... خب اعصاب خوردی داشت. می دونی ؟ عراق دو سال آخر جنگ بود که از بمب شیمیایی استفاده کرد. نمی شد جور دیگه با اون وحشی برخورد کرد؟ نمی دونم. فقط یادمه که وقتی جنگ تموم شد ،
دونه دونه یقه می گرفتم که پس جواب خون مهدی را کی می ده ! یادمه وقتی تو حلبچه وارد شدم حس کردم مهدی کنارمه. به یاد اون روز مهدی گفتم "تف به بشریت". ولی مهدی راست می گفت. این جنگ گناهکار داره، بی گناه هم داره. ما می ریم هوای بی گناهش را داشته باشیم. تو می تونی به اونایی که معادله چیدند ایراد بگیری ، ولی حق نداری به اونایی که از همه چیزشون گذشتند بی احترامی کنی! مهدی اعصابش از این چیزها خورد می شد. همه حرفش این بود که "من موقع دفاع هستم. موقع حمله نیستم" اما یه عده هم اعتقاد داشتند که بهترین دفاع حمله ست. مثل فوتبال. مهدی می گفت که جنگه. از این حرف ها نمی شه زد. خلاصه من و مهدی از دو طرف می خوردیم. این بود که باعث شد مهدی به قول خودش کم بیاره و خسته بشه. من هم مثل اون بودم ولی خب مهدی مثل من تودار نبود. دیگه کم حرفی های موقتی اش تموم شده بود. وقتی مخالف بود حرف می زد. جنگ جنگه. ولی جنس حنگ هم مهمه . شاید جنس جنگ دیگه عوض شد. من نمی دونم. مهدی هم همین طور. ولی یه چیزی را خوب می دونستیم. یه روزی باید به بچه هامون توضیح بدیم. مهدی توضیحش را داد. دیگه سبک شده بود.
...
شب بود. هوا هم یه نمه ابری. مهدی روی یه سنگ نشسته بود و دستاش را زیر چونه قفل کرده و چشماش را بسته بود. تو فکر. رفتم کنارش و گفتم "مهدی تو چرا فکر می کنی فقط خودت می فهمی؟ فکر می کنی ما آدم نیستیم! بابا می دونم چی می کشی ولی چه کار کنیم. می خوای برگردیم ؟! راه را گم کردی؟ ببخشیدا !" مهدی همین جور که چشماش بسته بود آروم و زمزمه وار زیر لب گفت " من ، خسته شدم ، پس، چرا، تموم نمی شه ؟، کی تموم می شه ، تا کی ؟ این زمان چرا لج داره با من ؟"
از جا جست و همین طور از من دور شد و دستاش را از هم باز کرد و به آسمون خیره شد و شروع کرد به داد زدن : " تا کی ؟ نه بگو تا کی ؟ مگه خودت نگفتی برو ؟ مگه من گفتم برم ؟ مگه خودت نگفتی این ماموریته؟ خب گفتی که تنهاییم ؟ بابا من خسته شدم. بریدم. مگه من چقدر زور دارم ؟ بابا من بچه ام. من چیزی بلد نیستم. بزرگتر از من ش کم آورده. تا کی ببینم. راه کدوم وره؟ من که نقل و نبات نخواستم ؟ بی شوخی ! من بهشت و جهنمت را می خوام چه کار ؟ با خودت کار دارم. خودت را می خوام. خسته شدم. جوابم را بده . بگو از من چی می خوای ؟ من همین قدر بلدم. آره من کم آوردم. من حر نیستم. زورش را ندارم. کی جوابم را می دی ؟ تا کی باید تحمل کنم ؟ مگه من چقدر طاقت دارم ؟ من همینم. بابا خودت من را آفریدی ؟ آخه خودت بگو ! طاقت من مگه چقدره ؟ چرا هیچ کس نمی فهمه حرف حساب من چیه ؟ چرا این قدر سردرگمم ؟ هیچ کس نمی فهمه درد من چیه ! هیچ کس ! سخته ! سخته ! سخته ! کار من نیست ! سخته ! کار من نیست ! سخته ! سخته ...!"
افتاد روی زمین و زانو زد و سرش را گذاشت روی خاک. فقط تکون خوردن شونه هاش را می دیدم. ابرها بیشتر شده بود. دست کرد تو جیبش و یه قرآن کوچیک برداشت. سرش را انداخت پایین و زیر لب یه چیزایی گفت و قرآن را باز کرد. انگار حالش عوض شد. نمی دونم کجا براش اومد. قرآن را تو جیبش گذاشت و یه نگاه به آسمون کرد و گفت " باشه خب ! باشه ! چشم ! ببخشید. هر چی شما بگی ! چشم !" یه کم آروم شده بود. قیافه اش کمی آرامش گرفته بود. نم نم بارون زد. بارون های جنوب هم یه دفعه می آد و یه دفعه می ره. بارون زد. مهدی که اصلا دوست نداشت زیر بارون خیس بشه ، این بار انگار حالی می کرد زیر این بارون. انگار جنس بارونش فرق داشت. با کیف دستاش را زیر بارون گرفت تا پر آب شد. به صورتش پاشید. صورتش را زیر بارون می شست انگار. دست هاش را توی موهاش می کشید و چشماش برق می زد. نمی دونم چه حالی بود. فقط نگاهش می کردم. دستاش را پر آب بارون می کرد و می پاشید تو هوا. دستاش را از هم باز کرد و سرش را بالا گرفت تا خوب صورتش خیس بشه ! بارون یواش یواش کم شد و قطع شد. مهدی سرش را پایین انداخت و دستی به صورتش کشید. موهاش را داد از صورتش کنار چشماش را بست و چند لحظه بی حرکت موند. انگار داشت به یه چیزی گوش می داد. هی الکی سرش را هم تکون می داد. انگار داره با یکی حرف می زنه. بعدش یه نگاه به آسمون کرد. دیگه آروم شده بود.
از جا جست و شنگول از کنار من رد شد. همین جور که داشت رد می شد زد روی شونه من گفت "علی من را ببخش !". برگشتم گفتم "چی را ببخشم؟ چت شد یه دفعه؟!" دستش را برد بالا و دو انگشتی دست تکون داد که یعنی نپرس الان موقعش نیست.
