سه شنبه سی و یکم مرداد ۱۳۸۵
بالاخره به ما هم مرخصی دادند. همین امشب رسیدم تهران. تا جمعه هستم. بعدش می رم تا احتمالا دو هفته. نیازمون بود تا انرژی از دست رفته را بدست بیاریم این قدر سردرد داشتم که از دیدن تهران چندان احساس خاصی نداشتم ولی سنگینی هوا را یک لحظه حس کردم. هر چی باشه ۵۱ روز شش هام به هوای اصفهان عادت داشت. تو همون حال سردرد و خستگی وقتی چشمم به برج میدان آزادی افتاد لبخند زدم. چه حالی می ده بعد ۵۱ روز برگردی.
پ.ن : دوستان یکی یکی می روند و من تنها مونده ام.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:3 |
لینک
|
پنجشنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۸۵
اولین بار سر کلاس زبان عمومی ترم ۱ با اخلاقش آشنا شدم. دعا به جونش کردم که یکی تابلوتر از من هم پیدا شده بود. یه شری بود که دومی نداشت. من پیشش لنگ می انداختم. خیلی براش مهم بود همیشه سر باشه ولی در مورد شلوغ بازی هم ناپرهیزی داشت. شر و شلوغ و غرغرو. تا ۳ سال کار ما تیکه انداختن به هم بود و ضایع کردن هم. بیشتر هم من مورد عنایت قرار می گرفتم. چیز دیگه ای از ۳ سال اول یادم نمی آد.تا این که یک روز به من اس ام اس زد و گفت چه وبلاگ قشنگی ! من هم می خوام. فرداش بود که اون هم یه وبلاگ زد. هر چی بهش گفتم آخه این چه اسمیه گوش نداد و وبلاگش راه افتاد. از اون موقع رقابت ما در فضای مجازی دنبال شد.یه گوشه چشمی هم به جواد داشتیم. هر روز با یک مطلب جدیدمی اومدیم. با یک تکنیک جدید و خلاصه مسابقه کانتر و کامنت و ... . حالا که من کانترم را پاک کردم و جفتمون بی خیال کامنتیم. یواش یواش کار به جایی رسید که از حالات شخصی هم دیگه بیشتر خبردار شدیم و بیشتر همدیگه را شناختیم.. یواش یواش دیدیم که رفیق شدیم و یه جاهایی اون هوای من را داشت و یه جاهایی هم من هوای اون را. حتی از درگیری درون اینترنت هم ناراحت نمی دشم. اون بار من می کرد و من بار اون. یه جورایی هر دو تونسته بودیم یک سری نیازهامون را برطرف کنیم و شکوفا بشیم. حالا با هم حسابی رفیق شدیم. و خیال من راحته که هیچ کس نباشه هاتف هست که حواسش باشه من در چه حالم. با وجود اون احساس تنهایی نمی کردم. دیگر رقابت هم برام مهم نبود. فقط رفاقت و همیاری. خیلی وقت ها از معدود همراهان من بود. از کل کل کردن باهاش حال می کنم اساسی. احساس زنده بودن هر دو مان بهم دست می ده. اصولا طبیعت رابطه من و هاتف یعنی کل کل کردن ولی جلو دشمن هوای هم را داشتن. چه ماجراها که نداشتیم!!!. من و هاتف دو نفر هستیم که از خیلی جهات به هم هیچ شبهتی نداریم ولی تا حالا که با هم پیش رفتیم. یه جورایی جمع ضدین.
حالا روزی که غربتش را بیشتر از همیشه احساس می کنم رسید. هاتف بالاخره رفت و به چیزی که براش تلاش می کرد رسید و روی خیلی ها را کم کرد. رفت سوئد که درس بخونه. شرایط خاصیه.اون هم در دیار غربت. دل همه براش تنگ می شه.حتی دل من. مدت هاست که از طریق اینترنت باهاش ارتباط دارم و حضوری ندیدمش. این یه عمر هم رویش. شاید این آخرین تفاوت من و هاتف بود. اون به چیزی رسید که من طالبش نبودم. هر کدوم یه راهی رفتیم. شاید یه روزی در یک نقطه به هم برسیم. نمی دونم وضع کدوممون بهتره ولی می دونم که نمی خواهیم جای هم باشیم. بهت تبریک می گم. به چیزی که لیاقتش را داشتی رسیدی. چند وقت پیش فکر می کردم چه تلخه که دیگه باهم روبرو نشویم ولی راستش را بخوای ترس من از چیز دیگه است. از این که اگر هاتف رفت خرچنگ هم بره. یادت نره . خودت را گم نکن. خودت را فراموش نکن. هر جا رفتی پشت سرت را نگاه کن . یادت باشه کی بودی. کی هستی. یه روزی هاتفی بود ، علیرضایی بود ، خرچنگی بود ، عقابی بود ... .
