راستی واقعا از ته دل منتظریم یا از به خطر افتادن موقعیتمان بعد از ظهورش می ترسیم ؟!

کار به جایی رسیده بود که می گشتیم خودمون مدرسه پیدا کنیم تا بلکه درصد بیشتر بگیریم.
اما آخرش در صورتی به ما پولمون را می دادند که چک را می ذاشتیم روی میز. قرارداد ارزشی نداشت و کسی هم به ما چک نمی داد و اطلاعات ما بعدا به درد مرآت می خورد و ما هم هیچی. درست مثل فیلم که چک ها بی محل بود.
رئیس مرآت می گفت که شما بروید زخمی اشان کنید بقیه اش با ما. اما هیچی به هیچی .
علی خوب یادشه.
آخرین نفری که ول کرد من بودم. رفتم پیش منشی اش گفتم به آقای فلانی بگویید که خودش من را می شناسه که چه جور آدمی ام. من کار نصفه نمی کنم. این از پرونده های شما. ادامه نمی دهم و کار جدید نمی گیرم مگر این که حسن نیت شما را ببینم. که ندیدیم.
خلاصه این خاطرات با همه تلخی اش و کارهایی که نمی شد بهش افتخار کرد شد یک تجربه عظیم.
ما از خودمان خجالت کشیدیم و این کار را ول کردیم و از اون روز سعی کردیم مهندس باشیم نه یک دلال که حاضره هر چیزی برای گرفتن یک امضا بگه.
پ.ن ۱: هنوز هم آمار آقای فلانی را دارم که چه جوری کارهای کثیف اقتصادی اش را پیش می بره.
پ.ن ۲: بعد از اون یک بار آقای فلانی را دیم که بهم گفت اگر بخوام روزی دوباره با شما جماعت کار کنم اول سراغ تو میام (به خاطر اعتبارم پیش مدیر دبیرستانمون) که من گفتم فراموشش کن.
من روز اولی که وبلاگ نویسی را شروع کردم عهد کردم چیزی جز مطالب مستند و با مدرک ننویسم و همین کار را کردم وگرنه خیلی وبلاگ داغی داشتم.
من عهد کردم که هر چیزی را برچسب وبلاگم یا به نوعی برچسب خودم می کنم بهش اعتقاد کامل داشته باشم. سر هر جمله هم خاطره ای دارم.
افراد متعددی نسبت به جمله بالای وبلاگ من ( بیا دنیا بسازیم ... ) واکنش مثبت نشان دادند و گفتند چه جمله خداییه. راستش من نمی دونم شعر از کیه و شاعرش کیه اما تعریف می کنم ...
اوایل پیش دانشگاهی بودیم . من کم درس می خوندم و حتی تا پای اخراجم هم رفتند البته می خواستند بترسونندم وگرنه جایگاه من رتبه های آخر کلاس نبود. از این بابت از مدیرمون همیشه ممنونم. بعد از صحبت های زیادی که کردیم تصمیم گرفتم درست کار کنم و یک آینده درخشان داشته باشم. اونوقت بود که دیگه شروع کردم در آینده زندگی کنم نه در حال و همین شد اول سختی ها. خیلی نقشه ها برای خودم ریختم. یک روز تو خیابون پشت یک مینی بوس این بیت را دیدم. به همین راحتی. بدون این که شاعرش را بشناسم که شاید همان شوفر بوده و یا نقاش ماشین و یا ... نمی دونم و برام مهم نیست. مهم اینه که این شعر شد سرلوحه زندگی من. از اون به بعد هر جا که می خواستم یادگاری بنویسم یا سر تیتر غیر رسمی ای پیدا کنم این جمله را نوشتم. این بیت از سال ۱۳۷۹ با منه و شده سرلوحه کار من.
در دوران دبیرستان یک ترانه (انسانم آرزوست) را از تلویزیون شنیدم که از مولوی بود و علیرضا عصار می خوند. تازه از اون موقع رفتم تو خط موسیقی با کلام و مولوی را درک کردم. برای همین افرادی را که عصار را به خاطر پاپ خونی اشعار مولوی نکوهش می کنند قبول ندارم. به هر حال این شعر با تمام ابیاتش برای من شد خط دهنده زندگی . مخصوصا آنجا که می گه ... آنچه یافت می نشود آنم آرزوست ... . هر جا که یادگاری های طولانی باید می نوشتم که از دو سه بیت می گذشت این شعر را می نوشتم. این دو شعر همیشه درمان ناراحتی های من در زمان های سختی و نا امیدی بود و به این دو شعر مدیونم.
خلاصه زندگی من خط گرفت و همه جا این دو شعر زیر زبونم بود تا دست از پا خطا نکنم.