نفهمیدم چی دید. چی شنید. چی گفت تو دلش. چه آیه ای اومد؟ با کی حرف زد؟ اصلا چش شد ؟ با خودم گفتم بعدا ازش می پرسیدم. نمی دونستم قد نمی ده. ولی خیلی حالش بهتر شده بود.
امین :"چی را گفت ببخشید ؟!"
پدر:" اون موقع نگفت. آخرین لحظه گفت. گاهی با خودم شک می کنم که باید می بخشیدمش یا نه !"
ادامه دارد ...
آخرين کلمات يک انسان عصر حجر: فکر ميکنی توی اين غار چيه؟
آخرين کلمات يک بندباز: نميدونم چرا چشمام سياهی ميره...
آخرين کلمات يک بيمار: مطمئنيد که اين آمپول بيخطره؟
آخرين کلمات يک پزشک : راستش تشخيص اوليهام صحيح نبود. بيماريتون لاعلاجه...
آخرين کلمات يک پليس: شيش بار شليک کرده، ديگه گلوله نداره...
آخرين کلمات يک پيشخدمت رستوران: باب ميلتون بود؟
آخرين کلمات يک جلاد: ای بابا، باز تيغهء گيوتين گير کرد...
آخرين کلمات يک جهانگرد در آمازون: اين نوع مار رو ميشناسم، سمی نيست...
آخرين کلمات يک چترباز: پس چترم کو؟
آخرين کلمات يک خبرنگار: بله، سيل داره به طرفمون مياد...
آخرين کلمات يک خلبان: ببينم چرخها باز شدند يا نه؟
آخرين کلمات يک خونآشام: نه بابا خورشيد يه ساعت ديگه طلوع ميکنه!
آخرين کلمات يک داور فوتبال: نخير آفسايد نبود!
آخرين کلمات يک دربان: مگه از روی نعش من رد بشی...
آخرين کلمات يک دوچرخهسوار: نخير تقدم با منه!
آخرين کلمات يک ديوانه: من يه پرندهام!
آخرين کلمات يک سرنشين اتوموبيل: برو سمت راست راه بازه...
آخرين کلمات يک شکارچی: مامانت کجاست کوچولو؟.
آخرين کلمات يک غواص: نه اين طرفها کوسه وجود نداره...
آخرين کلمات يک فضانورد: برای يک ربع ديگه هوا دارم...
آخرين کلمات يک قصاب: اون چاقو بزرگه رو بنداز ببينم...
آخرين کلمات يک قهرمان: کمک نميخوام، همهاش سه نفرند...
آخرين کلمات يک قهرمان اتوموبيلرانی : پس مکانيکه ميدونه که با ...
آخرين کلمات يک کارآگاه خصوصی: قضيه روشنه، قاتل شما هستيد!
آخرين کلمات يک کامپيوتر: هاردديسک پاک شده است...
آخرين کلمات يک کوهنورد: سر طناب رو محکم بگيری ها...
آخرين کلمات يک گروگان: من که ميدونم تو عرضهء شليک کردن نداری...
آخرين کلمات يک گيتاريست: يه خرده ولوم بده...
آخرين کلمات يک مادر: بالأخره سیدیهات رو مرتب کردم...
آخرين کلمات يک متخصص آزمايشگاه: اين آزمايش کاملاً بيخطره...
آخرين کلمات يک متخصص خنثی کردن بمب : اين سيم آخری رو که قطع کنم تمومه...
آخرين کلمات يک متخصص کامپيوتر: معلومه که ازش بکآپ گرفتم!
آخرين کلمات يک معلم رانندگی: نگه دار! چراغ قرمزه!
آخرين کلمات يک ملوان: من چه ميدونستم که بايد شنا بلد باشم؟
آخرين کلمات يک ملوان زيردريايی: من عادت ندارم با پنجرهء بسته بخوابم...
آخرين کلمات يک نارنجکانداز : گفتی تا چند بشمرم؟
منبع : اینجا
پ.ن۱ : آخرین کلمات شما چیه ؟ بگید ؟
پ.ن۲ : امروز صبح با مرتضی داشتیم می رفتیم کلاس (خب آره ! دکتر کی منش هم گاهی کلاس می ره ! ). صبح زنگ زد گفت "علیرضا اگه هنوز راه نیفتادی ، یه چیز گرم بپوش. هوا سرد شده ! کیف کردم از این حس رفاقتش.
پ.ن ۳: گوگل هم باهوشه ها ! نیگاه !
نمی دونم از کجا شروع کنم ! از این که یه روز نشستم به یکی از بچه ها که تازه وارد کارها شده بود گفتم که "مردن چیز بدی نیست. این بچه ها الان دارن زجر می کشن. وقتی بمیرن می رن یه جای خوب! یا خوب می شن یا می رن یه جای خوب ... " . یا از اینجا که ...
آره از اینجا شروع می کنم که هر وقت به مادرش می گفتم اوضاع چطوره ؟ می گفت "خدا را شکر" . می پرسیدم حنانه چطوره ، می گفت "خدا را شکر". عبارتی که هیچ وقت اون طور که دلم می خواسته نگفتم و این یعنی من یک بنده بی لیاقتم. یک بازیگر بی کفایت برای کارگردان. این بچه ها هر هفته جلو چشمم می آن . گاهی برای تنبیه خودم می رم پیششون. می آن. مامور شدند که به ما یادآور بشوند که قدر داشته هامون را بدونیم. ولی می آن و می رن و ما هیچ چیز نمی فهمیم جز در حد یک شعار...
