blogerfree عقاب | شهریور ۱۳۸۵
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

امروز قراره خانواده ها را ببرند توچال اردو آموزشی. رفتند ولی من کار داشتم باهاشون نرفتم. حتما خوش می گذره.

جمعیت یک کمیته آموزش تشکیل داده تا به وضعیت درسی و تربیتی و فرهنگی بچه های تحت پوشش هم کمک بشه.

یه نمونه اش را قبلا تو گناباد تجربه کرده بودم که خاطره اش را همون موقع نوشتم. اما این یکی وسیع تره و زمان بیشتری برای کار داره.

راستی اون پسر گنابادی که قبلا براتون گفته بودم فیزیک علم و صنعت قبول شد.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:29 | لینک  | 

شدیم به قدری عادت کردیم که ماه رمضان تموم شد و کار ما تموم نشد. همه کاری کردیم. خوبی جمعیت هم همین بود که در تمام سال مشغوله و به یک ماه محدود نمی شه. برای همین نتیجه بهتری می ده. از طرفی فقط به پخش محدود نمی شه بلکه انسان سازی را هم مد نظر داره. خودمون و افراد تحت پوشش پا به پای هم ساخته می شویم. یادش بخیر. چه خاطراتی داشتیم تو این یک سال! . یک سری را در همین وبلاگ تعریف کردم. البته خیلی وقت بود که راجع به جمعیت ننوشه بودم. امسال دوباره کارها شروع شده. امسال تقریبا همه کاری دارم جز رانندگی. مسئولیت خود من ارنج کردن راهنماها و ماشین دارهاست. این ماه هر جمعه و سه شنبه برنامه داریم و البته همه نیرو متمرکز شده رو شب ۲۱ ام که پخش کوچه گردان داریم.

 راستش تو این مدت افرادی از من راجع به جمعیت می پرسیدند ولی من هر چی فکر می کنم نمی شه درست و حسابی توضیح داد. باید دید. شنیدنی و خوندنی نیست. فقط می تونم بگم که خدایی وارد شدم و خدایی موندم و هستم و دعایم اینه که این توفیق از ما گرفته نشه. بیشتر برای خودمون فایده داشت. من معتقدم کسی با پای خودش نمی آد. باید یک نفر دعوتنامه بهش بده. خیلی ها اون معنویت خاص را د رجمع صمیمانه و دوستانه جوانی و عموما دانشجویی جمعیت حس کرده اند. تجربیاتی که هر کس برای خودش داره و خصوصیه. به هر حال برکت این جمعیت زیاده.

 انشاا... امسال افراد جدید را ببینیم . افرادی که یک سال پیش خود من را بهم یادآوری می کنند.

در یک کلام جمعیت را در یک عبارت دیدم. اینجا جایی بود که حس کردم واقعا

انسان اشرف مخلوقاته.

انشاا... تا آخر ماه مبارک رمضان درب مقر فعالیت جمعیت یعنی همون خونه قدیم (میدان فلسطین) بازه و پذیرای همه عاشقان امام علی (ع).

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:17 | لینک  | 

عالی قاپو کاخی است که در میدان نقش جهان واقع شده و به نظر می رسد که محل استراحت و تفریح پادشاه و همسرانش بوده است. عمارت عالی قاپو در نگاه اول بسیار جمع و جور و ساده است ولی نکاتی دارد که هر کسی از آن مطلع نیست.

نوع معماری دیوارهای عالی قاپو طوری است که صدا را به طرز جالبی منعکس می کند. به طوری که اگر شما رو به دیورا بایستید و صحبت کنید صدای شما به وضوح توسط شنونده دیگری روبه روی دیوار مخالف شنیده می شود. (البته خودم این مساله را بعد از بازدید فهمیدم و امتحان نکردم).

در طبقه بالایی عمارت یک حوضچه خالی وجود دارد. همان طور که قبلا گفتم اصفهان یک کوه بیشتر نداره به نام صفه. در قدیم از این کوه یک چشمه بزرگ جاری بوده. ارتفاع ایوان عمارت طوری تنظیم شده که از ارتفاع آبشار کوه که کیلومترها آن طرف تر قرار دارد کمتر باشه و با کانال کشی از چشمه به عمارت ، حوضچه عمارت با پمپاژ طبیعی آب همواره پر آب بوده است. البته این چشمه اکنون بسیار کم آب شده و تقریبا نمی شه رویش حسابی باز کرد.

اما چیزی که هر بیننده ای را متاسف می کند این است که تقریبا هیچ نقش و نگاری بر روی دیوارها باقی نمانده و عملا لذتی از دیدن بنا برده نمی شود. به راستی این نقش و نگارها چه شده اند. کار مردم بوده ؟ یا حکومت یا ...  . اگر به قول بعضی ها کار جمهوری اسلامی بوده پس چرا فقط این عمارت. چرا نقاشی های کلیسای وانک دست نخورده مانده. و یا نقاشی های بزمی و رزمی کاخ چهلستون ؟ پس این مورد را نمی تونم قبول کنم. اگر کار مردم عادی بوده علت چیست ؟ آیا چیزی جز کینه است؟ در این مورد می خوام از زاویه ای جدید نگاه کنم. چه بلایی در دوران شاهنشاهی بر سر این مردم آمد که حتی تحمل تقاشی ها را هم نداشتند ؟ یا نکنه دلیلش فرسایش تاریخیه ؟ نمی دونم.

اما مورد دیگری که ما را متاسف کرد نوشته شدن یادگاری های متعدد توسط یک سری ابله بود. کی باید مردم بعضی جاها به این سطح شعور برسند که دیوار یک مکان تاریخی جای نوشتن یادگاری با خودکار نیست ؟!!

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:25 | لینک  | 

پل خواجو و سی و سه پل هر دو روی زاینده رود قرار دارند. اصلا اصفهان چیزی جز زاینده رود نداره و هر چی داره از این رودخانه است. به نظر ما پل خواجو خیلی خیلی قشنگ تر از سی و سه پل بود. حالا چرا سی و سه پل معروف شده شاید به خاطر اسم خاصش باشه. از لحاظ معماری هم واقعا فنی کار شده.  به عنوان مثال در قسمت ورودی آب رودخانه به زیر پل سرعت آب خیلی کمه ولی در طرف دیگر پل سرعت آب به حدی افزایش یافته که انگار آب را پمپاژ کرده اند. دلیلش اینه که سطح مقطع ورودی آب از سطح مقطع خروجی آب به مراتب بزرگ تره و عملا یک شیپوره مانند در زیر پل وجود داره که باعث می شه به دلیل ثابت بودن جرم عبوری سرعت خروجی چند برابر بشه. اگر به یک طرف پل نگاه کنید آب را تقریبا راکد می بینید ولی در طرف دیگر آب سرعت مناسبی دارد.

پل از لحاظ تفریحی هم با صفاست و پاتوق پیرمرد های آواز خوان است که در جایگاه های کنگره ای زیر پل معرکه می گیرند.

پ.ن  : دروغ بزرگ

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:50 | لینک  | 

امرزو بالاخره تسویه حسابم را انجام دادم و از این پادگان در اومدم. دیروز سر یه امضا کارم نیمه تموم موند و مجبور شدم اصفهان بمونم. با یه ساک تو شهر پرسه می زدم. رفتم سینما (گرگ و میش) و بعدش باغ گلها و بعدش تو پادگان یه جای خواب گیر آوردم و صبح ساعت چهار دوباره از پادگان زدم بیرون تا موقع مراسم صبحگاه نباشم. تا ساعت هشت خودم را تو شهر سرگرم کردم و بعدش رفتم پادگان و تمام. بلافاصله هم اومدم تهران. شهر خوبی بود ولی فعلا پشت سرم را هم نگاه نمی کنم. تو اصفهان گشتن هم عالمی داشت.

ولی انصافا اصفهان شهر منحصر بفردی بود . از همه جوانب.

 قدم زدن روی سی و سه پل اون هم در شب واقعا صفا داشت. اگر حوصله باشه سفرنامه خوبی دارم.

پ.ن : ۸۵۷۴۲۵۲۸ 

پ.ن ۲ : دروغ بزرگ

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:20 | لینک  | 

همین چند ماه پیش یعنی اواخر سال ۸۴ چند روز مونده به کنکور کارشناسی ارشد بود که به دعوت دوستان رفتیم جمکران. خیلی مزه داد. واقعا از لحاظ روحی برام لازم بود. چند وقت پیش که از تهران دور بودم احساس کردم که دلم برای یه جا خیلی تنگ شده. برای جمکران و حال و هوای اونجا. یاد دفعه قبل بخیر. دو تا از دوستانم که با هم بودیم از ایرن رفتند. کم کم داره دورمون خلوت می شه. انشاا... دورادور هم که شده برای هم بمونیم.

بدجوری دلم هوای جمکران را کرده.

فردا جمعیت جشن داره. به احتمال زیاد برم.

میلاد یگانه منجی عالم بشریت بر همه منتظران مبارک.

پ.ن: زنان در حكومت امام زمان(عج)

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:18 | لینک  | 

آقای گلین لیچفیلد مدیر یکی از شرکت های معروف آمریکای در خاور دور در سال ۱۹۴۲ که ژاپنی ها شانگهای چین را اشغال کردند در چین بود. شخصی که یک دریاسالار ژاپنی بود به وی سفارش شد تا به حساب های شرکت رسیدگی کند.  او دو راه بیشتر وجود نداشت یا همکاری یا مرگ !مقامات ارتشی ژاپن همین جور بودند. تنها کاری که توانست بکند ۷۵۰۰۰ دلار از حساب ها را به بهانه های خاصی  جا انداخت. ولی مدام نگران بود که نکند دریاسالار بفهمد. مطلع شدن دریاسالار مساوی بود با اعدام.

تا این که روزی به او خبر رسید که دریاسلار از قضیه مطلع شده و سخت کلافه است و می گوید که به دولت ژاپن خیانت شده. خلاصه سرو کار آقای لیچفیلد باید به زندان بریچ هاوس می کشید و از شدت شکنجه بیشتر به یک قتلگاه شبیه بود که حتی برخی محکومین بی گناه از ترس زندان و شکنجه خودکشی می کردند. افرادی که او می شناخت. تعریف می کند  که :

سالها بود عادت داشتم هنگام بروز یک مشکل پشت ماشین تحریر می رفتم و دو پرسش را مطرح می کردم.

اول - چه چیزی مرا نگران کرده ؟Worry

دوم - در این مورد چه می توانم بکنم ؟

 پاسخ سوال اول : می ترسم مرا فردا به زندان بریچ هاوس ببرند.

پاسخ سوال دوم : مدتها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که چهار راه بیشتر ندارم.

۱- دریاسالار را قانع کنم ولی چون زبان نمی داند و سرعت کم کار با مترجم خود به خود فرصت قانع کردن را از من می گیرد و دریاسالار تحمل نمی کند.

۲- فرار کنم ولی هر جا بروم بالاخره دستگیر می شوم و اعدام.

۳- از اتاق بیرون نروم و به اداره مراجعه نکنم. اما این کار دریاسالار را مشکوک می کند و یک نفر را به دنبال من می فرستد و یک راست زندان.

۴- خیلی عادی رفتار کنم. انگار که اتفاقی نیفتاده. شاید دریاسلار فراموش کند.

راه حل چهارم را برگزیدم و این کار به من چنان آرامشی داد که شب را راحت خوابیدم. اگر می گذاشتم اضطراب بر من غلبه کند چهره درهم ریخته من خود به خود دریاسالار ر به شک می انداخت. فردای آن روز کاملا عادی با دریاسالار ملاقات کردم و او بی آنکه حرفی بزند به صحبت های روزمره پرداخت. او شش ماه بعد به توکیو اعزام شد و نگرانی من به کلی از بین رفت.

چارلز کترینگ می گوید : مشکلی که خوب تجزیه تحلیل شده باشد ، خود به خود نیمی از آن حل شده است.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:11 | لینک  | 

بچه های مکانیکی دکتر کریر را خوب می شناسند. صاحب بزرگ ترین شرکت تهویه مطبوع. او وقتی جوان بود در شرکت بوفالو فورج کار می کرد. روزی به وی ماموریت نصب یک دستگاه تصفیه گاز را در کارخانه شیشه سازی پیترزبورگ را دادند که میلیونها دلار ارزش داشت. او این کار را کرد ولی نتیجه لازم را نگرفت.

خودش می گوید : این شکست فکرم را پریشان کرد. کار تمام دستگاه های بدنم و معده و روده ام مختل شد. کار به جای رسید که از ناراحتی و اضطراب لحظه ای آرامش نداشتم تا یک ساعت بخوابم. ...

 کریر همان موقع یک شیوه برای غلبه بر اضطراب خودش به کار برد.  اول موقعیت خود را دقیقا سنجید. تصور کرد در بدترین حالت ممکن چه اتفاقی برایش رخ می دهد. اعدام و زندان نبود. اخراج از کار بود یا یک ضرر بزرگ مالی. در مرحله بعد تصور کرد با وقوع بدترین حالت چه کاری خواهد کرد . به هر حال می توانست پس از اخراج شغل دیگری پیدا کند. سرانجام به یک آرامش رسید و خیالش راحت شد چون دیگر درک خود را از موقعیت داشت. در مرحله بعد با آرامش خاطر و تمرکز تمام سعی خود را برای مشکل کرد و باعث شد که ضرر ۲۰۰۰۰دلاری به ۵۰۰۰ دلار تبدیل شود. اما در صورت تشویش و نگرانی می توانست سلامتی خود را از دست بدهد و ۲۰۰۰۰ دلار هم ضرر کند.

Dr Willis H. Carrier

این تکنیک مبارزه با اضطراب به تکنیک کریر معروف شد :

مرحله اول : از خود بپرسید که بدترین وضعی که ممکن است پیش بیاید چیست ؟

مرحله دوم : خود را برای مواجهه با آن بدترین وضع ممکن مهیا کنید.

مرحله سوم : با خیالی راحت و آسوده در اصلاح آن بدترین وضع ممکن کوشش کنید.

داستان های واقعی جالبی از افرادی شنیده ام که با استفاده از تکنیک کریر با مرگ و نابودی جنگیده اند و نتیجه معجزه آسای آن را دیده اند.

پ.ن : این تکنیک جدیدا به درد من هم خورده است.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:25 | لینک  | 

خدایا من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم که تو در عرش کبریایی خود نداری . من چون تویی دارم و تو چون خودی نداری

امام زین العابدین

خدایا سرنوشت مرا خیر بنویس

تقدیری مبارک

تا هر چه را که تو دیر می خواهی زود نخواهم

و هر چه را تو زود می خواهی دیر نخواهم

دکتر علی شریعتی

نمی دانم پس از مرگم چه خواهم شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم چه خواهد ساخت

ولی بسیار مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازیگوش

و او یکریز و پی در پی ، دم گرم خویش را در گلویم سخت بفشارد

و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

بدین سان بشکند دایم سکوت مرگبارم را

دکتر علی شریعتی

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:54 | لینک  | 

بالاخره تکلیف من معلوم شد. به همون چیزی که رویش زوم کرده بودم رسیدم. خیلی نقشه ها داشتم و دارم. تازه همه چیز برای من از نو شروع شد. خدا کمک کنه که به چیزهایی که در نظرمه برسم. به هر حال پله دیگری هم طی شد. علم و صنعت مثل خونه منه و خوشحالم از این که بعد یک غیبت طولانی به دانشگاه خودم بر می گردم. دلم برای همه جاش تنگ شده.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:58 | لینک  | 

پیش از این ها فکر می کردم که از خیلی از شهداء سوء استفده شد ولی از شهید رجایی نه . ولی بعد دیدم که از این شهید آنچنان سوء اسفاده ای شد که شدتش لنگه نداشت. یه بابایی اومد پشت سر رجایی قائم شد و در حالی که عکس این شهید نقابش بود به چیزی که می خواست رسید.

هفته دولت جدیدا خیلی تلخ شده. یاد رجایی هم همین طور. آن قدر تلخ که دست و دل آدم به نوشتن نمی ره.

اگر اشتباه از ماست خدا هدایتمون کنه وگرنه خدا جوابشون را بده. فقط خدا. ما زورمون به جایی نرسید.

هفته دولت مبارکشان باشد.

پ.ن : من امروز بر می گردم اصفهان. اما به زودی بر می گردم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:48 | لینک  | 

 
این هم از نتایج دانشگاه آزاد
 

درس

نام درس

نمره خام

1

زبان تخصصي انگليسي

68.3

2

رياضي

53.3

3

حرارت وسيالات

50

4

جامدات

78.3

5

ديناميك وارتعاشات

21.7

6

محاسبات عددي

0

 

 

نام رشته

مهندسي مكانيك -تبديل انرژي

نام واحد انتخابی

تهران جنوب

نام واحد قبولی

تهران جنوب

نتیجه کلی

قبول درانتخاب اول

 
خوب دیگه.  اگر سراسری هم نشد این آزاد هست. فعلا از سربازی جستیم.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:50 | لینک  | 

پنجشنبه وقتی از منارجنبان برمی گشتیم دیدیم سینما فیلم به نام پدر را آورده. پریدیم تو سینما و فیلم را دیدیم. من از فیلمنامه خیلی خوشم اومد. البته کارهای قبلی حاتمی کیا قوی تر بود ولی این فیلم را یک گام رو به جلو دیدم. اصل مطلب اینه که مرد جنگ استراحت نداره. ۸ سال جنگ و بعدش تبعات جنگ. واقعا مظلومیت را به تصویر کشید. فیلم برداری عالی بود. هر چی باشه کار حاتمی کیاست.

فعلا که تو اصفهان فیلم دیگه ای نمونده به جز طبل بزرگ زیر پای چپ.

 

پ.ن : نتیجه عدم تغییر ساعت.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:28 | لینک  |