یکشنبه سی ام خرداد ۱۳۸۹
امسال سر سفره هفت سين جاش خالي بود. همه چيز در يك روز و يك لحظه. ففط مادر مي دونه كه از خونه رفت بيرون با دوستاش و ديگه برنگشت و كسي جوابي نداد.
فقط مي دونه عصباني بود. دلخور بود. عصباني اش كرده بودند. دلخورش كرده بودند. روز قبلش. تو اون هفته.
رفت. اون روز با دوستاش رفت و دوستاش بدون اون برگشتند.
آخرين بايد تو خيابون ديده شد. يا جلو يه مسجد كه ديگه مسجد نبود و نشد.
آخرين بار. و ... . و بغضي موند تو گلوي همه و كسي نتونست حرف دلش را بزنه و بگه كه چرا.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:19 | لینک
|