و حنانه هم رفت. موقعی که کسی فکرش را نمی کرد. نصفه شب یا دم صبح دوشنبه. اول به عیسی نایبی گفتند. از عیسی که پرسیدم فقط با صدای بریده گفت فوت شده. سعی کردم عکس العمل نشون ندهم. باید جو کنترل می شد. حامد تازه موقع برگشتن خبردار شد. امروز تلفنی بهم گفت که از دیروز شوکه بوده ولی بعدش فهمیده که حنانه راحت شد. وقتی از مادر یکی از بچه های بخش ایزوله قضیه را پرسیدم و گفت ، بهش گفتم "خودش که راحت شد. برای مادرش دلم می سوزه". هفته پیش حنانه کم حرف تر شده بود. حنانه ای که همه را به حرف می گرفت و معرکه گیری می کرد. وقتی باهاش خواستم خداحافظی کنم یک کم غریبی می کرد. به هر حال شاید دلش فقط خوش بود به این که دوشنبه ها یه سری آدم بیایند و باهاش بازی کنند و جایزه بگیره. مادرش می گفت " هفته پیش سلولش صفر شده بود ... الان خدا را شکر ۱۰۰ شده ... عادی اش ۳۰۰۰ ه ". تو بخش ایزوله بود. نمی شد بقیه ببینندش و معرکه بگیره.
همیشه گفتم که دلم برای مادرهاشون بیشتر می سوزه. برام فرقی نداره که کی باشه. حنانه را همه می شناختند و بهش عادت داشتند. وقتی نمی دیدمش از این که الان خونه اشانه خوشحال می شدم. نسبت به همه اشان همچین حسی داشتم. شنیدم تا حالا ۳ تا بچه رفتند. من فقط از حنانه خبر دارم. نمی دونم اون دو تای دیگه کیا هستند. نمی دونم می شناسمشون یا نه. ولی دل این ها به دوشنبه ها خوشه. کیان وقتی تو حیاط بیمارستان ما را دید بال در آورد. تا لحظه ای که مسئول تزریق دارو نیومده بود شاد و خندان با ما توپ بازی می کرد. جلو کیان سعی کردم نشون ندهم که جا خورده ام.
تو این شهر بچه هایی هستند که مامور شدند برای فهموندن خیلی چیزها به ما. و مادرانی فداکار که فقط خدا می تونه جواب زحماتشون را بده.
معذرت می خوام که وبلاگ من شد وسیله خبررسانی این مساله. برای تازه واردهایی که تازه با جمعیت آشنا شده بودند و این شروع خشن را داشتند آروزی موفقیت دارم. وگرنه ما که زیاد دیدیم و شنیدیم.
بچه های مامور و مادر های فداکار.
پ.ن : فیلمی که از حنانه گرفتم ... (با نرم افزار Qtime می شه دید)
بله فیلم دقیقا یک سفر به آینده داشت. البته با شیوه مستند. دقیقا انگار واقعا چنین صحنه هایی بوده. صحنه ترور بوش با ترفند های کامپیوتری ساخته شده بود. فیلم با شیوه مستند وار مساله را ادامه می دهد تا سرنخ ترور را از زبان مسئولین کشوری و پزشکی قانونی دنبال کند. حتی به معاون بوش (دیک چنی) که جانشین موقت اون شده بود ، و این که اصرار داشت سوریه را در این ترور دخیل نشان دهد اشاره شد. شبکه های ضد سوری که به شایعات دامن می زدند. مصاحبه با همسر مضنون مسلمان سوری که از ترور بوش شوکه شده بود چون می دانست امنیت مسلمان ها به خاطر تهمت به خطر خواهد افتاد ، مصاحبه با مضنونین اغتشاش طلب ... و در نهایت متهم کردن که مسلمان سوری با حداقل مدارک.
در پایان فیلم، با اعترافات یک سیاه پوست که در جنگ عراق شرکت داشته، مشخص می شود که پدر این فرد که عضوی از ارتش بوده به علت سیاست های جنگ طلبانه بوش اقدام به ترور اون کرده و درنهایت با خودکشی مساله را به اتمام رسونده.
آخرین جملات فیلم این چنین بود:
پس از یک سال از ترور (۲۰۰۸) هنوز به اعتراض جمال عبدالزیکری (متهم سوری تبار مقیم آمریکا) رسیدگی نشده و وی در زندان به سر می برد . ... . کلیه وقایع این فیلم خیالی بود و ... .
این فیلم انگلیسی عالی بود. می شد گفت یک شاهکار. به قدری هنرمندانه مستند ساخته شده بود که حس نمی کردی همه چیز ساختگی ه. جمله به جمله دیالوگ ها پر از حرف بود.
گاهی با دیدن برخی فیلم ها با خودم می گم کاش من هم فیلم ساز بودم و همچین چیزی می ساختم. در این مورد، این اتفاق افتاد. اگر ندیدید ، حتما ببینید.
***
امروز رئیس جمهور به دانشگاه ما اومد. ولی من خوابم می اومد و دیر رسیدم. همه اش صحنه های فیلم می اومد جلو چشمم. اگر در ایران همچین فیلمی می ساختیم چجوری می ساختیم ؟! جالب می شد و البته تا حد زیادی متفادت.
ولی یک گزارش در خبرنامه فیلتر شده امیرکبیر بود که در ادامه مطلب می ذارم.
ادامه مطلب
بعدش به هر حال یکی از دغدغه های ملت ایران با تمام شدن این سریال بعد از ۵۲ هفته به پایان رسید و دیشب همه از این که یانگوم بالاخره برنده شد ، یه خواب خوش و راحت داشتند. (راستش حساسیت خیلی ها را دیدم و درک نکردم).
راستش به نظرم زیادی ملت جو گیر شدند. اصلا موافق بزرگ کردن یک سریال خارجی تا این حد نیستم که حتی مسئولین مملکتی بیایند و راجع بهش نظر بدن. کم مونده بود شخص ا.ن و ضرغامی هم از شخصیت بازیگر این فیلم تقدیر کنند (شاید هم گفته اند و ما خبر نداریم). یک تور زیارتی هم که به کره راه افتاده بود !!!
اما در این مجموعه چند نکته منفی از دید من وجود داشت که خب می گم.
اول این که همه شخصیت ها، خیلی کشته مرده القاب و عناوین بودند. اوج یک پاداش فقط فقط یک لقب بود. لقب بهش می دادی بال در می آورد. لقب را که می گرفتی ، نابود می شد. مورد بعدی این که قصر و عالی جناب ، زیادی تقدس داشتند. آن هم پادشاهی که تنها به چشیدن غذا مشغول بود و یک قصر را الاف خودش کرده بود. تصمیمات مهم دربار هم پیرامون همین چیزها بود. جالب این که اگر عالی جناب تنبیه می کرد ، طرف می گفت من گناهکارم و خلاصه قبول می کرد. این که نتونی برای عالی جناب کاری بکنی یعنی گناه کاری. تنها آرمان این بود که عالی جناب راضی باشه. اگر عالی جناب به تنبیه و تبعید راضی بود هم قبول. خلاصه این تقدس وحشتناک را هیچ جا ندیده بودیم.
