انتخاب وزیر میلیاردی کشور را به هر کس که خوشحال شد تبریک می گم.
بنده خدا ا.ن راست گفت. چه اشکالی داره که یکی تو خونه نشینه و کار اقتصادی بکنه؟ حالا می خواد در طول ۱۰ سال ۱۶۰ میلیارد تومان درآمد داشته باشه. چه عیبی داره؟ حتی این هم عیب نداره که اینطور ناپلئونی (۵۱ ردصد) رای آورد. اون ۲۰ نفر ممتنع هم اصلا مهم نیست که اگر به مخالفت رای می دادند آقای بیزینسمن رای نمی آورد.
فعلا ا.ن افتاده روی دور انداختن توپ در زمین حریف. این که گفت باید دارایی همه چک بشه، عملا یعنی خودتون که آمارتون سیاهه لطفا حرف نزنید. قبلا هم دستور بررسی مدارک را داده. خوبه. ما هم راضی ایم اگر بررسی بشه. گفت بیشترین جلسه دولت و مجلس در این دوره بوده!!! خب طبیعیه، وقتی بیشترین خراب کاری و دعوا هم در این دوره بوده. و گفت اهل گله نیست. فقط می شه خندید بهش و غیره و غیره ...
و این هم وزیر رئیس جمهوری که با تصاویر خونه محقرش رای آورد.
پ.ن : لینک های زیر را ببینید
ائتلاف قدرت و ثروت در معرض داوری خواهر خوانده مجلس هفتم!؟
شهید بهشتی: در جامعه ما، در آينده ثروتمندان بزرگ وجود نخواهند داشت.
سردهندگان شعار ساده زيستي چرا ساکت هستند؟
نامه انتقادی برخی فرماندهان لشکر عاشورا در دوران دفاع مقدس درباره محصولی
جلسه هيات رئيسه براي بررسي آرا محصولي
ثروت وزیر عیب است/ امتیاز سوآپ نفت محصولی غیر قانونی است
امتياز سوآپ نفت محصولي انحصاري بوده است
پیوند بین ثروت و قدرت پیوند خطرناکی است
لاریجانی: هيچ شبههاي در زمينه شمارش آراي محصولي وجود ندارد
علي مطهري: راي به محصولي مشکوک بود
***
لینک های جدید :
سرنوشت انتخابات آیندهی ریاست جمهوری در دستان فرمانده سابق سپاه
من نمیدونم ۱۶۰ میلیارد تومن یعنی چقدر؟
این عکس را بسپارید به تاریخ ایران
حضور مافیا در انتخاب صادق محصولی؟
صدای زنگ ساعت بلند شد. مرد یکی دو تا مشت روی ساعت زد ولی فایده نداشت. مجبور شد از جاش بلند بشه. اول جلو آیینه کمی خودش را مرتب کرد و بعد آبی به دست و صورتش زد. حالا نوبت درست کردن چای و آماده کردن صبحانه بود. یه روزی مثل همه روزها. و مثل همیشه دکمه رادیو روی میز پذیرایی وسط اتاق را زد و روشن شد و خودش هم مشغول کار خودش شد. صدای رادیو سکوت خونه را شکس
ت.
"... سلام ! سلام ! سلام ! سلام به همه ! خب من که همیشه می گم. این شبکه یه جورایی زیادی خودمونیه. منظورم شبکه گپه دیگه. شما چند نفرید؟ هر چند نفر که هستید فرض کنید تنها منم و شما. خوبه؟! پس راحت باشید. حالت چطوره؟! صبحت بخیر. خوشحالم از این که باز هم با هم هستیم. خوشحال باش از این که یه روز دیگه از روزهای خدا را می بینی. پنجره را باز کن. هنوز هم درختی هست که بهش سلام کنی. سلام کن. یه نفس عمیق بکش و بگو سلام درخت. سلام خورشید. سلام روز جدید. سلام طبیعت. به خیابون کاری نداشه باش. سلام گربه! سلام گنجشک! سلام کبوتر خاکستری. سلام به همه اتون که دوباره یه روز را از نو شروع کردید. سلام. خدای من! چه هوای قشنگی! چقدر دلپذیره. می دونی ؟ به نظر من هیچ چیز لطیف تر از آفتاب وسط پاییز نیست. خب حالت چطوره؟ چایی ات آماده شده؟ راستی امروز را چه طور می بینی؟ می تونه روز خوبی باشه؟ دیروز و فردا را بی خیال. امروز چطوری ؟!..."
مرد دستی برای رادیو تکون داد و لبخند زد و ساندویچ نون پنیرش را آماده کرد.
"می دونی؟! امروز خیلی سر حالم. آخه امروز با هم هستیم. اول بذار یه آهنگ قشنگ را با هم گوش بدیم. هستی؟ پس گوش می دیم" صدای آهنگ لطیفی در حال پخش شدن است. مرد روی مبل لم داد و با لبخند چمانش را بست و کمی از چای خودش نوشید. "خوب بود؟ می دونستم خوشت می آد. خدای من! من چقدر وراجم. ولی دلیل داره.دلیلش را شب بهت می گم. آره دوست من ! وراجی من دلیل داره. خب؟! دیگه چه خبر؟ سر حال شدی؟ یک کم ورزش کن. یه نفس عمیق بکش. عمیق. هر چی خوبی هست را بکش تو ریه هات. بدی را بده بیرون. پاک پاک بشو. امروز یه روز جدیده. امروز کلی چیز خوب قراره ببینی. چایی ات سرد نشه" مرد چای اش را تمام کرد و روی میز گذاشت. "خب؟ امروز برنامه ات چیه؟ من که می گم باید کلی از خیلی چیزها استقبال کنی! اصلا بیا امروز منتظر یه خبر خوب باشیم. راستی می ری خرید؟ نظرت راجع به یه دسر شکلاتی چیه؟ من مثل بچگی هام هوس پاستیل کردم. جای تو باشم می خرم. کی فکر می کنه واسه خودم خریدم؟! اصلا ناهار را مهمون رستوران..."
