blogerfree من و سعید
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

بذار از همون اولش شروع کنم. از وقتی که از اولین بچه هایی بودی که شناختم. اصلا از همون اول که جنس رابطه ما رفاقت بی شوخی بود. قبلش فقط اسمت را شنیده بودم. کسی که دنبال داروهای یکی از بچه های مریض بود. کم کم آشنایی ما بیشتر شد. همیشه هم سبب آشنایی ما کار بود و کار. یه چیزهایی را فقط من و تو درک کردیم. مثل اون پروژه مشترک بین من و تو و آ.غ که کسی از اون یاد نکرد. یاد اون عهد اون شب بخیر. شاهد بودی که وقتی با خدا اون عهد را بستم تا کجا حفظش کردم و وقتی همه چیز رو شد دیگه چندان حفظش نکردم. یاد اون تلاشی که یهو به ثمر نشست، اون هم از جایی که انتظار نداشتیم بخیر. یاد اون شب که هر کس رفت یه سمت برای پخش بخاری بخیر. یاد اون جانبازی که بخاری لازم داشت و براش یکی جور شد بخیر. یاد اون حالمون بخیر. اون زمستونی که خوشحال بودیم که هنوز هوا گرمه و از برف خبری نیست. زمستونی که برفش ما را غمگین می کرد نه خوشحال. یاد روزی که حس کردیم ما هم می تونیم با دیدن برف لذت ببریم بخیر. یاد اون عهدی که پاش هر دومون ایستادیم بخیر. یاد اون شبی که اون حرف ها زده شد و می تونست خطرناک باشه بخیر. من با شنیدنش عین دیوونه ها می خندیدم تا حسم معلوم نشه و تو هم بهتت زده بود. تصمیم گرفتیم مواظب باشیم. من سعی ام را کردم مواظب باشم، ولی تو موفق تر بودی. من یکی دو جا خراب کردم. شرمنده.

آره. یادش بخیر. یاد اون شب که وقتی دیدی روحیه ندارم بهم گفتی "تو تاریخ تو یه شب هزار تا پیامبر را کشتند! یعنی اونا بی فایده بود زندگی اشان؟!" . یاد اون شب بخیر که بعد از همایش بهت اس ام اس زدم که خسته نباشید و جواب دادی "همه زحمت ها را تو کشیدی". یاد اون روز بخیر که وقتی خسته بودم و همه جا نوشتم علیرضا آف شده و کاری اش نداشته باشید، و تو تو کامنت هام توبیخم کردی! دعوام کردی و آخرش گفتی "علیرضا تو بزرگی! خرابش نکن خواهشا!". این همون جمله ای بود که علی داستان شاهد من به مهدی که کم آورده بود گفت. همون جمله ای که دوست دکتر به دکتر در داستان روان شناس روانی گفت، ولی من اون روز اصلا بزرگ نبودم. یاد اون روز بخیر که وقتی هر کس داشت یه لگد به مرده می زد اومدی و مردونه نصیحتم کردی و خواستی باهام درد و دل کنی، ولی من زیاد بهت راه ندادم، مثل کاری که دکتر با دوستش می کرد. یاد کل کل های وبلاگی امان بخیر.

همیشه حواسم بود که تو چه کار می کنی. ما هم فکر بودیم. خیلی اوقات یک دغدغه داشتیم ولی با روش های متفاوت. یک عقیده ولی در ظاهر متفاوت. هم رای ولی در دو جبهه مختلف. تو یه جا و من جای دیگه. ولی همیشه گوشه ذهنم حواسم بهت بود. من نتونستم مثل تو به روی خودم بیارم ولی همیشه حالت را حس می کردم. وقت هایی که به آب و آتیش می زدی تا بی سر و صدا هوام را داشته باشی. من حواسم بود. ظاهر را نبین که علیرضا سرش به کار خودشه. علیرضا هنوز هم حواسش به همه هست، حتی اگر در تنهایی خودش غرق بشه.

خلاصه این که اگر رابطه من با همه رفاقتی از جنس برادری، دوستی، کاری، استادی و یا شاگردی بوده، ولی با تو هیچ کدوم از این ها نبوده. رفاقت من و تو باهم مردونه مردونه بوده. عین دو تا مرد. با همه زمختی اش. با همه سخت گیری هایش. ته دل ما چیز دیگه ای را داشت. هر چیزی برام قابل تحمل بوده یا شده جز این که تو نسبت به من نظر بدی داشته باشی. من هم خیلی بیش از اونی که نشان می دهم و می بینی و می شنوی حواسم بهت هست. هیچ وقت اون روزها و شب ها و خاطره هاش را که خودمون دو سه نفر شاهدش موندیم را فراموش نمی کنم. ظاهر را نبین که روزگار بازی غریبی داره. ولی من بازی نخوردم هنوز، کاش باور کنی. مثل تو.

بگذریم. داری می ری و حس می کنم کمی گنگ شدی. طبیعی است. اگر همیشه تو یک قدم جلوتر بودی و من ازت الگو می گرفتم، الان اینجا من جلوترم. پس خوب گوش کن. این دوره را درست طی کن. اگر می خواهی بهت خوش بگذره یک زندگی نباتی داشته باش. بخور و بخواب و حرکت کن. مثل آدم آهنی. توصیه اکید دارم که به مغزت استراحت بده. در جایی که مغز ارزشی نداره و استفاده ازش جرمه و تنبیه داره، خواهشا حرمت مغزت را حفظ کن. اگر به مغزت استراحت ندهی این دوران بهت زهر می شه. اگر کلا به مغزت مرخصی بدهی، اون وقت همون موجودی می شی که می تونه از این بی ارزش ترین چیز زندگی لذت ببره. راهش همینه و بس. حال تو من را یاد گذشته ای از خودم می اندازه که در این برحه زمانی یاد کردن ازش برام سخته. سخت تر از گذشته. ولی یه خوبی داره. این که قدر زندگی را بهتر می دونی.  پس محکم باش و بذار بگذره و دنبالش نرو. ازت آدم قوی ای می سازه. یاد می گیری چرت ترین چیزها را تحمل کنی. و این خیلی به دردت می خوره. فقط هیچ مسئولیتی قبول نکن. ساده ساده باش و سرت را بنداز پایین. فقط نذار کسی که حق نداره برات پر رو بشه. همین.  مثل اون وقع من.

برات دعا می کنم که موقعیت های خوبی برات پیش بیاد. شانس های خوبی بیاری. ریز و درشت. تا آخرش تهران باشی تا موقعیت های در تهران خودت را از دست ندهی. برات دعا می کنم که بدون سختی و اذیت شدن طی اش کنی. برات دعا می کنم که به خودت افتخار کنی.

هر وقتی دلت تنگ شد که کاملا طبیعیه و یا حس کردی خسته شدی از نقش جدیدت که برای تو بیش از من طبیعیه، یاد من بیفت و بدان که هر لحظه که بهت خواهد گذشت به یادت هستم.

خیر پیش. ما را بی خبر نذار.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:32 | لینک  |