blogerfree عقاب | مرداد ۱۳۸۷
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

من معمولا وقتی یک چیزی را می خوام نقل قول کنم می گم "... یه همچین چیزی گفت ..." اگر شک داشته باشم معمولا نقل قول نمی کنم. اگر منبع اطلاعاتی ام شنیداری باشه اصلا نقل قول نمی کنم مگر این که نقل کردنش ذره ای مشکل ایجاد نکنه. اگر چیز بدی از کسی برام نقل قول بشه امکان نداره نقلش کنم، چون یک درصد هم اگر حقیقت نداشته باشه من مسئولم. خلاصه نمی آم هر چیزی شنیدم را نقل کنم و بگم شنونده باید خودش عاقل باشه.

حالا یه نفر به چه قصدی نمی دونم شروع کرد هر چیزی از هر جایی ولو خزعبل به نقل از ائمه شنید نوشت. گردآوری کرد. موجی از جهل را تنظیم کرد و گفت البته مسئولیتش پای من نیست. در حد نجومی حدیث نقل کرد. احادیث چرندی که فقط از شیعه آبرو می بره.

بعضی از این احادیث به گونه ای ه که حتی آدم از نگاه کردن به آن ها و خواندشان شرمش می آد. نمی دونم چه دل قرصی داشته این آقا که دستش نلرزیده از نوشتن این جملات شرم آور و نوشتن قال فلان امام معصوم در زیرش.

اصلا هم عذاب وجدان نگرفته که خواسته و ناخواسته خیانتی در حق شیعه کرده که یزید نکرده.

تنها کاربردش هم اینه که در هر بحثی این اراجیف را بکوبانند بر سرمان و دینمان و مذهبان را به مسخره بگیرند و ... .

آن وقت بزرگان (!) برای ایشان روز بزرگداشت بگیرند !!!! ما هم به نوبه خودمان در این پست بزرگداشت گرفتیم.

ای کاش قلم دست هر کسی نبود !

در مورد این پست حوصله چانه زنی نیست.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:55 | لینک  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

و من یتوکل علی الله فهو حسبه

وقتی می خواستم قدم اول از سه گانه را بر دارم که خب خیلی وقت بود شروع شده بود ولی مکتوب کردن یه چیز دیگه است، اتفاق خوبی افتاد و با شب بت شکنی تاریخ مصادف شد. قدم دوم هم در شب خوبی زمان یافت. بعد از کشمکش بسیار درونی و جستجوی یک گمشده درون خودم ...

اول باید سوال پرسید ! اگر آدم عاشق باشه، غیر از اینه که در هر شرایطی از با معشوق بودن  راضی ه ؟! یا این که تا عملی از معشوق برخلاف میلش سر زد معشوق را دریغ شده از خودش   می دونه !!! حال اگر آدم عاشق تو باشه، حق داره تا چیزی بر وفق مرادش نبود یا اصلا هیچ چیز بر وفق مرادش نبود بگه کو خدایی ات ؟! پس یا خدا ایراد داره یا عشق ما ! آره هر دو تاش ایراد داشتند. خدایی که فقط می خواد رو کم کنه و عاشقی که با اسباب بازی سرش گرمه و توجهی به خود معشوق نداره !

سخت بود ! سخت ! ولی راستش قدم اول آسون تر از اونی داره می ره که در ذهنم آماده شده بود. شاید طرفم بی کار نشسته ولی حس من می گه که دست تو دست به کار شده !

نمی دونم الان کجای کارم، ولی جای بدی نیست! کمی راحتم ! کمی ناراحت. کمی اش هم در مقابل بزرگی چیزهای دیگه کم است وگرنه کم هم نیست. این مسیر ابزار می خواهد و ابزارش دیگران نیستند. چون ارزش ابزار بودن را هر کسی ندارد و من هم ارزیاب نیستم. راهی ه که باید تنها پیمود. تنها از نوع معنوی اش. راهی که هر کسی طی می کند ولی نه به یک نوع. خیلی ها به مقصد می رسند اما نه به یک شکل. مهم این است که مقصد را بشناسی. خسته ام ولی خیلی از راه مونده و گفتن خسته ام بر من حرام است. راهی طولانی که نمی دانم تا کجاست ولی چگونه طی کردنش برام مهم تره تا چه وقت تمام کردنش. این پیشرفت خوبی است.

