امروز ظهر از طرف جمعیت به من زنگ زدند که یکی از خانم های جمعیت شدیدا اصرار داره که به چند تا خانواده که می شناسدشون حتما سر بزنه. اما چون اون محله ها جاهای خطرناکیه و امنیت نداره و همچنین به دلیل در اختیار داشتن ماشین از من خواستند که با ایشان بروم. جاهایی که به قول خودش تو کوچه باید از روی یک مشت سرنگ و از بین یک مشت معتاد نعشه رد می شد . کاری که قبلا می کرد. من هم قبول کردم . دوتایی اول به میدان شوش و سپس مولوی رفتیم.
خانواده ها خیلی به این دختر وابسته بودند. اگر در این روزها بهشون سر نمی زد دلشون می شکست. وقتی ایشون تهران نیست خیلی دلتنگش می شوند. این خانم واقعا در تربیت بچه های اون ها سهیم بوده . چه بچه های از راه به دری که به راه نیاورده . چه تجدیدی هایی که به ۱۶ تبدیل نشده. چه خون دل ها که براشون نخورده.
به قول خودش این ها بچه هاش هستند. ۳ تا بچه تو شوش داره و ۳ تا بچه تو مولوی. تمام مسیر داشت از داستانش با این بچه ها و جمعیت و کلا آنچه به خودش گذشت تعریف می کرد. اگر بگم خودش را وقف این خانواده ها کرده بود دروغ نگفتم.
وقتی وارد خانه می شد انگار دختر خودشان از سفر اومده. بچه ها از سر و کولش بالا می رفتند و براش کلی تعریف می کردند و از درس و مشق هاشون می گفتند. همه خاله صداش می کردند.
نمی دونم چی شد که به من هم گفتند عمو. دختر ۱۰ساله خانه به من نقاشی هاش را نشون می داد و دختر ۸ ساله کتاب ریاض اش را . من هم خیلی با این بچه های با نمک گرم گرفته بودم. براشون نقاشی می کشیدم. اون هم چه نقاشی هایی . کیف می کردند .
نزدیک افطار که شد ما را نگه داشتند و افطاری مهمون اون ها بودیم. خیلی چسبید.

زهرا (۸ساله) - الهه (۱۰ ساله) - مبینا (؟)
زهرا بچه شری بود. اما الهه آروم و خانم. مبینا هم که که سر تا پاش پفکی بود و خیس و تفی و همه اش گریه می کرد. زهرا خیلی با نمک بود.
حرف زیاده اما نمی خوام طولانی بشه.
پ.ن: دو تا عکس از جمعیت :

آقای شارمین موسس جمعیت

بچه ها مشغول کار