blogerfree عقاب | دی ۱۳۸۹
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

خيلي ساده.

تو كانون راهمون ندادند، ديگه تحملمون سخت شده بود گويا ...

تاسوعا همايش نداشتيم. تو خيابون خطبه امام حسين پخش كرديم.

تهديد تبديل به فرصت شد براي تغيير

بي كار نمي نشينيم.

امسال هم اربعين همايش طفلان مسلم هست.

از تك تك دوستان مي خوايم كنارمون باشند. بايد باشكوه برگزار بشه. نبايد مسيرمون و راهمون قطع بشه. اين راه تا به مقصد برسه ادامه داره.

به همين لحن ساده مي خوايم باشيد همه ...

 

 

طفلان مسلم


طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی امام علی(ع)

برای طفلان مسلم دیروز می گرییم،
آیا برای طفلان مسلم امروز می کوشیم؟



همیاری در آزادسازی و حمایت های پس از آزادی نوجوانان کانون اصلاح و تربیت



وعده ما: اربعین- 5 بهمن 1389

ساعت 15 الی 18


مکان: تهران- شهر زیبا- بالاتر از میدان الغدیر- خ مخابرات- جنب مجتمع قضایی- تالار دانیال


نشانی اینترنتی:

www.teflane-moslem.com

 

وبلاگ طرح

وبسايت طرح

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:43 | لینک  | 

قبلاً هم گفتم بازم مي گم. اوج لذته كه بشيني تو ايوون. روي يه صندلي متحرك، يه فنجون قهوه را نمه نمه بنوشي و به بارش نرم نرم برف نگاه كني. به هيچي فكر نكني. عين يه كودك معصوم.

صحنه اي كه هيچ وقت مزه اش را نچشيدم ولي رويايي است.

تلويزيون شعري آشنا را پخش كرد و منم يادش افتادم و الان تو گوشمه ...

تو گوش تو هم هست. نگاه. گوش كن. داره پخش مي شه. هست. اينجا هم گذاشتم ...

 با شنيدن اين آهنگ و ديدن اين عكس هي دارم مي نويسم. نمي دونم كي تموم بشه نوشتنم ...

عاشق برفم. خوشحالم كه برف باريده.

عاشق عكس هايي هستم كه يه جاده بي انتها داره كه توش آرامش داره. آرامش توأم با سكوتي كه خيلي چيزها هست براي كشف كردن ولي تهش معلوم نيست. كاش عمر مثل اين جاده ها بود كه گذرش معنا نداشت و آرامش لحظه خوب بود. آرامشي به علت نبودن هيچ چيز اضافي. جاده بي انتهايي كه هيچ عجله اي براي حركت درش نداري. قدم بزني، قدم بزني، قدم بزن ... و فقط نفس بكش و لذت ببر. براي يه بار هم كه شده به هيچ چيز فكر نكن. عين يه بچه معصوم فقط از برف لذت ببر. از راه برفي و جاپاي خوشگلت. همه چيز سفيده. يك رنگ. همه چي يك رنگ و پاك و تميز. تو هم فقط جلو را نگاه مي كني. براي چند لحظه به هيچي فكر نكني. براي چند لحظه عمر بايسته. زمان حركت نكنه. چقدر آرامش عجيبيه اگر زمان متوقف باشه. اگر بتوني تو يه لحظه بموني و تكون نخوري. حركت كني. نفس بكشي. تمام هوا را تو ريه هات پر و خالي كني ولي زمان ايستاده باشه. به هيچ چيز فكر نكني. آرامش مطلق. آرامشي كه درش نه درد هست نه انتظار نه نياز نه محدوديت نه نياز به از بين رفتن محدوديت. انگار خودتم يه گوله برفي كه داري آروم آروم مي آي روي زمين نرم سفيد. راه مي ري و لذت مي بري. نه به راه رفته فكر مي كني نه به اين كه آخر اين راه چيه. مثل يه بچه معصوم كودك كه با برف عشق بازي مي كنه بدون سانسور خودش. تنها چيزي كه مهمه لذت از برف و پاكي و سفيدي اشه. تنها چيزي كه مهمه اينه كه هيچ چيز مهم نيست. حتي لغت مهم. قدم بزن. نفس بكش. فكر نكن. مغزت را خالي كن. روحت را پاك كن. نفس بكش. كلاً خالي بشو. خودتو بتكون. بارت را سبك كن. آسوده باش. دستات را از هم باز كن. آروم آروم هر چي دوس داري را زمزمه كن. برف بخور. برف را به صورتت بمال و ... اوف. نه نه حرف بزن. نمي خوام جلوتو بگيرم. اين كودك درون بدجوري افتاده به حرف زدن ... بزن منم مي نويسم. تو بگو من مي نويسم. آخه تو سواد نداري. آهان. بگو بنويسم. قدم بزن. قدم بزن. نفس بكش. اين همون جاده اي كه بهار صورتي بود. تابستون سبز شد. پاييز رنگي و زرد. توش كه قدم مي زدي صداي خش خش برگ ها زير پات مي اومد. پات را محكم مي كوبي روي برگ ها كه خش صدا بدن. ناراحت نمي شن. دوس دارم به حرف بياري اشون. خش خش خش. آهان. يكي اون گوشه خشكش زده. هر كدوم بيشتر خشكش بزنه اگه به حرفش بياري اساسي به حرف مي آد. بريم سراغش. خش خش. هوم. اين يكي نرمه. تازه است. خيسه. صدا نداره. نرمه. صداش در نمي آد. دلم نمي آد آرامشش را به هم بزنم. بعدي. خش خش خش. خش. همه دور هم. كاش همه بودند اينجا. با هم خش خش خش. حالا چشمام را مي بندم. بوي خاك و برگ خشك. باز مي كنم. اين همون جاده است. سفيد سفيد. هنوز به به تهش نرسيدم. نمي خوام هم برسم. اصلاً‌ كي گفته بايد راه برم. مي خوام دور خودم بچرخم شعر بخونم. ياد كاردستي هام كه با پنبه مزرعه برفي و گوسفند برفدونه اي درست مي كردم. خرگوش سفيد پنبه اي، حيوون، شكوفه درخت. هم زمستون هم بهار. هوووووووووووووف