به هر حال این موارد به هیچ عنوان با فرهنگ ما مطابقت نداره. ممکنه باشه ، اگر هست باید ریشه کن بشه. دلیل این که مهم بود گفتنش این ه که آنچنان ملت جو گیر این سریال شدند که شاید نکات منفی اش را هم قبول کنند. آخه ما ایرانی جماعت معمولا عادت داریم یا یک چیز را صددرصد قبول کنیم یا صددرصد ردش کنیم !!!
از بقیه جوانب، سریال آموزنده ای بود.
راستی صدا و سیما یک فیلم مستند هم از این ابر سریال ساخته که هفته دیگه نشون می ده !!!
پ.ن ۱: کسی می دونه چرا این وبلاگ ، این قدر بازدید کننده داره ؟ حالا اون هیچی ! این قدر کامنت چجوری داره ؟
پ.ن ۲: دکتر کی منش خودمون ، آپدیت کرده ولی به من گفته به کسی نگم. آخه چرا نگم؟! یه هفته سکوت بسه دیگه !
پ.ن: تکذیبیه
اون : علیرضا یه رفیقی داریم ، تازه ازدواج کرده. دعوتمون کرد خونه شون. آقا خانمش یه مرغ گذاشت جلومون یه فسنجون. مرغه که از دور داد می زد که کپکی ه. فسنجونه را ریختیم روی پلو، مزه صابون می داد. دلم کباب شد واسه رفیقم که زن گرفته.
من : باز همین که ازدواج کرده ، آینده اش هدف داره خوبه. آتل و باطل نمی چرخه دور خودش.
اون : عمرا
من : برو بابا !
اون : آدم تو زندگی سرخر نداشته باشه بهتره!
من : من به چشم سرخر بهش نگاه نمی کنم !
اون : بی خیال بابا. تو این وضعیت. آدم باید همه چیز داشته باشه. مثلا کار و پول و ... خلاصه بعدش تو سن ۴۰ سالگی اگه خواست سرخر داشته باشه (آی کفرم در می آد از این کلمه سرخر !!!)
من : ببخشید اگه تو باید سربازی بری و کار هم داشته باشی و خونه و ماشینت هم ردیف باشه، پس ایشون قراره چه کار کنه ؟ قراره فقط اگه خواست افتخار بده بگه بله ؟! هر چی خر حمالی ه واسه پسره، بعدش ایشون سبک سنگین کنه اگه به نفعش بود بگه آره ؟! مسخره است. من این طوری خوشم نمی آد. امیدوارم بهش تن هم ندهم. چون مطمئنا اینجوری برام کم تر ارزش داره. ولی معمولا هر چی ادعا می کنم سرم می آد (بیچاره من). طرف باید قانع باشه و کمکت کنه که با هم زندگی را بسازید.
اون : موفق باشی ( ها ها ! تمسخر و خنده). ولی همینه که هست.
من : ازدواج یک بار ه که باید دو نفری حملش کرد. نه این که من حمل کنم ، خانم پرنسس کف بزنه. یعنی چی ؟ مثل این پدر زن ها که شرط می ذارن ، برو سربازی و بعد کار و بعد خونه و بعد بیا ! پس بفرمایید دختر خانم شما نقشش چیه ؟ قورت دادن لقمه جویده ؟! من دوست دارم طرف کمکم کنه. همراهی ام کنه نه که ... ! (خوردم حرفم را). برعکسش هم داریم، این پسرهایی که دنبال دخترهایی می گردند که باباهاشون پولدارند یا دم کلفتند . حالم ازشون به هم می خوره.
اون : (قاه قاه قاه) اتفاقا ما یه فامیل داریم که فکر می کنه من اینجوری ام. هی برام می گرده دختر بابا دم کلفت پیدا می کنه. می گم بابا این یارو من را تو خونه اش هم راه نمی ده !
من : حالا اگه بابای دم کلفت ، بهت پول نداد ، دختر را طلاق می دی ؟ از این کثیف تر هم داریم ؟!
به پایان مسیر رسیدیدم. موقع خداحافظی
اون : خب آقا علیرضا! ما که تا ۴۰ سالگی قصد دادن شام عروسی نداریم. شما انشاا... با این ملاک هات موفق باشی !
من : ما هم حالا حالا ها خبری نیست. باشه هم شام نمی دیم به یه مشت مفت خور. ساندویچ فقط.
نکته ۱: خب به هر حال جملات رد و بدل شده ویرایش شد و شاید حق مطلب ادا نشده باشه.
نکته ۲: من و رفیقم هر دو ازدواج نکرده ایم هیچ. خبری هم نیست. واسه همین ممکنه تفکراتمون کمی غیر قابل درک یا حتی چرت باشه. از متاهلین معذرت می خوام.
نکته ۳: خداییش بد گفتم بهش ؟
نکته ۴: مخصوصا این چیزها را بهش گفتم.
حالا دلیل این که این چیزها را نوشتم این بود که چند روز پیش داشتم پیرامون موضوع ان ال پی سرچ می کردم که بی ربط به این وبلاگ و این مطلبش بر خوردم. الان تازه نشستم دقیق خوندم.
نظرم این ه که این وبلاگ در مجموع خیلی مفیده. چون همه چیز داره. سعی می کنم تا می تونم ازش استفاده کنم. ولی در این وبلاگ مطالبی هم بود که تجربه من بالکل ردشون می کنه.
به هر حال
بریم بازی سپاهان را ببینیم .
از زاویه دین بخواهی نگاه کنی، معلم و رئیس مذهب شیعه. این لقب تعارف نیست. واقعا مذهب شیعه در زمان ایشون و به لطف ایشون متحول شد. ولی من دوست داشتم از دید علم بهش نگاه کنم. یک دانشمند قهار که ممکنه عده زیادی بگویند خب برای آن زمان و آن سطح معلومات دانش عجیبی بوده. من می خوام بگم که نه ، حتی در مقایسه با این زمان هم عجیب و خاصه. مثلا طب با سنگ ها. مثلا نظریه اشعه های ناقل بیماری از اشیاء.
