blogerfree روان شناس روانی (7)
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

...

خیلی خسته ام. حوصله ندارم اصلا. یه جورایی دلم پره. نمی دونم از چی ! ظاهر همه چیز خوبه، ولی داره یه جای کار می لنگه !

...

دکتر با بی حوصلگی پشت میزش نشست. شروع کرد به ورق زدن پرونده های گذشته و به هر اسمی که می رسید یه چیزی زیر لب می گفت "... تو چطوری ؟ خوبی ؟! دیگه خبری ازت نشد ! ... تو خدایی اش مشکلت بچگونه بود. راحت بود حل شدنش ! ... خدا به دادت برسه. من که بیش از این ازم بر نیومد ! ... تو! تو! تو چرا گوش ندادی ؟! هر چند اگر من جای تو بودم شاید بدتر می کردم ! ... دیدی گفتم صبر کن درست می شه ؟! مبارکه! خیره ایشالله ! ... خرت که از رو پل گذشت یادی از ما نکردی ! ... یادته چقدر بدبختی دادی به هممون ! حالا تموم شد ! ... تو آدم بشو نبودی! عجیبه چطور روبراه شدی! ... خیلی بی معرفتی ! ... تو خودت واسه من الگو بودی ! نمی دونم حکمتش چی بود که اومدی پیشم! ... هه دیوونه !"

پوشه را بست و چشمش به اسم خودش افتاد "هه هه تو که هیچی ! طفلکی ! تو را که خیلی وقته بی خیال شدم ! خوب شدن تو کار من نیست! فعلا همینه که هست! بیچاره!"

...

دکتر رو کرد به خانم وسواسی گفت" خب از اون جلسه تا حالا تغییری هم کردید؟!" -"والا شما که فقط گوش دادید و من حرف زدم!" -"یعنی هیچی نگفتم؟!" -"نه!" دکتر سرش را تکون داد و لبخند زد و گفت"آهان با یکی دیگه عوضی گرفتم! اصلا ولش کن! یه خواهشی داشتم ازتون!" -"بفرمایید" -"یه بنده خدایی هست مثل شما! البته وضعش بدتره خب! راستش من نمی رسم کاری براش بکنم، ولی شما می تونید..." -"چه کار باید بکنم دکتر؟!" -"هیچی باهاش گپ بزنید و بگید دست از این کارهاش برداره! شاید به خودتون هم کمک شد ! البته شاید. ولی سعی کنید اون را نجات بدین!" -"یعنی من که ته چاهم ..." دکتر حرفش را قطع کرد و گفت"قلاب بگیرید تا اون بیاد بیرون. بعد اون طناب می اندازه واسه شما!" -"باشه قبول"

موقع رفتن دکتر گفت"من هیچ وقت ازتون نخواستم وسواس داشته باشید. ولی در این مورد لطفا وسواس داشته باشید. نکنه وضعش را بد تر کنید !!! نکنه از شما چیز بدی یاد بگیره ! همین اتاق بغلی در اختیار شما و ایشون. به نظرم زبون هم را خوب می فهمید ! فقط متوجه باری که روی دوشتونه باشید. فقط من یک کلمه بهتون یاد می دم : /به درک/ این قده خوبه ! "

 ...

شاید این طوری بهتر باشه. حکایت اینه که می گن فقط آهن آهن را خرد می کنه. بذار ببینیم چی می شه. یادش بخیر. یه زمانی این مشکل را خوب می شناختم ولی الان تقریبا یادم رفته.

 ...

در باز شد و همکار دکتر سر رسید . "احوال دکتر؟!" دکتر سری تکون داد و گفت"مرسی" -"نه دیگه ! واسه ما زرنگی نکن ! مرسی که نشد جواب ! خوبی یا بد ! دکتر با بی حوصلگی گفت"بد نیستم" -"ای بابا ! تو معلومه چته ؟! دردت چیه !! این جوری ملت را خوب می کنی ؟!" دکتر بلند شد رفت طرف فلاسک چای و گفت "چیزی نیست بابا ! یه موج دپه که می آد و ... " حرفش را دوستش قطع کرد و گفت"بهش خوش می گذره می مونه! می شه کمکت کرد؟" -"اگر کمکی هم لازم باشه کار شما نیست! خواستنی هم نیست!"

- "پایه ای همین تریای بغل دو تا قهوه ؟! "

دکتر با لبخند سر تکون داد "بریم"

...

فضا کمی گرفته است. انگار آدم جاش تنگه ! همین.

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:43 | لینک  |