چه کسی در سال ۸۰ یک نهاد دانشجویی آرمان گرا را در دل یک نهاد صنعتی پول گرا راه انداخت ؟ چه کسی ماه ها وقت خود را برای انجمن فارغ التحصیلان دبیرستان صرف کرد تا در آینده نخبگان دور هم جمع باشند ؟ چه کسی از کارهای بازار یابی کنار کشید اما نصفه نذاشت ؟ چه کسی مدام در فکر انجام کارهای جدید بود و بعضی وقت ها بلند پروازی هایش تو درد سرش انداخت ؟ چه کسی به فکر تغییر بوده ؟ چه کسی در دوران انتخابات تحریم را حماقت می دانست و بعد از انتخاب شدن احمدی نژاد غر غر کردن را بیهوده ؟ چه کسی می گه که فقط باید کار کرد کار کار ؟ چه کسی کمتر دنبال تفریح و خوشگذارنیه ؟ چه کسی می گه که اگر هم می ری باید هدف دار باشی ؟ چه کسی منفعت را بارها به خاطر اخلاق زیر پا گذاشت و لطمه هم دید ؟
من نمی گم کارهای درستی کردم اما افتخار می کنم که به این اشعار اعتقاد داشتم و دارم.
در سختی ها (به قول جواد سختی های هدف دار) بگوییم :
بیا دنیا بسازیم نه با دنیا بسازیم
در نا امیدی و گم شدن هدفمان بگوییم :
دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوت
و اگر به هدفمان نمی رسیم و ناراحتمان می کنه بگوییم :
گفتند یافت می نشود گشته ایم ما گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
و در تنهایی بگوییم :
زین همرهان ست عناصر دلم گرفت شیر خدا و رستم دستانم آرزوست
من همیشه با رفتارم ثابت کردم که به این اشعار اعتقاد دارم. اصلا فلسفه اردو جهادی رفتن اون هم با بچه هایی که نه درست می شناسیشون نه به تیپت می خورند چیه ؟ غیر از این شعر بیا دنیا بسازیم ه ؟
و اما در پاسخ به افرادی که این شعر خیلی بهشون چسبید :
آنچه از دل برآید لاجرم بر دل نشیند
(پ.ن ۱ : بعضی وقت ها خیلی ناراحت می شم از این که شبیه ریا کار ها مجبورم بنویسم. خدا من را ببخشه )
(پ.ن ۲ : اگر از کل وبلاگ من کسی فقط همین دو شعر را بخونه و بقیه اش را نخونه برای من بسه )
(پ.ن ۳ : عقاب یعنی همین )
از کوه برگشتم. تجربه خوبی بود. بعدا راجع بهش می نویسم.
خواستم به یکی از مطالب خرچنگ جواب بدهم. به درد بقیه هم می خوره.
مطلبش مربوط به بحث فرار نه مهاجرت در وبلاگ من بود (احتمالا من باید بروم ... ) . به نظر می اومد که فکر کرده و در این نتیجه گیری مشورت با افراد و دوستان موثر بوده.
خواستم بگم که اگه من اون مطلب را نوشتم برای این بود که اگر می ری بدونی چرا می ری و اگر نمی ری فکر نکنی که چیزی از دست دادی . خلاصه برای کارت دلیل روشن و واضح و منطقی داشته باشی.
اگر بروید ناراحت خواهم شد. اما دلیل نمی شه که کار شما درست نباشه. چه اون هایی که اسم بردم چه اون هایی که فراموش کردم.
اگر نروید کنار هم می مونیم و کار می کنیم و باعث رشد هم می شویم.
اگر بعد از رفتن برگردید خیلی خوشحال می شوم و با هم و کنار هم می گذرانیم.
اگر بعد از رفتن برنگردید بسیار ناراحت می شوم اما به خودم مربوطه. اون وقت از شما یک خاطره می مونه و وبلاگ نویسی می شه یک وسیله خوب برای این که از تنهایی در بیایی (پیرو این مطلب آخرت).
در مجموع حرف من اینه که فقط نظرم را نوشتم و هر کاری که می کنید و هر تصمیمی که می گیرید محترمه و به خودتون مربوطه و به گردن من نیندازید.
پ.ن : امروز اصلا حس نوشتن نداشتم. خیلی گرفته ام.
************
داداش ما به آرزویش رسید و بالاترین رشته ای که زده بود قبول شد یعنی IT امیر کبیر. خودش که خیلی خوشحاله. به هر حال کمترین اشتراک با رشته من (مکانیک سیالات) را همین رشته داره. تبریک.
************
جشن عاطفه ها را فراموش نکنید. مردم محروم زیادی هستند که با گرفتن یک کیسه برنج به قدری خوشحال می شوند که انگار دنیا را بهشون دادی. بیایید خیالشون را از بابت تحصیل بچه هاشون راحت کنیم.
***********
برای رئیس جمهورمان در آمریکا و سازمان ملل آرزوی موفقیت دارم.
**********
یکی از مسئولین سازمان سنجش می گفت تنها راه موفقیت کنکور نیست. حرف بیخوده. من که تو گناباد رو راست به بچه ها گفتم که حداقل برای من تنها راه بود. سرمایه ما درسمونه. ما که بچه پولدار نیستیم چلوکبابی باز کنیم پول پارو کنیم.