از زاویه فلسفه حرفی توش نیست. به نظر من فلسفه اصلا پیشرفتی نکرده که من بخوام با فلسفه غنی امام صادق (ع) مقایسه اش کنم.
به نجوم علاقه مندم و همین بس که چه شاگردان بزرگی را در این زمینه تربیت کرده. علم هیئت هم علمی ه که بشر تقریبا از روی عجز بی خیالش شد و امام استادش بود.
می گن امام جزوات این علم را به رمز می نوشت تا دست هر کسی نیفته ، ولی بعدها یک عده این شکلک های رمزی را بت کردند و مثل این که ورد باشه انداختند گردنشون و ... که هنوز هم رواج داره. امام برای هر بیماری یک سنگ خاص را برای انگشتر تجویز می نمود ولی الان بدون در نظر گرفتن بیماری از این سنگ خاص هم استفاده می شه ، چون فقط صورت را دیدیم نه معنی را.
بدون شک شیعه خیلی به حضرت مدیونه، ولی به نظر من هیچ گروهی هم مثل شیعیان به حضرت خیانت نکرده اند. علمایی که تا دلت بخواد حدیث جعلی منتشر کردند. برداشت سطحی کردند. نوک انگشت امام را دیدند ، به جای این که مکان مورد اشاره را ببینند. اون قدر حدیث جعلی و خرافه در مورد این امام ساخته شده که قبل از هر بحثی باید تازه ثابت کنی این حدیث چرند والا قلابی ه. احادیثی که می دونم بعضی خوانندگان اینجا ممکنه الان در بخش نظرات بنویسند تا به متن من ایراد بگیرند و ... .
این نتیجه سرچ اینترنتی من بود :
۲- چند مناظره علمی از امام صادق و شاگردانش
۳- علت علمی-نجومی گرما و سرما از دیدگاه امام صادق
۶- نظریه امام صادق در مورد علت بعضی بیماری ها
۷- نظریه امام صادق در مورد علت بعضی بیماری ها (ادامه)
۸- بزرگان ایران زمین که در بین آن ها شاگردان امام صادق نیز مشاهده می شوند
۹- اولین کسی که نظریه عناصر اربعه را رد کرد
۱۱- نظریه علمی امام صادق در مورد نور و ...
اینترنت خیلی تهی بود ...
«ميرزا سعيد خان مؤتمن الملک» در جواني در دستگاه اميرکبير يکي از منشيها بود. قتلي در همدان
اتفاق افتاده و حکومت قاتل را دستگير کرد. چون به امير اطلاع دادند، امير به ميرزا سعيد خان ميفرمايند: سعيد! به حکومت همدان بنويس قاتل را همانجا بکشند.
ميرزاسعيدخان، قلمدان را بسته به جيب خود گذاشته، برخاست، به امير عرض کرد: اجازه ميفرماييد سعيد به خانه خود برود و دعاگو باشد؟
امير ميفرمايند: مگر نشنيدي چه گفتم و چه دستوري به تو دادم؟
سعيد ميگويد: شنيدم. قلم سعيد حکم قتل نميتواند بنويسد.
امير ميفرمايند: بسيار خوب، تو حکم قتل ننويس. بنشين کار ديگر دارم.
سعيد مينشيند. منشيهاي ديگر ميآيند. امير همان دستور را ميدهند و منشي مينويسد. امير امضا و مهر کرده به قاصد ميدهد که به همدان برده به حکومت وقت برساند. قاصد حرکت ميکند.
امير ميرزا سعيد خان را همراه خود به حضور ناصرالدين شاه ميبرد. معرفي و عرض ميکند:
سعيد بايد وزير خارجه شود. امر فرمايند فرمانش نوشته شود.
شاه ميفرمايد که چه نظر و مناسبت كه يک منشي وزير شود، آن هم وزير خارجه؟
امير عرض ميکند: سعيد از شوکت و جلال و عظمت سلطنت اعليحضرت و از سياست اين بنده نترسيد ولي از خدا ترسيد. عرض کرد حکم اعدام نمي تواند بنويسد. اين جوان لياقت وزارت دارد و جان نثار و خدمتگزار خواهد شد.
منبع : اینجا .
***
هماهنگ نشده بود. آقای موسوی خوئینی ها گفتند از بالا دستور رسیده. ولی الکی گفته بودند. خواستند عملا حرکت خود جوش باشه که بود. وقتی کار تمام شد ، در مقابل عمل انجام شده قرار گرفتند و حمایت کردند. خلاصه امام بی خبر بود از این حرکت و وقتی انجام شد با این که عنوان کرد نمی دانیم چرا این کار انجام شده ، ولی حمایت کرد.
یک عده مثل محسن رضایی می گفتند باید با آر پی جی ساختمان را بیاریم پایین. همه حواسم جمع بود که حرکت احساسی از کسی از بین خودمون سر نزنه.
رفتاری که ما با اسیر آمریکایی داشتیم به قدری محترمانه بود که، با من در زندان جمهوری اسلامی که همین چند وقت پیش رفته بودم نداشتند. ما یه جورایی جزو توبه کارهاییم.
منبع : یکی از دانشجویان خط امام (... . ز...ش)
دوباره سلام
یه مدت زیادی ه که تو اینترنت تقریبا راجع به هر چیز مفیدی مطلب گیر می آرم و مطالعه می کنم و برای این که بعدا اینجا هم بگم می ذارمشون تو Favorites و وقتی اینجا نوشتم ، می پاکمشون
****
مسعود ده نمکی هر موقع سر فیلم نامه کم می آورد می گفت که مجید سوزوکی واقعی بوده و اون دستی در کار نداشته. جالبه. بعد از خوندن مصاحبه با خانواده مجید سوزوکی واقعی، فهمیدم که هنوز هم این آقا علاوه بر چماق، از ابزار بازی با احساسات مردم استفاده می کنه. ولو به دروغ.