نفس عميق. قدم بزنم. آروم. پوف و پوف برف زير پا كه نرمه و سفت مي شه. هواي تميز. جاده سفيد. رنگي كه آرامشه. جاده بي انتها. حرف بي انتهاي من. بهتره ديگه كلمات را بريزم دور. بسه. سكوت و زمزمه و نفس و قدم و ...

زمستون ، تن عريون باغچه چون بيابون........درختا ، با پاهاي برهنه زير بارون
نمي دوني تو كه عاشق نبودي.......................چه سخته مرگ گل براي گلــدون
گل و گلدون چه شبها ، نشستن بي بهانه ، واسه هم قصه گفتن عاشقانه
چه تلخه ، چه تلخه.......................بايد تنها بمونه قلب گلدون
مث من كه بي تو .......................نشستم زير بارون زمستون
نشستم زير بارون زمستون

زمستون ، براي تو قشنگه پشت شيشه........بهار زمستونها براي تو هميشه
تو مثل من زمستوني نداري.......................كه باشه لحظه چشم انتظاري
گلدون خالي نديدي ، نشستي زير بارون ، گلهاي كاغذي داري تو گلدون
تو عاشق نبودي.......................ببيني تلخ روزهاي جدايي
چه سخته ، چه سخته.......................بشينم بي تو با چشمهاي گريون

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:53 | لینک  | 

اين هم يه شاهكار ديگه. هواپيما از تهران پرواز كنه و ندونه دو ساعت ديگه بالاسر اروميه قراره هوا برفي باشه و ديد بشه زير ۸۰۰ متر. در دوراني كه يك تيم فوتبال از يك هفته قبل، از باروني بودن هواي شهر ميزبان خبر داره (جوبيلو و استقلال چند سال قبل).

شاهكار اين كه تا امروز يكي مي گفت فوكر بده يكي مي گفت بوئينگ. يكي مي گفت ۱۰۵ مسافر، اخبار گفت ۱۰۶ نفر و يه جا خوندم ۹۰ تا ۹۷ نفر ... گويا اطلاعات پرواز در دسترس نبوده. آخر گويا سر بوئينگ و ۱۰۵ اجماع شده.

