blogerfree راز بزرگ (9)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

چوپان آرام نشسته بود و به كوه خيره شده و هيچ نمي گفت. در دل زمزمه داشت. جوان زمزمه اش را خواند و خواست كه زمزمه اش بلند شود. پيرمرد چوپان كه خيره به كوه بود صدايش را از قفس سينه آزاد كرد همچو پرنده اي رها و آزاد تا به هر سو و به هر گوش برود. "... اين صداي يك تاريخ است. يك تاريخ بي ابتدا و بي انتها. مكتوب است. مكتوب است نياموختن خداوند خداي بحر نان. مطلوب است آموختن كلمه اي از كلمات ازلي. كلماتي كه فراموش شده. نور. جمع نور. سلسله نور. مكتوب است ...

مكتوب است خداوند خدايي كه تنفسش مي كني همواره و مايه ي نشاط است. مكتوب است نوري كه مي پراكند. مكتوب است رهايي از سرزمين خوردنگان ميوه هاي ممنوعه. رهايي از ميوه ممنوعه تو، من، ما. ميوه هاي ممنوعه. مكتوب است رهايي از ممنوعيت ميوه ممنوعه اي كه نيست كه بخواهد ممنوع باشد يا نباشد ...

مكتوب است نور، مكتوب است صبر، مكتوب است رهايي از گِل و مُشتي گِل، مكتوب است عشق، مكتوب است عشق كه عصاره وجودي و ناوجودي است و در عشق نه وجودي هست نه عدم، مكتوب است انتخاب و انتخاب تسليم عاشقانه كه اوج رهايي است، آيا تو در خاطر داري قدم به قدمي كه آمدي تا بدين جا رسيدي در جستجوي معنا و كلمات فراموش شده؟! مكتوب است جستجوي نور حقيقت. منشاء هستي و نيستي و روزنه كمال در دل سنگ سخت ..."

جوان به پيرمرد خيره و پيرمرد خيره به كوه روي پا ايستاد، دستانش را از هم باز كرد و وسط جوي رفت. جوان پرسيد "مثل نفس؟ عميق؟ با آرامش؟!" پيرمرد در رود نشست و دستانش پاروي ثابت تسليمي شد رها روي سطح آب. آب به سينه اش مي خورد و سينه اش را نوازش مي داد. پيرمرد با صدايي رسا گفت"چون آب رود. راهش را مي جويد و مي يابد و تو در مسيرش باش كه سيراب شوي. آب رود مي آيد و بركتش را مي آورد. سنگ ها را در مي نوردد. تو خود را محروم نكن. اين است بركت و عشق حقيقت. اين است راه جستجو."

پيرمرد رو به كوه كرد و فرياد زد "و خداوند شبان من است. من نيز شبانم. او، او، آن مرد شباني بود، هست!" جوان با متعجب سوال نمود "كدام؟ كي؟ چه كسي؟!"

پيرمرد انگشت سكوت نشان داد و به كوه اشاره كرد و گفت" گوش كن. آن جا"

ندايي از كوه آمد "مي شكنم. مي شكنم كوچكتان را كه حقير كنم بزرگتان را. مي شكنم گِل سفت شده اي را كه جاي بر تخت حقيقت زده. حقيقتي كه رها از تخت و جاه و تاج است. مي شكنم. بشنو اي شاهد كه مكتوب است شكستن بت ها. بت هاي برون و درون. مكتوب است. من شبان خويشم و خداوند شبان من. شبان من و او و او"

صاحب ندا آمد. تيشه اي بر دوش. تيشه را رها كرد. به حلقه پيوست. دست در دست رفيقان داد و نور جاري شد.

***

پيرمرد ساقه اي را مي تراشيد. آرام براي جوان زمزمه كرد "واي از روزي كه بت شكني تو شود بت تو. اصولت، دينت، آيينت، جلوه اي درك نشده از خدايت، ارزش ات، شود بت تو. آن وقت است كه اصولت را رها كني كمتر جفا كردي در رسم حقيقت. واي از روزي كه بت شكني ات شود بت جديد تو و كورت كه كند كه حقيقت را نبيني ..."

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:46 | لینک  |