امروز از راديو ماشين (آژانس) يه حكايت حكيمانه پخش شد:
"جنگنجوي جوان يوناني اي به مادرش گفت، شمشير من كوتاه است و نمي توانم با آن بجنگم. مادر گفت، خب يك قدم جلو تر قدم بگذار تا بتواني!"
بعدش نتيجه گرفت كه آره اين جور مطالب را مي شه آويزه گوش كرد و خلاصه به مشكلات غلبه كرد.
همينجور كه نشسته بودم گزاره هاي زير از ذهنم عبور كرد:
- اين مامان اون يارو احتمالاً توجيه نبوده كه روبروي يه جنگجو يه احتمالاً نره قولي هم هست با شمشير يك و نيم متري و اگه بخواي بري جلو توك شمشيرت را بلمسي با مثلاً حتي شكمش كه احتمالاً از خودش جلوتره، نرسيده به سيخ كشيده مي شي چون اونم شمشيرش را سيخكي طرف تو گرفته.
- فكرش را بكن شمشير اين پسر بخت برگشته يه قدم آدمي زاد كوتاه تره. يعني يه چيزي تو مايه هاي كارد ميوه خوري.
- كلاً اين نصيحت براي وقتي كاربرد داره كه مقابلت جنگجو نباشه و يه ديوار مسطح بي دست و پا باشه و موضوع نبردت بشه خط انداختن روي ديوار مثلاً همسايه عصباني. اون وقت نصيحت مامانه را مي شه به گوش آويزون كرد.
- به قول بر و بچ شركت ما فقط خيلي مراقب باشيد وقتي آويزون مي كنيد چون ممكنه اين گوش به حد كافي كش بياد بشيد هموني كه با اين حكايت تصور شده هستيد.
خلاصه اين از راديو ماست كه صبحش فقط داد و بيداد و پاشو صبح شده و گام اول تا دهم ه و ظهرش اين جمله جينگولكي ها و عصرش هم مسابقه هاي تلفني بي مزه كه بايد جواب هر چيزي را با بله و خير برعكس بدي و مسابقه چرت پرت گفتن راجع به يه موضوع.
خلاصه از معدود دفعاتي بود كه بعد شنيدن يك حكايت حكيمانه فقط تو دلم گفتم چقدر چرت و مسخره. يارو فقط خواسته يه چيزي گفته باشه.
پ.ن1: اگه شانس من ه، نويسنده اين حكايت بزرگترين نويسنده قرن كه احتمالاً من هم ازش چندكتاب خوندم و تبليغش را كردم از آب در مي آد. مثلاً ديل كارنگي.
پ.ن2: هيچ جاي اين متن خالي بندي نبود. حتي آخراش.
