blogerfree عقاب
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

بچه ها دیر کرده بودند. رفتم نمازخونه. نماز را که خوندم مجید  زنگ زد گفت ما طبقه چهارمیم. بیا. به زور آسانسور را پیدا کردم و رفتم طبقه چهارم. دفعه اول بود. ذهنیت جالبی نداشتم. یه حسی بهم گفت که برم. مجید گفت "خودت شکلات گرفتی. برو خودت هم پخش کن. دفعه اولته. برای شروع خوبه". گفتم:"حالا کی گفته ادامه داره ؟ خودت بده. این طوری راحت ترم. تا حالا نیومدم. بار اولمه" به مجید گفته بودم که نمی خوام ارتباط مستقیم برقرار کنم. آمادگی اش را ندارم. ولی رفتم. یک کم طول کشید رویم به بچه ها باز بشه. ولی خوب بود. ...

کم کم با بچه ها راحت شدم. بعد از گپ زدن با قبلی که ۷ سالش بود و یک ۳ سال و نیمه و مادرش توجهم سمت یه پسر بچه رفت که خیلی خوش زبون بود و هی می خواست با همه ارتباط برقرار کنه. رفتم بالا سرش دیدم اسمش را بالای تخت نوشته "علیرضا". خوشم اومد. رفتم بهش گفتم :"اسمت چیه؟" گفت :"علی" گفتم :"علی خالی؟" گفت:"علی ریضا". گفتم "اسم من می دونی چیه ؟" خندید گفت نه. گفتم "من هم علیرضا. اون یکی هم که روی اون تخت خوابیده علیرضا" خندید اشاره کرد گفت "دوستت چی ؟ سبیل داره !" گفتم:" اون مهدی  ه". اول کلی با ماشینش ور رفتیم. بهم گفت:"این قبلا راه هم می رفت. چرخ زیرش را من کندم" گفتم:"ای بابا ! شماها چرا صاف چرخ زیر ماشیناتون را می کنید ؟! حالا کجاست ؟" گفت:"خونه" ... بهش گفتم نقاشی می کشی. گفت آره. گفتم کو. گفت مداد ندارم. یه کاغذ از جیبم در آوردم بهش دادم گفتم ولی من هم مداد ندارم. بعدش فکرم رفت سراغ قورباغه ساختن. با تا کردن کاغذ قورباغه ساختم. خیلی زود پروندنش را یاد گرفت. سوال های عجیب می کرد. مثلا این که چسب کنار کاغذ که قرمزه برای چیه ؟ . تخت بغلی فرخنده بود. علیرضا ۳ سالش بود. برای فرخنده هم یه قورباغه ساختم. مهدی اومد گفت :"باز تو یه هم اسم پیدا کردی ؟" بهش گفتم"عموش ببین چجوری قورباغه می پرونه !" گفت:"باز هم قورباغه هات را آوردی وسط " علیرضا به فرخنده می گفت " می دونی چجوری باید بپرونی فرخنده ؟!" وقتی می خواستم خداحافظی کنم به فرخنده گفتم کاری نداری ؟ گفت" این (قورباغه) باشه" من هم گفتم مال خودت. با علیرضا که خداحافظی کردم گفت" به بچه ها سر بزنید!" خندیدم و گفتم باشه. علیرضا چند ماهه که شیمی درمانی را شروع کرده و باید تا سه سال ادامه بده. به دلیل کم خونی پاهاش زود درد می گیره.

سجاد سه سال و نیمه خیلی شیطون بود. کلی اسباب بازی داره. بهش گفتم از اینجا بری بیرون می تونی این ها را بفروشی پولدار بشی. مادرش گفت همه اسباب بازی هاش را درجا خراب می کنه. گفتم بچه ای که اسباب بازی هاش را خراب کنه باهوشه. گفت زله ام کرده از بس شیطونه. گفتم بزرگ بشه درست می شه. می شه مثل من. سجاد تشنج بی موقع داره. مادرش خواسته یک مدت بستری بشه تا بدنش به دارو عادت کنه. موقع حرف زدن با مادرش داشتیم یه توپ هفت سنگ را هی به هم پرتاب می کردیم. خیلی شیطون بود.

امیر علی کلاس اول را تموم کرده. کلی سر کتاب داستانش با هم بحث کردیم و چونه زدیم.

ایمان ۷ ماهه تند تند نفس می کشید. قلبش نارسایی داره ولی چون کم خونه نمی شه فعلا عملش کرد. دلم می خواست بغلش کنم بندازمش هوا و بگیرمش (همون کاری که با بچه کوچیک های فامیل می کنم)

آدمی که به من خیلی چیزها یاد داده یه زمانی کارش این بود که تو بیمارستان ها تنهایی می رفت با انرژی درمانی به این بچه ها کمک می کرد. خواسته به من هم یاد بده ولی من بلد نیستم. یه دستی روی شکم ورم کرده ابولفضل ۸ ماهه کشیدم. حیفم اومد که نمی تونستم به گریه نکردنش کمک کنم. به مهدی گفتم بلد نیستم.

...

این هم یه گوشه ای از جامعه است. بچه هایی که مشکل خونی دارند و مادران دلسوز یکه بالا سرشون هستند. مجید گفت مسئولین بیمارستان حاضرند هر هفته بیاییم و به همه جا هم سرک بکشیم. گفتم ما با این کار داریم چه کمکی می کنیم ؟ گفت جو سنگین بیمارستان عوض می شه. راست هم می گفت. کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم.

...

دلم سوخت. این ها باید تو خونه بازی کنند و مادرهاشون از بازی اون ها لذت ببرند ولی ...

این هم دنیای ماست. من دوست دارم هرزچندگاهی گذری بکنم تا ببینم چیزهایی که باید دید و اگر کاری بر می آد از دستم بکنم. حس خاصی داشتم. از بیمارستان مفید تا سر شریعتی را پیاده راه رفتم. شب جالبی بود.

احساسی داشتم که هیچ کس نمی تونه درک کنه. بمونه بین خودم و خدا.

هر موقع خواستید یک سری به این بچه ها بزنید. هم برای خودتون خوبه هم اون ها.

 خاطره ای از امشب دوشنبه / ۱۵ مرداد ۱۳۸۶/ ساعت ۸ شب الی ۹:۳۰/ بیمارستان مفید

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:58 | لینک  |