blogerfree اسباب کشی
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

این چند روزه کارم اسباب کشی بود. بالاخره خونمون تعمیرش تموم شد و داریم بر می گردیم.شما هم دیگه با اون خونه قبلیمون تماس بگیرید.  تو این دو سه روزه شاید بیشتر از اردو جهادی کار کردم اما اصلا خسته نشدم چون آفتاب نخوردم. سخت ترین بخش کارگری آفتابشه.

محله حالت قدیمی ای داشت و من را یاد شهرستان محلات می انداخت. یک ساختمان پشت این خونه بود که مراحل ساختش از دستم در رفت چون رفتم اردو. یک سربازخونه هم روبروی خونه بود که بعضی صبح ها صدای مارش نظامی اش کوچه را بر می داشت. روی دیوار سربازخونه با تاریک شدن هوا پر مارمولک های بزرگ می شد و با آمدن آفتاب همه ناپدید می شدند. نمی دونم روزها کجا می رفتند. یک سرباز وظیفه که الان باید ۱۳ ماهش گذشته باشه نگهبان بود که باهاش رفیق شده بودیم. یک دبیرستان هم از دور پیداست. یک باغ هم کنار سربازخونه است که کسی بهش کار نداره و یک پیرمرده توش کار می کنه. منظره این باغ شب ها از پنجره جالب بود. همه این صحنه ها به خاطرات من پیوست.

بالاخره به محله خودمون و خونه خودمون برمی گردم. خیلی خوشحالم. دلم برای محلمون تنگ شده بود. ... آخیش .... یوهو .... هه ... .

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:43 | لینک  |