راستی دو تا وبلاگ کتابخانه پیدا کردم که خیلی خوبه. لینکشون دادم. حتما یک سری بهشون بزنید.
یک راست رفتیم مسجد روستا که خیلی بزرگ بود. خانم ها به همراه دختر بچه ها رفتند بهترین جای مسجد یعنی شبستان خنک. آقایون هم بیرون تو سایه روی موکت نشستند و بچه ها گروه گروه دور اون ها جمع شدند و هر کس یک جوری با نقاشی خطاطی شعر تعلیمات دینی و ... بچه های اطرافش را سرگرم می کرد.
ما دو نفر یک راست رفتیم پیش یه حاج آقایی که روحانی بود. حاج آقا هم ما را به یک بچه کنکوری که مشکل داشت معرفی کرد. فقط یک نفر بود و بیشتر هم تو اون ساعت کسی را پیدا نکرده بود. سه نفری رفتیم تو کتابخانه مسجد که به نظر من واقعا خوب بود. من که از شدت گرما هنگ کرده بودم و این قدر تابلو شده بودم که مسئول کتابخانه برامون ساندیس آورد و چند تا روزنامه که خودمون را باهاش باد بزنیم. مسئول علمی گروه (اکبر فائق) مفصل شروع کرد به راهنمایی اون بنده خدا و من هم فقط گوش می کردم و گرمم بود. دو کلام هم من باهاش حرف زدم. امیدوارم موفق باشه.
قرار بود اون روز برای معرفی رشته های دانشگاهی من به عنوان نماینده مکانیک سیالات تو گناباد بچه ها را ببینم اما چون به این روستا قول داده بودم من و اکبر یک مکانیکی دیگه که البته جامداتی بود را فرستادیم. من کلی توجیهش کردم تا مکانیک سیالات را بشناسه. وقتی برگشت گفت که این قدر تب مکانیک بالا بوده که مجبور شده از رشته های دیگه بگه تا بلکه یک کم متعادل بشه.
بعضی بچه های فرهنگی یه جورایی به من نگاه می کردند. تو این مایه ها که بابا تو هم کار علمی بلدی.راستش را بخواین دلم گرفت وقتی بعضی برخورد های سرد و نگاه های سنگین را از یکی دو نفر دیدم. به اکبر گفتم من که عرضه کارگری ندارم. مهارت سر و کله زدن با این بچه ها را هم ندارم. همین ازم بر می آد. اکبر گفت بابا شاد باش.
تا آخر برنامه رو موکت نشسته بودیم و من کار بچه های فرهنگی را نگاه می کردم. دلم می خواست که کار اون ها را تجربه می کردم اما به نظر من تخصصی تر از این حرف هاست.
من به شخصه رشناوند را روستا نمی دونم. بیشتر شبیه شهرکه. اگر تو تقسیمات شهری بهش می گفتند شهرک اون وقت آباد می شد. کلی پتانسیل داره. برعکس خیلی جا ها (کلات نو و بیهود) امکان تحصیل در مقطع بالاتر از ابتدایی و تا آخر پیش دانشگاهی هم وجود داره. البته هر چی داره مدیون بعضی افراد دلسوز روستاست.
غیر از این بار یک بار دیگه هم به این روستا برای کار دیگه ای سر زدم که بعدا تعریف می کنم.
اگر طولانی بودن متن ها خسته اتان می کنه بگید تا کوتاه تر بنویسم.

من معتقدم که باید کاملا دلیل خودت را برای رفتن بدونی. اول بگم که من اسم این کار را نمی ذارم فرار. قبلا می ذاشتم فرار اما الان احساس می کنم که فرار نامیدن این کار به این همه آدم که به اختیار موندند توهینه یعنی خون اون هایی که دارند می روند رنگین تره ؟ یا فقط نمرات بالاتری دارند یا ...
من دوستان زیادی دارم که دارند می روند یا کارشان کامل ردیف شده یا در تلاشند که ردیف بشه اما در مورد همه شناخت دارم و می دونم که چرا دارند می روند. برای تو هم می گویم.
سید حامد میرقاسمی از دوستانیه که از راهنمایی با هم بودیم و رفیق هم بودیم. حامد اهل پیشرفته. دوست داره همه اش بره جلو. در زمینه ایدئولوژی و علم و اخیرا پول. حامد همیشه درس خون بود. من از همان اول دبیرستان می تونستم که حدس بزنم که خواهد رفت. حامد آدم قرصیه. اگه بره اصولش عوض نمی شه و تنها دلیلی که برای رفتنش فهمیدم درس خوندنه و علم. این که بر می گرده یا نه ازش نپرسیدم. به هر حال حامد تنها فردیه که کار رفتنش قطعی شده و اپلایش را گرفته.