پیشرفتی بعد از از دست رفتن معنای بسیاری از چیزهابرایم. برداشته شدن پرده ها و موانع به قیمت زخمی شدن یک شیر. مثل یک شیر زخمی هستم که از خودی جماعت زخم دیده تا باورش بشه که خودشه و خودش ! شیر زخمی ای که هنوز هم شیر ه ! عقابی که مدت هاست خودش را کشون کشون روی خاک بیابان می کشه و دنبال صخره ای ه تا کمی ارتفاع را حس کنه و زیر لب از ماست که بر ماست را با تردید سر می ده ! از دیدن زخم های دردناک ناراحت نیستم. هزینه ای است که باید داد. برای هر چه که تو می دانی و شاید من ندانم و بی تعارف بعید است بدانم ولی دانستنش مهم نیست برایم.

گفتند نامه ای بسازم مجازی و در آن هر چه می خواهم بنویسم و روی میز تو بگذارم و دیگر هیچ نپرسم. نامه را نوشتم. در پاکت لاک و مهر شده روی میز کارت گذاشتم. میزی که زمانی در اتاقت همواره روبرویش و روبرویت می نشستم و فکر می کردم سوپراستار کارهایت هستم ولی نسبت به الان سیاهی لشگری بیش نبودم. سیاهی لشگری که فقط بازی می کرد. نمی فهمید چه بازی می کند. شعار می دادم که فقط برای تو کار می کنم ولی چشمم به قفسه هایت هم بود و فیلم نامه و نقش بهتر می خواستم. گاهی به حرفت گوش می دادم و گاهی نه. مهم نیست. گذشت. تاوانش را می دهم اگر خطایی بوده. اگر هم نبوده هزینه اش را می دهم. 

سبک بودن ره توشه طی کردن راه را راحت تر می کنه. فکر کنم در سبک ترین حالت ممکن به سر می برم. هیچ هیچ. حال پاکت نامه را خودم از روی میزت برداشتم و پاره کردم. شاید عوضش کنم. ولی پاکت لازم ندارد. حضوری می گویم. هیچ چیز نمی خواهم. فقط فقط خودت را می خواهم. اگر این را دادی همه چیز را دادی و اگر نه که هیچ چیز را ! شاید آن زخم ها هزینه این خواستن بود. پس چه زخم شیرین دردناکی ! چه درد شیرینی ! من تو را می خواهم و شناخت تو را ! خودت را و دیگر هیچ !

من متولد نشده ام که در این و آن غرق شوم. ماموریت عظیمی دارم. نقش مهمی دارم. ماموریت من مهم تر و بزرگ تر از آنی است که از تو چیزی به جز خودت را بخواهم. تنها از خودت می خواهم و تنها خودت را از خودت می خواهم. اگر اجابت کنی دیگر کدام زخم ؟!!! در اوج هستم و پر قدرت. اگر اجابت کنی.

چقدر دلم برای پرواز تنگ شده ! برای غرش !

لحظه بزرگ و شیرینی است !

 

 مرده بدم، زنده شدم

                       گریه بدم، خنده شدم

 دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

دیده سیر است مرا ! جان دلیر است مرا

زهره شیر است مرا ! زهره تابنده شدم


گفت که دیوانه نهی! لایق این خانه نهی

 رفتم دیوانه شدم، سلسله بندنده شدم

گفت که سرمست نهی! رو که از این دست نهی

رفتم و سرمست شدم، وز طرب آکنده شدم

گفت که تو کشته نهی! در طرب آغشته نهی

پیش رخ زنده کنش، کشته و افکنده شدم

گفت که تو شمع شدی! قبله این جمع شدی

 جمع نیم، شمع نیم، دود پراکنده شدم

گفت که شیخی و سری! پیش رو و راهبری

 شیخ نیم، پیش نیم، امر تو را بنده شدم


گفت که با بال و پری! من پر و بالت ندهم

 در هوس بال و پرش بی پر و پرکنده شدم

صورت جان وقت سحر لاف همی زد ز بطر

بنده و خربنده بدم، شاه و خداونده شدم

شکر کند چرخ فلک از ملک و ملک و ملک

 کز کرم و بخشش او روشن بخشنده شدم

مرده بدم، زنده شدم

                      گریه بدم، خنده شدم

 دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

مرده بدم، زنده شدم

 گریه بدم، خنده شدم

دولت عشق آمد و من دولت پاینده شدم

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 0:15 | لینک  | 

بچه با شکلات خر می شه و با جغجغه ساکت و آروم !

