دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۵
امروز قرعه کشی کردند نصفمون را فرستادند مرخصی تا شنبه. خدا نخواست من مرخص بشم. انشاا... دفعه بعد. هفته پیش خیلی دلم گرفته بود. شارژم داشت تموم می شد. آدم بعضی وقت ها از این که دست و پاهاش بسته است بدجوری کم میاره. یه دو سه شبیه که بیرون تو تاریکی شب آرامش می گیرم و به همه چیز و هیچ چیز فکر می کنم. فکر می کنم ولی نمی دونم به چی. دلم گرفته ولی نمی دونم از چی. شاید دلم برای همه چیز تنگ شده. تهران اگه برای همه ماشین و ساختمون و دوده برای من کلی خاطره است. امروز جشن میلاد حضرت علی (ع) بود. اولش بغضم گرفته بود ولی بعدش حالم بهتر شد. خیلی دلم می خواست امسال تولد حضرت علی خونه باشم. ولی نشد. دارم می گذرونم. یه موقعی ادعا می کردم که هر چه پیش آید حکمته و قسمته و اطمینان به خدا و آقای کارگردان و ... . حالا وقت عمله . فعلا تونستم پای ادعای خودم بایستم. از دور راحته ولی تو موقعیتش باشی سخته. هنوز هم می گم که ۱۰ درصد از انرژی ام را بیشتر از دست نداده ام. هنوز هم ۱۰ برابر اون آدم ۳ ماه پیش انرژی دارم. باید تا آخرش عین مرد دووم بیارم . امتحان خوبیه. ولی تا اینجاش خدا کمک کرده از اینجا به بعدش هم باید خدا کمک کنه. مهم نیست . هفته پیش کتاب آیین زندگی دیل کارنگی را گرفتم تا این بار کامل بخونمش. شاهکاره. خیلی می تونه کمکم کنه. فقط نوشتم که یک کم آروم بشم. به یک ریکاوری احتیاج دارم. به یک استراحت توام با آرامش. امروز زدم بیرون اومدم تو شهر محبوبم فقط برای همین.
راستی روز پدر به همه پدارن فداکار زحمت کش مظلوم همیشه در پشت صحنه مبارک .
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:32 | لینک
|