****
این هفته هر چی کار بود افتاد رو دوش ما چند نفر بازمونده. دو روز نگهبانی و یک روز آماده . کار به جایی رسیده بود که چند تا چند تا کار انجام می دادیم. من که از بچه های سلف بودم چند روز دست تنها کمک می گرفتم تا کار پیش بره و ملت گشنه نمونن. امروز هم فقط به قصد در رفتن زدم بیرون. اونجا این روزها امنیت نداره. تا دو دقیقه میایی استراحت کنی کار بهت می دن !!! . قد تراکتور و اصلا هم نباید احساس بیگاری بهت دست بده. آب هم که قربونش برم نیست.
****
یکی از بچه ها حین نگهبانی یه لحظه از شامش غافل شد که یه کلاغ کوکو سبزی اش را برد و اون کی نونش !!!
****
در نیمه دوم این پست به سر می برم. رفتیم یه فیلم هنری دیدیم . یک طنز تلخ. چند می گیری گریه کنی؟!. باید به شاهد احمدلو که از لحاظ جوونی صاحب رکرده تبریک بگم چون واقعا هنری کارگردانی کرده و دلیل جذب من برای دیدن این فیلم همین نکته بود. نکته جالب توجه دیگه دیدن مرحوم استاد منوچهر نوذری در نقش فردیه که در تدارک مراسم ختم خودشه. نوذری دوبلور و هنرمندی بود که خلاءش در آینده کاملا احساس خواهد شد. روحش شاد.
****
هنوز هم همه بچه ها خودشون را تو شهر پلاس کردند تا شب بشه و این دو سه روز بیگاری سر بیاد. من که سلف را ول کردم به امون خدا. شکمه. بالاخره یه جوری بچه ها خودشون را سیر می کنند. خیالی نیست. خودم که رفتم یه رستوران خفن خودم را خفه کردم. نوش جونم. فدا سرم.
****
راستی یه سوال. چی می شه که یه نفر که می خواد بره خارج درس بخونه. تو فکر برگشتن هم نیست . و انصافا هر جا که بره عین اینه که مورینیو رفته باشه پورتو ، یهویی خبر می رسه که عروسی هم گرفته اون هم در غیاب ما که هم قطارش بودیم ؟! چی می شه که یه دفعه اونی تو دام میفته که عقل جن هم بهش نمی رسه ؟!! حقا که راست می گن بسوزه پدر عاشقی.

پ.ن : انصافا شبیه خودشه !!!