مرد دکمه رادیو را زد و خاموش کرد و لباس هاش را پوشید و به سمت سوپرمارکت سر خیابون راه افتاد. خرید درد سر نداشت. اجناس را انتخاب کرد و توی سبد ریخت و از گیت رد شد. خانم فروشنده دونه دونه اشان را جلو بارکد خوان گرفت و قیمت را گفت. مرد کارت عابر بانک خودش را به دستگاه خود پرداز کشید و لبخندی زد و رفت. مثل همیشه. فروشنده هم نگاهی به مرد که داشت می رفت انداخت و چیزی نگفت. در خیابان بعدی یک مغازه صوتی و تصویری بود. مرد وارد مغازه شد. مغازه دار خندید و گفت "مثل همیشه؟" مرد لبخندی زد و سرش را به علامت تایید تکون داد. مغازه دار دستش را دراز کرد و نوار کاستی را از مرد گرفت و گفت"باشه. ام پی تری اش می کنم. آهان. بیا این هم از این" مغازه دار یک کاست خام را به مرد داد. مرد پول را روی میز گذاشت و دستی تکون داد و رفت. مغازه دار در حالی که لبخند زنان با نگاهش مرد را تعقیب می کرد و سری تکون داد و گفت "آدم جالبی ه!". مرد به خونه برگشت و رادیو را روشن کرد.
"... خب خوش گذشت؟ داشتم می گفتم. امروز هم مردم بهت لبخند زدند. تو هم به مردم. درست می گم؟ این یعنی زندگی. مردم از تو راضی و تو هم از اونا راضی. این یعنی خوشبختی. از این بهتر هم می شه. می دونی. خنده داره ولی الان یادم می آد که هیچ وقت از شنیدن صدای خودم خوشم نمی اومد. یعنی بدم می اومد. ولی الان خوشم می آد. آخه تا حالا این مدلی نشنیده بودم. من که می گم امروز هنوز هم روز خوبی خواهد بود. تو چی فکر می کنی؟ راستی از چه حیوونی خوشت می آد؟ من عاشق پنگوئنم. زندگی اشان معرکه است. خیلی با صفاست. دوست داشتی پنگوئن بودی؟ من که خیلی دوست داشتم. اصلا پرنده بودم و پرواز می کردم. یا مثلا تو جنگل زندگی می کردم. تو دل طبیعت. تو چی؟ حتم دارم دوست داشتی. کاش همه مردم این طور بودند. مثل پنگوئن ها با هم دوست بودند. نه؟ راستی این موسیقی ملایم که داره روی صحبت هام پخش می شه محشره. قبول نداری؟ می خوای یه شعر برات بخونم؟..." زنگ در به صدا در اومد. پست چی بود. مرد در را باز کرد و نامه ای را گرفت. چقدر غیر منتظره! نامه از یک دوست قدیمی بود. "... راستش خواستم خوشحالتون کنم. الان که این نامه را می نویسم جلسه دفاعم داره برگزار می شه. درسم تموم شد. استاد خیلی ازم راضیه. امروز بی اختیار یاد شما افتادم. کاش بودید..." مرد لبخند آرامش بخشی زد و رادیو را مجددا روشن کرد.
"... چه خبر؟ خبر خوب رسیده یا نه؟ من چمی دونم؟! من که خبر ندارم. دیشب به یه چیز خوبی فکر کردم. این که دوست دارم بعد رفتنم ازم به خوبی یاد بشه. تو چی؟ خب معلومه همه دوست دارند. خیلی لذت داره که از یک دوست یه خبر خوب بهت برسه. خبر خوب را باید تعریف کنی. راستی اگر تو یه جزیره تنها بشی چه آهنگی را زمزمه می کنی. من همین آهنگ را که الان داره پخش می شه. انگار ژاپنیه. این ژاپنی ها خیلی کارهاشون لطیفه. چقدر دوست دارم آهنگ ژاپنی را. بیا. بهتره چیزی نگم تا با هم گوش بدیم. پس به مدت ۳ دقیقه سکوت. بعدش به نظرم برو تو پارک یه قدمی بزن. هیچ چیز قد قدم زدن تو غروب کیف نمی ده. بعدش آهنگ های بومی . انگار وسط جنگلی. چقدر دوست دارم. چند تا بگم واست؟ اصلا بقیه آهنگ ها را فردا می ذارم واست." مرد چشماش را بست و به موسیقی گوش داد. آرومش می کرد. لباس هاش را پوشید و شروع کرد تو خیابون قدم زدن. مردم را می دید. بچه ها. جوونا. پیرها. پیرمرد ها دلشون به نیکمت خوش بود. بچه ها دلشون به توپ. بزرگتر ها به بچه ها. جوونا تو مغازه کار می کردند. انگار همه جزئی از یک بازی بودند. نفس عمیق می کشید. قیافه آرومی داشت. کم کم هوا تاریک شد. برگشت خونه که شام درست کنه. رادیو را روشن کرد.
"... خسته نباشی. به نظرم روز خوبی بود. آروم و بی درد سر. من که راضی بودم. تو را نمی دونم. به هر حال امروز هم گذشت. راستی اون چیزی که قرار بود بگم را بذار بگم. می دونی! از نظر روان شناسی اگر مرد ها تو روز کمتر از ۱۰۰۰ کلمه حرف بزنند افسردگی می گیرند. این عدد واسه زن ها ۵۰۰۰ تاست. این یعنی وقتی یه خانم داره حرف می زنه به اندازه یک پنجم وقت داری. شوخی بود. ولی بی شوخی. باید حرف زد و گپ زد. آدم ها از نظر من دو دسته اند. یه عده اشان دوست دارند یکی باهاشون حرف بزنه تا از تنهایی در بیایند.مثل تو که من مدام باهات حرف می زنم. گروه دیگه آدم هایی هستند که دوست دارند با دیگران حرف بزنند تا افسرده نباشند. مثل من که دارم با تو مدام حرف می زنم. بگذریم. بسه دیگه. روز خوبی بود. شب بخیر. تا فردا"
مرد که مشغول آماده کردن غذا بود با تمام شدن برنامه متوقف شد. روی صندلی جلو میز نشست. به رادیو خیره شد. دکمه اجکت را زد و کاستی را از توی اون در آورد و گذاشت تو جیب پالتوش. کاست جدید را از جلدش باز کرد و توی دستگاه رادیو ضبط گذاشت و دکمه رکورد را زد و شروع کرد به حرف زدن...:
"... سلام! سلام ! سلام! سلام خدا! سلام زمین! سلام دوست من! خوب خوابیدی؟ امروز چطور بود. شنیدم دیروز یه نامه خوب داشتی. دیروز هم پس خوب بود ........."