پ.ن : ببخشید دیر شد. یه احمقی نذاشت وسط هفته بیام مرخصی.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:15 |
لینک
|
جمعه بیستم مرداد ۱۳۸۵
سه شنبه زور کردند که مادر زن یه سرگردی فوت کرده باید ببریمتون مراسم هفتش !!! (حالا عید به ختم چه ربطی داره من بی تقصیرم ) . همه مرخصی بودند و به زور ۲۰ تا جور شد. به بچه ها گقتم آدم جوون مرگ بشه ولی مجلسش را اینجوری پر نکنن. خداحافظی کردم و رفتم. مسجد یه مسجد نیمه کاره بود تو کوچه پس کوچه ولی شاید راحت ۲۰۰ تا گل یادبود آورده بودند. رفتیم داخل تشک پهن بود و هر ردیف روی یه تشک می نشست. همه هم کلید کرده بودن رو ما چون لباس نظامی داشتیم. جلو هر کدوم یه ظرف پر از میوه گذاشتند. شیرینی و شربت هم که به راه بود. جناب سروان ۴ ستاره (یعنی سروان واقعی) هی زیرزیرکی می گفت بچه ها بخورین. ما هم همه کله ها تو بشقاب. نوحه خون هم هی می گقت با ذکر صلوات تناول کنید. صاحب مجلش خواهش کرده از این میوه ها بخورید. خلاصه ترکوندیم و موقع برگشت به جناب سروان گفتیم که جناب سروان مدیونی که چهلم و سالش ما را نیاری !!!
****
این هفته هر چی کار بود افتاد رو دوش ما چند نفر بازمونده. دو روز نگهبانی و یک روز آماده . کار به جایی رسیده بود که چند تا چند تا کار انجام می دادیم. من که از بچه های سلف بودم چند روز دست تنها کمک می گرفتم تا کار پیش بره و ملت گشنه نمونن. امروز هم فقط به قصد در رفتن زدم بیرون. اونجا این روزها امنیت نداره. تا دو دقیقه میایی استراحت کنی کار بهت می دن !!! . قد تراکتور و اصلا هم نباید احساس بیگاری بهت دست بده. آب هم که قربونش برم نیست.
****
یکی از بچه ها حین نگهبانی یه لحظه از شامش غافل شد که یه کلاغ کوکو سبزی اش را برد و اون کی نونش !!!
****
در نیمه دوم این پست به سر می برم. رفتیم یه فیلم هنری دیدیم . یک طنز تلخ. چند می گیری گریه کنی؟!. باید به شاهد احمدلو که از لحاظ جوونی صاحب رکرده تبریک بگم چون واقعا هنری کارگردانی کرده و دلیل جذب من برای دیدن این فیلم همین نکته بود. نکته جالب توجه دیگه دیدن مرحوم استاد منوچهر نوذری در نقش فردیه که در تدارک مراسم ختم خودشه. نوذری دوبلور و هنرمندی بود که خلاءش در آینده کاملا احساس خواهد شد. روحش شاد.
****
هنوز هم همه بچه ها خودشون را تو شهر پلاس کردند تا شب بشه و این دو سه روز بیگاری سر بیاد. من که سلف را ول کردم به امون خدا. شکمه. بالاخره یه جوری بچه ها خودشون را سیر می کنند. خیالی نیست. خودم که رفتم یه رستوران خفن خودم را خفه کردم. نوش جونم. فدا سرم.
****
راستی یه سوال. چی می شه که یه نفر که می خواد بره خارج درس بخونه. تو فکر برگشتن هم نیست . و انصافا هر جا که بره عین اینه که مورینیو رفته باشه پورتو ، یهویی خبر می رسه که عروسی هم گرفته اون هم در غیاب ما که هم قطارش بودیم ؟! چی می شه که یه دفعه اونی تو دام میفته که عقل جن هم بهش نمی رسه ؟!! حقا که راست می گن بسوزه پدر عاشقی.

پ.ن : انصافا شبیه خودشه !!!
