من یه بار به روشی ابتکاری این کار را کردم. یک کاغذ برداشتم و شروع کردم با روان نویس هر دغدغه ای را که داشتم درونش آوردم. اما مخصوصا اون قدر بدخط و توهم توهم نوشم تا به هیچ عنوان نتونم خودم نوشته خودم را بخونم. بعد که تموم شد کاغذ را مچاله کردم انداختم تو سطل و انگار بخشی از دغدغه های بی مورد رفت به زباله دونی.
خدا گاهی اوقات چیزهایی را که دوست داریم در زمانی بهمون می ده که انتظارش را نداریم. اگر واقعا به توکل اعتقاد داشته باشیم نیازمون به این کاغذ سیاه کردن ها کمتر می شه.
درست روز تولدم (سوم اردیبهشت) اعزام می شوم و نیستم که تولد ایگل (۱۸ اردیبهشت) را جشن بگیرم. یا ۴۵ روز یا دو ماه. معلوم نیست. جایش احتمالا دور افتاده است. ۹۹ درصد تهران نیست. ۸۰ درصد لرستانه. این قدر این لرها را مسخره کردیم که سرمون اومد. دوران آموزشی را می گذرونم ولی دعا کنید دوران بعدش جای خوبی بیفته. دعا کنید فوق لیسانس قبول بشم برگردم.
ولی در نهایت هر چی خدا بخواهد. اصلا از هیجان غیر قابل پیش بینی بودن آینده و غافلگیر شدن خوشم می آد.
خلاصه این که عقاب برای مدتی به کمای خفیف خواهد رفت. البته احتمالا کلید آشیانه عقاب را به یکی از دوستان بدهم تا چند روز یک بار یه آب و جارو بکنه.
پ.ن : این هفته چند تا جا گودبای پارتی (شام و نهار و خداحافظی) دعوتم. خوشم بگذره.
*****
دیشب رفتم فیلم چهارشنبه سوری. نظر خاصی ندارم جز این که بازی بازیگرانش به طرز خیره کننده ای عالی بود. هر چی داشتند رو کردند. نفسشون برید این قدر که زیرپوستی کار کردند. کودک بازیگر فیلم عالی بود جوری که هر کسی را تحت تاثیرش خودش قرار می داد. کارگردانی هم بسیار ماهرانه بود. بروید ببینید. به تلویزیون اعتباری نیست. به خصوص دیدن این فیلم را به خرچنگ توصیه می کنم.
بله همچین حامی ای وجود داره ولی کسی بهش کار نداره. وقتی که امیدت را از دست می دی . وقتی که جلو خلق خدا در نهایت ناتوانی و زلالت سر خم می کنی. وقتی همه کارهایی که انجام می دی برای خودشیرینی پیش خلق خدا یا رسیدن به منفعت احتمالی از سوی خلق خدا باشه . وقتی هیچ امیدی به آینده نداری چون نمی دونی دست کیه. وقتی که انگیزه نداری چون تکلیفت معلوم نیست. وقتی که چشم به دست این و آن داری و حسادت می ورزی . وقتی که به خاطر منافع پا روی اخلاق می ذاری . وقتی که خودت را تنها می بینی و به پوچی می رسی. و خلاصه وقتی که امیدت از همه جا قطع می شه چون هیچ منبع و مرجع قابل اعتمادی نمی بینی . یعنی خدا را فراموش کردی.
هیچ وقت مفهوم توکل را نفهمیده بودم. تا این که یک بار یکی از دوستانم که فقط حدس زد در موردی کمی کارم گره خورده من را کشید کنار و بدون این که هیچ نصیحتی بکنه گفت توکل کن. برام جالب بود که یک نصیحت یک جمله ای بی بند و تبصره می شنوم. از اون موقع هر وقت در کاری گیر می کنم یاد اون وقت می افتم. هر کس هم که مشکل داره بهش می گم توکل کن. مفهوم توکل را یواش یواش دارم می فهمم.
