blogerfree دعا براي يونس
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

وارد اتاق دياليز شديم. دو دل بوديم. خصوصا مادرش. دكتر وارد شد و گفت اين دست اون دست نكنيد. آماده اش كنيد بايد دياليز بشه. دير هم شده. يه سالي مي شد كه فيستول تو رگ دستش كار گذاشته بودند براي دياليز، ولي از زير دياليز جسته بود. بدن بدن يه بچه ۴-۵ ساله بود.

وارد اتاق دياليز شديم. نمي خواست بخوابه روي تخت. مي دونست دلچشب نخواهد بود. به روز نشوندنش روي تخت و زار زار زد زير گريه. يه نگاه اطرافم كردم. پر از بچه قد و نيم قد. هر كدوم يه سوزن و يه شلنگ بهشون وصل بود كه دياليز مي شدند. پدرهايي كه با پسر در حال دياليز خودشون گپ مردونه مي زدند. پدري كه در آن ساعت معمولا سر كار است و پسري كه در آن ساعت معمولا كلاس تابستوني يا تفريح ديگه اي. مادرهاي جواني را ديدم كه حضورشون بالاي سر فرزند خودش قوت قلب بود. پشت سرم را لحظه اي نگاه كردم. بچه هاي كه ديگه شاهتي به آدميزاد نداشت. چهره عجيب و قريب و نامتناسب و داغون. اون قدر كه نمي شد نگاهش كرد. اون قدر كه از ذهنم نرفت چرهره اش. اون قدر كه بعدها كه فهميدم فوت كرد اين حس را داشتم كه هم خودش راحت شد هم مادرش. اون قدر كه جريان مال نزديك ۳-۴ سال قبل ه و حرات نكردم بنويسم. اون قدر كه حال روحي ام را از اطرافيان مخفي كردم و نگفتم چي ديدم.

روي تخت به زور خوابوندنش. سوزن مخصوص را آوردند. تقريبا به قطر ميله كوچكتر قلاب بافتني. به همين قطوري. دست و پاش را گرفتند و سعي كردند رگي پيدا كنند كه سوزن وارد شود. سوزني كه از رگ ها شايد كلفت تر بود. پرستار به يكي از ماها كه حس كرد طاقت نداره اشاره كرد كه بيرون باشه. تازه اون موقع حواسم رفت به اين كه بقيه هم هستند. مادر يونس در تلاش بود كه آرومش كنه. در گوش يونس گفتم تحمل كن. فردا به همه پز مي دي كه ميلگرد كردند توي دستم و آخ نگفتم. چرت مي گفتم. اون سوزن تو اون دست مگه مي رفت!!! يونس داد و فرياد كرد. سوزن وارد رگ نمي شد. دكتر گفت از دست بيرون بكشند و پا را امتحان كنند. سوزن را وارد پاها كردند. بالاي مچ. نشد. اون يكي پا. داد و فرياد. گفتم اين بي حس كننده نداره؟! گفتند يه پماد هست كه نداريم. دكتر بي خيال شد. گفت ولش كنيد. اينطوري بخوايم ادامه بديم براي بچه كابوس ساخته مي شه.

پماد بي حس كننده نبود. يك مادر جوان گفت كه اين پماد را فاميلش از آلمان براشون مي آره. دلم بدجور ريش شد كه مادر به اين جووني بايد در اين سن كه مي بايست با بچه اش كيف كنه، مدام مشتري اين شكنجه گاه باشه. گفتند اگر اين پماد را گير آورديد به ما هم بديد. اطراف را هر چه گشتيم نبود. پماد املا.

باز هم دياليز عقب افتاد.

...

الان ۳-۴ سال مي گذره. ارتباطم با يونس كم و كمتر شد. ولي بقيه دوستان مدام بهشون سر مي زدند. جديدا فهميدم ۹ ما ه كه هفته اي دوبار دياليز مي شه. حتي بدون اون پماد. وقتي فهميدم كه تو بيمارستان بوديم. دكتري ادعا كرده بود برخلاف نظر پزشكي بقيه يونس مي تونه با پيوند كليه نجات پيدا كنه.

پنجشنبه ۱۸ شهريور ۸۹، يونس عمل شد. عمل پيوند كليه. اهدا كننده خانم جواني بود كه براي آزاد كردن مادرش از زندان و پرداخت ديه اش پول لازم داره. كليه اش وارد بدن يونس شد. و الان همه منتظرند كه نتيجه عمل چي مي شه. نشد ببينمش. دوستان ديگه (محمدرضا نوراني) از دم صبح همراهش بودند، تا بعد از عمل. چه كارها كه براي اين خانواده كردند. خريد منزل جديد. محيط سالم تر ... . ما بعد از عمل رسيديم. اجازه ملاقات نداشتيم. ايزوله بود. فقط گفتند به هوش اومده و دكتر از عمل راضيه.

همه دعا كنيم كه عمل موفق و نتيجه بخش باشه و يونس به واسطه اين كليه از بند خيلي از بيماري هاي جانبي ديگه اش هم خلاص بشه.

دعا كنيم كه اهدا كننده بتونه مادرش را از بند نجات بده. با پول كليه اي كه يونس را از بند بيماري نجات مي ده.

دعا كنيم كه هر كاري از دست مادر يونس و بچه ها و دكترها بر مي اومد دريغ نكردند.

پ.ن : 1 و 2 و 3

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:10 | لینک  |