محد حسین رحمتی را هم از راهنمایی می شناسم اما از دانشگاه به بعد بهتر شناختم. حسین تو همه کاری استاده. چه علوم انسانی چه اقتصادی چه علمی. هم رشته خودمونه. اول رفت صنایع شریف بعد با معدل بالا به شرط این که هیچ وقت معدلش پایین ۱۶ نیاد تغییر رشته داد و رفت مکانیک جامدات شریف و با معدل لیسانس ۱۸ از کنکور ارشد هم معاف شد و طراحی کاربردی شریف خواهد خوند. بین بچه ها حسین خیلی عقایدش به من نزدیکه و خیلی بهش اعتماد دارم. در هر موردی سعی می کنم اول نظر اون را بدونم. حسین یک فرق با من داره . اون هم اینه که من زیادی وطن پرستم. خودت من را می شناسی . جز ایرانی جماعت (با همه خصوصیات منفی اش هم که خودم بارها برای شماشمرده ام) کسی را قبول ندارم. فقط تو دنیا ایران را می شناسم. معلومه که من نمی تونم دل بکنم و برم. اما حسین مرز اقلیمی را چندان قبول نداره و اگر هم برنگرده احتمالا جایی می ره که نمود پیدا کنه و از اطرافیانش با سوادتر باشه. پس به نظر من آمریکا نمیمونه. حسین اهل علمه. اصولش محکمه . تو اصول خیلی قبولش دارم. از اون آدم هاست که هر جا بره دیگران را همرنگ خودش می کنه نه این که همرنگ دیگران بشه. حسین تشنه علمه. همیشه درس خون بوده اما هیچ کار مفیدی هم نبوده که بگم توش کم مایه گذاشته.حسین دنبال با سواد شدنه.
جواد صامعی را از اول دبیرستان می شناسم. تودانشگاه هم بیشتر با جواد ارتباط داشتم تا هم رشته های خودم. تو هم که تا حدودی می شناسیش. جواد از همون اول دنبال علم بود. اگر هم مطالعات غیر درسی و متفرقه راجع به ایدئولوژی های مختلف حتی در مورد گروه های منحرف اون ور آبی می کنه به نظر من برای محکم تر کردن خودشه و شناختن مختصات محیطی که در اون هست و در آن خواهد بود. انصافا هم خیلی پیشرفت کرده. زمانی از همه اطرافیانش کمتر اطلاعات عمومی داشت اما الان از خیلی ها بیشتر می دونه. من سیستم جواد را هیچ وقت کامل نشناختم. شاید به خاطر این که هی تغییر سیستم میده . یا شاید هم تغییر نمایش سیستم می ده. هنوز هم بعضا رفتارهایی ازش می بینم که نمی تونم بگم کامل می شناسمش. برعکس خودم که زیاد تغیر سیستم ندارم و تا حدودی می شه من را پیش بینی کرد.خلاصه جواداون قدر غیر قابل پیش بینیه که فقط حدس می زنم و می دونم از این که راجع بهش نظر دادم ناراحت می شه. اما حدس می زنم جواد دنبال اغنای علمیه و این اغنا را درکلاس های ام آی تی دیده. جواد عطش علمی داره و می خواد با یک سری آدم با سواد طرف بشه. جواد شدیدا دلسوز کشورشه. تا اونجایی که من می دونم بر می گرده . شاید هم برنگرده. فقط امیدوارم وقتی برگشت ما را فراموش نکرده باشه.
علیرضا موحدی را از دبیرستان می شناسم. مثل این که بدش نمی آد که بره اما فکر کنم که ناراحت بشه راجع بهش بحث کنم. تا اونجایی که من میدونم اهل علمه و برای سواد می ره و به نظر من بر می گرده.
حسام قدسی را تو نمی شناسی . کارش خوبه اما نتونست مهندسی قبول بشه و رفت اقتصاد. یک بار گفت که می خواد بره. گفتم کجا . گفت هر جا که بشه با خیال راحت درس خوند. حسام فرقی که با بقیه افراد مذکور داره اینه که حداقل به اندازه من به کشورش اعتقاد و اعتماد نداره. به هر حال حسام واسه حال کردن نمی ره . واسه راضی کردن خودش می ره. اگه بره معلوم نیست که برگرده.
حمید رضا عبدلوند را هر دو می شناسیم. حمید تو رویاهاش یک صحنه را می بینه و اون هم اینه که یک روز نوه اش کتاب درسی رشته مکانیکش را باز کنه و فرمولی را با نام پدر بزرگش ببینه. حمید اگر تا دکترا بره واسه همینه. البته به دلیل شرایط خاص خانوادگی اش و فوت نابهنگام پدرش بعید می دونم که قصد مهاجرت داشته باشه اما اون هم اگه بره بهش می آد که برگرده.
دوستان دیگری هم دیده ام که وقتی می گم کجا می گویند هر جا که تو این خراب شده نباشیم. به نظر من همون بهتر که نون خور های اضافی از این مملکت بروند. من اسم این کار را می گذارم فرار بی مغز ها. خیلی ها فقط واسه حال کردن می روند و درس برای اون ها بهانه است. مثل همین جا که هر آدم فاسدی را می تونی بین دانشجو ها پیدا کنی و دانشجو بودن باعث ارزش انسانی نشده. امیدوارم این گروه اگر رفتند بر نگردند چون به درد ایران نمی خورند و مشکلی را حل نمی کنند.
