blogerfree حنانه
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

نمی دونم از کجا شروع کنم. برام مهم ه که جوری شروع کنم که حس همون اول منتقل بشه. ولی جدا کم آوردم. هیچ وقت موقع نوشتن یک مطلب همچین حسی نداشتم. کاش می شد که ننوشت. برای همین اولین کاری که کردم این بود که دیشت موقع برگشتن به خونه یک پست جدید (همین پست پایینی (مرگ یک رئیس جمهور)) را نوشتم تا جلو آپدیت شدن را بگیرم و یه دو روزی به خودم فرصت بدهم. ولی نشد. ....

نمی دونم از کجا شروع کنم ! از این که یه روز نشستم به یکی از بچه ها که تازه وارد کارها شده بود گفتم که "مردن چیز بدی نیست. این بچه ها الان دارن زجر می کشن. وقتی بمیرن می رن یه جای خوب! یا خوب می شن یا می رن یه جای خوب ... " . یا از اینجا که ...حنانه-بیمارستان مفید

آره از اینجا شروع می کنم که هر وقت به مادرش می گفتم اوضاع چطوره ؟ می گفت "خدا را شکر" . می پرسیدم حنانه چطوره ، می گفت "خدا را شکر". عبارتی که هیچ وقت اون طور که دلم می خواسته نگفتم و این یعنی من یک بنده بی لیاقتم. یک بازیگر بی کفایت برای کارگردان. این بچه ها هر هفته جلو چشمم می آن . گاهی برای تنبیه خودم می رم پیششون. می آن. مامور شدند که به ما یادآور بشوند که قدر داشته هامون را بدونیم. ولی می آن و می رن و ما هیچ چیز نمی فهمیم جز در حد یک شعار...

و حنانه هم رفت. موقعی که کسی فکرش را نمی کرد. نصفه شب یا دم صبح دوشنبه. اول به عیسی نایبی گفتند. از عیسی که پرسیدم فقط با صدای بریده گفت فوت شده. سعی کردم عکس العمل نشون ندهم. باید جو کنترل می شد. حامد تازه موقع برگشتن خبردار شد. امروز تلفنی بهم گفت که از دیروز شوکه بوده ولی بعدش فهمیده که حنانه  راحت شد. وقتی از مادر یکی از بچه های بخش ایزوله قضیه را پرسیدم و گفت ، بهش گفتم "خودش که راحت شد. برای مادرش دلم می سوزه". هفته پیش حنانه کم حرف تر شده بود. حنانه ای که همه را به حرف می گرفت و معرکه گیری می کرد. وقتی باهاش خواستم خداحافظی کنم یک کم غریبی می کرد. به هر حال شاید دلش فقط خوش بود به این که دوشنبه ها یه سری آدم بیایند و باهاش بازی کنند و جایزه بگیره. مادرش می گفت " هفته پیش سلولش صفر شده بود ... الان خدا را شکر ۱۰۰ شده ... عادی اش ۳۰۰۰ ه ". تو بخش ایزوله بود. نمی شد بقیه ببینندش و معرکه بگیره.

همیشه گفتم که دلم برای مادرهاشون بیشتر می سوزه. برام فرقی نداره که کی باشه. حنانه را همه می شناختند و بهش عادت داشتند. وقتی نمی دیدمش از این که الان خونه اشانه خوشحال می شدم. نسبت به همه اشان همچین حسی داشتم. شنیدم تا حالا ۳ تا بچه رفتند. من فقط از حنانه خبر دارم. نمی دونم اون دو تای دیگه کیا هستند. نمی دونم می شناسمشون یا نه. ولی دل این ها به دوشنبه ها خوشه. کیان وقتی تو حیاط بیمارستان ما را دید بال در آورد. تا لحظه ای که مسئول تزریق دارو نیومده بود شاد و خندان با ما توپ بازی می کرد. جلو کیان سعی کردم نشون ندهم که جا خورده ام.

تو این شهر بچه هایی هستند که مامور شدند برای فهموندن خیلی چیزها به ما. و مادرانی فداکار که فقط خدا می تونه جواب زحماتشون را بده.

معذرت می خوام که وبلاگ من شد وسیله خبررسانی این مساله. برای تازه واردهایی که تازه با جمعیت آشنا شده بودند و این شروع خشن را داشتند آروزی موفقیت دارم. وگرنه ما که زیاد دیدیم و شنیدیم.

بچه های مامور و مادر های فداکار.

پ.ن : فیلمی که از حنانه گرفتم ... (با نرم افزار Qtime می شه دید)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:50 | لینک  |