طبق معمول همیشه ساعت موبایل را می ذارم روی ۸:۱۵. طبق معمول همیشه زنگ می زنه و قطعش می کنم و بیدار نمی شم. معمولا خواب های بی سرو ته من اون موقع داره به یه جایی می رسه. چه خواب ناجوری بود. هی چشمام را باز می کنم و می بندم و دوباره به خواب می رم. آخرش شانسی یه نگاه به ساعت دیواری اتاق پذیرایی می اندازم. ساعت ۹:۳۰ ! خیلی بد شد. به زور بلند می شم. خیلی دیر شده. کاش لااقل ۹:۱۵ بود! همه کارها را در کمترین زمان ممکن انجام می دم. سرما خوردگی ام خوب نشده. همه اش تو دلم می گم خیلی بد شد . دیر می رسم. رئیس ما فقط پنجشنبه ها صبح ها هم می آد. اون وقت می بینه که ساعت ۱۱ شده و من تازه دارم می رسم. اصلا همه اش تقصیر مرتضی است که دیشب من و مهدی را بی خواب کرد فرستاد پای اینترنت که برای جمعیت اطلاعات جمع کنیم. وارد اتاق می شم. عجیبه. امین هنوز خوابه. اون که مثل من نبود ! بهتر. بیدار بشه دیگه رسما مسخره ام می کنه که همه سر کار می رن داداش ما هم می ره. خدا خوب در و تخته را جور کرده. آخه من خیلی سختمه صبح زود پا بشم. ساعت دیواری توی اتاق خودمون را نگاه می کنم. ای داد ! ۹:۴۵ دقیقه ! خیلی دیر شده. خودم را دلداری می دم. عیب نداره. دیروز هم همین طور شد ! ولی نه. امروز رئیس هم هست. تازه قراره زودتر برم بیرون. سرما خوردگی داره اذیت می کنه. گویا از امین گرفتم. یه آنتی هیستامین می اندازم بالا. عیب نداره. تو شرکت یه کم قهوه از روی میز رئیس بر می دارم می خورم خوابش از سرم می پره. ولی البته امروز رئیس هم هست. ضایع است. خدا کنه بیاد که لااقل مهر و امضای کارآموزی مرتضی را بگیرم تا کار این بنده خدا هم راه بیفته. امروز می خوام حسابی اذیتش کنم این بشر را. ساعت داره نزدیک ۱۰ می شه. امین تنبل هنوز خوابه.
دوربین و سه پایه مهدی را هم باید ببرم با خودم. سنگینه. هوا هم ابری و خنک. من هم سرما خورده. خدا کنه بارون نیاد. عجله نمی کنم. آب از سرم گذشته. الان باید دیگه ۱۰ دقیقه به ۱۰ باشه. حال ساعت نگاه کردن را هم ندارم. دیر شده! دیر! تو راه هی تو ذهنم مسائل بی ربط مرور می کنم. الان دیگه باید ۵ دقیقه به ۱۰ باشه. مترو طرشت. قطار اومد. شلوغه. معمولا قطارهای شلوغ و خراب را جا می ذارم. امروز که بار و بندیل هم دارم. ولی دیره. سوار همین می شم. ای خدا! عیب نداره. به مهندس می گم مریض بودم و خواب موندم. گناه که نکردم. الان دیگه باید ۱۰ باشه. مترو سخت نبود. شاید چون به خاطر دوربین و سه پایه مهدی که روی دوشمه لااقل از یه طرف فضا دارم. دست چپم پره و نمی شه ساعت را نگاه کرد. موبایل هم که تو کیف موبایل زیر تی شرته. می خوام چه کار؟ لابد الان ۱۰:۱۵ ه دیگه. به ایستگاه امام خمینی نزدیک می شیم. خوبه. از شر این خط رها می شم. اون یکی خط خلوت تره . چیزی نمونده. ساعت را نگاه می کنم تا به عمق فاجعه پی ببرم. عقربه های ساعت نشون می شده ۹:۲۱ !!!!!!!!!!!! اعتنا نمی کنم. این همه ساعت دیدم از صبح! ولی عجیبه. بی خیال.
از مترو پیاده می شم. یه نگاه دیگه به ساعت می اندازم ، ۹:۲۳ دقیقه !!!!! ای بابا! نمی شه که ! من کجام؟! موبایل را در می آرم و نگاه می کنم ، ۹:۲۴ دقیقه !!!!!!!!! از پله های مترو پایین می رم و سوار قطار خط میرداماد می شم. ساعت موبایل ممکنه چون با گرینویچ تنظیمه به علت عقب جلو شدن ساعت قاطی کنه ولی ساعت عقربه ای مچی چی ؟!! یه عیبی داره حتما ! وارد قطار می شم. وسوسه می شم از همه بپرسم ساعت چنده ! ولی مگه خلم ؟! زنگ می زنم ۱۱۹ ! ساعت ۹:۲۳ دقیقه ! عجیبه ! راستی ساعت موبایل هم گویا ۱ دقیقه جلو ه. !!!!!!!!!!!!! مگه می شه؟! توضیحی ندارم براش. یعنی من ساعت چند بیدار شدم ؟! خودم عقربه را روی ۳۰ دقیقه دیدم. ۸:۳۰ هم باشه جور در نمی آد فکر کنم !!!!!!!!
ساعت ۹:۴۵ می رسم شرکت. هیچ وقت این قدر زود نرسیده ام. خلوت خلوت. زنگ می زنم خونه. از امین ساعت دیواری اتاق خودمون و پذیرایی را می پرسم. می گه ۹:۴۵ !!!
همین زمان ما را بازی نداده بود که داد !!!!!!! هنوز هم عجیبه برام! امیدوارم لااقل قرص آنتی هیستامین را درست خورده باشم !
پ.ن : الان ساعت ۱۰:۳۱ است و رئیس اومد.