آدم بزرگ چی ؟!

شاید با یه شکلات بزرگ تر و یه جغجغه ی پر سر و صدا تر !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:45 | لینک  | 

طفلک خیابانی بعد سانسور سوم خیلی تابلو گفت نــــــوچ ! گویا فهمید نقص فنی نبوده !!! فردوسی پور خوبه که نگاه می کنه شروع می کنه به توصیف وقایع ! انگار نه انگار که نقص فنی ه و ارتباط با همه دنیا قطع شده !!!

***

این دکتر همچی با پای گلی اومد رو موزاییک سفید کف شرکت که در غیاب آبدارچی، ما شدیم تی کش !!!

***

وقتی که داری ظرف می شوری، و بقیه که ظرف هاشون جلوشونه می گن دستت درد نکنه که داری ظرف های بقیه را هم می شوری ، دقیقا منظورشون چیه ؟!

***

دکتر الانه بغل دست من نشسته داره روی پروژه عظیم سیستم فاضلاب کارخونه مون کار می کنه !

***

الان من و  دکتر تو شرکت تنهای تنهاییم. همین الان از پروژه ی کثیفش پا شد بره چایی بریزه واسه جفتمون ! طفلک شب ها خواب فاضلاب می بینه !!!

ای بی عرضه ! بیا خودم می ریزم چایی را !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:50 | لینک  | 

به دکتر کی منش خیلی دوستانه گفتم اگر وبلاگش را اون موقعی که مــــن می گم (تاکید روی موقع و من و می گم) آپدیت نکنه، نیم نمره از کارآموزی اش کم می کنم. خب اون هم خوب می دونه که منظور من نیم نمره زمان کارآموزی ۲ خودمه که می شه حدود ۲ نمره و ۲۵ صدم الان (با احتساب تورم دکتر ا.ن). خلاصه این که خوشحال باشید که همین الان آپدیت کرد.

این دکتر داره خودش را بد جوری پیش رئیس روءسای ما جا می کنه ! دور از چشم من پروژه هم می گیره ! فکر کنم باید زیر آبش را بزنم (یوها ها ها)

***

چند وقت پیش که خرچنگ زاده برگشت ایران، ما را به یه شام مفصل و پارک گردی دعوت کرد. از اون موقع دل و دماغش نبود که بنویسم و تشکر کنم.

معرفی از چپ به راست :

- جواد صامعی، از معدود کسانی که اسم وبلاگش به خودش می آد. زودتر از هممون به این عرصه رو آورد و بعدش من. اگر اون هم بره خارج دیگه راستی راستی دوره رفقای قدیمی برای من تموم می شه !

- سید علی میرطار، هیچ کس به اندازه ی این بابا اسمش به وبلاگش نمی آد و در دنیا از این جهت رقیبی نداره. همین جوریه. شیک کرده بود انگاری داره با کیا می گرده ! از اول دبیرستان با هم بودیم. هنوز تیکه کلامش (خنگی دیگه خنگی خنگی) موقع رفع اشکال از دیگران را یادمه. این هم داره می ره کم کم.

- خودم هستم. ببخشید اگر خوب نیست ، یا رضایت بخش نیست. دست خودم نبود !

- هاتف، خرچنگ عنکبوت نما ! رکورد دار تعطیل کردن وبلاگ برای همیشه و راه اندازی مجددش بعد دو هفته !!! (داره دو رقمی می شه کم کم) الان آنتن وبلاگش افتاده جاهای جدید ! فضای وبلاگش عوض شده ولی بچه خوبیه هنوز !

- مهدی کرمی، شاه طنز علم و صنعت، یگانه عقاب عرصه طنز، ارباب جهان، بچه کرمونشاه! از همه دیرتر وبلاگ نویس شد ولی از بدو تولد نویسنده و شاعر بود.

شب خوبی بود. هرچند خستگی نذاشت من و جواد خیلی سرحال باشیم. مخصوصا من ! مخصوصا اون ! ولی شب خوبی بود در پارک ملت ! کاش باز هم تکرار می شد. دلم برای این رفاقت های بی شیله پیله تنگ شده. شاید زمانی برسه که هیچ وقت نبینم.