سلام... شاید اگه می گیم اسکار زندگی، منظور، همون چیزیه که هرکس به بزرگترین آرزوی زندگیش نسبت میده... حالا اگه همین سمبل رو قرارداد کنیم، می تونم بگم اولاً اسکار زندگی هم مثل اسکار معروف، ارزش ذاتی نداره، بلکه این اعتبارشه که ارزشمنده. حتی اگه مهمترین اسکار بشر یعنی مقام نجات انسان ها رو هم در نظر بگیریم، ذاتاً کار بزرگی نیست، چون نجاتبخش اصلی خداست. پس کار یک مصلح جهانی هم، به اعتباریه که نزد خدا پیدا میکنه، نه ارزش ذاتی عملش؛ چرا که همه انسان ها دیر یا زود می میرند.
دوم اینکه، شخصا با واژه تقدس مشکل دارم. نه به این خاطر که این روزا ازش سوء استفاده میشه، بلکه به این دلیل که اگه هرچیزی که مربوط به خداست، مقدسه، پس همه هستی مقدسه و قدسی و غیر قدسی، یه نوع تفکیک مزورانه به نظر میرسه که ریشه کاسب کارانه تاریخی داره.
سوماً اسکار، یه معنی قدر دانی هم میده که از جانب دیگران ابراز میشه. اما خود قدردانی هم ذاتاً واجد ارزش نیست. تنها جنبه با ارزشش اینه که یه جور علامت و نشانه ای از رسیدن به هدف و نوعی مهر تایید موفقیته... پس همین احساس موفقیت، مثل تماشای آلبوم کودکی میمونه که به عکس های در حال گریه کردنمون، لبخند میزنیم! در حالیکه اگه فرضا برگردیم به همون سال ها و همون شرایط، دوباره گریه می کنیم و شاید از دست کسی که داره ازمون عکس میگیره عصبانی میشیم... امیدوارم حرفام بی ربط نبوده باشه.
(و بعد از ادامه سوال کردن)
مادامیکه تعریف مشترکی از اسکار نداشته باشیم، امکان گفتگو نداریم. من نمی دونم، تعریفی که ارائه کردم رو قبول کردی یا نه. اگه نه، پس اول در باره تعریفش به تفاهم برسیم؛ ولی اگه معنی اعتباری و نشانه بودنش رو پذیرفتی، در مورد جبری بودنش باید بگم که مثل اینه که بپرسی آیا رشد درخت ها و پیر شدن آدمها جبریه؟! جوابش به همین سادگیه. مهم قیمت بدست آوردن اونه، نه چیز دیگه ای.
(و دیگه ادامه پیدا نکرد)
پ.ن ۱: گاهی اوقات که نه، خیلی اوقات ممکنه خسته بشی. از خیلی چیزها. دلت بگیره. از خیلی چیزها. و ببینی هیچ چیز تحت کنترلت نیست. دقیقا هیچ چیز. تا اینجاش جبریه. پس درست گفتم که جبریه. ولی یه قسمت کوچکی اش دست خودته. اون هم عکس العملته. باید به روزی فکر کنی که قراره این روزها بگذره و خاطره بشه. بذار خاطره خوب بشه نه بد. بذار سربلند بیرون اومده باشی نه شکست خورده. شکست منظورم از نظر شخصیتیه. وگرنه اگر بخوای شکست و پیروزی را در رسیدن به هدف تعریف کنی، تقریبا ۹۹ درصد مواقع شکست خورده ایم، مگر این که هدفمون همون سربلند شدن در اون قسمتی باشه که دست خودمونه. یعنی عکس العمل. اینجاست که اسکار زندگی برای بازیگرش معنی داره. جبری هم نیست چون به قسمت اختیاری اختصاص داده شده. حالا این که چقدر ارزش داره نمی دوم. فقط می دونم زجر از دست دادن این اسکار دوم خیلی بیشتر از زجر سختی هایی ه که تو را در معرض این راه قرار داده. زجر شکست در قسمت دوم به مراتب از زجر شکست در قسم اول بیشتره. اسکار را به هر کسی نمی دن و تا لحظه آخر هم تکلیفش را معلوم نمی کنند. گرفتن این اسکار از نگرفتنش با ارزش تره. نگرفتنش یعنی شکست در مرحله دوم که بی ارزشه.
اما چرا یک عده مدام در این سلسله صبر و تصمیم و اسکار و شکست قرار دارند و عده ای با یکنواختی زندگی سر می کنند؟ فرق این دو گروه در چیست ؟ به نظرم در انتخاب نیست. هیچ کدوم انتخاب نکرده اند. گروه دوم لذت موفقیت را آن طور که باید درک نکرده چون زحمت کمتری کشیده، و گروه اول نیز برای موفقیت تا سر حد توان تلاش می کنند و ممکنه به چیزی که می خوان نرسند. فرق دو گروه در اسکار گرفتنه. اسکار یکی تو ویترین منزل یا انباریه. و مال اون یکی در موزه در معرض دید همگان برای درس زندگی. برای گروه اول انتخابی وجود نداره. یا باید اسکار را بگیری یا به زوال بری. گروه دوم هم اصلا احساس نیازی نمی کنند. از دور که نگاه می کنی گروه دوم موفقه. حقیقت چیه؟ نمی دونم. شاید این وسط نه موفقیت مهم باشه، نه اسکار! شاید آینده ای مهمه که نمی خوای توی اون شرمنده گذشته باشی.
پ.ن ۲: گاهی اوقات چیزهایی برات پیش می آد که فکر می کنی بزرگ تر از خودت هستند. فکر می کنی در عالم واقع قرار نبود برات پیش بیاد. اون وقت شوکه می شی و از این نقش تعجب می کنی. اون وقت سخت می شه. ولی ادامه می دی. فقط به خاطر این که نباید این نقش را خراب کنی. نباید کارگردان ناامید و ناراضی بشه. نباید خراب کردن این نقش به بقیه نقش های اطرافت لطمه بزنه. و بعد از این همه حرف زدن با خودت می گی و می ترسی، شاید فقط به یک اشاره و یا حرکت، نقشت را تبدیل به سیاهی لشکر کنی و کم کم حذف بشی ...