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:39 |
لینک
|
دوشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۸۵
امروز قرعه کشی کردند نصفمون را فرستادند مرخصی تا شنبه. خدا نخواست من مرخص بشم. انشاا... دفعه بعد. هفته پیش خیلی دلم گرفته بود. شارژم داشت تموم می شد. آدم بعضی وقت ها از این که دست و پاهاش بسته است بدجوری کم میاره. یه دو سه شبیه که بیرون تو تاریکی شب آرامش می گیرم و به همه چیز و هیچ چیز فکر می کنم. فکر می کنم ولی نمی دونم به چی. دلم گرفته ولی نمی دونم از چی. شاید دلم برای همه چیز تنگ شده. تهران اگه برای همه ماشین و ساختمون و دوده برای من کلی خاطره است. امروز جشن میلاد حضرت علی (ع) بود. اولش بغضم گرفته بود ولی بعدش حالم بهتر شد. خیلی دلم می خواست امسال تولد حضرت علی خونه باشم. ولی نشد. دارم می گذرونم. یه موقعی ادعا می کردم که هر چه پیش آید حکمته و قسمته و اطمینان به خدا و آقای کارگردان و ... . حالا وقت عمله . فعلا تونستم پای ادعای خودم بایستم. از دور راحته ولی تو موقعیتش باشی سخته. هنوز هم می گم که ۱۰ درصد از انرژی ام را بیشتر از دست نداده ام. هنوز هم ۱۰ برابر اون آدم ۳ ماه پیش انرژی دارم. باید تا آخرش عین مرد دووم بیارم . امتحان خوبیه. ولی تا اینجاش خدا کمک کرده از اینجا به بعدش هم باید خدا کمک کنه. مهم نیست . هفته پیش کتاب
آیین زندگی دیل کارنگی را گرفتم تا این بار کامل بخونمش. شاهکاره. خیلی می تونه کمکم کنه. فقط نوشتم که یک کم آروم بشم. به یک ریکاوری احتیاج دارم. به یک استراحت توام با آرامش. امروز زدم بیرون اومدم تو شهر محبوبم فقط برای همین.
راستی روز پدر به همه پدارن فداکار زحمت کش مظلوم همیشه در پشت صحنه مبارک .
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:32 |
لینک
|
پنجشنبه دوازدهم مرداد ۱۳۸۵
این هفته کار صحرامون تموم شد. دو روز به توپ ها گرا دادیم و یه روز هم توپ تنظیم کردیم.گرا می دادیم و توپ ۱۲۰ میلی متری و ۱۰۵ میلی متری به اهداف شلیک می شد. از فاصله ۱۵۰۰ متری موج انفجار را حس می کردیم. چی می کشند اونایی که کنارشون می خوره. اسرائیل با ۱۵۵ میلی متری داره لبنان را می زنه. حزب ا... می تونه به راحتی تل آویو را بزنه ولی مشکل اینه که در مقابل اسرائیل هم گفته که سد های لبنان را می زنه. لبنان تمامش هدفه و گرا دادنش آسونه. مشکل اصلی اسرائیل کمبود نفره. تجهیزات داره ولی نفر نداره درست برعکس حزب ا... . اسرائیل ۳ میلیون نفر جمعیت داره که کلی هاشون به درد جنگ نمی خورند ولی حزب ا... تموم نشدنیه و تازه به هوش سید حسن می آد که اون قدر شاگرد تربیت کرده باشه که جایش بعد از خودش پر باشه. خدا پشت و پناهشون.
*****
تا حالا تو اصفهان ۳ تا فیلم رفتم. شام عروسی و زن بدلی و آتش بس. آتش بس و زن بدلی هر دو از روی رمان خارجی و نمونه خارجی (با بازی نیکولاس کیج) الگو برداری شده اند ولی الگو برداری آتش بس ضعیف بوده ولی الگو برداری زن بدلی خیلی به دلم چسبید. شام عروسی هیچ موضوع خاصی نداشت و نقطه قوتش بازی امین حیایی بود که در این سن نقش پدر عروس را بازی کرد. کلا از فیلم زن بدلی خوشم اومد و دیدنش را به اهل سینما توصیه می کنم.
*****
امروز رفتیم رستوران جاتون خالی تا خرخره خوردیم. سیستم اونجا اردوره یعنی سالاد و دسر وسط رستورانه و باید بری هر چقدر می خوای برداری . پولش قبلا حساب شده. خلاصه این قدر خوردم که همه مات مونده بودند. یکی گفت معده ات تعجب کرده. گفتم خودم هم تعجب کردم (البته سری قبل) این قدر خوردیم که ترکیدیم ولی وقتی صورتحساب را جلومون گذاشتند چشمتون روز بعد نبینه ...