شاید روزی برسه که از دیدن این عکس حس متفاوتی پیدا کنم. شاید یک حس بهتر. آخه اون شب زیاد روبراه نبودم. ( اگه روبراه بودم دیگه چقدر هاتف را اذیت می کردم !!!)

فواره های موزیکال پارک ملت خیلی فوق العاده هستند. ازشون فیلم گرفتم. خوبه که ببینید.

دانلود کنید.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:12 | لینک  | 

 

؟!

 

جریان از این قرار بود که شنیده شد وبلاگ نویسی در حال اعدامه. وقتی اسمش را سرچ کردم فهمیدم وبلاگ نویس و روزنامه نگار و فعال اجتماعی و دبیر کل یک ان جی او اجتماعی بوده که فعالیت های خیریه داشته ...

ولی سوی دیگر قضیه اینه که اتهامش همکاری و جاسوسی برای گروه تروریستی ریگی ه.

ناراحت کننده است که اگر اتهام درست باشه، افسوس به حال فرهنگ کشور  و اگر اتهام نادرست باشه که صد افسوس.

دلیل من برای ناراحتی از این موضوع این بود و قضاوتی در کار نیست و خواهشا کسی هم قضاوت نکند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 9:2 | لینک  | 

امروز رسما دکتر کی منش کارآموزی ۲ اش را بغل دست ما تو شرکت شروع کرد. مسئول مستقیمش هم شدم خودم. پوستش را می کنم. کلی رئیس بهش امید بسته ... !

واسه همین بعد مدت ها یه Favorites تکونی می کنیم.

- خروس اینترنتی (واسه آلارم)

- 10 اندیشه که مسیر تاریخ را عوض کرد!

- آهنگ ها و صداهای دوران کودکی امان

- بیل گیتس از زبان خودش

- این یکی خیلی جالبه. آدم یاد لورل هاردی می افته. یه نفر سال ها در یک جزیره نگهبانی می داده در حال که جنگ تموم شده و ...

- این نوشته در مورد ورزش بانوان است و بخونیدش ...

- ۲۵ مورد مرگ عجیب و معروف در دنیا ! ببینید !

- دیدن این فیلم را به فیزیک دوست ها توصیه می کنم. امواج مغناطیسی قابل دیدن در محیط اطراف. راستش خودم هم سر در نیاوردم ... !

یک لینک دیگه هم بود که خراب شد. در مورد چگونگی ساخت آبشارهای نیاگارا بود. جالبه. من فکر می کردم طبیعی هستند ولی دقیقا با بولدوزر یک محدوده خالی شده تا این آبشارها به وجود بیایند !

- اخبار به چند زبان در چند جا و منبع به صورت روزنامه ای و رادیویی در dagensnews .

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:20 | لینک  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

اعوذ باالله من الشیطان الرجیم

دیگه الان وقتشه. خیلی وقته که می خوام بنویسم ولی الان وقتش رسید.

 از وقتی که یادمه،از روز اول تولد که خب تو بودی ولی من یادم نیست، ولی از وقتی یاد گرفتم دور برم چه خبره ، سایه ی سنگینت را روی خودم حس می کردم. سایه به سایه باهام می اومدی. عین یه بختک. انگاری که تو هم با من بزرگ شدی. یا بهتر بگم آپدیت شدی. وجود نحست همیشه همراهم بود. نگاهم می کردی. هر وقت قدم می زدم و سرم را می چرخوندم به سمت چپ می دیدمت که داری می آی ! گاهی ساکت، گاهی شاکی، گاهی راضی ! قدم به قدم ! سایه به سایه !