پ.ن ۳: همیشه گفتم و اعتقاد دارم که بازی خوب گرفتن از بازیگر (حتی در حالت بداهه) بیشتر هنر کارگردانه نه بازیگر. دز زندگی واقعی هم باید همین طور باشه.
پ.ن ۴: آقای کارگردان قبلا هم گفتم، اگر فقط یک لحظه ولم کنی، هیچ چیز را تضمین نمی کنم و هیچ قولی هم نمی دم. این نقشی ه که خودت بهم دادی. خیلی وقته که چیزی به اسم اختیار و انتخاب را آن طور که بقیه فکر می کنند حس نکردم. من یک لحظه هم فراموشت نکردم ...
پ.ن ۵: می خواستم مکالماتمون در جایی ثبت بشه.
ESN
Eagle Sport News
دینگ،دینگ، دینگ ...
ESN: خبر فوری ! تیم فوتبال پرشین بالاخره بعد یک سال تلاش قهرمان لیگ شهرداری شد. به همین مناسبت مهندس ایگل پس از خبردار شدن تبریک رسمی خود را به علی خاکدون (داداش آسمون دودی) گفت:
" سلام. اس ام اس ات به دستم رسید. خوشحال شدم. ولی چون من را پیچوندی بهت تبریک نگفتم."
حالا یه آهنگ و سرود می شنویم :
... عجب رسمیـــــــــــــــــــــه! رسم زمونـــــــــــــــــــه ! آسمون دود ــــــــــــــــــــــی نیستش تو خونــــــــــه ! رفته سرباز ـــــــــــــــــــــــــی ! کلاش قرمز ــــــــــــــــــــــی! حالش چطوره! خدا می دونـــــــــه!
ESN: این سرود به علت این بود که داداش بزرگه دانشجو رضایی (علی خاکدون) رفته سربازی. در همین راستا گزارش گر ما مصاحبه ای با دانشجو رضایی ترتیب داده که می بینیم:
ESN: سلام آقای رضایی. خوبید؟
ع.خ : ضمن عرض سلام به مهندس ایگل، آره خوبم. مرسی. شما خوبید؟!
ESN: اول از همه بهتون تبریک می گیم و خواستیم یه تحلیلی از بازی داشته باشید.
ع.خ : والا اون روزی که به سرم زد مثل خل و چل ها وبلاگم را پاک کردم مهندس ایگل بزرگوار با من تماس گرفت گفت آخه پخمه بی جنبه جو گیر بی عقل! دیگه چرا پاکش کردی! بعدا یکی دیگه حماقت کنه همین اسم و آدرس را برداره خزعبل بنویسه خوشت می آد؟ نمی فهمی دیگه ! من برات دوباره با اون آدرس ساختم. اگه خواستی بعدا بهت بدم پسوردش را. و همین شد که من الان دوباره به عرصه فرهنگ برگشتم.
ESN: دانشجو ! ما از ESN اومدیم نه (ECN ( Eagle Cultural News
ع.خ : جان ؟! چطور؟! آهان ! آخه من نمی دونم والا ! اونجا نبودم. آقای رادمنش زنگ زد گفت بچه ها قهرمان شدند. راستش سعید خبر داره که الان نمی دونم کجاست! یه چند روزی ه ازش بی خبرم. اگر شما از کرمونشاه خبری بدست آوردید به ما هم بگید ! نگرانشیم ....
ESN: وضعیت مصدومین چطوره ؟
ع.خ : یه دست شکسته داشتیم که خب سعید در جریانه ! گویا حالش خوبه! وضعیت تغذیه شکر بد نیست. آقای راد منش خیلی پیگیره. من راستش اصلا وقت نمی کنم.
ESN: مگه شما سرپرست تیم نیستید؟
ع.خ : والا خیلی وقته که فقط سعید در جریانه.
ESN: صحبت پایانی ای دارید ؟! یا اون را هم از سعید بپرسیم؟
ع.خ : نه. فقط از مهندس ایگل که با مربی امان تماس گرفت تبریک گفت تشکر می کنم. خداحافظ.
...
متن مکالمه مهندس ایگل با آقای رادمنش به این شرح است :
مهندس ایگل : سلام آقای رادمنش!
ر: سلام آقای کریمی. امرتون؟!
مهندس ایگل: هیچی آقا جون. خواستیم تبریک بگیم قهرمانی را. نشد بیایم تماشا.
ر : ممنون. مرسی.
مهندس ایگل : آقا در غیاب سعید هر چی خواستید به من بگید در خدمتم.
ر : ها ها ها ! شما پنجمین نفری هستید که این را می گید. هم داداشش (ع.خ) گفته هم ... و هم اون. داداشش که خب خالی بسته ! بقیه را نمی دونم.
مهندس ایگل : راستش به نظرم فقط من خالی نبسته باشم.
...
به همین مناسبت دکتر کامرانی، مدیر وبلاگ جمله جینگولی، طی پیامی خبر این موفقیت را به همه بر و بچ داد.
متن خبر :
با سلام.تيم فوتبال نوجوانان پرشين، متشکل از کودکان خانواده هاي تحت پوشش جمعيت امام علي (ع)، موفق شد در بازي نهايي ليگ فوتبال شهرداري منطقه دو به پيروزي دست يابد و عنوان قهرماني را از آن خود کند. تيم پرشين، در اين بازي توانست با چهار گل بر حريف خود غلبه کند و به اين عنوان دست پيدا کند. شايان ذکر است پرشين سال گذشته نائب قهرمان اين مسابقات شده بود. بد نيست خدمت آندسته از دوستاني که بيشتر در جريان فعاليت هاي تيم پرشين هستند و ماجراي مصدوميت دروازه بان اين تيم (که خوشبختانه بهبود پيدا کرده و امروز هم در ترکيب تيم به ميدان رفت) را مي دانند هم عرض کنم که پرشين در کل رقابت ها تنها يک گل از روي نقطه پنالتي در بازي نيمه نهايي دريافت کرد و در بازي فينال هم دروازه اش بسته ماند. مطابق قوانين بازي ها، گل از روي نقطه پنالتي گل خورده محسوب نمي شود و در واقع، پرشين با صفر گل خورده! علاوه بر بهترين خط حمله، بهترين خط دفاع را نيز به خود اختصاص داد. ضمن تبريک اين پيروزي به تمامي عزيزاني که براي اين تيم زحمت کشيدند، علي الخصوص سرمربي زحمتکش اين تيم، جناب آقاي رادمنش، براي اين تيم در رقابتهاي آتي در ليگ مناطق شهرداري تهران، که بزودي برنامه آن اعلام خواهد شد، آرزوي موفقيت داريم.
