blogerfree یاد رفقا
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

چند وقت پیش زنگ زدم سعید به هوای یه کاری یه گپی هم زدیم. بحث به اینجا کشید که چقدر ما بی معرفتیم. بعدش بی مقدمه گفت که "تو عمو شدی خبر نداری!" خلاصه این که دختر سعید الان ۹ ماهه است.

***

بعد از چند وقت این جمعه بود که به اتفاق بقیه بچه های دبیرستان قرار گذاشتیم رفتیم بیرون گردش. فضای خاصی بود. دوستایی که بعضا ۸ سال بود که ندیده بودیمشون را باز هم دیدیم. هر کس پی کار و مسیری رفته بود. هر کس برای خودش کسی شده بود. خیلی ها ازدواج کرده بودند و بعضی ها بچه داشتند. حس خاصی بود که می دیدی دونه دونه بچه ها الان کجا هستند و چه کاره اند.

به سعید گفتم "خدا را شکر اکثرا عاقبت بخیر شده اند." سعید گفت"علیرضا ما عاقبت بخیر نشیم کی بشه با این امکانات و محیط زندگی و مدرسه و خانواده. من دنبال هیچ کار خلاف نرفتم. باید درست زندگی کرد. تو این دوره زمونه خیلی حرفه که سالم بمونی."

خیلی روز خوبی بود. هم حس خوشی داشتیم هم یه حس غربت. مدام از دسته گل هایی که تو دبیرستان آب داده بودیم می گفتیم. از خاطرات. از دوره ی خوبمون. از بچه ها. از بچه ها که خیلی هاشون الان ایران نیستند. جای اونا را هم خالی کردیم.

چقدر این عمر زود می گذره.

سعید ، بغل دستی من ته کلاس، کسی که دو نفری شلوغ می کردیم، کسی که رفاقتمون سر زبون ها بود، بابا شده. دانشگاه درس می ده. تو شهرداری کرج معاون شده. دفتر فنی زده.

اون یکی سعید، که فوتبالش معروف بود و مصدوم شدن هاش، درس خوندن هامون، خیلی وقته که ازدواج کرده و کار و حرفه ی حسابی داره.

احسان از همون سال ۸۰ بعد از دبیرستان رفت اتریش. ۱ ساله که برگشته. ازدواج هم کرده. تیپش مردونه تر شده.

حسین پذیرش گرفته. داره برای تحصیل از ایران می ره. از راهنمایی با هم بودیم. درسش بهتر از فوتبالش بود. فوتبالش هم عالی تر از درسش.

حمیدرضا هم که مثل خودم فوق مکانیک را گرفت. ولی فکر کنم برای ادامه مصر تره. الان داره کلک سربازی را می کنه.

علی دکتر شده. پیش دانشگاهی ازمون جدا شد رفت تجربی. جمعه شیفت بیمارستان داشت ولی عوض کرد که بتونه بیاد. بعد سال ها. دکتر علی کامران. یادم باشه. یادم نمی ره که چقدر معلم اون و من را کنار در کلاس واسه تنبیه نگه می داشت. البته اون جدا و من جدا.

امیرحسین را همین چند ماه پیش دیدم. اون هم مشغوله.

حامد واسه نهار نموند. دیگه متاهلی ه و هزار جور برنامه واسه جمعه. با اون هم از راهنمایی بودم.

رضا را هیچ کس فکر نمی کرد مجردی را ول کنه. من مدت ها بود خبر داشتم که فکرهایی تو سرشه. خلاصه دستش بند شد رفت. گفت که امیر و سید علی هم بله. راجع به شلوغی های خودم و رضا می شه یه کتاب نوشت. تقریبا هر روز. رد شدن از سیم خاردار روی دیوار، قایم کردن توپ پاره ... !

حسام هم همچنان مشغول و کم حرف. ولی شلوغ. یادم نمی ره که سر کلاس پیچ میزمون را باز کردیم و کلا رفت پایین.

ابراهیم  خیلی عوض شده. اولش نشناختیم.

تو ماشین با سعید که بودیم تو فکر فرو رفته بودم. سعید سکوت را شکست و گفت "اصل دیدن بچه هاست و دلم تنگ شده بود براشون." راست می گه. چه حس خاصی داشت. بچه های دبیرستان و الانش.ن. اون نوجوون ها و الان بزرگی هاشون.

آخرش سکه ای که با بچه ها از جمله بچه هایی که الان ایران نیستند اما از دور پول واریز کردند خریده بودیم را بهش دادیم.

یعنی این همه گذشت؟!

بگذریم. حس شخصی گفتن نداره تو این مکان.

...

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 1:36 | لینک  |