خیلی عجیبی. عین بلبل ورد زبونم بود ولی الان دستم سخت به نوشتن می ره. از همون روز اول ول کن من نبودی ! حق داری شاید ! چون من هم ول کن تو نبودم ! دست از سرم برنداشتی ! سایه ی سنگین شومت را کم نکردی ! شاید هم حق داشتی ! چون من هم لجباز بودم ولی نه نه ! لجباز نه ! بیمه بودم. حق داشتی بترسی از کسی که یک دعای بزرگ پشت سرش بود. "خدایا ..." ! آره ! دردت همینه ! تنها چیزی که من را وادار به حرکت می کرد ! ولی تو بی کار نبودی ! نمی دونم این چه نقشه ایه ! مگه من کی هستم ؟! خسته شدم از دستت ! خسته ! ولی بیش از خستگی باید بگم لج کردم باهات ! لج ! آخه شناختمت ! نقابت برام افتاده ! همون شبی که یه نفر ما را دور هم جمع کرد ، دستت را رو کرد و تازه من فهمیدم که این موج سیاه برای چیه و از کجاست ! از اون موقع باهات لج کردم ! ماه هاست هر چه می کنم برای لج کردن با تو ه !  وگرنه خدا این قدرها هم انتظار نداره و سخت گیر نیست ! خودم هم هیچی ! بقیه هم که چه عرض کنم ؟! هر وقت نگفتم هیچی، فهمیدم که حقیقت اینه که هیچی ! تلخه شاید ! ولی من لج کردم. فقط با تو ! شروع کردم لجبازی را ! دنبال دوستانی گشتم که همراهی ام کنند ! گوشم به حرف های منفی بدهکار نبود ! حرف هایی که سنگینی اشان تا همیشه روحم را سوهان می کشه و توان بازگشت به گذشته و یاد گذشته را از من می گیره ! برام فقط هدفم مهم بود ! کم کردن روی تو ! جنگ با تو ! و در آخر تقدیمش به مولا ! کاری که می خواستم انجام نشد، ولی روی تو کم شد! خوب هم کم شد! فقط یک چیز جلو راهم را گرفت، عشق به دوستانم! وجودم فدای عشق به دوستان! اون روزی که همه خندیدند من عصبانی بودم! عصبی بودم! در خودم! کسی نمی دونست چمه، خودم هم نمی دونستم، یک جای کار می لنگید، آن هم قهقهه ای بود که از دور شنیده می شد! قهقهه ی تو! ولی این قهقهه در نوبت بعد خفه شد ! می فهمی ؟! خفه ، خفه ! کار ندارم حال من چطور بود ، شاید خسته ! ولی تو خفه بودی ، برای لحظاتی، و من اون لحظات را می خواستم! لحظه خفه شدن تو ، ولو برای چند لحظه !

دریا را اول باید راکد کرد ، بعد با نسیمی تغییر مسیرش داد ! تو نتونستی تغییر مسیر بدی، نه که من نذارم ، که خدا نگذاشت ، مثل همیشه ، مثل همیشه ! هر وقت دام پهن کردی، اگر هم من نه نگفتم، خدا نه گفت و نذاشت! و اینجاست که بیچاره ناکامی تو ! ولی تاکتیکت را عوض کردی، تاکتیک بی شرمانه ای که تا مدت ها جواب داد، سکون موج، یاس و ناامیدی، خودکشی سرمایه، و در آخر مومی در دست تو برای شکل دادن! نوعی مرگ تدریجی برای کسی که تمام شده ، اون طور که تو می خواستی تمام شده، بی حرکت، افسرده، بی انگیزه و شاکی از خدا، یا در نهایت بی خیال رحمت خدا، یا بهترین حالت بی تفاوت به رحمت خدا، فراری و خسته  از اندیشه تفکر ...! خوب تاکتیکی بود برای متوقف کردن من ! و تو موفق می شدی اگر خدا یادم نمی انداخت شبی را که لجبازی من اوج گرفت! تو قهقهه زدی! قهقهه بدی هم زدی ! گوش من کرد شد از قهقهه ات! خسته شدم. خسته. نه از بار بر دوش، نه از روزگار، نه از هر چیز دیگه ای ! خسته ام از صدای گوش خراش قهقهه ات ! و ... این حرف آخره که می خوام نشنوم این قهقهه را ، و چون نمی خوام بشنوم نباید بشنوم. تاکتیک عوض کنی، تاکتیک عوض می کنم ...

