blogerfree عقل یا احساس ؟
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

این مقابله بشریته. مقابله و مجادله بین عقل و احساس. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که این مقابله مهم نیست به خصوص برای ما که مثل آدم ماشینی پرورش پیدا می کنیم و کاملا شخصیه. ولی نه کم کم فهمیدم که خیلی هم مهمه و عمومیه. عقل یا احساس ؟ یا هر دو ؟ یا هیچ کدام ؟ برای "هیچ کدام" هیچ تصوری ندارم. عقل و احساس هر دو وجود دارند. دو ارباب آدمی که خواه ناخواه به ما فرمان می دهند. وجود اراده یعنی همین.

من با بعضی افراد مواجه شدم که صرفا به عقل خود اهمیت می دهند و احساسات هیچ ارزشی ندارند. کسانی که در هر کاری به دنبال منفعت هستند . کسانی که باید بدونی کی و برای چه موردی باید وقتشان را بگیری. کسانی که به حدی به عقل خود متکی هستند که شاید یک بار هم در عمر خود نگفته اند اشتباه کردم.

با افرادی هم مواجه شدم که فقط و فقط به احساس اهمیت می دهند. کسانی که برایشان منفعت اهمیتی ندارد. کسانی که باید مواظب خود باشند. کسانی که عاشق محض هستند و معتقدند که هر چه دل بگه باید گوش کرد. نمی توان گوش نکرد. این گروه ممکنه گهگاه اعمال غیر عاقلانه ازشون سر بزنه.

اما گروهی به هر دو اهمیت می دهند ولی گاهی جای آن ها را اشتباه می کنند . مثلا موقتا به عقل یا احساس مرخصی می دهند و به حرف دیگری گوش می دهند. این گروه اگر کارشان را درست بلد نباشند اشتباه می کنند و به اشتباه خود آگاهند.

گروه اول را رد می کنم چون هیچ گاه فرد خوبی را در این هیئت ندیده ام. عقل تنها در حال تکامل است پس امکان اشتباه دارد . عقل تنها یعنی یک ماشین هوشمند مصنوعی. شوخی نمی کنم همچین آدم هایی وجود دارند. پس خدا احساس را برای چه آفریده ؟!! گروه دوم قابل احترامند. وجودشان برای بشریت لازمه. اما باید گاهی نگرانشان بود. پس خدا عقل را به آدم داده برای چه ؟!! اما گروه سوم باید تجدید نظری بکنند چون گاهی عقل و احساس کاملا در جدال هم قرار دارند. اون وقت کدوم باید مرخص بشه. اصلا مگه به این راحتیه ؟!! مگه این دو ارباب مخلوق دست خود ماست ؟!!

همیشه ادعا کرده ام که فرمان های الهی همگی با عقل جور در می آد. حتی احکام دینی. پس عقل منزلتی بالاتر از آی کی یو و مهارت مغزی دارد. عقل قابل اندازه گیری و سنجش نیست. همیشه ادعا کردم که احساسات را باید جوری تربیت کرد که به عقل بگه چشم. من تا به حال این طوری پیش رفتم. اگر عقل به ماورا هم فکر کنه این راه درسته که به احساسات که خیلی وقت ها به مسائل کوچک فکر می کنه بگه نه. من احساسات را تربیت کردم تا به حرف عقل گوش بده. اما این کار راحتی نیست. هرگاه به احساسات بیش از این میدان دادم عقل را زایل کرده و خودم را نابود. اما هر گاه این دو را در جایگاه خودشان استفاده کردم هم خودم راحت تر بودم هم دیگران.

شاید تقابل عقل و احساس بد معنی شده. شاید عقل نوعی بی احساسی معنی شده و احساس نوعی بی عقلی. من نه عقل را بی احساس می بینم و نه احساس را بی عقل. خیلی وقت ها اطرافیان به من می گویند که کمتر احساساتی می شوم و یا به قول خودم سنگدل هستم اما همین افراد کارهایی از من می بینند که شاید با عقل آن ها جور در نیاید و احساسی باشد. من به تعادل اعتقاد دارم. هرچند گاهی نمی شه.

فلسفه یعنی عقل محض و عرفان یعنی احساس محض. من هر دو را دوست دارم ولی اولی برای من ابزار تفکره و دومی ابزار آرامش و هر دو کنار هم ابزار تکامل.

یک بار با یکی از دوستان جدید بر سر این موضوع بحث شد. گفتم اگر روزی عقل و احساس من با هم جدال سختی پیدا کنند من کم میارم. البته اگر عقل بی احساس نباشه و احساس هم بی عقل نباشه می شه یه کاریش کرد. اما خیلی سخته که احساست یک طرفی بره که دلت می خواد اما عقلت بگه نه . و عقلت درست بگه و احساست هم محترم باشه.

خدایا این جور وقت ها تکلیف معلومه اما یه فکری به حال صاحب این دو تا یعنی من بی نوا بکن تا کم نیارم.

نظر شما چیه ؟ عقل یا احساس ؟ یا هر دو ؟ یا هیچ کدوم ؟!!!

پ.ن : بنا به نظر یکی از دوستان دیگه ذکر نمی کینم که این نظر منه. این ها همه نظر شخصی خودمه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:52 | لینک  |