اما خودم طاقت دور بودن از تهران را هم ندارم. یک رفیق داشتم که مدتی در دوبی درس خوند و بعدش اومد عمران دانشگاه خودمون. اون می گفت اونجا ماهه اما ما عاشق همین خراب شده ایم. تازه من که اصلا قبول ندارم اینجا خراب شده است. خیلی هم بهش امیدوارم. ولی باید بدونم چرا می خوام برم. من در حال حاضر برای هیچ کدوم از شرایط خودم پاسخی ندارم. شاید بعدا راجع به خودم بیشتر نوشتم. به هر حال از همون اول می دونستم که نمی خوام برم و برای همین تلاشی هم نکردم. از آینده بی خبرم. حتی نمی دونم که اگر برم بر می گردم یا نه.
اما خودت اگر مشکل تو با مشکل من مشترکه بدون که راهش رفتن نیست. می دونم که بهتر نمی شی. همه اون های که دارند می روند می دونند که کجا می روند و چرا اما تو فقط می خوای بری تا امتحان کنی . به نظر من ارزش ریسک نداره. من خودم دردم را درست نشناختم که درمانش را بدونم. چه برسه نسخه به این مهمی که رفتن باشه. تو چطور ؟ تکلیفت با خودت معلومه ؟ می خوای در آینده چه کاره بشی ؟ چی تو رویا هاته ؟
اما نظر خودم اینه که از رفتن دوستان ناراحت می شم. همیشه در ایده آل ترین آینده می دیدم که با حسین و جواد با هم باشیم. همیشه دوست داشتم که با دوستان دبیرستانی با هم باشیم. برای همین یک سال از دورانی را که کلی انرژری داشتم را گذاشتم برای تاسیس انجمن فارغ التحصیلان دبیرستان انرژی اتمی . چون می دونم که دوستان من در آینده انسان های مهمی خواهند شد. در مورد خودم شک داشته باشم در مورد آن ها شک ندارم. ولی فعلا که هر کدوم که بهشون اعتماد داشتم مثل حسین و مثل جواد که مدت زیادی را با هم بودیم دارند می روند. تو را بعد از وبلاگ نویسی بیشتر شناختم و احساس کردم تو راهم باید حفظ کنم. تو و آریو و ... . به هر حال اگر بروید من یکی که راستی راستی تنها می شوم.
موفق باشید.
اما امروز عصر خبر فوت پدر یکی از بهترین دوستان دوره دانشگاهی من و هاتف (آریو غفاری) را بهم دادند.
چقدر این روزها از این خبرها می شنوم. من زیاد اهل ذوق نیستم. فکر هم نمی کنم که این پیام را خودش ببینه . اما در هر صورت به ساده ترین شکل ممکن از صمیم قلب تسلیت می گم.
خدا بیامرزدش.
بازی بازیگرانش هم معرکه بود. من که مبهوت بازی آلپاچینو شده بودم.
بعضی از دیالوگ هاش بخصوص آن هایی که صاحب کار به کارمندان فروشش می گفت خیلی جالب بود :
... تو آدم خوبی هستی ؟ اصلا مهم نیست. پدر خوبی هستی ؟ برو گم شو تو خونه با بچه ات بازی کن. فکر می کنی این ها توهینه ؟ آره کثافت آشغال ؟ پس توهین بی کار بودن را چه جوری تحمل می کنی ؟ ... هر کی بیشتر بفروشه یک کادیلاک می بره. می خواین بدونید جایزه نفر دوم چیه ؟ یه دسته کارد خرد کردن استیک. نفر سوم هم اخراجه ....
قبلا تکلیفمون را با حیات از نوع زمینی و موجودات احتمالا هوشمند فضایی معلوم کردیم. اما حیات به صورت بنیادین و تک سلولی قضیه اش فرق داره و احتمالش به مراتب بیشتره حتی می شه گفت که قطعیه.
برای سیاره مریخ این ایده وجد دارد که در مبحث آلاینده ها در رشته مکانیک سیالات شناخته شده است.
مریخ سطحی خشک و خاکی دارد و جو آن نسبت به دیگر کرات ایمن تر است.
مشکل اصلی مریخ نوسان دمای زیاده از حد آن است و هوای سرد مریخ و این نوسان دمای بین شب و روز زمینه حیات را در این سیاره از بین می برد. البته حیاتی که ما می شناسیم.
دانشمندان استفاده از ماشین های مخصوصی را پیشنهاد داده اند که در سطح سیاره حرکت کرده و خاک را بلعیده و آلودگی دی اکسید کربن تولید می کند. این گاز آلاینده یک گاز گلخانه ای است. عمل مذکور دقیقا بلایی است که بر سر زمین آورده ایم. گاز گلخانه ای دما را در جو سیاره محبوس می کند و نوسان کم شده دمای جو سیاره افزایش می یابد. یعنی دقیقا همان چیزی که در زمین به یک مشکل بزرگ تبدیل شده در مریخ موهبت است. اصولا خرابکاری راحت تره.
