علی کریمی و آنچه از او در تلویزیون نمایش نمی دهند
يه زماني محبوب ترين خواننده براي من عليرضا عصار بود. و يكي از خواننده هاي محبوبم احسان خواجه اميري. سنتي را هم نسبت به افتخاري حس خوبي داشتيم.
روزگاري مي رسه كه خب انتظار داشتم روزي ميلم به شنيدن صداي خواجه اميري نكشه يا از شنيدن صداي افتخاري بدم بياد. ولي فكر نمي كردم روزي از عصار هم زده بشم.
اينجاست كه مي گي خوشا به حال ناصر عبدالهي كه رفت و نديد روزگاري را كه هنرمند به خودفروشي بيفتد.
رجوع شود كه متن وقيحانه ي مشتي وقيح در مورد استاد شجريان. آقاي افتخاري شما سكينه كه چه عرض كنم، ساسي مانكن هم نيستيد.
پ.ن : آقاي عصار اگر حافظه مردم ترانه خيابان خواب ها يا آلبوم مولاي عشق را يادش بمونه، اجراي اخير شما را هم يادش خواهد موند. و اگر اين اجراي احتمالا مصلحتي را يادش بره، خيابان خواب ها و آلبوم مولاي عشق هم روزي از ياد ها خواهند رفت. مثل خودت. هنرمند ماندني هنرمندي است كه فقط مردمي باشد. فقط.
بزرگي مي گه نماز و عبادت يك حركته براي تغيير. پس از نماز بروي و به حالت قبلي و آدم قبلي باز نگردي. يك چيز تازه. چيزي كه قبلا وجود نداشته. متفاوت از گذشته در تو ظهور خواهد كرد.
نماز و عبادت و ماه ي شروع شده كه ماه عبادت ه. پس بايد بعد اين ماه ديگر باز نگردي به خودي كه بودي. بايد پيشرفت كني.
پ.ن:
- هر كس براي ديگري دعا كند. هر كس براي ديگري جز خود. اين پيشنهاد دوستي بود كه به دل نشست.
- جنس بعضي دعاهام خشن شده. خوب نيست ولي براي من طبيعي ه. شوخي نيست وقتي يك روز قبل از اين ماه بهت يه خبر بد بدهند.
پاسخ يك نظر خصوصي: خبر ندارم.
مشكل اصلي تو اين ه كه نمي توني و تا حالا نخواستي كه تو چشماي طرف مقابلت، هر كي كه هست، نگاه كني و بهش رك و پوست كنده بگي چقدر بَده!
تو شعورش را داري كه طلبكار از كسي نباشي. اصلاً هيچ وقت از كسي طلبي را درخواست نكردي، حتي اگر انتظار داشتي. اما فايده ي اين كار اين بود كه لااقل ديگه كسي ازت طلبكار نبود. حس و توهم طلبكار بودن بهش دست نمي داد.
ميدان هفت تير. تاكسي هاي خطي آرياشهر.
راننده يك خانم به ظاهر مسن ه كه داد مي زنه آرياشهر، آرياشهر و مسافر جمع مي كنه. پرايد تاكسي سبز. خانم و آقا نداره. اولين مسافر اون سري ماشينش خودم بودم كه نشستم صندلي جلو و تا زمان پر شدن ماشين خودم را مشغول مطالعه ي يك كتاب كه الان نزديك يك سومش تموم شده كردم.
دلم مي خواست داستان زندگي اش را بدونم و اين كه آيا از اين شغل راضي ه؟ شرايط زندگي اش چيه؟ مجبور ه يا مسافر كشي را دوست داره؟
از معدود دفعاتي بود كه نه از كرايه ي زياد ناراحت شدم نه از رانندگي بد و تكون هاي بي جهت ماشين. چيزهاي مهم تري براي توجه كردن بود.
كاش مي شد يكي كه مي تونه بياد باهاش گپي بزنه.
وقتي مردم تو خيابون رد مي شن و همه شيريني بر مي دارن و من نه، لابد تو پشت اون ميز زير اون بلندگو كه صداي اون آدمي كه وسط جملاتش به موقعيت خودش و چاپلوسي هاي معمولش فكر مي كنه و پر شدن جيبش، لابد با خودت مي گي اين ديگه چه آدمي ه كه حتي در حد جذب شدن به شيريني هم با ما نيست.
