مهمانی ای که دلت می خواد بگی سفره و جلال و جبروتش را به کنار.
دیدار صاحبخانه ام را آرزوست.

کافه پیانو (تصوير روي جلد)
افاضات فرهاد جعفری
نمی دونم باید از کجای این کتاب شروع کنم. فقط بگم که سه شنبه عصر (هفته پيش) شروع به خواندش كردم و برعكس اكثر اوقات خواندنش را در جاهاي غير از مترو هم ادامه دادم. فقط فقط به اين قصد كه زودتر تموم بشه و بيش از اين احساس نكنم به شعورم داره توهين مي شه. آن هم توسط نويسنده اي كه لااقل شعورش از من كمتره اگر فاقد شعور نباشه. كتابي كه نمي دونم از كدوم منجلابي تونسته مجوز بگيره و تو مغز مجوز دهنده و نويسنده چه محملاتي مي گذشته. چيزي كه بيشتر از همه كفر آدم را در مي آره نوشته پاياني ايشون در مورد انگيزه اش براي تراوش چنين افاضاتي است (اسكن صفحه) كه انگيزه اش عذر بد از گناه است. من هم روي صحبتم را با خود اين آقايي كه به نظر من بيشتر روي ورق كاغذ بالاآورده تا داستان بنويسه قرار مي دهم.
آقاي مثلا نويسنده شما اصولا فكر كردي دخترت از اين كه نتونه بگه شغل پدرش چيه شرمنده بشه ولي از نشان دادن كتابي كه پر است از الفاظ ركيك شرمنده نشه؟! الفاظي كه لااقل من در كوچه و خيابان هم به كار نمي برم و شرمم مي آيد. اين ادبيات چاله ميدوني را اون قدر به كار برديد كه به قول خودتان مي خواهم بگويم ديگه عادي شد تو اين كتاب و اگر يك فصل لفظ ركيكي نمي خوانديم مي گفتيم گويا نويسنده سر چهل و دو سالگي ادب ياد گرفته. نمي دونم اگر از دختر خودتان خجالت نمي كشيد و حاضريد برايش هرجاي كتاب را سوال كرد و گفت بابا اين فلان يعني چي، جواب بدهيد دو حالت دارد. يا كلا معني الفاظ را نمي دانيد يا سطح فرهنگي شما اون قدر پايين است كه نمي فهميد اين الفاظ حتي در قاموس يك لات چاله ميدوني هم فحش به حساب مي آيد، با ارفاغ فحش مصطلح. شما كه با اين وجود چند جاي كتاب وقتي مي خواهي فلان حالت يا سيماي فلان زن فريبنده را توصيف كني مي گويي "حيف كه نظام اخلاق جامعه چنين اجازه اي نمي دهد!" و از توصيف دست مي كشي، نمي خواهم بگويم چرا توصيف نكردي. چون حوصله توصيف هاي ده خطي ات راجع به هر چيز پيش پا افتاده اي را ندارم. كه وقتي وسط يك بحث مي روي از حاشيه صحبت كني و توصيف يك چيزي ، در دل مي گويم باز شروع كرد! مي خواهم بگويم اين كدام نظام اخلاقي است كه در آن همه صفحه به داد نرسيد و اين همه الفاظ زير شكمي و تعابير غير اخلاقي را پاشيد تو اين خزعبلي كه اسمش را گذاشتي داستان! كه تنها نقطه ي قوتش توصيفاتش است كه خواننده را كامل در جريان دكور و فضا و حال و احوال قرار مي دهد ولي با آنچنان وراجي بيجايي كه خسته اش مي كند. قصه و داستانش سر و تهي نداشت كه به اين همه پرده دري بي ارزد. خلاصه ديگه جايي نگو نويسنده اي. بگي يك لات عقده اي هستي كه با لجن پراكني امرار معاش مي كني شرف داري به اين مدل نويسندگي. لااقل به خاطر اين كتاب نگو نويسنده اي، چون قلم يه زماني حرمت داشت.
من از خوانندگان اين وبلاگ معذرت مي خوام كه در همين چند خط الفاظي را به كار بردم كه در شان من نبود ولي در قاموس اون آقاي مثلا نويسنده در و گوهر است. روي پاكي دو مقوله حساسم. يك، فيلم، دو، كتاب. معتقدم با اين دو وسيله مي تواني مسير بشريت را تغيير دهي. در مورد فيلم خيلي وقته كه به اين نتيجه رسيده ام پرفروش بودنش دليلي بر ارزشمند بودنش نيست. به خصوص بعد از ركورد فروش اخراجي هاي ۲ ساخته ده نمكي (از بانيان گله ي هار لباس شخصي و مؤسسين به خاك خون كشيدن دانشگاه، آن جور كه من آمار دارم). در مورد كتاب هم اين بار بهم ثابت شد و بيچاره فرهنگ كشوري كه كه در آن همچين زباله اي (كتاب) بعد از سه سال به چاپ بيست و دوم برسد و در سال هشتاد و شش در روزنامه اي رمان برتر سال شناخته شود (از ديد منتقدان !!!!!...!!!!) و در جايزه ادبي (!!!!!!!!!) اصفهان ازش تقدير شود. اين فرهنگ استخوانش هم پوسيده چه برسه به فاتحه اش كه خوانده است. رضا اميرخاني هم سن من بود كه كتاب من او را نوشت. اين آقا چهل و دو سالش بوده كه حس كرده موجود بي فايده اي است، افاضات نموده اين چرند را نوشته. كتاب "من او" هم پر است از توصيفات عالي و قلم قوي. مثل همين كتاب. ولي اين كجا و آن كجا. هفت روز وقت ما هدر رفت و به آن يك ماه كه ايشان وقت خودش را پاي نوشتنش هدر داد در.
بايد بگويم جداي از هر گونه خودستايي به داستان هاي خودم اميدوار شدم. چون با اين كه به علت رعايت طولاني نشدن، مجبورم زياد به حواشي اش نپردازم و اصل مطلب را بگم، لااقل دارم توش حرفم را مي زنم. حرف دلم را. حرف حساب. آن هم مجاني. نه به پنج هزار تومن پول يامفت. و مهم تر از همه بيشتر از اوني كه خواننده ام توقعش و تصورش را داشته باشد به شخصيتش احترام مي گذارم.
پ.ن ۱: معمولا وقتي خواندن كتابي را تمام مي كنم در دلم از نويسنده اش تشكر مي كنم. امسال در نزديكي پارك لاله وقتي اين كتاب را بستم در دلم فحش دادم.
پ.ن ۲: اگر كسي اين كتاب را داره ولي هنوز نخونده بندازه دور. يا بده سبزي فروش محل. يا صبر كنه زمستون آتيش بزنه. مسلم است كه استفاده معقول تري مي شه از اين كتاب.