شاهكار اين كه گزارشگر تلويزيوني مي گه "تصاوير جالبي داريم از محل حادثه كه متأسفانه نشد ارسال كنيم"

و باز هم آمار و تلفات : 1 و 2

شاهكار بزرگ تر اين كه "معاون مديريت بحران وزارت راه و ترابري گفت: سانحه هواپيماي بوئينگ ايران اير فرود اضطراري و نه سقوط بوده است." گويا اگر بگويند سقوط اضطراري اين طور مرگبار بوده حفظ آبروي بيشتري كرده اند ! (+)

اين وسط وزير راه عامل سقوط را بدي هوا اعلام مي كند (++)

و اين وسط عضو كميسيون عمران مجلس مي گويد كه وضعيت هوا نمي تواند عامل سقوط اين هواپيما باشد (+++)

و بالاخره وزير راه به مجلس فراخوانده شد (++++)

و دعوا سر استيضاح وزير (+++++)

و بخوانيد ادعاي وزير را كه داغ داغ بعد از حادثه گفت آمار سقوط در ايران پايين است (++++++)

و سوال اينجاست كه وزير راه با چند حادثه دل از كرسي اشان مي كنند و سر پيري از خدمت شاگرد دوره دكتري خود (رئيس دولت دهم) مرخص مي شوند ؟! (+++++++)

جعبه سايه هواپيما پيدا شد، هنوز يك نفر مفقود داريم (++++++++)

و اين داستان ادامه دارد ...

يك معلم قديمي ام در فيسبوكش نوشته بود:

"الذین اذا اصابتهم مصیبة قالو انا لله و انا الیه راجعون

تسلیت به خانواده مظلوم و سرافراز شهید باکری که در سقوط هواپیما چند تن از عزیزانشان را از دست دادند"

 

لينك تكمليلي: اينجا را بخونيد. جالبه.

***

يك پ.ن بي ربط : آيا دهان نويسنده اين متن با آب كشيدن پاك مي شود يا بايد كاري ديگر كرد؟ هر چند از روي ميزان امتيازات منفي و مثبت كامنت ها مي شه فهميد! (اين متن)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:36 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

چوپان آرام نشسته بود و به كوه خيره شده و هيچ نمي گفت. در دل زمزمه داشت. جوان زمزمه اش را خواند و خواست كه زمزمه اش بلند شود. پيرمرد چوپان كه خيره به كوه بود صدايش را از قفس سينه آزاد كرد همچو پرنده اي رها و آزاد تا به هر سو و به هر گوش برود. "... اين صداي يك تاريخ است. يك تاريخ بي ابتدا و بي انتها. مكتوب است. مكتوب است نياموختن خداوند خداي بحر نان. مطلوب است آموختن كلمه اي از كلمات ازلي. كلماتي كه فراموش شده. نور. جمع نور. سلسله نور. مكتوب است ...

مكتوب است خداوند خدايي كه تنفسش مي كني همواره و مايه ي نشاط است. مكتوب است نوري كه مي پراكند. مكتوب است رهايي از سرزمين خوردنگان ميوه هاي ممنوعه. رهايي از ميوه ممنوعه تو، من، ما. ميوه هاي ممنوعه. مكتوب است رهايي از ممنوعيت ميوه ممنوعه اي كه نيست كه بخواهد ممنوع باشد يا نباشد ...

مكتوب است نور، مكتوب است صبر، مكتوب است رهايي از گِل و مُشتي گِل، مكتوب است عشق، مكتوب است عشق كه عصاره وجودي و ناوجودي است و در عشق نه وجودي هست نه عدم، مكتوب است انتخاب و انتخاب تسليم عاشقانه كه اوج رهايي است، آيا تو در خاطر داري قدم به قدمي كه آمدي تا بدين جا رسيدي در جستجوي معنا و كلمات فراموش شده؟! مكتوب است جستجوي نور حقيقت. منشاء هستي و نيستي و روزنه كمال در دل سنگ سخت ..."

جوان به پيرمرد خيره و پيرمرد خيره به كوه روي پا ايستاد، دستانش را از هم باز كرد و وسط جوي رفت. جوان پرسيد "مثل نفس؟ عميق؟ با آرامش؟!" پيرمرد در رود نشست و دستانش پاروي ثابت تسليمي شد رها روي سطح آب. آب به سينه اش مي خورد و سينه اش را نوازش مي داد. پيرمرد با صدايي رسا گفت"چون آب رود. راهش را مي جويد و مي يابد و تو در مسيرش باش كه سيراب شوي. آب رود مي آيد و بركتش را مي آورد. سنگ ها را در مي نوردد. تو خود را محروم نكن. اين است بركت و عشق حقيقت. اين است راه جستجو."

