هنوز مرزها نا امن بود. به خصوص روستاهای نزدیک مرز. یه دسته بودیم و تقریبا گیر افتاده بودیم اونجا. صلاح نبود عقب نشینی بشه، وگرنه معلوم نبود چی به سر مردم می اومد. خلاصه پیشروی کردیم.
اوضاع تلفات اصلا جالب نبود. لااقل تا وقتی که روستا تخلیه بشه باید سر دشمن گرم می شد
...
دسته کمی عقب تر از ما بود. مونده بودیم من و مهدی. مهدی یه بچه خردسال را گرفت طرف خودش، دست گذاشت روی شونه اش و تو چشماش نگاه کرد و گفت:"عین یه بچه زرنگ برو پیش بقیه. بدو ا ا ! " . نفس نفس می زد. پوشش دادیم تا بچه ه بره عقب. از دور تخلیه شدن روستا معلوم بود، ولی از روبرو یه دسته کوچیک عراقی داشت نزدیک می شد. کم بودند ، ولی ما هم وضعمون تعریفی نداشت. چند تا تیر شلیک شد. جست زدیم پشت یه تخته سنگ. مهدی یه اشاره به تخته سنگ دیگه ای کرد و گفت:"اون یکی!" دویدیم طرف اون یکی، رگبار بستند. همین جوری یه وری ما هم رگبار زدیم. رسیدیم پشت اون یکی سنگ. مهدی گفت:"باید تیراندازی کنیم که سرشون گرم بشه." چند تا تیر زدیم. موقعیت لو رفت. با سر اشاره کرد و جستیم پشت یه تخته سنگ دیگه. داشتیم می دویدیم که یهو یه صدای آخ شنیدم. پریدیم پست سنگ. سراسیمه مهدی را نگاه کردم. مهدی آروم آروم به زور خودش را به دیواره سنگی تکیه داد و نفس نفس می زد. گفتم:"چی شد!" سرش را تکون داد و به زور گفت:"تو برو!" گفتم"چرا! نمی تونم. با هم اومدیم. تا آخرش هم با هم می ریم!" مهدی به زور داد زد سرم و با صدای خفه گفت:" خورده به نخاعم. پاهام حس نداره! برگردونیم که چی! اون جوری تا آخرش برام عذابه. نمی خوام اینجوری ش را. بذار راحت باشم" داد زدم سرش و گفتم:"چرت نگو! مگه من می تونم؟!" اون هم داد زد سرم و گفت:"می خوای چی چی را ببری عقب؟! نگاه! دارن میان! من حواسشون را پرت می کنم. گوش بده به حرف. یه دسته را فدای یه نفر نمی کنند! برو! جون هر کی دوست داری احساساتی نشو!" اشکم در اومد. هق هق گریه می کردم. باورم نمی شد. مهدی فقط نفس نفس می زد و نگاهش به جلو بود. بند اسلحه را آروم انداخت دور گردنش تا نیفته. تکیه داده بود و می خواست تو همین حالت شلیک کنه. گفت:"چند تا تک تیر که بزنم می ترسن و سرعتشون کم می شه! البته اگه تو همه چیز را خراب نکنی و از فرصت استفاده کنی!"
داد زدم سرش و گفتم:"کاش جای تو بودم! کار سختی ازم می خوای! بی معرفت!" به زور خندید و گفت:" یادته گفتم من را ببخش؟ منظورم همین بود که قراره رفیق نیمه راه بشم و بریدم و دارم می رم. شرمنده. از حالا به بعد تنهایی! تنهایی باید شاهد باشی! شاهد همه چیز! شاهد واقعی تویی! من را ببخش که نتونستم تا آخرش باهات باشم!" با گریه گفتم:"چی بگم من به تو ؟!" پلاکش را نصف کرد و نصفش را بهم داد.
رفتم که برم که یهو به زور صدام زد گفت "علی!" برگشتم گفتم:"جانم! دارم می رم دیگه!". گفت :"سلام برسون و مواظبشون باش!" با شکایت گفتم:"آخه من جوابشون را چی بدم؟!" . به زور یه خنده خفیفی کرد و سرش را تکون داد و انداخت پایین و گفت:
"برو خسته ام. می خوام بخوابم!"
...
همین جور که دور می شدم هی می چرخیدم و پشت سرم را می دیدم. از بس اشک ریخته بودم، تصویر تار بود. دستش را به زور آورد بالا و همین جور که پشت به من بود و رو به دشمن، تکون داد و خداحافظی کرد. درست مثل آقا محسن. می دیدم که تک تیر گهگاهی می زنه و دشمن هم که فکر می کرد خبری ه سرعتش کم شده بود. تکون خوردن تنش را به خاطر اصابت رگبار می دیدم ، ولی تخته سنگ نگهش داشته بود. من هم رفتم تا کار نیمه تموم را تموم کنم.
...
امین همین جور که به افق خیره شده بود پدر اومد کنارش و گفت:"همون جاها بود. اون دور دورا! ولی دیگه پیداش نکردیم. یه جورایی می دونم که خودش هم اینجوری راضی تره. ازش فقط همین نصفه پلاک مونده. ولی خب معلوم ه که سرنوشتش چی شد! گاهی اوقات که از دست روزگار خسته می شم و اوضاع ناراحتم می کنه تو دلم می گم که مهدی حقته نبخشمت! چیزی که مهدی را محبوب کرده بود این بود که قدیس نبود. یکی بود مثل بقیه ! "
پدر رفت. امین همین جور که یه زانو نشسته بود و به افق خیره شده بود ، حس کرد که یکی دست روی شونه اش گذاشت. سرش را بالا کرد و دید دایی مهدی ه که یه چشمک زد و خندید. امین پا شد که بره. گهگاه پشت سرش را نگاه می کرد. دایی مهدی را تصور می کرد که نشسته رو به افق و پشتش به امین و داره دست تکون می ده.
پایان
پ.ن: خودم قمست 8 و 10 را خیلی دوست دارم.