خدا همون حامیه که همه چیز را بهتر از خودمون می دونه. صلاح ما را می دونه. خدا همون کارگردانه که باید بهش اطمینان کنی . کارگردانی که مدام تو را به ژانر های مختلف می بره. ولی حساسه که بخوای واسه خوش اومدن کارگردان های دیگه کار کنی. اون موقع است که آنچنان می زنه تو حالت که چند روز باید آف باشی. همون کارگردانیه که فیلم نامه را خط به خط بهت نشون می ده. ولی با همه این احوال همون کارگدانیه که به تو اختیار بداهه سرایی داده. کسی که مجبورت کرده تا اختیار داشته باشی.
به نظر من این آیه قشنگ ترین و آرامش بخش ترین و مشکل گشا ترین آیه قرآنه.
و من یتوکل علی الله و هو حسبه . . .
هر کس به خدا توکل کند خدا او را بس است . . .
سلام علیکم. بهترین دعا. سلام یعنی خودش . پس یعنی خدا با توست. دعا از این بهتر داریم ؟
یه چیز دیگه. آدم طلبکار حاجت نمی گیره.
به هر حال تمرین نبرد با این دشمن خیلی آموزنده است.
پ.ن : بزرگی می گوید : خودت باش. دیگران به اندازه کافی هستند.
و بزرگ دیگری می گوید : تو منحصر بفردی. درست مثل بقیه.
چیزی که برای من غرورآفرینه بحث علمی قضیه است. جالبه که افراد دست اندرکار مخفی مانده اند. کسی نمی شناسدشون و نهایتا تا معاون آقا زاده را مردم می شناسند. من به تخصص خوم کار دارم. اون مهندس مکانیکی که اون استوانه سانتریفوژ را ساخته که ۱۲۰۰ دور در ثانیه بزنه و یاتاقانش فیل نکنه و داغ نشه و ذوب نشه و لنگ نزنه حقا ربودن داره. به همه باید خسته نباشید گفت. سایت های هسته ای واقعا شگفت آوره.

اما اصل مطلب اینه که انرژی هسته ای باید وسیله باشه نه هدف. باید باهاش باج گرفت. تحریم شکست. از موضع قدرت حرف زد. اما می ترسم که تبدیل به یک هدف شده باشه. وجهه بین المللی هم مهمه. کی گفته که اول باید در پیکان را درست کرد بعد ؟!! این فناوری می تونه برگ برنده ای باشه برای برداشتن تحریم ها. برای ارتباط صنعتی و تجاری قوی تر. و تجربه علمی اون باعث جهش تکنولوژی می شه. برای اون مهندس مکانیک موتور جت مثل آب خوردنه.
خلاصه این که تازه شروع شده. می شه ازش استفاه کرد. می شه هدرش داد.
از اون شب مرد فقط فکر می کرد. تمام خاطراتش را دوره کرد. یاد افرادی افتاد که به دلایل مختلف و در موارد مختلف با اون ها بد رفتاری داشته. یاد اشتباهاتش افتاد. دیگر در ذهن خود چهره معصومش را از دست داده بود. خیلی ها را بدون اینکه تو ذهنش باشه رنجونده بود.
وقتی پیش کارآگاه برگشت گفت جناب کارآگاه افرادی که ممکنه با من دشمنی داشته باشند آن قدر زیادند که نمیتونم به فرد خاصی مظنون شوم. تله تئاتر در همین جا به پایان می رسد.
آیا برای شما هم پیش آمده که احساس کنید در حال مکافت دادن هستید و مجبور شوید گذشته را دوره کنید ؟!
تبریک.
ببار ای بارون ببار
با دلم گریه کن خون ببار
...
بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون
دلا خون شو خون ببار
بر کوه و دشت و هامون ببار
...
این هم لینکش .
فعلا.
