blogerfree عقاب | شهریور ۱۳۸۹
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

خب اصولا اين كه نظراتت تغيير بكنه و به اين نتيجه برسي بهتر شدي خوبه.

ولي اصلا دنبال پاك كردن گذشته ام نبودم.

بله روزي بود كه مي شد يه حرف هاي قشنگي زد و دلمون خوش بود به بعضي نكاتي كه فكر مي كرديم قشنگه و نتيجه شد نوشتن اين پست در سال ۱۳۸۴. تقريبا ۵ سال پيش.

و اون روز هم بودند افرادي مثل اون رفيق سابق كه الان از نوشته هاش شرم دارم. كسي كه در اون تاريخ در كامنت دوني وبلاگ (رجوع شود به كامنت دوني اون پست) من را صرفا به خاطر داشتن يك عكس مشترك (...) مواخذه كرد و گفت كه متاسف است براي من كه با اين فرد عكس دارم.

بله من هم در اين زمان متاسفم. در زماني كه ديگه صاحب اين عكس از نظر من دلسوز كشورم نيست. بله من هم متاسفم ولي مثل تو نوشته هاي گذشته ام را پنهان نكرده ام كه از حال امروزم كسي ديروز را نداند. تويي كه از همه نظر برعكس امروزت بودي و كاش همانطور مي ماندي. بله متاسفم كه اين عكس را دارم ولي اين عكس زماني بود كه آن سياهي ها را نديده بوديم. نه مثل اين زمان كه فوج فوج سياهي ديدي و عاشق سياهي ها شدي.

اين ها را نوشتم كه بگم با پاك كردن گذشته ات جوري حرف نزن كه از بدو تولد اين خط فكر (!) را داشتي. اين ها را نوشتم كه بگم من متاسفم و پشيمان هرچند غير مقصر. اي كاش همين عكس را هم نداشتم.

چند روز قبل در صفحه فيس بوك يك دوست دلسوخته ديگر، جانبازي كه از دست مرادان دلش خون است، عكس دوران مدرسه را ديدم و كودكي هاي همين فردي كه متاسفي كه روزي كنارش عكس داشتم (و زماني هم در يك مدرسه با او درس مي خواندم و در يك دانشگاه). ياد تغييرات همه افتادم. روزگاري كه هر كس را به سمتي برد. من از نقطه اي كه هستم راضي ام و گذشته را منكر نمي شوم.  گذشته اي كه بي شباهت به حال نبود اما محافظه كارانه تر. سرچي در گوگل كردم و نام اين فرد. كسي كه از سال ۸۴ يا حتي در دوران شهردار وقت مثل تمامي هم خط هايش به نان و نوا و پست و مقامي رسيد كه در مسير عادي زندگي اش در خواب هم نمي ديد. كسي كه در زماني به علت تشنج در دانشگاه محكوم بود، اكنون در رده مديران ۲۹ ساله كشور است.

بله دوست سابق.

همه اين ها را گفتم كه بگويم

اگر روزي تو براي من صرفا به خاطر داشتن يك عكس متاسف بودي، بدون كه من براي تك تك نوشته هاي اون متن قديم خودم و خط خط نوشته هاي اين روزهاي تو متاسفم.

اگر روزي براي من به خاطر داشتن يك عكس با اين فرد متاسف بودي ...

... امروز تو كف پاي اين آدم را هم مي ليسي.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:12 | لینک  | 

وارد اتاق دياليز شديم. دو دل بوديم. خصوصا مادرش. دكتر وارد شد و گفت اين دست اون دست نكنيد. آماده اش كنيد بايد دياليز بشه. دير هم شده. يه سالي مي شد كه فيستول تو رگ دستش كار گذاشته بودند براي دياليز، ولي از زير دياليز جسته بود. بدن بدن يه بچه ۴-۵ ساله بود.

