blogerfree اسکار
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

...(جوابی بعد از مطرح شدن سوالی از طرف من)

سلام... شاید اگه می گیم اسکار زندگی، منظور، همون چیزیه که هرکس به بزرگترین آرزوی زندگیش نسبت میده... حالا اگه همین سمبل رو قرارداد کنیم، می تونم بگم اولاً اسکار زندگی هم مثل اسکار معروف، ارزش ذاتی نداره، بلکه این اعتبارشه که ارزشمنده. حتی اگه مهمترین اسکار بشر یعنی مقام نجات انسان ها رو هم در نظر بگیریم، ذاتاً کار بزرگی نیست، چون نجاتبخش اصلی خداست. پس کار یک مصلح جهانی هم، به اعتباریه که نزد خدا پیدا میکنه، نه ارزش ذاتی عملش؛ چرا که همه انسان ها دیر یا زود می میرند.
دوم اینکه، شخصا با واژه تقدس مشکل دارم. نه به این خاطر که این روزا ازش سوء استفاده میشه، بلکه به این دلیل که اگه هرچیزی که مربوط به خداست، مقدسه، پس همه هستی مقدسه و قدسی و غیر قدسی، یه نوع تفکیک مزورانه به نظر میرسه که ریشه کاسب کارانه تاریخی داره.
سوماً اسکار، یه معنی قدر دانی هم میده که از جانب دیگران ابراز میشه. اما خود قدردانی هم ذاتاً واجد ارزش نیست. تنها جنبه با ارزشش اینه که یه جور علامت و نشانه ای از رسیدن به هدف و نوعی مهر تایید موفقیته... پس همین احساس موفقیت، مثل تماشای آلبوم کودکی میمونه که به عکس های در حال گریه کردنمون، لبخند میزنیم! در حالیکه اگه فرضا برگردیم به همون سال ها و همون شرایط، دوباره گریه می کنیم و شاید از دست کسی که داره ازمون عکس میگیره عصبانی میشیم... امیدوارم حرفام بی ربط نبوده باشه.

(و بعد از ادامه سوال کردن)

مادامیکه تعریف مشترکی از اسکار نداشته باشیم، امکان گفتگو نداریم. من نمی دونم، تعریفی که ارائه  کردم رو قبول کردی یا نه. اگه نه، پس اول در باره تعریفش به تفاهم برسیم؛ ولی اگه معنی اعتباری و نشانه بودنش رو پذیرفتی، در مورد جبری بودنش باید بگم که مثل اینه که بپرسی آیا رشد درخت ها و پیر شدن آدمها جبریه؟! جوابش به همین سادگیه. مهم قیمت بدست آوردن اونه، نه چیز دیگه ای.

(و دیگه ادامه پیدا نکرد)

پ.ن ۱: گاهی اوقات که نه، خیلی اوقات ممکنه خسته بشی. از خیلی چیزها. دلت بگیره. از خیلی چیزها. و ببینی هیچ چیز تحت کنترلت نیست. دقیقا هیچ چیز. تا اینجاش جبریه. پس درست گفتم که جبریه. ولی یه قسمت کوچکی اش دست خودته. اون هم عکس العملته. باید به روزی فکر کنی که قراره این روزها بگذره و خاطره بشه. بذار خاطره خوب بشه نه بد. بذار سربلند بیرون اومده باشی نه شکست خورده. شکست منظورم از نظر شخصیتیه. وگرنه اگر بخوای شکست و پیروزی را در رسیدن به هدف تعریف کنی، تقریبا ۹۹ درصد مواقع شکست خورده ایم، مگر این که هدفمون همون سربلند شدن در اون قسمتی باشه که دست خودمونه. یعنی عکس العمل. اینجاست که اسکار زندگی برای بازیگرش معنی داره. جبری هم نیست چون به قسمت اختیاری اختصاص داده شده. حالا این که چقدر ارزش داره نمی دوم. فقط می دونم زجر از دست دادن این اسکار دوم خیلی بیشتر از زجر سختی هایی ه که تو را در معرض این راه قرار داده. زجر شکست در قسمت دوم به مراتب از زجر شکست در قسم اول بیشتره. اسکار را به هر کسی نمی دن و تا لحظه آخر هم تکلیفش را معلوم نمی کنند. گرفتن این اسکار از نگرفتنش با ارزش تره. نگرفتنش یعنی شکست در مرحله دوم که بی ارزشه.

اما چرا یک عده مدام در این سلسله صبر و تصمیم و اسکار و شکست قرار دارند و عده ای با یکنواختی زندگی سر می کنند؟ فرق این دو گروه در چیست ؟ به نظرم در انتخاب نیست. هیچ کدوم انتخاب نکرده اند. گروه دوم لذت موفقیت را آن طور که باید درک نکرده چون زحمت کمتری کشیده، و گروه اول نیز برای موفقیت تا سر حد توان تلاش می کنند و ممکنه به چیزی که می خوان نرسند. فرق دو گروه در اسکار گرفتنه. اسکار یکی تو ویترین منزل یا انباریه. و مال اون یکی در موزه در معرض دید همگان برای درس زندگی. برای گروه اول انتخابی وجود نداره. یا باید اسکار را بگیری یا به زوال بری. گروه دوم هم اصلا احساس نیازی نمی کنند. از دور که نگاه می کنی گروه دوم موفقه. حقیقت چیه؟ نمی دونم. شاید این وسط نه موفقیت مهم باشه، نه اسکار! شاید آینده ای مهمه که نمی خوای توی اون شرمنده گذشته باشی.

پ.ن ۲: گاهی اوقات چیزهایی برات پیش می آد که فکر می کنی بزرگ تر از خودت هستند. فکر می کنی در عالم واقع قرار نبود برات پیش بیاد. اون وقت شوکه می شی و از این نقش تعجب می کنی. اون وقت سخت می شه. ولی ادامه می دی. فقط به خاطر این که نباید این نقش را خراب کنی. نباید کارگردان ناامید و ناراضی بشه. نباید خراب کردن این نقش به بقیه نقش های اطرافت لطمه بزنه. و بعد از این همه حرف زدن با خودت می گی و می ترسی، شاید فقط به یک اشاره و یا حرکت، نقشت را تبدیل به سیاهی لشکر کنی و کم کم حذف بشی ...

پ.ن ۳: همیشه گفتم و اعتقاد دارم که بازی خوب گرفتن از بازیگر (حتی در حالت بداهه) بیشتر هنر کارگردانه نه بازیگر. دز زندگی واقعی هم باید همین طور باشه.

پ.ن ۴: آقای کارگردان قبلا هم گفتم، اگر فقط یک لحظه ولم کنی، هیچ چیز را تضمین نمی کنم و هیچ قولی هم نمی دم. این نقشی ه که خودت بهم دادی. خیلی وقته که چیزی به اسم اختیار و انتخاب را آن طور که بقیه فکر می کنند حس نکردم. من یک لحظه هم فراموشت نکردم ...

 پ.ن ۵: می خواستم مکالماتمون در جایی ثبت بشه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:55 | لینک  |