خیلی بده که آدم چیزی را عرضه کنه که نداره. روحیه بده اما بد روحیه باشه. به اخلاق دعوت کنه ولی بداخلاق باشه. نصیحت کنه ولی عمل نکنه. با این که روانشناسی را دوست دارم ولی خوب شد که روانشناس نیستم چون اون وقت وضعی بهتر از روانشناس فیلم پیدا نمی کردم و جایم با بیمارم عوض می شد. خیلی وقت ها خیلی ها را راهنمایی کرده ام و نتیجه داده ولی خودم سر جام مونده ام. حداقل حرف های خودم را هم به خودم تحویل می دادم و عمل می کردم وضع بهتر از این بود.
خیلی سال پیش روایتی خوندم که امیدوارم درست یادم مونده باشه. پیامبر وقتی در معراج رفت گروهی را دید که زبان خود را می جوند. وقتی جویا شد جواب شنید که اینان افرادی هستند که موعظه می کنند ولی خودشون عمل نمی کنند.
لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله
بهار سرخ امسال مثل هر ساله
...
نخواب آروم گل بی خار و بی کینه
نمی بینی نشسته گلوله تو سینه
آخه بارون که نیست رگبار باروته
سزای عاشقای خوب ما اینه !!!
...
یا حق.
همه گفتند خوبه. کار کارشناسی شده. ترافیک روون شده. همه چیز خوبه. یکی نیست بگه آخه این ها به خاطر زودتر شروع شدن کار مدارسه. برای شهرستان ها خوب بوده چون اصولا اصلا به این طرح اعتقاد نداشتند و به خصوص در شهرهای کوچک همیشه ساعت قدیم و جدید دارند. عوام خوشحالند که ساعت نماز تغییر نکرده و یک عده خوشحالند که از اون ور مدارس زودتر هم تعطیل می شه. من به این ها کار ندارم. ۶ ماهه. می گذره. من به یک چیز دیگه کار دارم. اصولا این طرح برای صرفه جویی در مصرف برق بوده. کاری که همه دنیا می کنه جز ما. هیچ جای دنیا عقلش کار نمی کنه جز ما. در آمریکا که الگو مصرفش به ایران شباهت زیادی داره تغییر دو ساعته ولی خوب اون ها که عقلشون نمی رسه. فقط ما. اما به یک چیز فقط کار دارم. حتی به درست و غلط بودن طرح هم کاری ندارم. فقط به یک چیز کار دارم.
وزیر نیرو این ادعا را که طرح مذکور ۳۰۰ ملیارد تومان ضرر خواهد زد (از لحاظ مصرف برق) را تکذیب کرد و گفت ما اصلا هیچ تحقیقی در این مورد انجام ندادیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
آفرین آقای وزیر نیرو که همه تحقیق کردند جز شما که باید تحقیق می کردی.
آفرین.
یه زمانی فکر می کردم ریا خودش به تنهایی آدم را از پا می اندازه ولی دیدم که یک نفر با همین ریاکاری تونست به بالاترین جایی که می خواد برسه. یا فکر می کردم بازار ریا دیگه از سکه افتاده و هر کس که ریا کنه منفور می شه ولی نه نشد. و فهمیدم دیگه این باب باز شد و توجیه پیدا کرد. اما به نظر من مشکل اصلی از اینجاست که اصلا ریا و ریا کار را نمی شناسیم. ریا مثل لبه تیغ می مونه.
بعضی ها دوست دارند که همه ازشون خبردار باشند ولی مخاطب خاص ندارند. درست مثل بازیگر تئاتر. برای این افراد خوب و بد فرقی نداره. دنبال ژست گرفتن و خودنمایی نیستند. فقط از تعریف کردن راجع به وقایع خوشون می آد. مثلا من اگر راجع به بهزیستی حرف زدم برای این بود که از احوال اون کودکان خبردار شوید و اگر راجع به روستاها حرف زدم برای مطلع کردن بود. و البته هدف مهم تر خاطره گویی است. اگر بنا به ریا باشه باید چندین برابر می نوشتم. از خودم که ننوشتم. چون اصولا چیزی برای افتخار کردن ندارم.کسانی هم که خودشیرینی پیش اون ها برای من سودی داشته باشه اصلا اینجا را بلد نیستند.