وارد اتاق دياليز شديم. نمي خواست بخوابه روي تخت. مي دونست دلچشب نخواهد بود. به روز نشوندنش روي تخت و زار زار زد زير گريه. يه نگاه اطرافم كردم. پر از بچه قد و نيم قد. هر كدوم يه سوزن و يه شلنگ بهشون وصل بود كه دياليز مي شدند. پدرهايي كه با پسر در حال دياليز خودشون گپ مردونه مي زدند. پدري كه در آن ساعت معمولا سر كار است و پسري كه در آن ساعت معمولا كلاس تابستوني يا تفريح ديگه اي. مادرهاي جواني را ديدم كه حضورشون بالاي سر فرزند خودش قوت قلب بود. پشت سرم را لحظه اي نگاه كردم. بچه هاي كه ديگه شاهتي به آدميزاد نداشت. چهره عجيب و قريب و نامتناسب و داغون. اون قدر كه نمي شد نگاهش كرد. اون قدر كه از ذهنم نرفت چرهره اش. اون قدر كه بعدها كه فهميدم فوت كرد اين حس را داشتم كه هم خودش راحت شد هم مادرش. اون قدر كه جريان مال نزديك ۳-۴ سال قبل ه و حرات نكردم بنويسم. اون قدر كه حال روحي ام را از اطرافيان مخفي كردم و نگفتم چي ديدم.

روي تخت به زور خوابوندنش. سوزن مخصوص را آوردند. تقريبا به قطر ميله كوچكتر قلاب بافتني. به همين قطوري. دست و پاش را گرفتند و سعي كردند رگي پيدا كنند كه سوزن وارد شود. سوزني كه از رگ ها شايد كلفت تر بود. پرستار به يكي از ماها كه حس كرد طاقت نداره اشاره كرد كه بيرون باشه. تازه اون موقع حواسم رفت به اين كه بقيه هم هستند. مادر يونس در تلاش بود كه آرومش كنه. در گوش يونس گفتم تحمل كن. فردا به همه پز مي دي كه ميلگرد كردند توي دستم و آخ نگفتم. چرت مي گفتم. اون سوزن تو اون دست مگه مي رفت!!! يونس داد و فرياد كرد. سوزن وارد رگ نمي شد. دكتر گفت از دست بيرون بكشند و پا را امتحان كنند. سوزن را وارد پاها كردند. بالاي مچ. نشد. اون يكي پا. داد و فرياد. گفتم اين بي حس كننده نداره؟! گفتند يه پماد هست كه نداريم. دكتر بي خيال شد. گفت ولش كنيد. اينطوري بخوايم ادامه بديم براي بچه كابوس ساخته مي شه.

پماد بي حس كننده نبود. يك مادر جوان گفت كه اين پماد را فاميلش از آلمان براشون مي آره. دلم بدجور ريش شد كه مادر به اين جووني بايد در اين سن كه مي بايست با بچه اش كيف كنه، مدام مشتري اين شكنجه گاه باشه. گفتند اگر اين پماد را گير آورديد به ما هم بديد. اطراف را هر چه گشتيم نبود. پماد املا.

باز هم دياليز عقب افتاد.

...

الان ۳-۴ سال مي گذره. ارتباطم با يونس كم و كمتر شد. ولي بقيه دوستان مدام بهشون سر مي زدند. جديدا فهميدم ۹ ما ه كه هفته اي دوبار دياليز مي شه. حتي بدون اون پماد. وقتي فهميدم كه تو بيمارستان بوديم. دكتري ادعا كرده بود برخلاف نظر پزشكي بقيه يونس مي تونه با پيوند كليه نجات پيدا كنه.

