کردن گوشه و کنار و تکه تکه کردنش. و ما هستیم که موجب انقراض خلقتیم. مکتوب است «وحدت». مکتوب است «آگاهی». بیچاره پیرمرد."

...

ادامه دارد ...



نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:27 | لینک  |