اگر کسی می خواد که هر کار خوبی کرد همه عالم و آدم بدونن. از یک سلام کردن به یک بچه یتیم گرفته تا خونه زندگی محقر . باید یه خبرگزاری داشته باشه که مدام با آب و تاب تعریف کنه تازه غیر مستقیم. بعد که خودش اومد به میون بگه ای بابا شما از کجا فهمیدین ؟! ما که کاری نکردیم ؟!!!! خلاصه تریپ بی خبری که رازش لو رفته. منتها اینجوری خیلی سخته. باید همیشه خبرگزاری ات آماده باشه. تازه باید همه شنونده ها را خبر کنه. نکنه فلانی نفهمه ؟!!!
افراد دو گروه بی ریا و ریاکار هر دو وقتی خودشان را جای هم می گذارند زجر می کشند. ریا کار همه اش فکرش داره می خوردش که ای کاش فلانی می فهمید و دیگه من را می شناخت. و بی ریا حالش به هم می خوره از این که انگشت نما بشه. تشخیص ریاکاری از بی ریایی خیلی راحته . ولی حکم نوش دارو بعد از مرگ سهراب را داره. به محض این که ریا کنی حالت از خودت به هم می خوره. مگر این که هدفت از ریا چیز خاصی باشه که به کارهایت نمی آد. مثلا ایجاد محبوبیت کاذب در بین عوام در یک بازه زمانی کوتاه برای یک هدف خاص. به نظرم ریا کار بودن سخت تره چون هی می خوای کسی را جا نندازی و همه از احوالت خبردار باشند و تازه غیر مستقیم و ظاهرا اتفاقی هم خبردار شوند. خیلی سخته. به خصوص اگر بعضی ها برعکس خبردار شوند. اون که دیگه فاجعه است !!!
اما اگر طرف می خواد برای خدا کاری را بکنه می خواد اجرش را از خدا بگیره از قدیم گفتند اگر شریک خوب بود خدا می گرفت. خدا هم می گه که بهترین شریکه و اگر ببینه با کسی شراکت داره به نفعش می ره کنار. یعنی اگه برای خدا و آقای فلانی کاری می کنی همه اش مال آقای فلانی. شما با ایشون طرف بشو. اما اگر با خدا طرفی اون خودش می دونه که تو کی هستی و خصوصیاتت چیه و دیگه نمی خواد جوش بزنی.
انتخاب کن. آقای فلانی یا خدا ؟!
خیلی راحت تره که آدم فقط با یک نفر طرف باشه. کسی که همه چیز را بلده و می دونه و می تونه هر جا لازم شد بهت کمک کنه. کسی که تو را بهتر از خودت می شناسه.
اما ریا می تونه هر چی ساختی را یک جا ویران کنه. ببین می ارزه یا نه .
خیلی مفصل بود. تعریف کردن باشه به وقتش. یکی از جاهایی که رفتیم هم شاهچراغ بود. شاید بدترین جای شیراز از لحاظ ظاهری . وقتی اونجا می روی فقط خدا خدا می کنی که یک وقت یک توریست خارجی نخواد اونجا سر بزنه وگرنه آبروی ملت می ره. از رانندگی گرفته تا گدا پروری ها و ... . در طراف حرم امام رضا در مشهد هم وضع جالب نیست. ولی اینجا فاجعه بار بود.