آره خب. آقاي من با آقاي تو فرق داره. آقاي من ننشسته ته يه چاه و منتظر كاغذهاي تو باشه. آقاي من دست و پاش بسته نيست كه هر كسي هر جور مي خواد خودش را بهش وصل نشون بده. آقاي من دغدغه اش با دغدغه هاي تو فرق داره.
از اين همه آدم كدومشون از غيبت آقاي تو ناارضي اند؟ كدومشون از ظهورش خوشحال مي شن؟ غير اينه كه مي ترسن بعد ظهورش ديگه چيزي نداشته باشند؟ غير اينه كه با همين غيبتش صفا مي كنند چون دهن هر چي مظلوم ه را بستند كه منتظر باش انشالله مي آد حل مي كنه مشكلت را؟
آره. امثال شما ها بيشتر از ما به فلسفه ظهور و غيبت اعتقاد دارند. البته با غيبتش صفا مي كنيد و از ظهور فقط مزه انتظار براتون جالبه.
آقاي من غايب نيست. راهش هم معلومه. امثال تو سرشون را كردند مثل كبك تو برف و فكر مي كنند خودشون حاضرند و بقيه غايب.
مرد بيابان گرد چوبي را در دست داشت و با تيغ پوست آن را مي كند. نگاهش به چوب بود. زير لب گفت :
- ديروز صدايي از كوه مي آمد. مثل مباحثه. مثل مناظره. مثل مشاجره. هر روز مي آيد. هنوز ه
م مي آيد.
مرد جوان به كوه خيره شد. صدايي نامفهوم به گوش رسيد "مكتوب است ..." گوش هايش را تيز كرد "مكتوب است كه خداوند خداي را در بحر نان بلكه بحر كلمه اي كه از نزد خدا بشوند زيست كند ..." صدا نامفهوم شد. هوا گرگ و ميش بود. سايه اي مبهم از نوك كوه به سوي دامنه آمد.
سايه نزديك شد و تبديل به هيبت سياه پوشي گرديد. چشمان سرخ درخشان در ميان چهره سياه برق مي زد. رداي سياهش در باد تكان مي خورد. نزديك شد و از كنار جوان گذشت و بدون اين كه بايستد رو كرد به او و گفت "نشد. نشد. اما من فقط با اون كار ندارم."
رد شد و چرخيد و دستانش را باز كرد و گفت "به شهر مقدس بردمش. بر كنگره هيكل. گفتم اگر پسر خدا هستی خود را به زیر انداز، زیرا مکتوب است که فرشتگان خود را درباره تو فرمان دهد تا تو را به دستهای خود برگیرند مبادا پایت به سنگی خورد. اما نشد. گفت کتوب است خداوند خود را تجربه مکن!"
برگشت و پشتش را به جوان كرد و فرياد كشيد "گفتم گر افتاده مرا سجده کنی، همانا اینهمه را به تو ببخشم. و باز هم نشد و گفت ور شو ای شیطان زیرا مکتوب است که خداوند خدای خود را سجده کن و او را فقط عبادت نما."
سايه آرام آرام محو شد. از كوه همچنان نداي خفيف نا مفهوم به گوش مي رسيد "مكتوب است ..."
از كوه صدايي آمد. مانند يك برخورد عظيم. باد صداي صحبت هاي پيرمردي را به گوش جون و بيابان گرد رساند. "اينك اي همسفران من نزول كرديم بر اين كوه. اين كوه عظيم. همه ديديم معجزه و عظمت بزرگ را. اينك در آرامش و به دور از طوفان نزول كرديم و در زمين به خوشي و پاكي زيست خواهيم كرد. همه درياي بي كران را ديديم و اكنون خشكي پناهگاه امن را. جلوس كنيد از كشتي. اين كشتي از آن همه بود. از آن من. از آن تو. ما همسفر بوديم در مسير حق. كشتي را ترك كنيد و در زمين به صلح و صفا كلمه حق را گسترش دهيد. مبارك بادتان ..."
چشمانش را بست و ياد صحبت چوپان افتاد. كوه محل نزول است. كوه نقطه ي مشترك هر نزولي است. نقطه ي تجربه و امتحان. نقطه پايان امتحان. نقطه اتصال. نقطه نزول راه حقيقت. كوه يك سنبل است.
چشمانش را بست و تكرار كرد " كلمه اي ديگر. «حقيقت» ".
ادامه دارد ...