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:34 |
لینک
|
دوشنبه نهم مرداد ۱۳۸۵
امروز خرچنگ من را به فکر فرو برد . وقتی به وبلاگش سر زدم فهمیدم که این روزها تو چه حال و هواییه. خرچنگ جان اینجا هم همه ما داریم مسائل را دنبال می کنیم خصوصا الان که ایران اعلام کرده خط قرمزش حمله به سوریه است. می فهمی یعنی چه ؟ برای ما که سربازیم خیلی مهمه و همیشه از طریق سرهنگ های استاد مسائل را دقیق دنبال می کنیم. ۴۰ سال پیش تمام کشورهای عرب به جنگ اسرائیل رفتند ولی با وجود اون زمان اسرائیل در مدت ۶-۷ روز شکست خوردند و فرمانده اسرائیلی وقتی که روی اجساد اعراب قدم می گذاشت با افتخار گفت که انتقام خیبر را گرفتیم. حالا حزب ا... که یک گروه نا منظم چریکی لباس شخصیه که سلاح مهمش کاتیوشاییه که با دستکاری بردش به ۴۰ کیلومتر رسیده ( به جای ۲۰ کیلومتر) تونسته این همه دووم بیاره و این خودش نوعی پیروزیه. اسرائیل اگر حزب ا... را عقب برونه درواقع از تیر رس این کاتیوشا خلاص شده. خلاصه این که دنبال می کنم ولی چون نمی تونم هر روز بالاسر وبلاگ باشم دست به بحثی نمی زنم که نتونم فرصت جمع کردنش را داشته باشم. تو به جای من. حمایتت می کنم.
خلاصه ببخشید که نمی تونم تو بحث حضور فعال داشته باشم.
****
The Batteri is low
SOS
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:22 |
لینک
|
جمعه ششم مرداد ۱۳۸۵
اصفهان کلا یک کوه داره که رفتیم. کوه صفه. تو مایه های دربنده. راستی داخل پرانتز بگم که من جواب اون
عنکبوت نفله را حسش نیست که بدهم. بنده خدا می خواد بره فرنگ پس بدار با گریه نفرستمش (

) . می گفتم. شهر جالبیه. بالا و پایینش برعکس تهرانه. جنوبش کلاس بالاست و شمالش بی کلاس. به جنوبش می گن بالاشهر و به شمالش می گن پایین شهر. من کجام ؟ خیابوناش مثل هیچ کجای هیچ شهری نیست. منحصربفرد و قشنگ. البته ما بالاشهرشیم.
شاید زورگیری کنیم یه میان دوره بگیریم. چند روز پیش خیلی گرفته بودم. اون وقت بود که پیرو صحبت دیل کارنگی به خوددرمانی پرداختم. اون قده بد خط نوشتم که نتونم بخونمش. بعدش فهمیدم همه چیز بهتر از اونیه که باید بود. فقط یه احساس دارم. احساس یه عقاب درون قفس. چه خوش گفت شاعر که «من نگویم که مرا از قفس آزاد کنید. قفسم برده به باغی و دلم شاد کنید.» مرخصی شهری یعنی تغییر مکان همین قفس.
ولی نباید کم بیارم چون هنوز ۱۰ درصد انرژی ام را هم از دست نداده ام. هنوز یک دهم اون آدم داغون سه ماه پیش نیستم. اینجاست که نصیحت مرشد کارسازه.
بگذریم. ما رفتیم. فعلا.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:1 |
لینک
|
دوشنبه دوم مرداد ۱۳۸۵
امروز رفتیم کلیسای وانک. خیلی جالب و تاریخی بود. با نقاشی های حدود ۳۰۰ ساله. سرابز ها مجانی می رفتند . با این که جاهای دیگه این طوری نبود. درست وقتی که همه چیز موزه جذبت می کرد یک غرفه میخکوبت می کرد. غرفه مربوط به نژاد کشی ترکیه در سال ۱۹۱۵ که یک و نیم ملیون مسیحی قتل عام شدند.
****
چراغپور هم با این کلاس گذاشتنش دهن خودش را بست تا دیگه بی خود بکنه بگه چرا به کارشناس ها اهمیت نمی دین. این بابا بی سواد ترین کارشناس کشوره. امیر خان کارش درسته.
****
کتب قلعه حیوانات را خریدم و دو ساعته خودنم. سومین رمان عمرم.
****
وقت ندارم . خداحافظ فعلا
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:25 |
لینک
|