پيرمرد رو به كوه كرد و فرياد زد "و خداوند شبان من است. من نيز شبانم. او، او، آن مرد شباني بود، هست!" جوان با متعجب سوال نمود "كدام؟ كي؟ چه كسي؟!"

پيرمرد انگشت سكوت نشان داد و به كوه اشاره كرد و گفت" گوش كن. آن جا"

ندايي از كوه آمد "مي شكنم. مي شكنم كوچكتان را كه حقير كنم بزرگتان را. مي شكنم گِل سفت شده اي را كه جاي بر تخت حقيقت زده. حقيقتي كه رها از تخت و جاه و تاج است. مي شكنم. بشنو اي شاهد كه مكتوب است شكستن بت ها. بت هاي برون و درون. مكتوب است. من شبان خويشم و خداوند شبان من. شبان من و او و او"

صاحب ندا آمد. تيشه اي بر دوش. تيشه را رها كرد. به حلقه پيوست. دست در دست رفيقان داد و نور جاري شد.

***

پيرمرد ساقه اي را مي تراشيد. آرام براي جوان زمزمه كرد "واي از روزي كه بت شكني تو شود بت تو. اصولت، دينت، آيينت، جلوه اي درك نشده از خدايت، ارزش ات، شود بت تو. آن وقت است كه اصولت را رها كني كمتر جفا كردي در رسم حقيقت. واي از روزي كه بت شكني ات شود بت جديد تو و كورت كه كند كه حقيقت را نبيني ..."

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:46 | لینک  | 

امروز از راديو ماشين (آژانس) يه حكايت حكيمانه پخش شد:

"جنگنجوي جوان يوناني اي به مادرش گفت، شمشير من كوتاه است و نمي توانم با آن بجنگم. مادر گفت، خب يك قدم جلو تر قدم بگذار تا بتواني!"

بعدش نتيجه گرفت كه آره اين جور مطالب را مي شه آويزه گوش كرد و خلاصه به مشكلات غلبه كرد.

همينجور كه نشسته بودم گزاره هاي زير از ذهنم عبور كرد:

- اين مامان اون يارو احتمالاً توجيه نبوده كه روبروي يه جنگجو يه احتمالاً‌ نره قولي هم هست با شمشير يك و نيم متري و اگه بخواي بري جلو توك شمشيرت را بلمسي با مثلاً حتي شكمش كه احتمالاً از خودش جلوتره، نرسيده به سيخ كشيده مي شي چون اونم شمشيرش را سيخكي طرف تو گرفته.

- فكرش را بكن شمشير اين پسر بخت برگشته يه قدم آدمي زاد كوتاه تره. يعني يه چيزي تو مايه هاي كارد ميوه خوري.

- كلاً اين نصيحت براي وقتي كاربرد داره كه مقابلت جنگجو نباشه و يه ديوار مسطح بي دست و پا باشه و موضوع نبردت بشه خط انداختن روي ديوار مثلاً همسايه عصباني. اون وقت نصيحت مامانه را مي شه به گوش آويزون كرد.

- به قول بر و بچ شركت ما فقط خيلي مراقب باشيد وقتي آويزون مي كنيد چون ممكنه اين گوش به حد كافي كش بياد بشيد هموني كه با اين حكايت تصور شده هستيد.

خلاصه اين از راديو ماست كه صبحش فقط داد و بيداد و پاشو صبح شده و گام اول تا دهم ه و ظهرش اين جمله جينگولكي ها و عصرش هم مسابقه هاي تلفني بي مزه كه بايد جواب هر چيزي را با بله و خير برعكس بدي و مسابقه چرت پرت گفتن راجع به يه موضوع.

خلاصه از معدود دفعاتي بود كه بعد شنيدن يك حكايت حكيمانه فقط تو دلم گفتم چقدر چرت و مسخره. يارو فقط خواسته يه چيزي گفته باشه.

پ.ن1: اگه شانس من ه، نويسنده اين حكايت بزرگترين نويسنده قرن كه احتمالاً من هم ازش چندكتاب خوندم و تبليغش را كردم از آب در مي آد. مثلاً ديل كارنگي.

 پ.ن2: هيچ جاي اين متن خالي بندي نبود. حتي آخراش.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:35 | لینک  |