و نیز ایشان در پایان از مهندس ایگل هم تشکر کردند.
ESN: خبر فوری : خانم معلم همیشه بهار ضمن خوشحالی از قهرمانی تیم پرشین در لیگ طی بیانیه ای ، ضمن تشکر از مهندس ایگل، این پیروزی را به همه محرومین جهان بالاخص فرحزاد تبریک گفتند.
دی دی د ــــــــــی دیدیدید دید دی دی دـــــــــــی (پیام بازرگانی)
مهندس ایگل می خواد یه طرح جدید تو جمعیت راه بندازه دنبال داوطلب به شرط چاقو می گرده. باهاش تماس بگیرید. (این جدی بود)
دی دی د ــــــــــی دیدیدید دید دی دی دـــــــــــی (پیام بازرگانی)
EN: خبر فوری:(ما ورزشی نیستیم). وبلاگ بهلول به قلم دکتر کی منش که پیش از این توسط تیم ارزیابی ایگل فیلتر شده بود مورد عفو عقابی قرار گرفت و در راستا آزادی بیان فعالیت خود را از سر گرفت.
توجه شما را به مصاحبه ای با منشی دکتر کی منش در همین مورد که در شبکه BT یا همون Bohlool Tv تهیه شده جلب می کنیم.
BT: سلام آقای دکتر. چطورید؟
د.ک : BT ؟! خوبــــــــــــی؟ ممنون. سلام. با منشی ام صحبت کنید. من خودشم.
BT: سلام منشی !
م.د.ک : سلام. ممنون. بفرمایید.
BT: چرا یه عده عنصر می گن مهندس ایگل منشی دکتره ؟
م.د.ک : البته من تکذیب می کنم و همچین خبری نیست. ولی چون دکتر موبایلش را عوض کرد و کارآموزی هم رفته پیش مهندس ایگل و چون قرار شده خیر سرش سرش خلوت باشه شمارش را فقط بعضی ها ندارند.
BT: مثلا کیا؟
م.د.ک : فکر کنم فقط ممد نورانی.
BT: خب ولی چرا باز هم همه می آن سراغ مهندس ایگل؟
م.د.ک : آخه تو خونه دکتر گوشی موبایل مثل جورابه. صبح هر کدومش که دم دست تر باشه بر می داره و می ره بیرون. اینه که هر روز با یه شماره جدید خودش را به مهندس ایگل معرفی می کنه. اینه که یه عده عنصر می گن مهندس ایگل منشی دکتره ! در ضمن همین جا جا داره از مهندس ایگل هم به خاطر نمره کارآموزی دکتر و هم به خاطر رفع فیلتر وبلاگ دکتر کی منش کمال تشکر را داشته باشیم.
---
مسابقه اس ام اسی :
آیا به نظر شما دکتر کی منش لیسانسش را می گیره بالاخره ؟
1) شاید
2) نه
3) لیسانس گرفتنی نیست دادنیه
4) بهش بدین بره بنده خدا دیگه
جواب هاتون را به آخرین شماره دکتر کی منش پیامک کنید.
ECN: مهندس ایگل طی یک نصیحت استاد- برادرانه نسبت به تصمیم دکتر کی منش مبنی بر ادامه تحصیل در رشته روان شناسی اظهار رضایت کرده و فرمودند "روان شناسی را نمی دونم، ولی به درد مکانیک نمی خوری"
EN: خبر فوری:(ما ورزشی نیستیم). در پی پست اخیر در وبلاگ بهلول به قلم دکتر کی منش وبلاگ مذکور جهت ارائه پاره ای توضیحات در مورد نشر اکاذیب در مورد مهندس ایگل ، توسط تیم ارزیابی ایگل معلق شد. با انتشار این خبر، مهندس ایگل اعلام کرد که این یک فیلترینگ نیست. من هم اصلا با این که علیه من بنویسند کاری ندارم. حالا هر اسبی می خواد باشه. برای من محترمه.
***
لینک های مرتبط :
بعد یک روز خیلی خسته کننده از لحاظ روحی و ذهنی، تنها راهی که داشتم این بود که اصلا بهش فکر نکنم وگرنه بدتر می شدم. با هم دیگه دو نفری (یکی از هم قطاران مهندس) سمت خونه راه افتادیم. گفتیم بریم یه جا شام بخوریم، که نزدیک خونشون بالاخره یه ساندویچی پیدا شد. اسمش همبرگر بود ولی با وجود ظاهر تجملی و مفصلش اصلا خوشم نیومد.
اون: علیرضا برنامه ات چیه؟ من: فعلا که درگیر پروژه و کار و اینام تا بعد اون: بعدش می خوای چه کار کنی؟ من:خب سربازی دیگه اون: قصد رفتن نداری؟ من: نه. من از تهرانش هم دوست ندارم هیچ وقت برم بیرون. چه برسه به ایران اون: خب چرا؟ اینجا چی دیدی مثلا؟ من: دلبستگی و وابستگی به همه چیز. اینجا راحت ترم. اخلاقمه خب! اون: ولی من دوست ندارم بمونم. در اولین فرصت می رم. نمی دونم تو دلت به چی خوشه. نمی بینی این همه تحقیر می شی؟! من: تحقیر؟ نمی دونم!!! مثلا کدوم تحقیر؟! اون: این همه تحقیر! هر کس و ناکسی که هیچ چیزی بیشتر از تو نداره را بزنند تو سرت! هر ننه قمری برات شاخ بشه! دو زار شخصیت برای یه آدم تحصیل کرده قائل نباشند.... من:خب آره. ولی نمی شه گفت تحقیر
...
من : خودت را دوست داشته باش، اون قدر زیاد که تحقیر هیچ کسی نشکندت، اون قدر زیاد که فقط خودت را تو کادر ببینی و لذت ببری از عملکردت! به دیگران چه کار داری؟! همه جا تحقیر کننده هست. یاد یه داستان واقعی می افتم. می گفت جوانی افسردگی و پریشانی گرفت. برای بهتر شدن حالش شهرش را عوض کرد. قبل از سفر پدرش بهش یه نوشته داد و گفت اونجا هر موقع دلت گرفت بخونش. جوان در شهر جدید دلش گرفت و نوشته را باز کرد و خوند. پدر نوشته بود "پسرم چیزی که تو را از آرامش دور می کنه در درون خودته نه اطرافت. تو هر جایی بری همین وضع را خواهی داشت..." حکایت تو هم همینه. هر جایی به نوعی تحقیر را داری. از یه جنس دیگه. پس جوری باش که اصلا تحقیر بشو نباشی. یعنی تحقیر دیگران را نبینی، حتی اگر بودند. درست مثل این که یه بچه کوچولو بیاد بی دلیل به من فحش بده، فراموش می کنم و چون عقلش نمی رسه که! چون من بزرگترم برای این جور موقع ها ...
...
خلاصه این که نه من قانع شدم نه اون. ولی جفتمون حق داشتیم.![]()
پ.ن : در مورد پست قبلی، یه نفر که حق آب و گل داشت در اون مورد خواهش کرد بنا به مصلحت برش دارم. دلیلش موجه بود و ما پذیرفتیم. گیر ندین دیگه !!! چند بار مگه می خواستید بخونید؟!!! جو گیرهای لوس !!!!
در قسمتی فیلم آنچنان هندی شد که اگر بیژن نوباوه افشا نمی کرد معلوم نیست چی می شد، ولی نماینده ها گویا از قبل تصمیم خودشون را گرفته بودند.
با حذف یک وزیر دیگه باید کابینه تجدید بشه و کلا برای رای اعتماد بیاد. لجبازی کار دست رئیس جمهور داده.
به همین زودی هم اینترنت پر شد.
البته اگر این مدرک که کمی دیر به مجلس رسید زودتر رو می شد ایشان نجات پیدا می کرد.

***
پ.ن ۱- یک سایت برای کمک به فقرای جهان با کلیک
پ.ن ۲- مصاحبه با دو زن مرده شور
چند روزی هست با سایت بالاترین آشنا شدم. البته از قبل تا حدودی می شناختمش و هاتی بچه خرچنگ با گذاشتن برخی لینک های من به بیشتر شدن بازدید کننده کمک می کرد. ولی چون متاسفانه این سایت در ایران فیلتر شده، به تازگی که تونستم از سد فیلترش رد بشم بیشتر بهش سر می زنم. در مورد سایت مذکور نکات جالبی را مشاهده کردم. مهم ترینش دور هم بودن و به اشتراک گذاشتن لینک ها بود. و محترمانه ترین ویژگی این سایت، سیستم نظر منفی دادن. شما اگر لینکی را مشاهده کردید می توانید در صورت تمایل به آن رای مثبت دهید تا لینک رتبه بهتری پیدا کرده بیشتر در معرض دید و بررسی باشد. اما نکته مهم اینه که اگر به لینکی خواستید رای منفی بدهید، باید حتما یکی از دلایل لازم را انتخاب کنید وگرنه امکان دادن رای منفی وجود ندارد. دلایل هم طوری تنظیم شده اند که جایی برای لج و لجبازی باقی نمی ماند. ممکنه از مطلبی که نوشته شده جوش بیاری ولی راهی برای دادن رای منفی نداری. فقط می تونی با ندادن رای مثبت به سهم خودت یه حرکتی انجام داده باشی. به علاوه در روز به تعداد محدودی اجازه رای منفی دادن به ملت را داری. این خودش نکته خوبی ه که فضا را از نظر اخلاقی امن می کنه. از طرفی به علت گرد هم اومدن افراد و این که تنها از یک منبع استفاده نمی کنه، از بروزی خوبی برخورداره و می شه اخبار داغی را در اون دنبال کرد. از نظر اخلاقی و فرهنگی هم مشکلی درش ندیدم.
البته ممکنه یه نفر در نگاه اول ببینه که بیشتر در این سایت مطالب انتقادی و بعضا تهاجمی لینک داده می شه و خوب هم رای می آره. خب طبیعیه. وقتی در ایران فیلتر باشه و بیشتر افراد خارج از ایران بهش دسترسی داشته باشند، بیشتر زاویه دید اون ها دیده می شه. درواقع فیلترینگ این سایت بیشتر به ضرر نظام شده تا به نفعش. البته با شناختی که از آقایون پیدا کردم، براشون نه منافع اسلام مهمه نه نظام و نه هر چیز دیگه. فقط قدرت مهمه که به طرز ناشیانه و بچگانه ای دودستی چسبدنش.
سال ها پیش سرگرمی کاربران اینترنتی صرفا سر زدن به سایت های حاوی جک و عکس خنده داره بود (البته استفاده غیر خلاف) و پرسه زدن در چت روم ها که اوج علافی بود. اما کم کم سایت های جک از رونق افتادند و چت روم ها فیلتر شد. یک دلیل استفاده به درد بخور نکردن از اینترنت هم کمبود امکانات و سرعت بود. در دوره بعد بیشتر سرگرمی ها به سمت استفاده درست از ایمیل که تازه داشت رسمی می شد و همچنین سایت های عضویتی نظیر اورکات بود که در ظاهر تنها هدفش راه پیدا کردن از دنیای حقیقی به مجازی بود. بعد از اون سیر وبلاگ نویسی رشد کرد و از این زمان به بعد اینترنت و استفاده اینترنتی رونق گرفت. چون فضای نت افتاد دست کاربران و همیشه کاربران وبلاگ نویس پاسخ گوی بهتری برای مخاطبینی از جنس خودشان بودند. این روند تا حد زیادی سطح فرهنگی را بالا آورد هرچند که طبیعتا بی فرهنگی ها هم راه خودشون را پیدا کردند، ولی با نظارت مسئولین وبلاگ گاه ها اوضاع تا حدی ایمن است. اکنون مردم در سایت های دور هم جمع شدنی کمتر دنبال سرچ عکس خودشون و دوستاشون هستند، بلکه بیشتر در فکر انتشار نظراتشون می باشند. و این یک حرکت مفید به سمت استفاده از رسانه های ارتباطی است.