حال با یک سیاره با جوی آکنده از گاز گلخانه ای دی اکسید کربن و نوسان دمای مناسب و دمای مناسب مواجه هستیم. با کشت جلبک های مخصوص که دی اکسید کربن مصرف می کنند و اکسیژن پس می دهند در سطح سیاره مساله گازهای حیاتی هم کم کم حل می شود. حالا تازه موقعیت برای حیات بنیادین فراهم شده.
برای مریخی که نصف زمین قطر دارد معقول ترین راه حل به نظر می رسد.
محله حالت قدیمی ای داشت و من را یاد شهرستان محلات می انداخت. یک ساختمان پشت این خونه بود که مراحل ساختش از دستم در رفت چون رفتم اردو. یک سربازخونه هم روبروی خونه بود که بعضی صبح ها صدای مارش نظامی اش کوچه را بر می داشت. روی دیوار سربازخونه با تاریک شدن هوا پر مارمولک های بزرگ می شد و با آمدن آفتاب همه ناپدید می شدند. نمی دونم روزها کجا می رفتند. یک سرباز وظیفه که الان باید ۱۳ ماهش گذشته باشه نگهبان بود که باهاش رفیق شده بودیم. یک دبیرستان هم از دور پیداست. یک باغ هم کنار سربازخونه است که کسی بهش کار نداره و یک پیرمرده توش کار می کنه. منظره این باغ شب ها از پنجره جالب بود. همه این صحنه ها به خاطرات من پیوست.
بالاخره به محله خودمون و خونه خودمون برمی گردم. خیلی خوشحالم. دلم برای محلمون تنگ شده بود. ... آخیش .... یوهو .... هه ... .
روستا خیلی کوچک بود اما سرسبز تر و آباد تر از بقیه جاها بود. خیلی از خانه ها آبگرمکن خورشیدی داشتند که نشان می داد دولت چندان بی کار نبوده. مشکل اصلی این ها هم همان مشکل بی کاری و نبود سرگرمی بود.
![]()
کار خاصی نکردیم و برگشتیم.
البته من در این روستا سوژه های مناسبی برای نوشتن پیدا کردم که به موقعش تحت عنوان جداگانه خواهم نوشت.
من همین جور که کار می کردم و با قیچی گونی می بریدم و با گونی قیر پهن می کردم رفقا در حال بیل زنی می خندیدند و می گفتند که خداییش استیل کارگری نداره ( من را می گفتند ). راست هم می گفتند چون واقعا با دو تا بیل زدن خسته شدم. شدید گرمم بود. این آفتاب سوزان اگه نبود دووم می آوردم. برعکس همه تازه روز اولم هم بود. دیگه طاقت نیاوردم و لباس رو را درآوردم و با زیر پوش مشغول شدم. بعدش هم کلاه را در آوردم. بچه ها هی بهم گفتند بابا جون آفتاب می سوزوندت اما من می گفتم فوقش یه کم سبزه می شم. بعدا می گم چه بلایی سرم اومد.
وسط کار باید دهونه (وعده غذای ساعت ۱۰ ) را می خوردیم. قبلش یک پیر مرد از روستا برامون چای آورد و کلی حال داد. بعد تعارف زد که صبحانه بیاره. ما که دهونه داشتیم قبول نکردیم. خلاصه این بابا رفت و تازه وقتی نوبت دهونه شد فهمیدیم که دهونه را جا گذاشتیم. حلا بیا و دنبال پیر مرده بگرد . مگه پیداش می شد . ما با هر گروهی می رفتیم دهونه اش را جا می ذاشت. موبایل هم که آنتن نمی داد تا کمک بخوایم.
بعد از شربت خوردن یک سری زدیم به خونه پیرزنی که برایش داشتیم یک خونه جدید می ساختیم و مدام برامون اسفند دود می کرد. برام جالب بود که مگه خونه این ننه چشه . آقا باورتون نمی شه. خونه هه می رفت که بریزه پایین. به یه مو بند بود.
من طبق علاقه خاصی که داشتم از حیوان های روستا عکس گرفتم. البته روستا خیلی متروک و خلوت بود. خیلی تنها بودیم. روستای مرده ای بود. فقیر و خشک و مرده و دلگیر.
![]()
از این مرغ و خروس خیلی خوشم اومد. همه جا با هم بودند. مرغه عین خیکی ها راه می رفت . راه رفتنش کلی خنده بود.
![]()
تو راه برگشت پشت وانت با یکی از بچه ها شرط بستم که نمی تونه تو این باد شدید با لیوان آب بخوره . اون هم کوتاه نیومد و قرار شد وایستادنی آب بخوره تا روی ما کم شه اما کلاهش را باد برد و روی خودش کم شد تا در اولین روز یک سابقه خرابکاری هم برای خودم ثبت کنم.
تازه فهمیده بودم کارگری یعنی چه. ۱۰ درصد بقیه هم کار نکردم اما مردم از گرما و خستگی.
