روزهای سختی بود. ولی سعی کردیم با برنامه جلو بریم. شهر به خاک و خون کشیده شده بود. به داخل
شهر هم دسترسی نداشتیم. فقط یه راه بود. اون هم گروه های اطلاعات عملیات که ممد تشکیل داده بود و قایمکی از شهر عکس می گرفتند و بعد عکس ها را بررسی می کردیم. خلاصه به قول یکی از فرمانده ها ، دشمن فکر می کرد ما از داخل شهر خبر نداریم ولی با این گروه خبر داشتیم. ارتش بود و سپاه. بعد از شهادت آقا ممد و شکستن محاصره آبادان ، انگیزه همه چند برابر شده بود. سیستم دولت تغییر کرد و کلا فرماندهی جنگ عوض شد. اون موقع بود که عملیات بیت المقدس را که می دونی طراحی کردند. یه گروه بزرگ آماده عملیات شد.
انگار داشتیم به سمت خونه خودمون حرکت می کردیم. سخت بود و طولانی. همه نیروی مضاعفی گرفته بودند. عراقی ها از هویزه عقب رفته بودند و الان نوبت خرمشهر بود. دقیقا نقطه طلائی ای که برای هر دو طرف مهم بود. پشت سر هم تیراندازی کردن و گشنگی و تشنگی کشیدن تو گرمای اون موقع سال جنوب بدجوری نفس می برید. نگاه به مهدی می کردی رنگ و رو نداشت. خودم هم وضعم بهتر نبود ولی چون از مهدی چارشونه تر بودم همه اون را می دیدند. چیزی ندارم بگم. فقط از این ور به اون ور می جستیم و کمین و حمله. وقت نداشتیم.
...
وارد شهر که شدیم تازه فهمیدیم واقعا چه خبر بوده. بدن های تکه تکه شده ، تکه پاره های دست و پا. جنازه همه جا پر بود. خونه های خراب. جای رد تانک های ۶۰ تنی اشان که باهاش آدم له می کردند معلوم بود. عراقی ها صف بسته بودند برای اسارت. بعضی هاشون تمثال امام حسین را بالا گرفته بودند تا بلکه بهشون کاری نداشته باشیم. کسایی که به ما می گفتند مجوس. همین جور که وارد می شدیم چشمم به یه جمله عربی روی دیوار افتاد. بچه ها معنی اش کردند. "آمده ایم بمانیم" ! واقعا هم همین را فکر می کردند. عراق اعلام کرده بود که "اگر ایران خرمشهر را پس بگیرد کلید طلایی فتح بصره را به اون می دهیم". حالا دیدند که شد.
مهدی دو زانو روی زمین نشست. اسلحه را کنار گذاشت ، دستاش را به خاک مالید و بعدش مالید به چشم هاش ، عین تیمم ، بعدش دستاش را از هم باز کرد و خاک توی مشت هاش را باد برد. افتاد و سجده کرد.
چشممون که افتاد به مسجد جامع ، دیگه حالمون را نفهمیدیم. همه تو مسجدی که سقفش ریخته بود و کف ش سوراخ سوراخ بود از گلوله ، دور هم حلقه زدیم و شکر کردیم. همه دست تو دست هم. ولی اشک تو چشمامون جمع بود. همه می گفتند جای ممد خالی
همه مردم خوشحال بودند. ما هم همین طور. کشور جون گرفته بود.
ولی راستش از اون روز به بعد بود که حال و احوال من و مهدی عوض شد. جواب سوال های تو و خیلی ها از اون روز به بعد من و مهدی را ساخت.
ادامه دارد ...
پ.ن : عملیات آزادسازی خرمشهر