پنجشنبه ۱۸ شهريور ۸۹، يونس عمل شد. عمل پيوند كليه. اهدا كننده خانم جواني بود كه براي آزاد كردن مادرش از زندان و پرداخت ديه اش پول لازم داره. كليه اش وارد بدن يونس شد. و الان همه منتظرند كه نتيجه عمل چي مي شه. نشد ببينمش. دوستان ديگه (محمدرضا نوراني) از دم صبح همراهش بودند، تا بعد از عمل. چه كارها كه براي اين خانواده كردند. خريد منزل جديد. محيط سالم تر ... . ما بعد از عمل رسيديم. اجازه ملاقات نداشتيم. ايزوله بود. فقط گفتند به هوش اومده و دكتر از عمل راضيه.

همه دعا كنيم كه عمل موفق و نتيجه بخش باشه و يونس به واسطه اين كليه از بند خيلي از بيماري هاي جانبي ديگه اش هم خلاص بشه.

دعا كنيم كه اهدا كننده بتونه مادرش را از بند نجات بده. با پول كليه اي كه يونس را از بند بيماري نجات مي ده.

دعا كنيم كه هر كاري از دست مادر يونس و بچه ها و دكترها بر مي اومد دريغ نكردند.

پ.ن : 1 و 2 و 3

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:10 | لینک  | 

 

عيد فطر مبارك

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:34 | لینک  | 

- خوشحال شدم كه با كسر خدمت و بخشيده شدن اضافه خدمت ها عملا پايان سربازي مصادف شد با عيد فطر. البته برخلاف قرار كه بايد تا 18 ام طول مي كشيد زودتر تموم شد.

- طرح افزايش تعطيلات عيدفطر هم كه منتفي شد. مي گن قرار بوده 12 فروردين و 29 اسفند ديگه تعطيل نباشه و به جاش سه روز با عيد فطر تعطيل بشه. خوب تاريخ هايي مدنظر بود. 12 فروردين كه ديگه به قامت سيستم نمي آد، 29 اسفند هم همچنان با نام مصدق خار چشمي است.

- خدا كنه امسال مثل پارسال سر تعيين روز عيد فطر آبروريزي نشه. كه يه عده مجبور به خوردن روزه بشوند و يه عده هم با زبان روزه نماز عيد فطر بخوانند تا هم دنيا را داشته باشند هم آخرت را.



نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:12 | لینک  | 

امروز براي تصفيه حساب رفتم پادگان. پيش بيني نكرده بودم كه يك روزه تموم بشه. تاريخ ترخيص ۱۸ ام بود و امروز ۱۶ ام.

فكر كن تو ماه رمضون و گرما گوشه به گوشه پادگان را طي كني و خب البته همه سر امضا كردن باهات راه بيان. يه عده هم بشناسنت.

تصميم داشتم كه با يه سري كادري ها هم حسابي گپ بزنم و خداحافظي كنم. تقريبا همه هم مي پرسيدند كي جات قراره بياد؟! از شانس ما يكي دو تا از كادري ها و يكي دو تا از رفقا نبودند. آخرين نفر سرهنگي بود كه بايد نامه ترخيص من را مي داد. دوست داشتم سربازهاش به اتاق راهم بدهند و تا گپي بزنم، چيزي نگفتم گذاشتم بعد اتمام كار.

وقتي نامه ترخيص آماده شد، سربازهاش گفتند سرهنگ سپرده ببريمت پيشش بعد نامه ترخيصت را بهت بديم. منم كنجكاوانه رفتم. جناب سرهنگ گفت "كاري نبود. فقط خواستم حالت را بپرسم. همينجوري داري مي ري. حالا كي مي آد جات! موفق باشي ...". از معرفتش واقعا ذوق كردم.

خلاصه دوران سربازي تمام شد.

خسته ام حس نوشتن ندارم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:45 | لینک  | 

روزي سقراط ، حکيم معروف يوناني، مردي را ديد که خيلي ناراحت و متاثراست. علت ناراحتيش را پرسيد ،پاسخ داد:"در راه که مي آمدم يکي از  آشنايان را ديدم.سلام کردم جواب نداد و با بي اعتنايي و خودخواهي گذ شت  و رفت و من از اين طرز رفتار او خيلي رنجيدم."