استقلال طبق برنامه های ۳ ساله خود که سال اول را به ترمیم و سال دوم را به تثبیت و سال سوم را به قهرمانی فکر می کند اکنون بعد از ۲ دوره مربی گری قلعه نوعی وارد سال سوم این مربی می شود.
پیکان به دسته ۲ رفت. جالبه . مایلی کهن که خودش یک مربی بحران سازه وسط بحران به این تیم بحران زده اضافه شد.
حق صنعت نفت آبادان را خوردند. آن هم یک تیم تهرانی (راه آهن) با مربی ای که هیچ نزاکتی را در حرف زدن نمی شناسد. کار به جایی رسیده بود که فردوسی پور به فیروز کریمی گفت اگر من باور کنم که همه این حوادث در بازی های همزمان اتفاقی بوده احساس نمی شه که گوشام درازه ؟!!! به هر حال راه آهن در خوزستان و شاید هم در بقیه ورزشگاه ها روز خوش نبیند.
استقلال اهواز به احترام صنعت نفت پیراهن زرد رنگ بر تن کرد.
خود این بابا هم می گفت من بی تقصیرم ولی لابد من عکس شهید رجایی را زمینه عکس خودم کردم.
به هر حال امیدوارم موفق باشه. فراموش می کنم اما نمی بخشم و بزرگترین دلیل و شاید تنها دلیل من برای مخالفت با این مرد همین روش تبلیغاتی ناجوانمردانه بود.
یاد شهیدان رجایی و باهنر و دیگر شهدای دولت گرامی باد.
حالا ۶ ماه وقت دارم.
تو این ۶ ماه می تونم با خیل عظیم رفقای سال بعدی و ۹ ترمه ای(از جمله خرچنگ و علیرضا) درس بخونیم و چیز یاد بگیریم و کمی خودمون را به عنوان یک مهندس تقویت کنیم. اسفند کنکور ارشد را می دهم و بعد عید می روم سربازی . چون من فارغ التحصیلم و ۹ ترمه نیستم.
بعدش چی بشه خدا می دونه. چطوره خوبه ؟!
راستی به دوستانی که قبول شده اند از جمله جواد و علی تبریک می گویم. امیدوارم ارتباط ما دوستان با هم قطع نشه.
روستای کلات نو خیلی بهم چسبید. ۱۵ خانوار بیشتر نداشت. همون اول رفتیم سراغ یک خانواده که پسرش تازه داماد بود و داشتند با آجر گلی تو خونه خودشون برایشان خونه می ساختند. دقایق زیادی را کنار آن ها بودیم و از ما پذیرایی شد. هر سوالی می کردیم مفصل جواب می دادند. مثلا سقف ها گنبدی است چون تیرآهن ندارند. یا از مادر خانواده از نسبت عروس .و داماد پرسیدم . گفت از جاهای دیگه که غریبه ها نمی آیند . عروس دختر دایی پسرمه .
زندگی مردم روستا هیچ چیز نداشت. تنها منبع درآمد گوسفند بود و یک باغ انار هم در روستا بود که همه در آن سهیم بودند. کسی گشنه نمی ماند . فقط در همین حد. بهداشت و درمان تاسف آور بود. حتی یک نفر در این روستا ذره ای طبابت نمی داند. بعدا مفصلا می نویسم.
مردم اون روستا یک سرمایه داشتند . آن هم قناعت بود. توقع پایین آن ها را راضی نگه داشته بود. مشکل اصلی آن ها بی کاری جوانان بود و نداشتن سرگرمی که حال همه را گرفته بود.
چند تا از بچه های گروه فرهنگی هم بچه های روستا را دور خودشون جمع کرده بودند و گپ می زدند . کار کردن با بچه ها خیلی لذت داره اما من جرات نکردم چون باید این کاره باشی. من با بچه ها به زبون خودشون حرف نمی زنم. اما مقدمه ای شد تا با بچه های کلات نو آشنا بشوم. بعد ها کار سازندگی من افتاد تو همین روستا که خاطرات زیادی را برایم داشت و بعدا بیشتر می نویسم.
اون قدر کار تو روستا بهم مزه داد که تصمیم گرفتم هر روز عصر برم تو روستا های مختلف.
راستی این عکس ها کار خودمه. با موبایل هم گرفتم. برای همین کیفیتش پایینه . توی اون ها دنبال من هم نگردید. من پشت موبایلم.
بعد از معطلی های دفتری کلاس را شروع کردم اما هر چی فکر می کردم نمی شد درس داد چون جو خیلی ناهمگن بود. از هر رشته و هر پایه ای بودند که روی هم ۵ نفر می شدند. شاگردان دختر حدود ۳۰ تا بودند که البته به خانم های گروه سپرده شده بودند.
من قبلا با یکی از بچه های پارسالی که کار من را می کرد رایزنی کرده بودم و مشکل اون تزریق انگیزه درس خواندن بود . ولی در اینجا انگیزه به اندازه کافی بود.به بعضی ها که کلاس اول بودند توصیه کردم که ابدا به کنکور فکر نکنند. بحث اصلی من مباحث خارج از درس جانبی بود.