پ.ن ۳: اگر كسي اين كتاب را نداره هنوز هم مشتاق خوندنشه نخره. خودم مي دم مال خودش. البته نه به عنوان هديه. چون آدم معمولا چيزي را هديه مي ده كه براش ارزشمنده.
پ.ن ۴: اين كتاب را به هيچ خانم و يا دختري نخواهم داد. درسته ايشون از دختر و همسر خودش حجالت نكشيده ولي خب من فرق دارم. شايد خلم كه حيا سرم مي شه.
پ.ن ۵: به نظرتون اين متن را به خودش (نويسنده) ايميل كنم و اگر جوابش مؤدبانه بود شما را هم در جريان بگذارم؟!
پ.ن تکمیلی : با یک سرچ حالا می فهمم چرا بعضی ها برای این آقا رگ گردنی شده اند و ... (1 و 2 و 3 و 4 و 5 و محل شخصی اش و دفاع سایت فارس از این رمان غیر اخلاقی). کار به جایی رسیده که سر مسائل سلیقه ای از یک رمان شرم آور غیر اخلاقی حمایت می کنند ولی این همه کتاب پشت در مجوز معطل ایستاده اند. وگرنه من نه ایشون را می شناختم، نه حال و حوصله بحث سیاسی داشتم.
***
امسال مي خواهم (تصوير روي جلد)
اين كتاب را خيلي وقت است خوانده ام. در مورد اين كتاب در نگاه اول به نظر مي رسد مي توانيد روي نكاتش از سلسله نكات موفقيت حساب كنيد كه در سال جاري قدم هاي بزرگي برداريد. اما بهتره فقط چند نكته را بگم. اول اين كه هر چقدر كتاب آئين زندگي آقاي ديل كارنگي زبان شرقي و ملموسي داره، اين كتاب بدفرم غربي است. هر چقدر آن كتاب به مسائل روحي اهميت داده و هر آدمي مي تونه در اين كتاب بالاخره يه راه حلي براي خودش پيدا كنه، اين كتاب از شكم بالاتر را فكر نكرده. يعني حتي سراغ قلب و مغز هم نرفته. روحيه جات كه سهله. اگر بخواهيد كتاب استاد كارنگي را خلاصه كنيد و نكات مهمش را جمع آوري كنيد مي شود يك كتاب با قطري كمي كمتر از قطر كتاب اصلي. ولي خلاصه كتاب "امسال مي خواهم" با مقدار زيادي خوش بيني در حد يك ورق كلاسور دو رو (يك خط در ميان) نمي شود كه در ۸۰ درصدش گويا بزرگترين مشكل بشريت را ازدياد وزن ديده. در كل مي تونم بگم اين كتاب اگر هم فروشي داشته به خاطر اسم دهن پر كنش بوده وگرنه اگر اسم اين كتاب بود "چگونه در طول يك سال وزن كم كنيم و رقص تانگو ياد بگيريم"، و خواننده اي فقط جذب همين تيتر مي شد و آن را مي خريد قول مي دهم چيز بيشتري ياد نمي گرفت و تازه معلوم نبود مشكلش حل شود. نويسنده ادعا كرده كه كلي كليد جديد براي حل مشكلات دارد، ولي لااقل ما كه خيلي هاش را غريضه وار رعايت مي كنيم. از اين كتاب فقط يك ضرب المثل مفيد يادم مونده : "۴ قورباغه داريم. ۳ تاشون قصد مي كنند بپرند توي آب، چند تا قورباغه مي مونند؟ جواب همون ۴ تا است و چون قصد كجا و عمل كجا؟"
پ.ن ۱: كتابش مضر نيست. احساس بدي هم نمي كنيد. فقط فكر مي كنيد كلا جامعه اي كه نويسنده در اون سير مي كنه را درك نمي كنيد. جامعه اي كه بزرگترين دغدغه اش ازدياد وزن است.
پ.ن ۲: اگر كسي اين كتاب را نداره هنوز هم مشتاق خوندنشه نخره. خودم مي دم مال خودش. بيشتر فكر كنم به درد نوجوانان بخوره نهايتا.
***
كتاب هاي خوب هم زياد خوندم. درواقع فقط همين دو كتاب از بين اين همه كتاب كه در اين مدت خواندم خوب نبود. بعضي از كتاب ها فوق العاده بودند كه اميدوارم بتونم در فرصتي ديگر بنويسم ازشون براتون.
- "رفتن از اينجا. شايد بتونيد از محل كارش آدرسش را گير بياريد. فكر كنم پسرم بدونه. بذاريد صداش كنم" ...
- "من تازه اومدم. خيلي نمي شناسم نفر قبلي من كي بوده. ولي به نظرم شما با مدير بخش صحبت كنيد بهتره. اتاقشون ته همين راهرو ه." ...
مدير در حالي كه داشت يك سري پوشه را دسته مي كرد: "نيروي خوبي بود ها!حرف گوش كن. كارش را انجام مي داد. نه كمتر و نه، بيشتر. البته حس مي كردم بهش فشار اومده. خب شايد فشار مالي. شايد هم نتونست پيشرفت بقيه و موندن خودش را ببينه."
رضا : "چطور؟ حسود بود؟" مدير: نه. ولي مي دونيد چيه؟ من فكر كنم زيادي محتاط و ترسو بود. بارها بهش مي گفتند كمي ريسك داشته باش. تا اين كه، تا اين كه يك روز اومد گفت مشكل جسماني داره بايد بره دكتر." رضا:"نگفت چه مشكلي؟" مدير ابروهاش را تو هم برد و گفت:"سردردي چيزي. يه چيزي تو همين مايه ها. وقتي از بيمارستان برگشت هم سرش پانسمان داشت. يه چند روز بيشتر نموند و رفت" رضا: "كجا رفت؟" مدير:"اومد گفت مي خواد بشه آقاي خودش، نوكر خودش. همين. به نظرم عجيب اومد كه جرات پيدا كرده. يكي از كارمند ها هست كه بيشتر مي شناسدش. از اون بپرسيد خب."
كارمند آدم كم حرفي بود. گفت"من فقط مي دونم پاتوقش يه پارك بود. لابد هنوز هم عصر ها يه سر مي ره اونجا. عكسش را داشته باشيد مي شناسيدش. خيلي اهل تيپ عوض كردن نيست"
...
پارك آدرس سر راستي داشت. جون مي داد براي پاتوق خلوت كردن و هواخوري. يكي دو تا نيمكت هم بيشتر نداشت. پس كارم سخت نبود. روي يك نيمكت مردي تنها با يك كت نشسته بود و گهگاهي به ساعتش نگاه مي كرد. بدون اين كه متوجه توجه من بشه از جلوش رد شدم تا چهره اش را با عكس هايي كه ازش تو پرونده ها ديده بودم بشناسمش. خودش بود. رفتم كنارش نشستم "اينجا جاي كسي نيست؟" با بي ميلي جواب داد"فعلا كه نه" يك آهي كشيدم و به آسمون خيره شدم و بي مقدمه بهش گفتم"ببخشيد شما سازمان مغز پويا مي شناسيد؟" با تعجب نگاهم كرد. ادامه دادم"دكتر آريا، معالجات مغز" با لحن تهاجمي اي بهم گفت"من هيچ چي نمي دونم. به من هم ربطي نداره. ولم كنيد" من با سماجت گفتم"ولي من شما را مي شناسم. نترسيد. كاري ندارم. فقط مي خواستم جوياي احوال بشم" با التهاب تو چشمام نگاه كرد و گفت"ترس خيلي هم چير خوبيه. ترس شرط عقله. مگه خرم كه نترسم. شما هم برو خدا جاي ديگه روزي ات را بده." با خونسردي موزيانه اي ادامه دادم"نمي خوايد بدونيد من كي ام؟" با همون حالت گفت"از دونستنش حس خوبي بهم دست نمي ده!" من ديگه از اين جلوتر رفتم و بي خيال همين مختصر مقدمه چيني هم شدم "يعني اين قدر كار اون سازمان ناموفق بوده؟! قرار بود شما آدم اهل ريسكي بشيد. ولي..." حرفم را قطع كرد و گفت"من بيجا كردم. فعلا كه همه دارايي ام را پاي يه حماقت تجاري باختم رفته. پشت سرش هم همه زندگي ام را. حتي الان دوست ندارم ذره اي چيزي بيشتر بدونم يا داشته باشم. اصلا نمي خوام يك قدم هم تو زدندگي جلوتر برم. مي ترسم نكبت تر از اين بشه." من باز ادامه دادم"اگر من بخوام برم اونجا عملم كنند شما توصيه اي نداريد؟" با عصبانيت گفت"اگر همون احمقي هستي كه من بودم كه به خاطر سركوفت بري خودت را بيچاره كني برو. وگرنه دست از سرم بردار و برو." كمي مكث كردم ولي اون بلافاصله سرم داد زد و گفت"من منتظر كسي هستم. لطفا برو و ديگه نبينمت" خواستم يه محك بزنم. بهش گفتم"از رفتن من نمي ترسي؟!" ديگه با تمام توانش داد زد كه "به جهنم. برو بچه!"
از دور تو تاريكي هوا مي پاييدمش. متوجه سايه ي يه نفر شدم. از دور كه معلوم نبود. مردي بزرگ جثه با پالتويي كه يقه اش را تا روي گردنش بالا كشيده بود جلو اومد. كمي با اون احوال پرسي كرد. صداشون نمي اومد ولي معلوم بود كه آشنا اند. يه حسي بهم گفت كه برم از كنارشون رد بشم شايد چيزي دستگيرم بشه. از پشت نيمكت كه نزديك شدم چهره ام افتاد تو نور لامپ پارك. اون مرد تا چشمش به صورت من افتاد جا خورد. من كه جز دو تا چشم براق تو اون تاريكي چيزي تشخيص نمي دادم. ولي اون انگار حس خوبي نداشت كه من را ديده. اين بود كه فرار كرد. من هم بدو دويدم دنبالش. مدام داد مي زدم "وايسا! وايسا!كاري ات ندارم. فقط مي خوام بدونم اونو مي شناسي؟!" ولي اون مرد همين جور فرار مي كرد تا پيچيد تو يه كوچه تنگ و تاريك كه از شانسش بن بست بود. به ديوار كه رسيد برگشت به طرف من. يه نگاهي كردم و شناختمش. پريدم يقه اش را كه مي شد حول و هوش فك خودم چسبيدم و چسبوندمش بيخ ديوار. با اون هيكل هيچ مقاومتي نكرد. بهش گفتم"تو اينجا چه كار مي كني؟! ممممممم" خواستم اسمش را يادم بيارم و بگم كه ...
... خواستم اسمش را يادم بيارم و بگم كه همون موقع با دستاي بزرگش دستام را گرفت و از يقه اش جدا كرد انداخت پايين و لباس هاش را صاف و سوف كرد و با صداي بمي كه داشت گفت"راحت باش. خب همون اسمي كه هميشه مي گفتي ديگه. آدم آهني! "
ادامه دارد ...
سال هزار و سيصد و دوازده شمسي، یک خيابان که با دو سه خیز مي شد از يك طرف به طرف ديگرش جست ... خانی آباد ... نه مثل بقيه خيابان ها ... چون هفت کور به آنجا آمده بودند ... خانی آبادیا ذلیل نشین! هفت كور به یه پول ... حق عوضت بده ... نفر بعدی ... یک قدم رفتند جلو ... خانواده فتاح هفت کور را از محل رد می کنند ... گیر نده. نشمر قدم ها را ... از خانی آباد تا پاریس می شه چند قدم؟ ... نشمر کم می شه!
این رمان فوق العاده بود. همه چیز داشت و تقریبا از هر چیزی به اندازه. زیادی داشت که کم نداشت. نويسنده شاهكاري را خلق كرده كه بيشتر از لذت تعجب مي كني از قدرت اين نويسنده ي جوان. فضايي بسيار لذت بخش. كتابي كه دوست داشتي تمام نشود. رضا اميرخاني وقتي اين اثر را نوشت همسن من بود (متولد ۵۲، نوشته در ۷۸). اگر نخوانيد ضرر كرده ايد. بدون شك. كتاب من چاپ بيست و چهارم بود. تيراژ نسخ قبلي اين كتاب شصت هزار و چهارصد نسخه. نزديك هشتاد و سه ميليون تومان درآمد حاصل از فروش كتاب هاي اين نويسنده طبق آخرين آمار.
در حالي كه فقط در مسير مسافرت و مترو مشغول كتاب خوندن ه
ستم، دو هفته با حال و هواي اين محله بودم و مردمش. همه شخصيت هاش را تو ذهنم دارم. از هر كدوم مي شه يه داستان در آورد. از علي فتاح كه نقش اول بود تا پيري و مرگ با او بوديم يا كريم ريغو كه با همه مزخرفي اش از حاضر به يراق بودنش جلو قاجار خيلي لذت مي بردم. كريم كه هيچ وقت سر عقل نبود. از وقتي فكر كرد بزرگ شده هر سالش به اسم يكي بود و آخرش هم هيچي به هيچي.لودگي هاش ... ياد مجتبي بخير. ، از مريم بگيم يا مهتاب. از مريم و مهتاب و رفتنشان، بوي ياس مربوط به خاطرات شخصي علي بود، به من چه! از مهتاب سيلي آخر را يادم موند كه اگر نمي دانستيم دوستي اش تمام نشده آه از نهادمان بيرون مي آمد كه حماقت علي چه ها كه نمي كند. از پدر علي كه نديديمش، از حرفه ي كثيف ذال ممد پاانداز كه اسمش رويش بود و شرم آوري اش روي اسمش، از لوطي گري توام با بي مغزي موسي ضعيف كش قصاب، بريم به پاريس و برج ايفل كه مي شود نبضش را گرفت اگر عاشق باشي. كافه ي موسيو پرنر با قهوه هاي دارياني اش، لحجه اش من را به ياد معلم موسيقي مريم در مدرسه ايران مي اندازد "خانم فاتاح!". مدرسه ايران و بچه هايش و كل كل مريم با بقالي حريص سر كوچه مسجد قندي كه درياني نام داشت با اون صورت مثل كله پاچه تراشيده اش. گفتم كله پاچه، ياد اسي كله پز و سبيل هاي روغني اش بخير كه هر وقت داستان به كله پزي اون مي رفت بوي كله پاچه را از لابلاي صفحات كتاب مي شنيدي و بدجور هوس مي كردي. هوس را گفتم. قرمه پزان هم صفايي داشت و بويي. دست پخت ماماني و ننه و اون يكي اسي باباي كريم كه سجلش را فتاح گرفت رفت. ماماني كه مي گفت با گودي جماعت نگرديد و حرص مي خورد كه علي با كريم مي پره. پختن را گفتم ياد پخته شدن مار به تجويز حكيم علفي افتادم و بلواي باب جون تو حياط. باب جون كه چراغ محل بود و چراغ كتاب. نفهميدم كي فوت كرد و رفت. ننوشته بود. اين قدر كه از باباي علي نوشت از رفتن باب جون ننوشت. حتي از مرگ عبدل فضول هم گفته شد. ياد ميرزا و مشهدي در كوره مي افتم. ياد بچه هاي گل لگد كن. ياد نعمت گاو سوار كه تا صفحه آخر ماند. بعد از علي فتاح كه ديگر دوازده ساله نبود. پير بود. روز آخر و هاني و هليا كه يادگار مادر بود و به قول خودش عمه. مادر كه مريم باشه را گفتم. پدر ابوراصف بود. عجب جمله اي داشت پشت تريبون مي گفت قبل از ترور "آزادي يعني هوا. مهم نيست بشناسي اش. مهم اين است كه نفس بكشي..." ياد دوستان ابوراصف الجزايري بخير. مثل مؤانس. از غذا خوردن دست جمعي حال به هم زنشون بگير تا معرفت و مرام و انرژي اشون. بر مي گردم ايران. پاسبان عزتي كه احمقانه به پستي افتاده بود. "واقعيت فلان، واقعيت بهمان" اينو كه بگم ياد اون جوون جنوبي مي افتم "ائي اينجا تهرون كه مي گن اينه؟! مرد نداره! ائي نومزدمو از سرش روبند كشيدن. زدمش بردنش كميسري! اينجا مرد نداره" اوه. يادش بخير مهماني اشراف و شاهكار ارباب تقي كه فخر التجار و باب جون را از اون نمايش نجات داد. ياد جمله علي در پيري و صفحات آخر خطاب به نويسنده بخير "بچه بوديم مي گفتند يا سواد يا روسري، پير بوديم مي گفتند يا روسري يا توسري" چقدر جالب بود كل كل شخصيت اول داستان و نويسنده كتاب. فصل هايي كه به پاي كل كل فدا مي شد و متلك دندان شكن نويسنده به خواننده معترض به قيمت كتاب و آب بستن به فصول كه "اولا خون پدرت بالكل به قيمت پشت جلد اين كتاب است؟ اين قدر ارزان؟ اگر اين جور است كه يكي دو تا استكان لب پر هم براي ما بريز! خودت هم بزن روشن مي شوي! اصلا پول خون پدر يعني چه؟ شده اي كانه برادر بزرگه ي برادران كارامازوف كه ابوي اش را نفله كرد! دستت درست ...!"
ادبيات اين داستان ورد زبانم شد و در نوشتنم اثر كرد ... ياد محله كريم رود هم بخير باشد ... كريم را مي گفتم! يا مهتاب را ؟! يا مريم را؟! قيمه را مي گفتم يا گريه را؟!
آه ياد درويش مصطفي بخير. دو صفحه هم مجموعا متن نداشت ولي چقدر به موقع مي آمد. چقدر به جا در صفحه آخر آمد و براي هميشه رفت. چقدر جملات بزرگي مي گفت. با قدم هاي آروم شمارشي اش! "من عشق فعف ثم مات مات شهيدا" متلك به ذال محمد ملعون "بسا خواننده قرآن كه قرآن لعنش كند" ... نصيحت به علي وارفته "... آقاي همه ي لوطي هاي عالم ابالفضل عباس بود كه اصلش دست نداشت تا دستش انگشت داشته باشد. اصلش انگشت نداشت تا انگشتش انگشتر عقيق و فيروزه داشته باشه" و جلات طلايي درويش مصطفي كه خاك قبر را تكاند و خطبه عقد هليا و هاني را خواند.
"تنها بنايي كه اگر بلرزد مستحكم تر مي شود دل آمدي زاد است! يا علي مددي"
يا علي مددي
انتظار! انتظار. کلمه قریبی است و غریب.
افکاری که همیشه در ذهنم رژه می روند به این شکل هستند. موعود یه فرد است که در زمان معینی که مقدر شده به اذن خدا ماموریت می یابد تا حکومت صالحان را در جهان برقرار نماید.
این فرد در جایی از این کره خاکی مستقر خواهد شد. شاید همه کس حتی با وجود همزمانی با او موفق به دیدار مستمر نشوند. ولی آیا نبود این دیدار مستمر موجب ترک وظایف محول شده می شود؟ آیا می شود گفت اکنون هم به همین شکل است؟ انتظار چه كسي؟ کسی که خواهد آمد؟ او هست. حضور دارد. به وظایف محوله ات عمل کن. او را ناظر بدان. ناظری که حتما لازم نیست به دیدار حضوری اش مشرف شوی.
عملکرد تو نباید فرقی با زمان ظهور داشته باشد. موعود پیام آور حکومت صلح و دوستی است و حکومت عدل و انصاف و راستی و درستی. منتظر نباش. چون چیزی را و کسی را که وجود دارد و حاضر است باید احترام نمود و اطاعت کرد نه انتظار بي عمل. راهش راه خداست. راه خدا راه پاکی و راستی و صلح و دوستی و انسانیت است. اوست که منتظر ماست. منتظر پیروان کوری که جز ادعا نیستند. پیروانی که منتظر نیستند و از ظهور می ترسند و انتظارشان تعارفی بیش نیست.
می شود در رکاب بود و باید بود.
موعود تنها منحصر به آئین اسلام و شیعه نیست. موعود هر که باشد، مهدي (عج)، عيسي مسيح و ... ، فرستاده و منصوب خداست و راهش راه خدا و در ركاب بودنش واجب.

اللهم کن لولیک الحجـة بن الحسـن
صلواتک علیه و علی آبائـه
فی هذه السـاعه و فـی کل ساعة
ولیاً و حافظاً وقائداً وناصراً
و دلیلاً و عینا حتی تسکنه ارضک طوعا
و تمتعه فیها طویلا
نمی شه انتخاب کرد که از چی بگیم
از آسمان سیاه
از روزهای سیاه
از دشمن شاد شدنمان
از این که دلت حتی برای رعایت اصول اولیه حیوانیت هم تنگ شده
از دوره آخر زمان که سفیدی جای خودش را به سیاهی داده
از سیاهی ها
می گن قسم می خوره. به چی قسم می خوره نمی دونم. به کدوم خدا نمی دونم. مسلما خدای من نیست.
میز ریاست ارزش این همه فساد را نداشت و ارزش آلوده شدن دستان را
این روزها برام این بحث ها و صحبت ها و نمایش ها مهم نیست. حتی این که چه کسی با این افکار موافق باشد یا نباشد هم مهم نیست. خون مردمی مهمه که روی زمین ریخت. جوانانی که پدر و مادر داغ دیده دارند.
و عده ای حیوان وار بالای بدن بی جان آن ها در حال رقص و پایکوبی اند.
و در جواب این وقیحان حرفی نداری جز آیه قرآن که تسکینت می دهد.
صم بکم عمي فهم لايعقلون
مبارک صاحبش باشد میزی که این گونه بدست آمد و این گونه حفظ شد. میزی که ارزش این همه بی اخلاقی را نداشت.
روزهایی که در آن یا هر انسانی مرد، یا انسانیتش مرد.
سه ميز در اتاق بود. رضا پشت يكي، همكار پشت اون يكي. ميز سوم خالي بود. دكتر آريا هم از پنجره شيشه اي اتاقش پيدا بود كه لم داده بود و آروم سيگار مي كشيد. گاهي قيافه اش تو هم مي رفت. انگار از درون يه درد مثل سوزش را حس كنه، بعد آروم مي شد و يك پوك به سيگار مي زد. رضا مشغول ور رفتن به غذا بود. آروم آروم مي جويد و تو فكر بود و گهگاه از ته گلو سرفه مي كرد. وقتي سرفه هاش بيشتر شد رفت سراغ دستگاه آب جوش درست كن، و يك ته استكان آب جوش براي خودش ريخت و آروم سر كشيد. همكار رو كرد بهش و در حالي كه با حركت سر به دكتر آريا اشاره مي كرد به رضا گفت "تو بهتر زبونش را مي فهمي. برو ببين چشه!" رضا ليوان خالي را به طرفي تكون داد و گفت "بره گم شه، ديوونه ي رواني!"
...
وقتي عصبي مي شم از ته گلو سرفه ام مي گيره. اون وقته كه بايد يك كم آب جوش بخورم تا گلو را نوازش كنه تا ته دل و روده ام را بشوره بره پايين و به هم نريزه. علامت عصبي بودنمه. همكار خيلي بي موقع اشاره كرد به دكتر آريا و بهم گفت "تو بهتر زبونش را مي فهمي. برو ببين چشه!". من هم دستم را تكون دادم و گفتم "بره گم شه، ديوونه ي رواني!"
دوباره نشستم پشت ميز. ميز خالي كناري خيلي تو ذوق مي زد. مال آدم آهني بود. آدم آهني درسته كه عقل و باري براي تجزيه تحليل نداشت ولي به موقع استعفا داد و رفت. يه نگاه به غذام كردم كه پر گوشت تر از قبل شده بود. با بي حوصلگي خودم را كشيدم پشت كامپيوتر. راستش چند وقتي بود كه دزدكي اطلاعات مربوط به بيماران را جمع مي كردم. بعد از جريان اون مريض كه مي خواست دروغ نگه كنجكاو شده بودم كه پي گير آخر عاقبتشون بشم. اما از صبح داشتم دونه دونه فولدر بندي مي كردم. حالا بعدا يه فكري براي چجوري كش رفتنشون مي كردم.
اي بابا. چقدر من نگارشم ضعيف شده. پر افعال تكراري! امروز را به من گير ندين.
...
يه صدا از راهرو شنيده شد. موقع هواخوري بود. ۰۰۰۳۶ افسردگي گرفته بود لام تا كام حرفي نمي زد ولي صدايي كه از راهرو اومد از اون بود و نامفهوم. دكتر عين فشنگ از جا پريد و رفت تو راهرو. من هم دويدم اون سمتي. دكتر نفس نفس مي زد. ۰۰۰۳۶ تو راهرو تنها در طول راهرو قدم مي زد. مدام دستش را مي آورد بالا به مغزش اشاره مي كرد و بعدش به بالا و سرش را بالا گرفته بود داد مي زد :
"جان ؟! نمي شنوم! بلند تر! بابا بلند تر! باز هم بلند تر! آخه مي دوني؟! من كرم! بايد بدوني ديگه! مگه همه چيز دون نيستي؟! مـــــــــــــــــــن كــــــــــــــــــرم! پس بلند تر!"روي دو زانو نشست. خواستم برم طرفش. دكتر هم همين طور. يهو يه چاقو ميوه خوري سمتمون گرفت. وقتي مطمئن شد كه وايستاديم پشتش را كرد به ما و روي دو زانو نشست. "اون بچه مي ديدت. خيلي ها مي ديدند. ولي خب من نمي شنوم. من دنبال جواب بودم. جواب من اون بود؟ من بلد بودم. ولي دنبال جواب بزرگتر بودم..." با دست به من اشاره كرد و در حالي كه نگاهش بالا بود ادامه داد" اين بچه را مي بيني؟! مي خواد مثلا به من تو را ثابت كنه! نمي دونه اين قهر بازي من هم كل كل رفاقتي بود. اين بچه اصلا تو را نمي شناسه. ولي سر تا پاش ادعاست..." بلافاصله با اون يكي دستش به دكتر اشاره كرد و گفت" اين احمق فقط براش مهمه كه علمش چي بشه. اين احمق گير داده به مغز مردم ولي تو كله اش كاهه. اين احمق از هفت دولت آزاده كه تو قيد تو نيست ... " ديگه بقيه حرفاش زمزمه بود "منو ببر. خسته ام. بسه. ماموريت من تموم شد. ببرم. مرخصم كن ..." همين جور حين زمزمه سرش را گذاشت زمين. يه لحظه توجه من و دكتر به دستش جلب شد كه چاقو شل شده و ازش افتاده. دكتر خيز زد چاقو را هول داد كنار و دست راست ۰۰۰۳۶ را گرفت. من هم خيز زدم دست چپش را گرفتم. چشماي من و دكتر تو هم خيره شد. با تنفر تمام نگاهش كردم و اون هم با سردي تمام. مجددا حواسمون را به ۰۰۰۳۶ داديم. حركتي نداشت. دكتر ها ريختند بالاسرش. من بدون اين كه پي گير بشم با عصبانيت بلند شدم رفتم سمت اتاق.
صورتم تا بناگوش داغ شده بود. يه مموري كارد از جيبم درآوردم و فايل ها را توش ريختم. وسايلم را ريختم تو كيف. مموري را گذاشتم تو كفشم. همكار نمي دونست به من زل بزنه يا به بلواي توي راهرو. كيفم را انداختم رو دوشم. داشتم مي رفتم. بهش رو كردم گفتم "مي آي بريم؟!" با بهت گفت "كجا؟" بلافاصله گفتم "هر جايي كه هدفش وسيله اش را توجيه نكنه. هر جايي كه وسيله اش نشه هدف. هر جايي و هر جهنم و خراب شده اي كه مي خواد باشه" همين جور بهم زل زده بود. حتي صبر نكردم جواب بده. بايد تنها مي رفتم و رفتم. حراست حواس نداشت تو اون هير و وير به من گير بده. از راهرو كه مي رفتم دويدن حراستي ها و دكتر ها را به سمت اون سالن و راهرو كذايي را مي ديدم و پچ پچشون را هم مي شد شنيد.
۰۰۰۳۶ هم رفت تو كما و بعدش مرگ مغزي و تمام. اومدن و رفتن اون و ۰۱۱۸۷ خيلي متناظر و غريب بود. نمي دونم اينا متضاد بودند، مكمل بودند، اثبات هم بودند يا شاهد هم؟! راستي تو عالم غير از هندسه، مكمل و متمم چه فرقي با هم دارند؟
از اون روز رفتم دنبال سرنوشت صاحب پرونده هايي كه كش رفته بودم.
ادامه دارد ...
در پي مطلبي در گذشته ، خيلي وقته كه لازم دونستم توضيح بدم كه رفتار من با امين خيلي هم بد نبوده. از اون روز كه هي فكر كردم بالاخره مواردي يادم اومد كه هواش را عينهو كوه داشته باشم.
خاطره بر مي گرده به دوران دبستان. من كلاس پنجم بودم و امين تازگي اومده بود كلاس اول. ما كلاس پنجمي ها هم كه حس بزرگي داشتيم و كلا فكر مي كرديم بزرگتر از ما ديگه كلا نداريم. حواسمون به راهنمايي و دبيرستان هم نبود. صحنه حياط مثل تهران قديم بود. هر كلاس پنجمي بنا به نوع شهرتش تعدادي نوچه اطراف خودش داشت. فقط سبيل نداشتيم. من هم كه نه هيكل داشتم نه زور نه غلدوري، پوئن مثبتم درس خون بودن و شاگرد اول بودنم بود و انضباط پايين و آبرومند و ميزان تنبيه هايي كه سر صف شده بودم و دفعات اخراج از كلاس و دعوا شدن توسط معلمين مهربون. امين هم كه بچه شلوغه بود ولي فقط هم ديگه را تو حياط مي ديديم و من سعي مي كردم از دور حواسم بهش باشه. اين از فضا.
يه روز يادمه يكي دو تا از همكلاسي هاي امين (كلاس اولي ها) اذيتش كردند. امين هم عصباني شد به من شكايت كرد. من هم يادم نيست چطور جو سازي كردم كه يك گروه از همكلاسي هام (كلاس پنجمي ها) ريختند سر اون كلاس اوليه حسابي زدنش. چند دقيقه بعد يكي ديگه از كلاس اولي ها اومد به من تيكه انداخت. من هم همين جوري ديمي يكي زدمش و سريع اشكش در اومد. همون موقع داداش بزرگه ي اين يكي كلاس اولي مضروب ما كه كلاس چهارمي بود به من حمله كرد كه بزنه. بلانسبت چي! من هم كشيدم كنار جا خالي دادم. خب خلاصه كنم. بچه ها (كلاس پنجمي ها) گرفتند زدنش. يكي از كلاس اولي ها خيلي لات و چاق بود. با اون سنش از من گنده تر بود. اومد غلدوري كرد و حريف طلبيد. من هم جنتلمنانه چيزي بهش نگفتم و كظم غيض كردم. فقط سعي كردم كمي وادارش كنم به ديالوگ هاي خلاف عفت عمومي اش ادامه بده. خب اون هي رجز مي خوند و مي اومد جلو. مي دونيد كه من بچه دعوايي اي نبودم. براي همين بسيار آقا منشانه برخورد كردم و يكي از رفقا (كلاس پنجمي) زحمتش را كشيد زدش. اون پسر چاقه بعدش اومد باز به ما بي احترامي كرد كه خب من سكوت كردم و چيزي نگفتم، شايد چون نبايد امين نتيجه دعواي تن به تن من و اون نره غول را مي ديد كه خب دوباره يكي از رفقا رفت باهاش مذاكره كنه كه من پي گير نشدم چي شد آخرش. فكر كنم زدش.
خلاصه اون روز روز خوبي براي من و امين بود چون اولا پیروزی طعم شیرینی داشت. ثانیا دفعه اولم بود یه سری آدم به اشاره من به اوضاع احوال سر و سامون می دادند (افرادی که چه بسا تا دیروز با من کتک کاری داشتند و همین طور بعدش). ثالثا امین یه قمپزي پيش همكلاسي هاش به خصوص اون چاق لاته در كرد و همين طور داداش هاشون. و مهم تر از همه اين وسط ذره اي دست من و امين كه نقش اصلي بوديم به خون كسي آغشته نشد ولي همه كتك خوردند. ![]()
نتيجه اخلاقي: تقصير خودشون بود. مي خواستند به ما گير ندهند. بايد حدس مي زدند كه با يه مشت وحشي طرفتند. به نظر من مسئول آسيب ها و كتك ها خودشون بودند. پس آقا ناظم واسه چه موقع هايي است؟! دندشون نرم. مي رفتند دفتر شكايت.
سیاست که کثیف بود، به دیانت هم رحم نکردند.
دیانت که خیلی وقت است، به اعتقادات هم رحم نشده.
اعتقدات را خدا بیامرزد، اخلاق را لگد مال کردند.
اخلاق که هیچ، کشور و منافع ملی هم به خطر افتاد.
کشورم که مدت هاست به تاراج رفته، اسلام را هم به تاراج می برند.
اسلام که خیلی وقت است، انسانیت هم تهدید شد.
انسانیت که کارش تمام شده، حیوانیت هم شرمنده می شود این روزها.
این روزها صداقت که کفنش را هم پوسانده، دروغ گویی نیز شرمنده است.
سفیدی که فاتحه، سیاهی نیز رنگ پریده شده.
کشورم که به آتش کشیده شد، از مردم داغ دیده ی کشورم چه خبر؟
شعور را که امیدی برش نیست. به حماقتمان هم توهین می کنند.
***
روزی و روزهایی که در آن دو حالت بیشتر اتفاق نیفتاد. هر انسانی مرد. و یا انسانیتش مرد.
طرحی از جمعیت دانشجویی-مردمی امام علی(ع) کودکیات را به یاد بیاور و تنها برای چند لحظه دلت را ببر به آن روزها... به روزهایی که شاید دلخوش آرزوی یک اسباب بازی زیبا بودی... که تمام شادیات خوردن یک خوراکی خاص بود و دنیایت خلاصه میشد در یک جشن رنگارنگ و شاد یا یک مسافرت... شاید به بعضیهاشان رسیده باشی پس طعم لذتش را به یاد آور ...و شاید بعضیهایش هیچ گاه برآورده نشد و حسرتش در طی سالها و در پس غبار دغدغههایت گم شده... اما... این را بدان که امروز کودکی هست که میتوانی طعم لذتی که چشیدی به او هم ببخشی یا غبار حسرتی که بر دلت ماند از دل او بزدایی... اما این کودک با تو تفاوتهایی دارد. او شاید کودکی است بیمار و بستری در بیمارستان، یا کودکی معلول ذهنی، شاید هم کودک کار و خیابان ... هر چه که هست یقین بدان سهمی از محرومیت دارد ... و اینجاست که تو میتوانی با برآورده ساختن آرزویش - که تمام دنیای اوست - به او دنیایی ببخشی به بزرگی کعبهای شاید. سهم او کعبهی آرزوهاست... که آرزوی کودکی محروم را در دل دارد و سهم تو نیز میتواند کعبه کریمان باشد که نوید بخش نور است در دنیای کوچک و تاریک او... نشانی اینترنتی: www.kabe-kariman.com |
||
زماني مي خواستم يك كارخانۀ دوچرخه سازي تاسيس كنم، پر از دوچرخه هاي صورتي و رنگ وارنگ قد و نيم قد. كارخانه ام قرار بود به تعداد همه كودكاني كه آرزوي داشتن يك دوچرخه -دوچرخه اي كه مزۀ داشتنش را فقط خودشان درك مي كنند- حسرت روزانه و شادي خواب شبانه شان است، دوچرخه بسازد. اين تصميم كسي بود كه قد كشيده ولي هنوز هم حس ايستادن و تماشا كردن از پشت در شيشه اي فروشگاه دوچرخه و نشان كردن خوشگل ترينشان برايش زنده است، حس جا ماندن رد انگشتهاي كودكانه روي شيشه مثل ردپايي از حسرت و آرزو را هم. حس يك كودك را وقتي كه هم بازي اش دوچرخه اش را آورده براي اولين معارفه و زل زدن به خوشحالي ديوانه وار دوستانش موقع مسابقه گذاشتن با دوچرخه هايشان را مي فهمد. تاريخ تولد شناسنامه اش پيش سال شمار اين ايام، كوتاه قدتر شده اما به خوبي مي داند كه آرزوهاي كودكي از جنس خواهش ها و طلبيدن هاي بزرگسالي نيست، كه بهانه نيست، كه "آرزو" است، شديدتر از يك كلمۀ 4 حرفي. كه آرزوهاي كودكي از جنس ديگري ست، زميني نيست كه ميرا باشد. جاندار است و روز به روز هم جاندارتر مي شود و ناميراتر.
حالا طومار آرزوهاي كودكاني متفاوت از كودكانگي خود را مي خوانم، به پاي ثابت آرزوها كه مي رسم، تصميم رويايي كمپاني دوچرخه سازي ام نسخۀ آرامش بخش اين دردِ آشنا مي شود. فهرست آرزوهاي كودكاني را مي خوانم كه شب و روزشان را به درد مي گذرانند و بيماري، به ناتواني جسماني مي گذرانند و معلوليت، به فقر مي گذرانند و محروميت، به يتيمي مي گذرانند و فراق... و همگي به واسطۀ "رنج" كودكي را مي گذرانند در پيوند با يك بزرگسالي ناخواسته. مرور مي كنم بخشي از خواستني هايشان را و يك آن واقعيت پيدايش مي شود و روياي خيالپردازانه و شايد هم فرافكنانه ام را مي بلعد و نسيه در مقابل نقدهاي واقع گرايانه و تلخ خودفروشي مي كنند.
يك ارزيابي كافيست تا دريابيم كه امكان نوشتن عظمتي از آرزوهاي در دل مانده تا چه حد در واژه اي به اسم "محال" قرباني مي شود، كه اين ويروس "محال" زاييدۀ لجنزار فقر، آنقدر رسوخ كرده در ذهن كودكانه اش كه سقف آرزوهاي محمد تا اولين آجر ديوار بديهيات و حقوق حداقلي پائين بيايد. وقتي مي گويد: "آرزو دارم یک ماشین کنترلی صورتی داشته باشم. آرزو دارم سی دی مرد عنکبوتی داشته باشم. دوست دارم نقاشی یاد بگیرم. آرزو دارم درس خوندن یاد بگیرم." گويا اين واقعيت گرايي بي نمك، سميرا را زودتر گريبانگير كرده كه در هنگامۀ نوجواني، سميرايي كه كعبۀ آرزويش، آينۀ زشت بودن جهاني ست كه ما ساخته ايم، شرافتمندانه مي گويد: "پدر من معتاد و بیکار است. آرزو دارم روزی اعتیادش را ترک کند و به خانواده اش رسیدگی کند. دوست دارم خودم درآمدی داشته باشم تا بتوانم کوتاهی های پدرم را برای خانواده جبران کنم." يا نهالي كه كعبۀ آرزويش كه مي توانست وسيع و بي انتها باشد، اما ماكتي از يك نااميدي مرسوم شده. اين تواضع نيست وقتي كه نهال مي گويد "آرزو دارم که یک دستگاه رایانه داشته باشم تا به وسیلۀ کار کردن با این دستگاه در معیشت زندگی به مادرم کمک کنم"، كه اعلاميه اي براي مراسم ختم آرزوي يك كودك است. او حالا نوجوان است و عظمت كعبه اي را كه به او گفته شده فريادت در آن به گوش علي (ع) و علي (ع) ها مي رسد، به نجواي سراسيمۀ يك راهكار ساده خلاصه مي كند. يا گلنازي كه قلبش نويسندۀ آرزويش نبود، شانه هايش بود كه فشار مي آورد و او مي نوشت: "آرزو دارم که یک خانه برای خودمان داشته باشیم تا دیگر مجبور نباشیم در آن خانه سرایداری که بعد از فوت پدرم صاحب خانه بهمان فشار می آورد تا بلند شویم زندگی کنیم"، يا سيد اميدي كه در 13 سالگي مجبور است بنويسد: "آرزو دارم یک یخچال داشته باشیم. یخچال خودمان کوچک و خراب است و همیشه از همسایه هایمان یخ میگیریم. آرزو دارم که قسط های خانه مان تمام شود چون مادرم نمی تواند برای ما چیزی بخرد. دوست دارم دوچرخه داشته باشم و خانه مان که در روستاست در شهرک باشد که از سال بعد بتوانم به دبیرستان بروم و دور نباشد." اينها و تمام 600 آرزوي جمع آوري شدۀ طرح كعبه كريمان كه هركدام 1000 حرف و تعبير و تلنگر و تاسف و دعوت را در خود جاي داده:
علي اكبر:
"من آرزو دارم یک دی وی دی پلیر داشته باشم. همه دوستانم دی وی دی کارتونی نگاه می کنند ولی من نمی توانم. همه دوستانم کارتون مرد عنکبوتی نگاه می کنند. من دوست دارم یک دی وی دی داشته باشم تا با خواهر و برادرهایم و مامانم فیلم های خنده دار نگاه کنیم."
ليلا-معلول ذهني:
"آرزو دارم مردم، آرزوهایشان برآورده شود. آنهایی كه مریض هستند شفا پیدا کنند. دوست دارم کربلا بروم. دوست دارم لباس آبی و قرمز با رنگهای قشنگ داشه باشم. آرزو دارم همه خانه داشته باشند و فکر اجاره خانه نداشته باشند. دوست دارم موبایل داشته باشم. آرزو دارم خواهر داشته باشم که با من کار کند. برادرهایم با هم باشند و با هم کار کنند. دوست دارم گلهایمان زیاد باشد و دوستانم به جاهای خوب برسند و موفق باشند. آرزو دارم بابا در آن دنیا شاد و خوشحال باشد. مامانم شاد باشد و ناراحت نباشد. آرزو دارم همه شاد و خوشحال باشند. آرزو دارم من هم شاد باشم و مامانم از من راضی باشد. آرزو دارم معلمم از من راضی باشد. من هم سر نماز برایش دعا می کنم تا هر چه می خواهد خدا به او بدهد. آرزو دارم که سمیرا [یکی از بچه های مرکز] شاد باشد و گریه نکند."
اصغر-معلول ذهني:
"من دوست دارم بمب نگذارند. آرزو دارم خدا همه بیماران را شفا دهد. دوست دارم باران بیاید. دوست دارم با یک دختر تهرانی عروسی کنم. دوست دارم خانه درست کنم."
محمدعلي:
"من همیشه آرزو داشتم یک دوچرخه داشته باشم که اندازه خودم باشد. من آرزو دارم یک خانه داشته باشیم تا در آن راحت زندگی کنیم و فرش هایش پاره نباشد. یک خانه که کمد و شیشه هایش شکسته نباشد. یک خانه که اجاق گازش آتش نگیرد. یک خانه که بچه هایش لباس های قشنگ و تمیز بپوشند و با کفش پاره به مدرسه نروند و جلوی دوستان خجالت نکشند."
نسيم-9ساله:
"من دوچرخه سبز دوست دارم. كتونی مشكی می خوام و یك تلوزیون با پلی استیشن. من دوست دارم درس بخونم اما نمی تونم چون باید كار كنم، اگر كار نكنم گشنه می مونم. لباس ورزشی می خوام كه باهاش ورزش كنم و فوتبال بازی كنم."
محمد رحيم:
"من پسر بچه ای 10 ساله هستم که زیر دستگاه دیالیز بسیار رنج می برم و فقط آرزو دارم که پیوند شوم و مانند بقیه بچه ها صحیح و سالم باشم من علاقه بسیار به دوچرخه دارم ولی از شما تقاضا دارم فقط در حد توان خود یک کادو به من بدهید (ماشین اسباب بازی) همین که به فکر مریضهای دیالیزی هستید از شما بسیار متشکریم."
ميلاد:
"امام دلم میخواد که یک تن سالم به پدر و مادرم بدي تا همیشه سایه شان بر سر خواهران و برادران باشد. امام دلم می خواد مثل یک فوتبالیست ماهر برای کشور بازی کنم. دلم می خواد لباسهای ورزش و پول شهریه باشگاه در این یک هفته در بیاد. 33 هزار تومن."
قاصدكي نحيف اما مؤمن و دردآشنا كه ايمانش توان بلند كردن كعبه اي از رنج ها و آرزوهاي كودكان زودبالغ اين شهر را به او مي دهد، آمده و بر خواب غفلتمال شدۀ من نازل شده و "ظهور بشريت منجي" را به بهاي بيداري ايمانم پيام آور شده. آمده ام بگويم كه يا اين بها را مي پردازم و بيدار مي شوم كه بار بر دوش اين قاصدك به ثمر مي رسد و ميوه مي دهد، ميوه اي شيرين و به كام. و يا اينكه چشمان خواب آلودم را ناي ديدن نمي دهم و فراموش مي كنم، كاري كه ريشۀ انساني ام به خوبي از عهده اش برمي آيد. اگر نايي به چشمان و دستانم ندهم، در پيشگاه آرزوهاي مرده، انجمن كودكي هاي مرده، ولي عقده هاي پرزور و خنده هايي كه زاده نشده در نطفه خفه شدند، اعترافي كنم و بگويم: اين هيولاي وحشي خميازه هاي من بود كه زندگي ات را كشت و به جنازه ات آب داد تا مردگي ات حيات بگيرد. اين دستهاي من بود كه گور تو را ساخت، و آن سنگي كه آخرين روزنۀ اميدت را پوشاند، جسمانيت بي روح و حقير و ضعيف و بي اقتدار من بود كه خاك شد بر همۀ وجود تو. كعبۀ آرزوها، كعبه الرقائب شد مدفن الرقائب، من هم شدم سنگ قبر آرزوها...
مشاهدۀ آرزوها و مشاركت در طرح كعبۀ كريمان
پ.ن : این متن جهت ادای دین قرار داده شده. متنش کار خودم نیست و از اینجا کپی کرده ام.