****
این مطلب علمی جالب را بعد مدت ها دوباره پیداش کردم:
تصور كنيد كه بتوانيم سن زمين را كه غير قابل تصور است، فشرده كنيم و هر صد ميليون سال آن را يك سال در نظر بگيريم!
در اينصورت كره زمين مانند فردی 46 ساله خواهد بود!
هيچ اطلاعي در مورد هفت سال اول اين فرد وجود ندارد و در بارهي سالهاي مياني زندگي او نيز اطلاعات كم و بيش پراكندهاي داريم!
اما اين را ميدانيم كه در سن 42 سالگي، گياهان و جنگلها پديدار شده و شروع به رشد و نمو كردهاند. اثري از دايناسورها و خزندگان عظيم الجثه تا همين يكسال پيش نبود! يعني زمين آنها را در سن 45 سالگي به چشم خود ديد و تقريبا 8 ماه پيش پستانداران را به دنيا آورد.
در اوايل هفتهي پيش ميمونهاي آدمنما به آدمهاي ميموننما تبديل شدند! و آخر هفته گذشته دوران يخ سراسر زمين را فرا گرفت.
انسان جديد فقط حدود 4 ساعت روي زمين بوده و طي همين يك ساعت گذشته كشاورزي را كشف كرده است !!!
بيش از يك دقيقه از عمر انقلاب صنعتي نميگذرد و...
حال ببينيد انسان در اين يك دقيقه چه بلائي بر سر اين بيچارهي 46 ساله آورده است!!!
او طي 40 دقيقهي بيولوژيكي، از اين بهشت يك آشغالداني كامل ساخته است.
او خودش را به نسبتهاي سرسامآوري زياد كرده، و نسل 500 خانواده از جانداران را منقرض كرده است!سوختهاي اين سياره را مال خود كرده و همه را به يغما برده است!
و الان مثل كودكي معصوم و بي تقصير! ايستاده و به اين حملهي برق آسا نگاه ميكند!!!
منبع : اینجا
****
اما من به شخصه از این ورژنش بیشتر خوشم می آد:
دانشمندان تخمین می زنند که از عمر کره زمین حدود 5/4 میلیارد سال می گذرد. تصور کنید که این 5/4 میلیارد سال را در یک شبانه روز فشرده ایم و ببینیم در این مدت ازنظر علمی وقایعی که کره خاک را همراه با حیات و کوه ها و اقیانوس ها و قاره ها به شکل امروزی آن درآورده اند چه بوده و با چه فاصله زمانی از یکدیگر و در چه مدت رخ داده اند.
خوب بیائیم با هم این روز پر هیجان را شروع کنیم.
بلافاصله پس از آنها موجودات شکیل کشف شده در Burgess Shale پدیدار می شوند. کمی مانده به ساعت 10 شب گیاهان کم کم روی خشکی نیز ظاهر شده و لحظاتی بعد درحالیکه کمتر از 2 ساعت به پایان روز باقی مانده اولین حیوانات خشکی (یعنی غیر دریائی) نیز پدیدار می گردند.
به همت حدود 10 دقیقه هوای مناسب و مطبوع تا حدود ساعت 10:24 کره زمین تحت پوشش جنگلهای انبوه Carboniferous یا ذغال دار قرارمیگیرد که رسوبات همین جنگلها تمامی ذغال سنگ کنونی زمین را بدست می دهند .
دایناسورها به تدریج درست قبل از ساعت 11 شب وارد صحنه شده و فقط حدود 45 دقیقه دوام می آورند. نسل دایناسورها 21 دقیقه مانده به نیمه شب منقرض شده و عصر پستانداران آغاز می گردد.
انسان یک دقیقه و 17 ثانیه مانده به نیمه شب پدیدار می شود. شنیدنی است که تمامی تاریخ مدون بشر در این مقیاس بیشتر از چند ثانیه به طول نمی انجامد و از آنهم جالبتر اینکه عمر طبیعی یک انسان فقط لحظه ای بسیار بسیار کوتاه را در برمی گیرد.
در طول این روز خارق العاده و سریع قاره ها به این سو و آن سو سرخورده و بی محابا به یکدیگر برخورد میکنند. کوهها سربه فلک کشیده و سپس آب شده و فرو می ریزند. اقیانوسها می آیند و می روند و لایه های یخی عقب و جلو می زنند.
در طول این مدت تقریبا" در هردقیقه سه بار در جائی از کره خاکی جرقه عظیمی مشاهده می شود که نشانگر برخورد سنگ آسمانی بزرگی به اندازه سنگ آسمانی Manson و یا شاید بزرگتر با کره زمین می باشد.
جای بسیار تعجب است که در چنین شرایط سخت و ناپایداری موجودات یا اصولا" هرچیز دیگری جان سالم به درببرد در حقیقت چیزهای زیادی هم دوام نمی آورند.
بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست
بگشای لب که قند فراوانم آرزوست
ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر
کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست
گفتی بناز بیش مرنجان مرا برو
آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست
آن دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست
آن ناز و باز تندی دربانم آرزوست
زین همرهان سست عناصر دلم گرفت
شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول
آن های و هوی و نعره ی مستانم آرزوست
بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آن چه یافت می نشود آنم آرزوست
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
بالله که شهر بی تو مرا حبس میشود
آوارگی کوه و بیابانم آرزوست
یک دست جام باده و یک دست زلف یار
رقصی چنین میانه ی میدانم آرزوست
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر
کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما
گفت آنکه یافت مینشود آنم آرزوست
گفت آن که یافت می نشود آنم آرزوست
پ.ن ۱: ترانه ای که با شنیدنش برای اولین بار به موسیقی علاقه مند شدم. مجذوب مولانا شدم. و علیرضا عصار شد خواننده محبوب رتبه اول من.
شعر فوق العاده ایه. اولین بار که شنیدم حس کردم از دل بر اومده و به دل می نشینه. گویی وصف حال خودم بود. از اون موقع شد که هر جا اگه قرار بود یادگاری چند خطی بنویسم این چند بیت را می نوشتم. جمله زیر لوگو وبلاگ همیشه اینه، لااقل تا از روز اول تا الان.
این شعر آرمان من ه. به زندگی من خط می ده. خط به خط ش.
