چند روز پیش یا با دلیل یا بی دلیل که برام اینش مهم نیست برگشت گفت "هر کس بالاخره تو زندگی گله هایی داره، مگه تو نداری ؟!" من هم گفتم "نه، خیلی چیزها گله نیست"
گله بخوای می شه زیاد بافت به هم. مالیات که نداره.
مثلا این که هیچ چیز این دنیا متقابل نیست. از هر دست بدی از همون دست می خوری ! نه ؟! شاید ! این که هیچ چیزی متقابل نیست.هر وقت ملاحظه می کنی ملاحظه ات نکنند. تو حواست باید به همه چیز باشه ولی بقیه حق هر کاری را دارند. تو باید مراعات کنی، بقیه حق دارند به جنازه ات هم لگد بزنند. تو کارت را با معذرت خواهی حل کنی و بقیه معذرت نخواسته بخشش می خوان. خودت را هزینه کنی و بفهمی خودی هزینه ات کرده به مفت. در حالی که همه را می بینی به پشیزی دیده نشی. نگران کسانی باشی که حتی در ذهنشون هم نیستی. موظفی فقط دل کسی نسوزه و نشکنه. به پر قبایی بر نخوره. برعکسش شد مهم نیست، دست روزگاره.
گله از خودت. از خودت که نمی دونی باید دوستش داشته باشی یا ازش بدت بیاد. هر وقت بهت احترام می گذارند پر رو می شی، ملاحظه ات می کنند بی ملاحظه گی می کنی، عسل بهت بدن گاز می گیری. و تازه اصلا قصد بدی نداری. می خوای بگی بد نیستی ولی گند می زنی. هنوز غرقی تو این که کی چی بهت گفت و کی چه کارت کرد و کی چه بلایی سرت آورد. هنوز بند خودتی. و می بینی دیگه کسی نمونده. چون هر کس دلش برات سوخت تو دلش را سوزوندی. فقط ادعایی. چند برابر خودت ادعایی. آخرش هم از همه عالم و آدم و خداش هم طلبکاری. کسی هم کاری بکنه می شینی پاراگراف بالایی را می نویسی. آدم ها را خط کشی کردی. شاید آدم ترس شدی. کاری را که باید نمی کنی. کسی هم حوصله ات را نداره. اخلاقت گند شده.
گله از اینجا. که راحت نمی تونی هر چی دلت خواست بنویسی چون یه عالمه آدم می خونند و شاید به خودشون بگیرند و مجبور بشی یا جواب توبیخ ها را بدی یا دلسوزی ها را. گله از حرف هایی که زدنشون ضرره و نزدنشون عقده توی گلو. گله از افکاری که بیرون ریختنشون بیخوده و نگه داشتنشون تومور مغزی.
گله از دیکته های پر از غلط خودت. که غلط هاش را قبول نکردی و به نمره مسخره است خوشی.
گله از دیکته پر از غلط ت که فقط می شه با جمله بیجای "دیکته ننوشته غلط نداره توجیهش کرد"
گله از دیکته پر از غلطی که توجیهی نداره
گله از یک کاغذ سیاه شده پر از خزعبل
گله از خودت
بعدا شاید بقیه
بقیه ای که هر کدوم مثل خودتند
...
پوف!
خوب شد؟!