برای کسانی که هنوز در مقوله فیلترینگ دنبال دلیل منطقی می گردند، بلافاصله چرایی فیلترینگ بالاترین در ذهنشون مطرح می شه. اینجاست که باید رد یابی کرد و دید فیلترینگ بیشتر شامل چه سایت هایی است. زمانی چت روم ها. بعد از اون اورکات. در مدت کوتاهی گزاگ، حتی سراغ فیلتر کردن 360 هم رفتند که زورشان نرسید. زمانی سرگرمی مردم پرسه زدن در سایت های خبری بود که اکنون بسیاری از آن ها، که بعضا معتبر هم بودند فیلتر شده اند. سایت های اشتراک فیلم هم از این قائده مستثنی نشده اند. و در این میان فیلترینگ را در درجه اول در کمین هر موقعیت دور هم جمع شدنی می بینی و در درجه دوم سلایق (دقیقا سلیقه شخصی) سیاسی فرد مسئول، و در درجه دوم شاید موارد غیر اخلاقی می باشد.
در مجموع گویا نقطه مشترک خیلی از فیلترینگ ها غیر سیاسی که مشکل اخلاقی ندارند، صرفا دور هم جمع شدن می باشد و به اشتراک گذاشتن نظرات همدیگه. من اسم این کار را در این زمان می ذارم حکومت نظامی اینترنتی. گویا در دور هم جمع شدن آزاد افراد خطری است که ما از آن بی خبریم. حتی با این سرعت افتضاح اینترنت.
پ.ن : این دو تا سایت هم خوبند : اشتراک کتابخانه و اشتراک رزومه
بالاخره سریال روزگار قریب هم تمام شد. البته از اون مجموعه ها بود که بهش عادت کرده بودیم و تمام شدنش از یکی از معدود استفاده های مفید ما از تلویزیون کم کرد. سریال بسیار هنرمندانه بود. روایت شخصیت بزرگی که دغدغه کودکان این کشور را داشت و در جریان حوادث سیاسی و اجتماعی ایران این راه را پیمود.
فیلم مثل همه کارهای کیانوش عیاری فوق العاده طبیعی ساخته شد و به کوچکترین مسائل دقت شده بود. بازی ها در حد عالی بود طوری که ثابت شد بازی خوب بازیگر به هنر بازی گرفتن از کارگردان بر می گرده. اگر بخوایم از نظر فنی صحبت کنیم فقط باید بگم عیاری تنها در جلوه های ویژه کامپیوتری و استفاده از تکنیک پرده آبی یا سبز چندان خوب کار نکرد که در یکی دو صحنه دیده شد. ولی در بقیه موارد چه از نظر انتخاب بازیگر، چه نویسندگی، چه ترتیب صحنه ها و چه طراحی ها به قدری عالی بود که حتی یک دقیقه را هم نمی شد از دست داد. بازی مهدی هاشمی خصوصا در قسمت پایانی فوق العاده و کاملا باور پذیر بود. بازی همه بازیگرها حتی آن هایی که بیش از یک صحنه هم نبودند فوق العاده بود. خصوصا ناصر هاشمی که دقیقا شباهت بین هنرپیشه دو نسل قبل و بعد را حفظ کرد. کیانوش عیاری صداقت داره و خودش اول هر قسمت فیلم می گه در داستان زندگی کمی هم دستکاری کرده ولی محتاط بوده که تحریف نشه.
ولی چیزی که بسیار هنرمندانه بود و شاید عده ای مغرضانه نادیده گرفتند، بیان مسائل اجتماعی در کنار زندگی دکتر قریب بود که به نوعی نماینده تمامی دوران کشور ایران می تونست باشه. تداخل سنت و مدرنیته و رمال ها با عالمان از همان دعوای بین مکتب و مدرسه و زمین نشستن و نیمکت، طب سنتی و مدرن، جای چکمه های استعمار، فقری که مادری را مجبور به کشتن خودش و فرزندش کرد، کودکی که با یک دعوای بچه گانه که ریشه در فقر مالی و فرهنگی اون داشت به یک بزه کار تبدیل شد، اساتیدی که به علت امضاء اعتراض نامه اخراج شدند، هیجان سیاسی نسل جوان و تالل سیاسی نسل مسن، مشکل کمبود دارو و مرگ کودکان بی گناه و ... .
باید بگم کیانوش عیاری به طرز بی رحمانه ای بیمارستان را بازسازی کرد. و کودک بازیگرهای این مجموعه که به حق هر جایزه ای براشون کمه، به طرز بی رحمانه ای ایفای نقش کردند. صحنه به صحنه اش خاطرات بیمارستان کودکان مفید را جلو چشمم می آورد. همه چیز دقیق بود. درد کشیدن ها، این که مادرها را را به نام فرزند می شناسند، تلاش پرستاران، مشکلات دارو و ... . وقتی دختر بازیگر نقش شادن موهای خودش را تراشید و آه و ناله می کرد فکر نکنم مادران بچه های بیمارستان مفید طاقت دیدن داشتند! من تحلیل رفتن این بچه ها را به عینه و طی هفته ها دیدم و در نهایت خبر فوت اون ها را. ولی هیچ وقت مادرهاشون را ندیدم که چطور واکنش نشون دادند که در فیلم دیدم. من دیدم مادری را که بیش از صد هزار تومان بابت چند سی سی دارو می داد، که البته اگر دارویی پیدا می شد، و در فیلم هم کودکی در اثر کمبود دارو مرد. مرحوم فیروزآبادی در بیمارستان خودش پول گرفتن را تا همیشه منع کرده بود. دارو ها را خود تقسیم می کرد. رضا کیانیان عالی از پسش بر اومد. در خاطراتش گفته که روزی با گریم حاج آقا فیروز آبادی رفته بود به بیمارستان فیروزآبادی سر بزنه ،بیمار مسنی اون را اشتباه گرفت و جا خورد. سر زدن این مرد من را یاد سر زدن دوستانم به بیمارستان ها می انداخت. آه و ناله بچه ها در فیلم که واقعا طبیعی و ناجور بود برای من کاملا آشنا و قریب بود. من که نه. برای دوستانم هم که هنوز هم به بیمارستان ها سر می زنند بیشتر از من. و تصویر بچه های از دست رفته جلوم رژه می رفت و مشکلات اون ها که هنوز هم هست. دارو، بیماری، ... و باید فقط صبر کرد.
من در مرکز طبی کودکان که بانی اش دکتر قریب بوده هم کم ناله ندیده ام. بی دارویی هم دیده ام.
در صحنه ای از فیلم بین دو نوجوان سر یک مداد دعوا می شه. یکی در چشم دیگری آهک می پاشه و اون یکی هم از عصبانیت چاقو ضامن دار را از جیبش در آورد و ضربه ای زد. این یک شوخی نبود. من به چشم خودم نوجوانی را دیدم که سر دعوا بر سر یک مار آبی که از شمال برای بازی آورده بود با چاقو شوهر عمه خود را کشت. من در کانون اصلاح و تربیت به عینه فهمیدم که در محله های از تهران، یعنی پایتخت ایران، چاقو مثل دسته کلید در جیب همه بچه های نوجوان هست و استفاده می شه. در حد مثلا خط انداختن !!! و شاهد بودم که نوجوانی در دعوایی که گویا قصد دفاع از خودش را داشته و در حال کار با اسید بوده دم دست ترین چیز، یعنی اسید را به صورت طرف دعوا می پاشه و راهی زندان می شه. نوجوانانی که همگی یا از شدت فقر مدرسه را رها کرده و مشغول کار بودند، یا از فقر فرهنگی رنج می بردند. با دیدن صحنه چاقو زدن در فیلم خشکم زد.
دکتر قریب در فیلم یک اسطوره نبود. بدی هایی هم داشت. مثل هر آدمی هم خوبی داشت هم بدی و همین شخصیت دکتر قریب را جذاب و محبوب کرد. چون فیلم ازش یک قدیس نساخت. یکی بود مثل بقیه.
قبلا گفته بودم اگر این سریال را نبینید ضرر کردین و الان می گم اگر ندیدین ضرر کردین. من متاسفانه یک قسمت را ندیدم.
در مجموع دست همه اشان درد نکنه. ای کاش مجموعه هزارن چشم را طبق وعده خودش ادامه بده.
پ.ن ۱:نقدي بر «روزگار قريب»
پ.ن ۲:روزگار قریب، معجزه در تلویزیون
پ.ن ۳:ادامه تصویر برداری بعد از چند سال !
پ.ن ۴:نگاهي به مجموعه تلويزيوني «روزگار قريب» ساخته كيانوش عياري
پ.ن ۵:گفتگويي مفصل با كيانوش عياري پيرامون مجموعه تلویوزیونی روزگار قریب
پ.ن ۶:نظر سنجی از بیننده ها
پ.ن ۷:اطلاعاتی در مورد دکتر قریب
پ.ن ۸:زواياي پنهان روزگار قريب را ببينيم
پ.ن ۹ (جدید): تصاوير: آرامگاه دکتر محمد قريب +زندگينامه


چند روز پیش طی یک وبگردی به یک مطلب جالب و البته تا حدودی عجیب بر خوردم. اون وقت بود که یاد پستی افتادم که در اوایل عمر این وبلاگ نوشته بودم. مطلبی در مورد فیلم مرد فیل نما . یادمه وقتی این فیلم را دیدم، بیشتر از همه بزرگی شخصیت دکتر این مرد برام حیرت آور بود. کسی که باید براش مقام فوق بشری قائل بود. در دورانی که ژوزف مریک ، مرد فیل نما، ملعبه دست معرکه گیر ها بود و درست مثل یک حیوون ازش مراقبت می شد ، دکتر تونست این مرد را به یک مرد فرهیخته احیاء کنه. یعنی خلاف جریان آب رودخانه.
حالا با خوندن مطلب اخیر فهمیدم در ایران هم به جای مرد فیلنما ، سیاه خان را داشتیم که دکتری به اسم دکتر قربان این مرد را مورد مراقبت قرار داد. حکایت جالبی است. انسان های غیر متعارف و برخورد انسان های عادی با آن ها و در این میان برخورد غیر متعارف تک و توک انسان عادی.
پ.ن : لینک اطلاعات فیلم مرد فیل نما
پ.ن بی ربط : به سعید گفتم پیگیر بشه سربازی بیاد حراست کانون. شاید تو آزاد سازی بچه ها بتونهئخیلی کمک کنه ![]()
چند روز پیش برنامه ورزش از نگاه۲ سری به محمد پارسا زد. گزارشگر سراغ برادر بزرگتر محمد رفت تا اخبار جدید را جویا شود.
برادرش گفت روز حادثه بهش اطلاع دادند که یک راننده تاکسی روپوش سفید تنش کرده بود به جای راننده آمبولانس اونجا بود. بعد وارد شدن ضربه، روی محل ضربه یخ گذاشتند که وضع رگ ها را خراب تر کرد. مرحله کما شروع شد. پزشک به حرمت لباس ورزشکاری حاضر شد به امید ۱ درصد زندگی عملش کنه. حدود ۴ ماه کما و بعدش را همه می دونند. قضیه همون فوتبالیستی که همه می شناسند.
اما خبر جدید این بود که حقوق محمد از اول امسال (۱۳۸۷) قطع شده. دیگر پولی بهش نمی دهند (یعنی فکر کنم حدود ماهی ۲۰۰ هزار تومان). خانواده از عهده ساعتی ۲۵ هزار تومان فیزیوتراپی و ۲۰ هزار تومان گفتار درمانی بر نمی آیند. توجیه قطع شدن حقوق اینه که محمد دو جا کار می کنه !!! در واقع چون باشگاهش بهش ماهی ۲۰۰ هزار تومان کمک می کنه این توجیه ساخته شده !!!! نتیجه این که محمد پارسا که کم کم داشت قاشق دست گرفتن را یاد می گرفت مجدد به حال وخیم برگشت. به علت این که مغز به کبد فرمان کافی نداده، محمد هپاتیت گرفته و سفیدی چشمانش کاملا زرد پر رنگ شده. حتی یک دکتر براش نفرستاده اند. مادرش فقط جابجایش می کنه تا زخم بستر نگیره. برادر را از اتاق های ادارات مختلف بیرون انداختند. راهرویی نبوده که نرفته باشه و این به قول خودش انصاف نیست. به قول برادر بزرگ تر امثال محمد فقط ابزار تبلیغات هستند. بیمه محمد را که دردی را دوا نمی کنه به رخش می کشند.
در کشوری که برخی آقایون چند شغل دارند و چه پول ها رد و بدل می شه نون بری از این نوع شرم آوره.
محمد با جملات بریده بریده رو به دوربین گفت "از مردم ممنونم"

