خیلی حرف ها را نمی شه زد ، چون به کسی ربطی نداره. اونی هم که بهش ربط داره من از کارش سر در نمی آرم.
خیلی چیزها را نمی شه نوشت چون بعضی ها نباید بخونند.
گاهی سکوت بهترین کار ه.
دیشب مرتضی sms زد ، گفت "علیرضا من دوستت دارم. دیشب تو احیاء کلی برات دعا کردیم." پرسیدم "یعنی تو و کیا ؟ " گفت "با همه بچه ها. شارمین دونه دونه اسم همه را می برد و یادشون می کردیم." آخر شب پرسیدم " راجع به من چی گفت؟" گفت " علیرضا چند روزی ه پریشونه. خدا آرامش را بهش برگردونه..." بهش گفتم :"من دلم به شماها خوشه"
یک شب با چند تا از بچه ها رفتیم رستوران. الکی برای این که دور هم باشیم مهمون کردم. کلی شوخی بازی کردیم. موقع برگشتن سعید آروم در گوشم گفت :"علیرضا ببخش که سر به سر ت می ذاریم. مهم اینه که خوش بگذره که می گذره" تو راه برگشت ، محمد رضا گفت" خداییش رفقای خوبی هستیم ..." با مکث جواب دادم " آن چیز که نپاید ، دلبستگی نشاید". خودم از گفتن این جواب ضدحال عذاب وجدان گرفتم.
کاش به این جمله همیشه می شد عمل کرد.
پ.ن ۱: جناب طرف حساب من یکی دیگه است. خیالت راحت. تو کاره ای نیستی تا وقتی که اون نخواد. اگه نخواد می خوام کاره ای نباشی ، حتی اگه من هم نباشم.
پ.ن ۲: این سریال میوه ممنوعه من را یاد این شعر حافظ می اندازه.
به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم
بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم
الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد
مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم
جهان پیر است و بیبنیاد از این فرهادکش فریاد
که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم