blogerfree عقاب | آذر ۱۳۸۵
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

...  متهم دوباره هر دو دست را به هم قفل کرد و زیر چونه گذاشت و در حالی که تو چشمان خبرنگار خیره شده بود لبخندی زد. بعد با حالت رضایتی گفت : "خب من ماهی گیرم. البته این اواخر اوضاع صید خیلی بهتر بود". خبرنگار هم تو چشم های متهم نگاه کرد و گفت : "خب. بعدش چی شد ؟"  متهم :"بعدش که یک سری درگیری و اختلاف بود ... " خبرنگار:" که خب طبیعی بود " متهم :"بعدش هم جنگ شد. انگار که یه بچه را تا به دنیا می آد ۸ سال بزنی تو سرش" خبرنگار : " خیلی از نیروهای کاری را همین جنگ از ما گرفت." متهم :" سوالی راجع به اون ۸ سال نداری ؟ " خبرنگار خیلی خونسرد جواب داد که نه. متهم :"هیچی ؟ اصلا برات مهم نیست ؟!!" خبرنگار سری به علامت نه تکون داد. بعدش گفت :"فقط دلم می سوزه از خیلی چیزها که فراموش شد. فرمانده خودمون با خیانت داخلی شهید بشه. شهر را با چنگ و دندون حفظ کنند. آخرش دو سال آخر شیمیایی بزنند و دیگه نشه از شرش خلاص شد ". متهم :" جنگ می شه یک نقطه عطف. ایران قوی بود. عراق هم همین طور. جنگ هر دو را ضعیف کرد. ایرانی ها با دست خالی جنگیدند. با ارتشی که فرمانده هاش پاکسازی شده بود و سپاهی که چیزی از جنگیدن بلد نبود. به هر حال رسیدیم به دوران بعد جنگ. " خبرنگار :"حالا نوبت محاکمه بود. چرا و کی و کجا ؟ همه چیز بره زیر سوال " .متهم وسط حرفش پرید و دستاش را از هم باز کرد و گفت :"ما هم همین را می خواستیم" . خبرنگار اخمی کرد . متهم سرش را تکون داد و لبخندی زد و گفت :"اوهوم. همیشه که نباید اوضاع یک جور باشه. می دونی . بعضی ها داشتند زیادی قوی می شدند. راهش استفاده از مردمیه که کلی اطلاعات مثلا محرمانه دارند. ولی یه بار هم از خودشون نمی پرسند که اگه محرمانه است پس من از کجا می دونم ؟!! " . خبرنگار نگاه معنی داری کرد و سری تکون داد و گفت :"فکر کنم حالا فهمیدم با کی طرفم. یه عده فقط همه چیز را بردند زیر سوال. در مقابل یک عده هم بت سازی کردند. هیچ کدوم هم زبون مذاکره نمی فهمیدند. ". متهم :" ما هم همین را می خواستیم". خبرنگار:" از مخالف مظلوم ساخته شد. از اون طرف هم از زور زورش زیاد بود . درسته ؟" متهم:"فضله موش فضله موشه. کاریش هم نمی شه کرد". این را که گفت با لبخند سرش را آورد جلو و به خبرنگار خیره شد. بعدش گفت :"گرفتی منظورم را ؟! ما هم همین را می خواستیم. زخمی که هر موقع به نفعت بود بازش کنی و رویش نمک بپاشی!!!" . خبرنگار با اخم به متهم نگاهی کرد و گفت :"چی بگم. ترجیح می دم فعلا گوش بدم تا حرف بزنم."

خبرنگار کمی فکر کرد و گفت :" این وسط مزاحم داشتی ؟" متهم کمی فکر کرد و با خونسردی گفت :" آره یه بابایی خوب تو دل مردم جا کرده بود. باید از چشم مردم می افتاد. قشر مزاحم دیگه هم طبق معمول دانشجو جماعت بود که داغه. به نظرت باید چه کار می کردیم؟" خبرنگار:"یادمه. ریختند دانشگاه و زدند و همه حرمات ها شکست. در هایی را با لقد شکستند که رویش عکس دکتر شریعتی و شهید بهشتی بود. " متهم :"بعدش دانشجو جماعت که له شد. نیروی انتظامی از محبوبیت افتاد. نیروهای مذهبی شدند متهم ردیف اول. یک سری منافق تو آب نمک خوابونده شده هم شدند آتیش بیار معرکه." خبرنگار ادامه داد:" واین وسط حرمت همه گروه های مخالف و موافق و از جمله اون بابا که گفتی شکست. جای حرمت و اقتدار را ترس و ناامیدی گرفت". متهم خندید و گفت :"ما هم که همین را می خواستیم."

خبرنگار کمی به عقب خم شد و گفت :" عجب حکایتیه!!! می دونستم که اشتباه نمی کنم". متهم همون موقع دستاش را آورد بالا . در هر انگشت یک عروسک انگشتی بود. در حالی که انگشتانش را تکون می داد گفت:"بازی قشنگیه. هر کس یه جوری به درد ما می خوره. ما هم که همین را می خواستیم." خبرنگار هم همون موقع دستانش را با همون عرسک ها آورد بالا و گفت که :"خب این عروسک گردان کیه ؟" متهم دوباره دستانش را زیر چونه گذاشت و سری تکون داد و خندید.

ادامه دارد ...

 

 

پ.ن : مطبوعات صهيونيستي: مزاياي احمدي‌نژاد براي اسرائيل!

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:34 | لینک  | 

در هرفرهنگی اسطوره ها و اسوه هایی وجود دارند که مردم آن فرهنگ به آن ها می بالند. ولی تقریبا در همه جا تا حدی هم به انحراف رفته است. مسیح برای مسیحیان تنها یک مظلوم به صلیب کشیده شده است که در هر روایت به شیوه دلخراشتری به صلیبش می کشند. امام حسین (ع) هم برای شیعیان ایرانی تنها اسباب گریه شده و آن هم هر روز با مهارت بیشتری به قلتلگاه کشانده می شود. علی (ع) تنها در شب قدر یادی ازش می شود. ولی به راستی آرمان امام علی (ع) و امام حسین (ع) چه بوده. آیا و گریه ها و شیون های سالی یک بار ما آن ها را راضی می کند ؟ آیا امام علی از ما نمی پرسد که با یتیمان شهر من چه کردید ؟ آیا سنبل سازی هایی که ریشه در قبائل بت پرست دارد و در دسته های سینه زنی به شکل علم و اژدها و ... ظاهر شده دل امام حسین را خشنود می کند ؟ آیا تنها نحوه احترام ما ساختن گنبد های طلایی است؟ آیا ما تنها راه حاجت گرفتن را پول انداختن در مقبره ها می دانیم ؟ حج چند باره رفتن امتیاز است یا دست یتیمی را گرفتن و از منجلاب نجات دادن ؟ آیا واقعا آرمان واقعی امامان زنده است ؟ پس چرا پس از این همه سال همچنان در حال درجا زدن های سالی یک بار هستیم ؟

آیا می دانید که جمعیت های خیره در حد جهانی داریم ولی با نام ابوبکر ؟ آیا غیر از این است که تصویر اسلام در غرب یعنی خشونت ؟ اگر مسیح در دورانی که جزامی اجازه ورود به شهر را هم نداشت در گهنم جزامی تر را در آغوش گرفت علی (ع) هم شهید راه عدالت و یتیم نوازی بود. حسین هم خون خودش را برای عدالت و جلوگیری از انحراف فدا کرد. همان طور که امام حسن (ع) فشار و رنج صلح با دشمن را پذیرفت.

این آرمان ها جهانی است. مبارزه با اعتیاد و فقر و محرومیت و بی عدالتی و فحشا چیزی نیست که مختص به ایران و مسلمانان باشد. همه آیین ها و ادیان باید تلاش کنند. مسیح باید از صلیب پایین بیاید و در زندگی عملی مردم مسیحی نمود پیدا کند. همان طور که حسین را نباید فقط در قتلگاه دید.

شاید بهترین فرصت میلاد حضرت مسیح باشد که در راه است.

مائده آسمانی برای همین پیوند راه اندازی شده.

یکی از برنامه های پیش رو هم طرح طفلان مسلم است. ما می خواهیم از هیئت ها بخواهیم که در راه نجات دادن یک کودک گرفتار به عنوان مثال بزه کار و ... کمک کنند. این طوری امام حسین قطعا راضی تر است.

پ.ن : حرف زیاده ولی باید کار کرده باشید که درک کنید. به هر حال تعجب می کنم از عده ای که به راحتی می توانند کمک کنند اما مدام در دل خودشون شک و شبهه وارد می کنند. آقا مگه می خوای چه کار کنی که این قدر بالا پایین می کنی ؟

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:16 | لینک  | 

"اینجا محل گرد هم آیی پروانه هایی است که به تازگی پیله های خود را دریده اند و از زندگی کرم گونه خود به پروانگی و عاشقی روی آورده اند.  درست مانند ابراهیم ، موسی ؛ عیسی و محمد. پروانه هایی که گرد هم عهد بسته اند تا آیین امام مسلمانان شیعه علی و پیامبر رافت و دوستی عیسی مسیح را بار دیگر در دنیای امروز زنده کنند و پاس بدارند."

با کمک  خانم سلطانی و دیگر دوستان وبلاگ انگلیسی زبانی برای برقرای پیوند آرمان ها با افراد خارج از کشور که اکثرا مسلمان نیستند هم راه اندازی شد. باید یک سری از آرمان های جمعیت امام علی (ع) در سطح جهانی فریاد زده بشه.

می توانید این وبلاگ را هم بخوانید و به دوستان خارج از کشور خود معرفی کنید.

manna یعنی مائده آسمانی

AMBROSIA هم یعنی مائده بهشتی

 

به کمک کلیه دوستان نیاز است.

 

پ.ن : بزرگ ترین کمکی که دوستان می توانند بکنند این است که این وبلاگ را در خارج از کشور از طریق دوستان مقیم خارج از ایران خود که کم هم نیستند بین افراد غیر ایرانی بشناسانند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:30 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

... در بسته شد و دیگه چیزی شنیده نمی شد. سکوت بود و فقط صدای پای خبرنگار شنیده می شد که آهسته آهسته و بدون هیچ عجله و احساسی قدم بر می داشت و به طرف میز می رفت. متهم پشت میز نشسته بود و دست هاش را در هم قفل کرده بود و در حالی که دو آرنجش روی میز بود سرش را روی دستش گذاشته بود و چشمانش بسته بود. خبرنگار بدون هیچ حرفی اومد و صندلی را کشید عقب و سکوت شکست و پشت میز نشست. متهم سرش را بالا کرد و در حالی که ابروهاش را بالا نگه داشته بود نگاهی به خبرنگار کرد. برای چند لحظه تو چشم هم خیره شدند. خبرنگار بدون این که هیچ حرفی بزنه شروع کرد به دسته کردن ورق هاش و بعدش خودکار را از جیب پیراهنش درآورد و به متهم نگاه کرد. متهم در همان حالتی که بود گفت : " گفته بودم که ... " خبرنگار کارت خبرنگاری خودش را بیرون آورد و نشون متهم داد. متهم در حالی که هنوز انگشتان هر دو دستش در هم قفل بود با ابروهای بالا نگه اشته اش لبخند مصممی زد و سری به علامت تسلیم تکون داد. خبر نگار هم بدون هیچ حرفی سری تکون داد. متهم در همون حالت : " خب ؟!! " . خبرنگار دوباره سری تکون داد.. متهم دو دستش را از هم باز کرد و با همان حالت و لحن مصممش گفت : " البته قبل از هر چیز بهتون تبریک می گم ... " خبر نگار نگاه همراه با سوال و تعجبی کرد . متهم با هر دو دست یک اشاره به پنجره پشت سرش کرد و گفت " چه می دونم . همین چیز دیگه !!! ما بهش می گیم انقلاب . حالا شما چی می گین نمی دونم . به هر حال تبریک. هی بدک نیست ! " خبر نگار اخمی کرد. گویا اصلا جایی برای تبریک نمی دید. متهم " چیه ؟! نکنه تو قبولشون نداری ؟!! " و شروع کرد به نچ نچ کردن. خبر نگار در حالی که خودکارش آماده بود سرش را انداخت پایین و به کاغذ نگاه کرد و گفت :" من اومدم تا حرف های شما را بشنوم " . متهم : " راست می گن تو با ورق سفید گزارش می گیری. خوبه. بداهه می ریم جلو سوال پیشفرضی نداری ؟! " . خبر نگار به علامت جواب منفی سری تکون داد و با خودکار روی میز چند ضربه زد که یعنی منتظر شنیدنه.

متهم کمی به طرف عقب خم شد و درحالی که دو دستش را کاملا از هم باز کرده بود گفت : " خب راستش چی بگم ؟ از کجا بگم ؟ اصلا بگو ببینم اون هایی که اون بیرون هستند می خوان از من چی بشنوند ؟ اصلا چی قلقلکشون داده ؟! خودت چی ؟ تکلیفت با اون بیرونی ها معلومه ؟ با من ؟ با خودت ؟! هوم ؟!! " و چشمانش را دوخت تو چشمان خبرنگار. خبرنگار هم در حالی که خودکارش روی کاغذ حرکت می کرد گفت : " هر کسی دغدغه ای داره. هر کسی دنبال یه چیزیه. شاید سوالات من سوال هیچ کدوم از اون بیرونی ها نباشه. شاید برای من دغدغه اون ها بی اهمیت که سهله مسخره باشه. ولی شما خودت از هر جا خواستی شروع کن. کار نداشته باش برای من چی مهمه. می شنوم ." متهم کمی سرش را جلو آورد و گفت :" اصلا ببینم اول می شه من یه سوال بپرسم ؟! تو چه فرقی بین ما و اون ها می بینی ؟! " . خبر نگار :" سن من قد نمی ده . ولی قبلی ها می دونستن دنبال چی هستند. به چی اعتراض دارند. بعدش برنامه اشان چیه . ولی این جماعت نه میدونند که با کی طرفند. نه می دونند که به چی اعتراض دارند و نه می دونند که قراره از حالا به بعد چه کار کنند. شما به کار خودت برس." متهم سری تکون داد و گفت :" یادش بخیر. چه شلوغ بازی هایی بود. یک آن می دیدی دانشگاه می ریخت به هم. کوچه و خیابون می ریخت به هم. دشمن هم کم احمق نبود. از همه گروهی بودند. هر گروه اسمی داشت و رهبری و خلاصه یلی بودند. ولی خب همه به حکومت اعتراض داشتندو یعنی ذات ایرانی ها. انقلاب بی نظمی نبود و بدون اختلال همه چیز پیش رفت. و خلاصه هر چی بود تموم شد... " خبرنگار : " بعدش چی ؟ بعدش چه کار کردین ؟" متهم دستانش را پشت سرش قفل کرد و گفت : " همه گروه ها بودند. ولی کم کم انحراف شروع شد. باید قبول کرد که بالاخره امور دست یه تفکر باید بیفته . این شد اول دردسر ". خبرنگار : " اون وقت بود که باید رای گرفته می شد. هر کس رای دیگه ای داشت می تونست پشت ورق های رای بنویسه. اون وقت بود که میزان کوپن همه معلوم شد ... " . متهم هم نگاهی به خبرنگار کرد و ادامه داد : " و دیگه بحثی باقی نموند. انتخاب مردم بود. انتخاب اکثریت. انتخابی که پاش خون داده بودند " خبرنگار حرف متهم را قطع کرد و گفت : " حالا این وسط نقش تو چی بود ؟!"

متهم دوباره هر دو دست را به هم قفل کرد و زیر چونه گذاشت و در حالی که تو چشمان خبرنگار خیره شده بود لبخندی زد.

ادامه دارد ...

 

پ.ن : تاریخچه

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:4 | لینک  | 

آدم باید دلش بره به زیارت. باید با زیارت تجید بیعت و پیمان کنه. حاجت گرفتن جای خودش. ولی حال و هوای حرم یه جورایی خاصه. کسی کاری به کارت نداره. زلال و خالص هر چی می خوای به امام رضا (ع) می گی. بدجوری احتیاج دارم. تولد امام هشتم مبارک.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:8 | لینک  | 

اوایل eagle در خدمت من بود. بعدش کم کم چشم باز کردم دیدم خودم شدم در خدمتش و انگار زوری هم که شده باید نوشت. حالا کم کم دوباره eagle شده در خدمت من. تا بیبینیم بعدا چی بشه. ولی آینده درخشانه.

***

این هفته می تونه برای من خیلی مهم باشه. منتظر یک جوابم. پاسخی که در آینده من تاثیر بسزایی داره. از نتیجه باخبرتون می کنم. حتما... البته سوء تفاهم نشه. منظورم یکی از اساتیده  و موضوع پروژه و این که بالاخره برای من پروژه تعریف می کنه یا نه !!!

***

دیشب یک نفر یه چیزی برای من و چند نفر دیگه تعریف کرد که هر کس یه جور عکس العمل نشون داد. من فقط خندیدم چون نخواستم از چهره ام عکس العملی خونده بشه. نمی دونم باید جدی گرفت یا نه. من به این مقوله فکر نمی کردم و نمی کنم یا لااقل به این زودی ها فکر نمی کردم. بهتون هیچی نمی گم. ولی ترسیمی بود نو و تازه و غافلگیر کننده از آینده.

***

گفتم آینده . آینده هم لغت پیچیده ایه. یادم باشه در آینده راجع بهش حرف بزنیم. اگه یادم رفت یادم بندازید.

***

در دایره قسمت ما نقطه تسلیمیم

لطف آن چه تو اندیشی حکم آن چه تو فرمایی

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 9:18 | لینک  | 

منم کرم اسیر پیله ها ، با یک آینده مبهم ، با میل شدید به پرواز ، با ترس شدید از پاره شدن پیله ام ... من یک کرم ابریشم به دنیا آمدم که تا آرزوی پرواز کردن هزار پیله به دور تنم پیچید ، پیچید.

ش.م

مهر گیاه

بعضی ها به کرم شدن عادت کرده اند. کسی چه می دونه ؟ شاید یک بیمار درحال پاره کردن پیله اش است به قصد عروج.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:33 | لینک  |