 سقراط گفت:"چرا رنجيدي؟" مرد با تعجب گفت :"خب معلوم است، چنين رفتاري   ناراحت کننده است."

سقراط پرسيد:"اگر در راه کسي را مي ديدي که به زمين افتاده و از درد وبيماري به خود مي پيچد، آيا از دست او دلخور و رنجيده مي شدي؟"

مرد گفت:"مسلم است که هرگز دلخور نمي شدم.آدم که از بيمار بودن کسي دلخور نمي شود."

سقراط پرسيد:"به جاي دلخوري چه احساسي مي يافتي و چه مي کردي؟"

مرد جواب داد:"احساس دلسوزي و شفقت و سعي مي کردم طبيب يا دارويي به او برسانم."

سقراط گفت:"همه ي اين کارها را به خاطر آن مي کردي که او را بيمار مي دانستي،آيا انسان تنها جسمش بيمار مي شود؟ و آيا کسي که رفتارش نادرست است،روانش بيمار نيست؟ اگر کسي فکر و روانش سالم باشد،هرگز رفتار بدي از او ديده نمي شود؟ بيماري فکر و روان نامش "غفلت" است و بايد به جاي دلخوري و رنجش ،نسبت به کسي که بدي مي کند و غافل است،دل سوزاند و کمک کرد و به او طبيب روح و داروي جان رساند.

پس از دست هيچکس دلخور مشو و کينه به دل مگير و آرامش خود را هرگز از دست مده و بدان که هر وقت کسي بدي مي کند، در آن لحظه بيمار است.

***
 
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:34 | لینک  | 

طرح کوچه‌گردان عاشق از سال 1379، با الگوبرداری از سیره عملی امام علی (ع) در جهت یتیم‌نوازی و حمایت از محرومین جامعه در مناطق محروم شهرستان های تهران، شیراز، رشت، کرمانشاه، بوشهر، اصفهان، زابل و ... دیگر برگزار گردیده‌است. در این طرح، دانشجویان به‌یاری عموم مردم در شب‌های قدر ماه مبارک رمضان، کیسه‌های آذوقه مورد نیاز خانواده‌های محروم شناسایی شده را، بر دوش گرفته و به‌عنوان نذری، به درب منزل این عزیزان اهدا می‌کنند...
 

 
طرح کوچه گردان عاشق در شب های قدر ماه مبارک رمضان برگزار می شود.
ستاد کوچه گردان همه روزه از ساعت 11 صبح الی 7 شب، آماده ی دریافت کمک های نقدی و غیر نقدی خیرین و همیاران است.
 
همچنین برای کمک در دیگر زمینه ها (روبط عمومی و ...) به ستاد مراجعه کنید.
برای دریافت اطلاعات بیشتر و یا هماهنگی جهت حضور با این شماره تماس بگیرید:
021    22868066
 
آدرس ستاد: خ شریعتی- نرسیده به خ جلفا- خ شهید مجتبایی- ک دایانا- پلاک 1- زنگ اول
 
رابط طرح: 09123774326
روابط عمومی:
09196348392
23051110
 
 
حساب ارزی: شماره 1429849- بانک ملت- شعبه هجرت- کد: 7525
حساب جام: شماره 57746894- بانک ملت- شعبه هجرت- به نام جمعیت امداد دانشجویی مردمی امام علی (ع)
 
طرح كوچه گردان عاشق در شهر كرج نيز برگزار خواهد شد

دوشنبه 15 شهريور مصادف با شب 27 ماه مبارك رمضان، ساعت 17:00 ، كرج، چهارراه كارخانه قند، فرهنگسراي كوثر

شماره تمالس جهت ثبت نام ماشين اياب و ذهاب و حضور د رمراسم: 23051110

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:11 | لینک  |