پ.ن ۲: هرچند با تاخیر یک روزه، وفات قیصر امین پور را تسلیت می گم. روحش شاد.
هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم
با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم
اندوه من انبوه تر از دامن الوند
بشکوه تر از کوه دماوند غرورم
یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است
تنها سر مویی ز سر موی تو دورم
ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش
تو قاف قرار من و من عین عبورم
بگذار به بالای بلند تو ببالم
کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم
*****

درد، حرف نیست
درد، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم؟
*****
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولى دل به پائیز نسپرده ایم
چو گلدان خالى لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود، ما دیده ایم
اگر خون دل بود، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است، آورده ایم
اگر داغ شرط است، ما برده ایم
اگر دشنه دشمنان، گردنیم
اگر خنجر دوستان، گرده ایم
گواهى بخواهید، اینک گواه
همین زخم هایى که نشمرده ایم!
دلى سر بلند و سرى سر به زیر
از این دست عمرى به سر برده ایم
قیصر امین پور
اوضاع خیلی خرابه. دیگه امیدی نیست. دیگه کسی نمونده. همه اش سعی می کنم به این که چقدر آدم جلو چشمم مردند فکر نکنم. به دوستام که الان نیستند. خسته ام. دیگه نا ندارم. فرمانده ها نیمه جون اونجا موندند. چقدر تنهایی بده. پشت سرم فقط دارم صدای جیغ و گریه و ناله می شنوم. چیزی نمونده که همه چیز از دست بره. شهر شده خرابه. از روبرو یه دسته تانک نزدیک می شن. کانال اصلی را از دست دادیم. کافی ه تانک از کانال رد بشه که شاهراه را بگیرند و همه چیز تموم بشه ...

من این ور کانال. تانک اون ور کانال. چقدر تصمیم گرفتن سخت می شه ! دو تا راه بیشتر نمونده. یا بمونم یا فرار کنم. فرار کردنم یعنی سقوط سریع تر شهر. نه من همچین آدمی نیستم وگرنه اون موقع که راهم ندادند با وجدان راحت می رفتم سراغ نوجوونی کردن خودم. پس باید بمونم. اون وقت دو مدل سرنوشت دارم. یا اسارت یا شهادت. اسارت من دردی را از کسی دوا نمی کنه. من طاقت اسارت ندارم. پس می مونه شهادت ...
سرنوشت معلومه. محدوده انتخاب محدوده. فقط تو یک چیز حق انتخاب دارم . در چگونه مردن. تانک داره نزدیک می شه. هیچ چیز نداری. حالا که قراره بمیری ، جوری بمیر که جلو اون تانک لعنتی را بگیری تا از کانال رد نشه !
آره. عجیبه. سخته. غیر قابل درکه. آره بعدا کلی راجع به تو چرند خواهند گفت. آره ، محکومت می کنند به بی کله ای ، به جو گیری ، شاید به حماقت ... ولی اون ها شاید فقط عکس این تانک را تو چهارتا مجله ببینند. چمی دونند اینجا چه خبره ؟ چمی دونند تو در چه وضعیتی هستی ؟ از کارت به عنوان یک حرکت بدون مغز و منطق یاد خواهند کرد . با لبخند به تمسخرت می پردازند ... ولی تو با همین منطق به این نتیجه رسیدی...
مهم مظلومیت شهر ه ، نه حرف های بی اساس آیندگانی که می خواهند نفهمند و ندانند و نخواهند ...
تانک داره نزدیک می شه. عجله کن. فکر کردن و دست دست کردن بسه. آره ! چیزی نداری. به نظرت با این ها می شه منفجرش کرد ؟
پ.ن : اینجا را اگه حال داشتید بخونید.
ESN
Eagle Sport News
ESN: امروز فینال مسابقات لیگ شهرداری با حضور روحیه بخش مهندس ایگل و دانشجو علی رضایی ، سرپرست تیم، آسمون دودی ، داداش سرپرست، دکتر کی منش و جمعی از هیئت همراه مهندس ایگل برگزار گردید.
در این دیدار با توجه به بازی بسیار عالی تیم فوتبال پرشین، این تیم بعد از تیم قهرمان ،به مقام نائب قهرمانی این مسابقات رسید. ( با یه گل شانسی تیم درپیت حریف)
حالا یه سرود :
... ملی پوشان ... پیروز باشید ... (تصویر بچه های تیم)
در مورد این بازی یک حاشیه مربوط به صغر یا کبر سن بازیکنان تیم حریف بود که ...
بازیکن مذکور با گرو گذاشتن یه تار از سبیلش ، به جون هر دو تا بچه اش قسم خورد که ۱۴ سالش بیشتر نیست.
حالا یه مصاحبه با دانشجو رضایی:
ESN: خسته نباشید. این پیروزی را به مهندس ایگل و همین طور به شما تبریک می گیم.
ر: بله. من هم خوشحالم و از شما ممنونم.
ESN: خب دانشجو ! ادامه کار را چطور می بینید؟
ر: ما می خواهیم یه جشن توپ واسه بچه ها بگیریم و درضمن تو لیگ خودمون هم بازیشون بدیم و سال بعد جام را بیاریم خونه.
ESN: راست می گن شما محروم شده بودید؟
ر: نه آقا. من خودم هم تو روزنامه ها خوندم.
ESN: قضیه مربی خارجی چیه؟
ر: شایعه است. ما از کادر فنی و آقای رادمنش خیلی هم راضی هستیم.
ESN: وضعیت بدهی ها و پرداختی های باشگاه چطوره؟
ر: ما همه برای رضای خدا توپ می زنیم.
ESN: راستی چند ماه دیگه انتخاباته. صحبتی در این مورد دارید؟
ر: خب آره. این وظیفه شرعی یکایک ماست و باید در این انتخابات شرکت کنیم. من حتما شرکت می کنم و می بینمتون.
ESN: متشکر ...
حالا یه سرود دیگه:
... ورزشکاران ... دلاوران ... نام آوران .... (تصویر عکس گرفتن بچه ها)
از نسل آریایی فرزند کوروش هستم
کشور نمی دهم من ، به دشمن و اهریمن
هو هوهو هو هو هو هـــــو هو... (آهنگ اول کریستوف کلمب)
شبکه ملی ESN به صورت سراسری نمایش می دهد.