با همه مهارتت پستی ! ضعیفی ! اگر نبودی فقط به جنگ من می اومدی! دست از سر رفقای من بردار! دست از سر اطرافیان من بردار! نیرویت را روی من متمرکز کن! ببینم چه غلطی می کنی! اگر ادعا داری دست از سر دوستانم بردار! اگر نه ، تمام تلاشم را می کنم تا نتوانی آن ها را وادار کنی تا تو را به قهقهه وادار کنند ! تا آخرین قطره خون، تا آخرین نفس! حتی جنازه ام هم سر راه توست و سپر دوستانم و اطرافیانم! راه شکست من این تاکتیک بی شرمانه نیست! من هستم و خودت ! در جنگی سخت ! برام مهم نیست چه سرنوشتی سراغم بیاد! برام مهمه که اگر مُردم ، اگر کشته شدم در این جنگ ، اونی نمیره که تو می خواستی! در آخرین نفس اونی باشم که تو نمی خوای! تو که پژمردگی و افسردگی و من و همراهانم به قهقهه ات می اندازه، انحراف ما و ناامیدی ما، تمام شدنمان،...! قهقهه ات را نمی خواهم ببینم ! از لجنزار هم که باشه باید بزرگ بیرون بیایم ! قهقهه ات را نمی خواهم بشنوم ...

تو باهوشی، خیلی زیاد، اون قدر زیاد گاهی با خدا اشتباهت می گیرم و فکر می کنم  اون چه سرمون می آد از جانب خداست که اسمش را یا می گذاریم حکمت یا آزمون صبر ! توانایی! اون قدر توانا که فقط خدا از تو تواناتره ! اون قدر توانا که حرفی درش نیست ! اون قدر زیرک که گاهی کاری می کنی که فکر کنم از تو جلو زده ام ولی در اصل عقب تر باشم و خودم هم ندونم ، فکر کنم برنده ام ولی بازنده باشم و خودم متوجه نباشم ! تو ماهری و زیرک ! اون قدر که حتی در کلمات این متن هم حضور داری ! باش ! گاهی بودنت لازمه، که اگر نبود خدا هم نمی گذاشت باشی ! تو تجربه ای داری به قدمت کل بشریت ! تجربه من با اطرافیانم نهایت پنجاه سال ! ...

تو باهوشی، خیلی زیاد، ولی من از تو باهوش ترم. تو ماهری و با تجربه، ولی من کسی را دارم که تو نداری ! من خدا را دارم و تو نداری ! ...

رسما شمشیر من از رو بسته شد و جنگ چند ماهه علنی شد ! خوب می دانم چه جنگ سختی برای کسی که شمشیرش را برای تو از رو ببندد در پیش است ! ولی من آماده ام و چیزی برای هدر رفتن ندارم و هزینه دادن را بلد هستم که باید در این راه هزینه داد ! فقط دست سر دوستانم بردار ...

تو هیچ نیستی و در بالاترین مقامت اونی هستی که باید به آدم سجده کنی ! تو همان رانده شده ای هستی که سجده نکردی و خیلی از آدم ها را به سجده وا داشتی ولی نوبت سجده تو هم زیاد رسیده و خواهد رسید ...

قُلْ أَعُوذُ برَبِّ النَّاسِ

مَلِكِ النَّاسِ

 إِلَهِ النَّاسِ

 مِن شَرِّ الْوَسْوَاسِ الْخَنَّاسِ

 الَّذِي يُوَسْوِسُ فِي صُدُورِ النَّاسِ

 مِنَ الْجِنَّةِ وَ النَّاسِ 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:23 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

دکتر و دوستش وارد کافی شاپ شدند و دو طرف میز نشستند. دکتر دستاش را به هم قفل کرده و زیر چونه گذاشته بود و فکر می کرد. دوست دکتر همین جور که منو را نگاه می کرد گفت "یه جا خوندم امکان نداره وقتی بعد از آب پرتقال خوردن از کافی شاپ بیام بیرون ،حساب نکنم که با پولش می شد چند پاکت آب پرتقال از بقالی خرید !" دکتر همین جور که پیشونی اش روی دستاش بود گفت "با پول یه فنجون قهوه می شه یه نصفه قوطی قهوه خرید. یعنی لااقل پنجاه تا لیوان قهوه!" دوست دکتر منو را چرخوند گذاشت جلو دکتر و ادامه داد "خب اگه گفتی چرا باز یه عده می آن اینجا ؟! اگه یکی تنها بیاد تعجب می کنم. به نظرم به خاطر محیطشه. دنج و تاریک !گاهی هزینه مالی کم اهمیت ترین چیز زندگی می شه ! حالا اگه گفتی چرا معمولا دو طرف میز نشستن بهتر از نشستن کنار هم روی یه نیمکته ؟!" دکتر همین جور که داشت منو را مرور می کرد گفت "لابد فیس تو فیس بودن...!" -"خب آره. ولی دو حالت داره. یا دوست داری طرف مقابل را تمام وقت روءیت کنی یا دوست داری روءیت بشی!!!" -"دلت خوشه ها ! حالا من کدومشم ؟!" -"به نظرم دومی!!!" -"چه جالب!" -"ازت معلومه ! وقتی داری با یکی حرف می زنی یا سرت پایینه یا نگاهت یه جای دیگه !" -"آخه عادت ندارم تو چشم نگاه کنم. اون موقع حواسم کمتر جمع می مونه !" -"بهترین نقطه بین دو ابروهاست" -"جالب تر شد ! رینانسفال!!!"

گارسون بالاسر میز اومد و دوست دکتر سفارش دو تا قهوه داد. دکتر نگاهش به شمع خاموش روی میز بود. "کبریت داشتی این شمع را روشن می کردیم!" -"معذرت می خوام ... می شه لطفا این شمع را هم واسه ما روشن کنید ؟" گارسون شمع را روشن کرد. دکتر همین جور به شمع خیره شد و گفت "خیلی خوشم می آد از حرکتش !" -"آره!" -"آتیش هم جالبه ها ! از دور جاذبه داره و از نزدیک دافعه! مثل بعضی آدم ها !" -"یه جورایی عین خودت" -"یادمه یه بار یه جا این را نوشتم ، یکی با هویت ناشناس گفت چون خودت را از بشر بالاتر می دونی ، عین شیطون ! فقط جواب دادم هویت جدیدت مبارک!" -"اوهوم!" -"ولی الان جور دیگه فکر می کنم ! بعضی ها مثل شمعند ! آب می شن تا راه بقیه روشن بشه. بی خیال خودشونن ! مثل سهراب و نیما و پروین و دکتر شریعتی !"

دکتر سرش را بالا کرد و به دوستش گفت "به نظرت من شمعم ؟!" -"نه" -"آتیش ؟!!!!!" -"نه" -"پس چی ؟!" -"آدم ! یه آدم ! همین !" دکتر دوباره به آتیش خیره شد و گفت"همون که شیطون باید بهش سجده می کرد و نکرد ؟!" -"نه همون که اگه گشنگی بکشه عاشقی یادش می ره (زد زیر خنده)!" -"باید تکلیفم معلوم باشه ! ..."

دوست دکتر گفت "می دونی اگه یکی یادش بره قهوه جلوش را هم بزنه چشه ؟! یا این که تو آسانسور بره ولی یادش بره دکمه اش را بزنه و الکی منتظر حرکتش باشه ! یا این که بخواد کل مسیر خونه را راه بره !" -"بی خیال بابا!" -"این را داشته باش! اگه بعد این برسه به درجه شمع بودن ، یعنی راهی که رفته پاک بوده !"

 دوست دکتر ادامه داد "بگذریم. شنیدم یه نفر را از پای مرگ آوردی کنار!" -"من نه ! خدا آوردش کنار!" دکتر ادامه داد"اولین بار دانشجو بودم. یکی یه آی دی بهم داد گفت صاحبش جریانش فلانه و می خواد خود کشی کنه و دوستش هم دو باری اقدام کرده ، یه ایمیل بهش بزن که فکر کنه تنها نیست! متنی که نوشتم بهترین متن عمرم بود !" -"خب بعدش ؟!" -"نمی دونم! فکر کنم اون آی دی از بین رفته باشه ! شاید کار خودش را کرد ! راستش یکی دو سال بعد یادش افتادم!"

دکتر بحث را عوض کرد و گفت" راستی یه نفر هست می تونم بسپرم بهت ؟!" -"کی هست؟!" -"سخت نیست! کنکور قبول نشده دپه !" -"هه خل !" -"مطمئنم چند سال دیگه به خودش می خنده !" -"خب این که دست گرمیه! انجامش بده !" -"حوصله ندارم" -"چرا به من نمی گی دردت چیه ؟!" -"دردی نیست! خسته ام همین!" -"می دونی برای آدمی که همیشه عادت داشت موقع عصبانی شدن داد بزنه عجیب ترین چیز چیه ؟" -"لابد منم !" -"این که عین آدم های آروم بریزه تو خودش!" -"عصبانی نیستم! مشغولم!" -"مشغول چی؟" -"فکرم مشغوله ! همه چیز و هیچ چیز ! یه جور ریکاوری" -"ای بابا! همین را کم داشتیم ! ریکاوری واسه تو خوب نیستا! تو ژنراتور لازم داری ! با خاموش کردن درست نمی شی!"