به آن ها توضیح دادم که شهر خودش آباد است و به کسی احتیاج نداره و کسی هم دلش برای روستا نمی سوزه پس باید به این قصد به دانشگاه بروند که بتوانند برگردند و روستای خود را آباد کنند. تا تونستم حرف های این مدلی زدم و بهشون نزدیک شدم . وقتی از پروژه های بزرگ کشور حرف می زدم و نوعی غرور و انگیزه را به آن ها منتقل می کردم برق چشمانشان را می دیدم.
بخش زیادی از زمان کلاس هم به مشاوره درسی رفت و آن ها را در مشکلات درس خواندن و تست زدن و برنامه ریزی درسی راهنمایی می کردم و زمان زیادی هم به شرح رشته های مختلف و جو دانشگاه پرداختم و خلاصه سعی کردم دیدشان به جایی که شده هدفشان باز شود.
با اینکه مطالب درسی برای رشته ریاضی مناسب بود اما بقیه هم می آمدند. شاید برای بحث های جانبی. راجع به خیلی چیزها حرف زدیم.
یکی از شاگردها که رشته ریاضی بود به نظر من استعداد بالایی داشت. برای همین کارم را روی همین یک نفر متمرکز کردم.
کلا ۶ روز صبح سر کلاس رفتم و در سازندگی شرکت نداشتم.

این خلاصه ای بود از کار آموزشی من در اردوی جهادی به مدت ۶ روز در گناباد.
به گناباد که رسیدیم احساس خوبی داشتم. مدام لحظه شماری می کردم ببینم خوابگاهمون خوبه یا نه . خیابان ها مزارع شهر من را یاد محلات شهر گل می انداخت (در محلات فامیل داریم). نکته جالب برای من این بود که از شدت آفتاب بسیاری از خانه ها از آب گرم کن خورشیدی و سقف های آلومینیومی استفاده می کردند که از پروژه های دست بالای مهندسی مکانیک است. البته سقف آلومینیومی مخالف مسائل زیست محیطی است چون در چشم پرندگان نور می اندازد و پرندگان را از شهر ها دور می کند . تو ذهنم نقشه می کشیدم که تو اوقات فراغتم چه کار کنم و کجا برم.
محل اسکان ما خوابگاه دانشجویی امام رضا بود. ابتدا خواهران را در خوابگاه خودشان پیاده کردیم و سپس به خوابگاه خودمان رفتیم . گروهی از بچه ها از قبل اونجا را آب و جارو کرده بودند. جای خوبی بود. البته اتاق ما خیلی گرم بود برای همین برای استراحت به یکی از اتاق های کولر دار پناهنده شدیم.
شب که شد تصمیم گرفتیم همه تو حیاط بخوابیم. این از اون تجربه هاست که تو تهران و خانه های آپارتمانی گیر ما نمی آد.تو حیاط موکت پهن کردیم و خوابیدیم. کلی کیف داد. البته این قدر بچه های مسئول بقل گوش ما حرف می زدند که نمی شد خوابید و بعضی ها در رفتند تو اتاقشون. من که خیالم راحت بود چون فردایش تو گروه علمی ام و کار سازندگی ندارم.
منظره آسمان شب واقعا زیبا بود. من تا حالا تو عمرم موفق به دیدن شهاب سنگ نشده بودم اما در آن شب ها آن قدر شهاب سنگ از نوع دنباله دار و بی دنباله دیدم که حسابش از دستم در رفت . صورت فلکی عقرب(سرطان) را دیدم که یاد رفیق شفیقم خرچنگ را برایم زنده نگه می داشت. ازش ممنونم که در همان شب های اول از ما با SMS خبری گرفت. راستی یک سوال از رفیق منجممون دارم. من هر چی سعی می کنم صورت فلکی شکارچی(جبار) را پیدا نمی کنم با این که سال ها قبل به راحتی می دیدمش . جریان چیه ؟
بسیار لذت بخش بود و روز و شب اول که در آن همه بی کار بودیم و تجدید قوا می کردیم تمام شد.
راستی از همه دوستان که به من سر می زنند و به خصوص راجع به این سفر نظر دادند ممنونم. هر چند که بعضی هشون را نمی شناسم.
به هر حال ممنون.
۲ هفته از علیرضای تهرانی فاصله گرفتم . ۲ هفته به چرخ فلک و روزگار خودم استراحت دادم. از دغدغه های تهران فاصله گرفتم و شدم یک علیرضای جدید که فقط به موقعیتش در گناباد اهمیت می ده . ۲هفته خودم را رفرش کردم و بازسازی. خانه می ساختیم اما به قصد سازندگی خودمان رفته بودیم.
خاطره زیاده . خیلی زیاد . کم کم تحت عناوین مختلف از خاطراتم می نویسم . اما فعلا خیلی خسته ام.
یا علی.