ایگل اینجا. ایگل اونجا (اونجا ! اوناهش !) ایگل همه جا !
شبکه جهانی ملی سراسری عقاب، با نام جهانی ایگل شکبه جدید ایگل اسپورت نیوز (ESN) یعنی همون اخبار ورزشی عقاب ، را تاسیس کرد.
ایگل دوست بچه ها و بزرگ تر ها ، و البته یار هشتم (همون دوازدهم ضرغامی اینا!) تیم فوتبال پرشین ! (آخه تو زمین 7 تا بازیکن می رن!)
ESN: با حمایت بی دریغ شبکه ایگل و مهندس ایگل و البته آرزوی قلبی بروبچ ، تیم پرشین به جمع چهار تیم مسابقات لیگ شهرداری راه یافت ( عجب لیگ طولانی ای شده!)
ضمن تبریک به آقای ایگل و خسته نباشید به علی رضایی ، سرپرست تیم، و با آرزوی توفیق روز افزون شبکه ایگل، اعلام می دارد که بازی نیمه نهایی همین فردا است. ضمن مصاحبه ای که با دانشجو رضایی در این مورد داشتیم ... :
ر: من قبل از هر چیز و البته بعد و وسط ش از وجود جناب مهندس ایگل تشکر کرده و این حقیر هم به پاس خدمت به بروبچ، سرپرستی کردم از این تیم ، باید بگم که تیم در شرایط خیلی خوبی به سر می بره و بریم ببینیم فردا چه کار می کنیم.
ESN: وضعیت مصدومین به چه صورته؟
ر: ایگل سلامت باشند حله ! یه مصدوم داریم که خب از خرید های خارجی ما بوده و عملا به کار ما نیومد و می تونم بگم مقام کسب شده ما بومی هست. خرج دوا درمونش را هم خودش می ده.
ESN: نقش رسانه ها یا همون رسانه را چطور ارزیابی می کنید؟
ر: خب شبکه ایگل و همین طور مهندس ایگل که خیلی به ما لطف داشته. ولی مساله اینجاست که چند وقت پیش قرار بود کلیپی برای تیم جهت تقویت روحیه ساخته بشه که البته مهندس ایگل کار کارگردانی را به عهده گرفت و به همراه فیلم بردار مجربمون که الان باید بره خدمت نمی دونم چی چی سربازی ، یعنی عماد متقیان، کار تصویر برداری به پایان رسید ، ولی دکتر کامرانی (مدیر وبلاگ جمله جینگول) هنوز وقت نکرده روی مونتاژ کلیپ کار کنه. این تنها خواسته ماست.
حالا یه آهنگ خیلی مرتبط از علیرضا افتخاری پخش می کنیم :
... دل را ببین ! دل را بــــــبین ! ... (تصویر بچه های تیم که دارند نهار می خورند)
ESN: خبر فوری : خانم معلم همیشه بهار ضمن خوشحالی از حضور تیم پرشین در جمع چهار تیم لیگ طی بیانیه ای ، ضمن تشکر از مهندس ایگل، این پیروزی را به همه محرومین جهان بالاخص فرحزاد تبریک گفتند.
حالا یه آهنگ با ربط دیگه از علیرضا عصار :
... این عشق الهی است ... حق لایتنهی است ... (تصویر مهندس ایگل که داره واسه بچه های تیم فوتبال دست تکون می ده و روی کله شون دست می کشه)
یه پیام بازرگانی :
مداد رنگی بخر ! اوپل کروسا ببر ! تو می تونی
حالا یه آهنگ دیگه از محمد نوری :
... مـــــــــی رسد ، چون بوی گل در چمن ... (تصویر مهندس ایگل و علی رضایی که دارن تو کوچه های فرحزاد قدم می زنند و همه بچه های محروم از این که دیدنشون خرکیف شدند!)
ESN: خبر فوری: دکتر کامرانی ضمن تشکر و تبریک به بچه های تیم و همین طور مهندس ایگل ، بابت تاخیر و قصور صورت گرفته عذرخواسته و اعلام کردند در اولین فرصت مونتاژ کلیپ تیم فوتبال پرشین را به اتمام خواهند رساند.
ESN: خبری فوری : دکتر کی منش با دیدن این برنامه تماس فوری ای گرفتند و ضمن اشاره به تیم بچه های خاک سفید (تیم امین) که با یک باخت 5-0 و دو برد 3-0 ( به علت عدم تکمیل پرونده تیم حریف) از گروه خود صعود کرده بود ، یه جورایی از این که مهندس ایگل از سبک نوشتن ایشان تقلید کرده ، و همین طور به خاطر رعایت نکردن صاحت مقدس دکتر کی منش ، گفتند: باشه علیرضا. بزرگتر مایی! چیزی بهت نمی گیم !
EN: خبر فوری:(ما ورزشی نیستیم). وبلاگ بهلول به قلم دکتر کی منش توسط تیم ارزیابی ایگل فیلتر شد. با انتشار این خبر، مهندس ایگل اعلام کرد که الان قشنگ 8 تا وبلاگ دارند علیه ش می نویسند و می خواد به همشونم جایزه بده.
ESN: حالا که دکتر کی منش می گه ما تقلید کردیم :
سوال مسابقه این هفته:
شما مقام تیم پرشین را در لیگ شهرداری چی پیش بینی می کنید؟
1- دوم
2- اول
3- سوم
4- چهارم
لطفا پاسخ خود را به موبایل کیکاووس (از بچه های جمعیت که یه موبایل فروشی هم دم خونه ما داره) SMS بزنید.
....
تا حالا 141 نفر اس ام زدند که مال 98 تاشون چون عدد وارد نکردند، مردود شده.
...
پ.ن : گفتم موبایل یادم به یه چیزی افتاد. تنها برتری موبایل آسمون دودی نسبت به موبایل من ، RAM ش بود که دیروز رفتم مغازه کیکاووس اینا ، رم 1 گیگی خریدم حال !
ESN: همین الان دانشجو رضایی تماس گرفت و گفت که تیم پرشین صعود کرد رفت فینال
هـــــــــــــــــــی هــــــــی ![]()