دکتر لبخندی زد و گفت" بی خیال ما شو ! اون راهی که تو کله ی تو ه و ازم می خوای شروعش کنم من تا تهش را رفته ام!"

 دوست دکتر گفت" یه نفر جدیدا می آد پیشم که همه اش می گه همه دارن تحقیرم می کنن. برای همین دوست داره محیطش را عوض کنه بره ! وقتی تعریف می کنه می بینم اشتباهه. من تحقیر مهمی درش نمی بینم ! باید درستش کنم ! گفتم شاید بتونی کمکم کنی ولی ... بگذریم ! ببین دوست من ! درست می شه ! هر چی هست درست می شه ! مگه تو نبودی که می گفتی باید اعتماد کرد ؟! خب اعتماد کن ! حتی اگر  بازی اش را نفهمیدی ! می دونی چقدر آدم را با تکه کلام های تو برگردوندم خونه ؟! بچه بازی از من و تو گذشته ! اوهوم ؟!"

دکتر سرش را تکون داد و گفت " بگذریم! فرصت می خوام!"

 دوست دکتر گفت" باشه ! هر چی شما بگی ! یه بار به یکی از مراجعینم گفتم خودت را تو آینه نگاه کن ! بعد شروع کن به چیزهای خوب فکر کردن ! ببین قیافه ات چجوری می شه ! خواستی امتحان کن دکتر!"

دکتر قاشق را ول کرد تو فنجون و نگاه کرد به دوستش و گفت "ریخت ! اونقده هم زدم که از لبه اش  ریخت!"

 ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:11 | لینک  | 

وقتی با موبایل در حال اس ام اس جواب دادن موقع پیتزا خوردن زدم بیرون رستوران ،مرتضی به علی زارعان گفت "علیرضا اگر تو ۱۱۸ کار می کرد فلج می شد !!!"

 پ.ن : من آخرش می میرم !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:12 | لینک  | 

راستش الان که مهارت خاص آقای وزیر را در اداره انرژی کشور می بینم تا می آم سوالی مطرح کنم یاد اون موقع می افتم و اون مطلب  خودم. وزیری که به خودش اجازه نداده تا مثل بچه آدم در مورد تاثیر تغییر دادن یا ندادن ساعت روی مصرف برق صحبت کنه و ضرر هنگفتی به کشور تحمیل شد.

در زمستان نیروگاه ها را خاموش کردند که گاز کمتری مصرف شود. خب به این نکته دقت نکرده بودند که با روشن شدن نیروگاه و رسیدن به حالت پایدار  گاز بیشتری مصرف شده و در مجموع صرفه جویی ایی در کار نخواهد بود. این را باید آقای وزیر حواسش بود که خب نبود.

تنها جایی که ایشون اظهار فضل کردند در مورد سد سیوند و پاسارگاد بود که گفتند "آقا اولا تکذیب می کنم ! ثانیا به ما چه ؟! کار دولت قبلی بوده !!! "

الان هم فکر کنم لازم نباشه از ایشون بپرسیم که در سال جاری مشغول چه اموری بودند که یادشون رفت باید سالی ۴۰۰۰ مگاوات برق جدید به برق کشور اضافه تولید بشه !!! حاصل می شه همین که به علت سوء مدیریت ایشون و نه دلایل الکی دیگه برق نداریم ! این تحلیل را بخونید.

برگردیم به پاراگراف اول ! حرجی هست به ایشون ؟!!!

پ.ن ۱: منبع موثق ندارم ولی گویا ظرفیت نیروگاه بوشهر قراره ۲۰۰۰ مگاوات باشه ! یعنی ۶ ماه ! چقدر وقت صرفش شده ؟!!!

پ.ن ۲: از وزرای کلیدی دولت همین یکی هنوز مونده !

پ.ن ۳: کشوری که وزیر نیرو و صنایعش به درد نخور باشند فاتحه اش خونده است. این دو نفر هم که در حال حاضر معلوم الحالند.

پ.ن ۴: اصلا به من و شما چه ؟! صلاح مملکت خویش خسروان دانند !

 پ.ن مهم : اون شعری که در پست قبل گذاشتم را روی دیوار اتاق خوابگاه ارباب جهان دیده بودم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:48 | لینک  |