موزه فارس و نارنجستان خیلی آموزنده بود. در اونجا بیشتر از بقیه جاها توریست دیدم. اما نکته جالب این بود که در صحن خانه شاه غرفه تبلیغاتی موزه از یک موسیقی فوق العاده معروف خارجی (اسمش یادم نیست) استفاده کرده بود. موسیقی قشنگیه ولی خوب باباجون من یه خارجی بیاد رد بشه که می خنده بهت. آهنگ ایرانی اصیل که به فضای موزه بخوره نداشتی ؟!! مثل اینه که بری موزه های مصر ببینی آهنگ ایرانی گذاشتند . خوب خنده ات می گیره دیگه !!!
دفعه قبل که رفته بودم تخت جمشید کلاس چهارم ابتدایی بودم. اون موقع نه ورودی داشت نه گیت نه راهنما و نگهبان و نه بازدیدکننده. خودمون تنها بودیم. ولی امسال جا سوزن انداختن نبود. از هفت خوان ردمون کردند. بلیط داشت و گیت و کلی مامور که نذارند به آثار آسیبی وارد بشه. پله های ورودی را با چوب پوشانده بودند تا کمتر آسیب ببینه. از این پله ها خیلی خوشم میاد. انگار تو ذهنم دقیقا زمان های قدیم تداعی می شه.
ولی تخت جمشید از اون جاهاست که هر چقدر در اون قدم می زدم و هیبتش را می دیدم بیشتر از این که هیبتش من را بگیره دلم می سوخت. وقتی قدم می زدی و تصورش را می کردی که یک روزی شاه بزرگترین و شاید تنها تمدن بشریت اونجا بوده خیلی حیفت می اومد. ما وارث حکومتی هستیم که کوروشش اولین منشور حقوق بشر تاریخ بشریت را نوشت. منشوری که هنوز هم رعایت نمی شه. ایران ما صاحب بزرگترین تمدن بشری در زمان خودش بوده. اما الان ازش هیچ چیزی نمونده. یک فیلم ساز پیدا نشد که یک فیلم بسازه. وظیفه زبان هنر بود که از این میراث دفاع کنه ولی نشد. توریست خیلی کم دیدم. بیشتر از شهرهای اطراف بودند.
یک کم هم رفتار مردم آبروریزی بود و خدا را شکر می کردی که توریست ها اکثرا فارسی بلد نیستند.
آقا شوخی نیست !!! کف ماشین تاب خورده. رادیاتور جلو لق شده با این که ضربه از پشت بود. ماشین همچنان مچاله است.
روزی صد بار خدا را باید شکر کنیم که کمربند بسته بودیم و جلومون کسی نبود و جای اون وانت دیوونه تو اون اتوبان پرکامیون کامیون نبود و از همه مهم تر کسی صندلی عقب نبود وگرنه به احتمال زیاد قطع نخاع شده بود.
حالا حالا ها این ماشین مهمون تعمیرکاره. بیاد بیرون می شه یکی دیگه.
فکر یه چیزی آدم را نگران می کنه. واقعا اگر بغلدستی من کمر بند نبسته بود و می مرد یا در صندلی عقب مثل همیشه و برخلاف اون روز یکی نشسته بود و می مرد من بدبخت می شدم . با این که تقصیری نداشتم.
همیشه قبل از شروع رانندگی صدقه بدهید و یه چهار قل (اخلاص.فلق.کافرون.ناس) بخونید.
اولین اتفاق جالب سال که شاید در تاریخ رکوردها ثبت بشه طرح قشنگ عدم تغییر ساعته که وقتی خوب به همه جوانبش فکر می کنی ترجیح می دی فقط بشینی بخندی و بگی خدا بخیر کناد.
فیلم های تلوزیون خوب بود. خیلی بهتر از پارسال شده بود. همین که سریال طنز (لودگی) نساختند جای شکرش باقیه. از بعضی هاش خیلی لذت بردم و حاضرم چند بار ببینم.
امروز هم که سیزدهمه و شاید یه بیرونی بریم. قدیم چقدر این رسم برای ملت مهم بود . حتما حتما باید پا روی سبزه می ذاشتند و سبزه گره می زدند ولی من با این که بدم نمی آد ولی اعتقاد ندارم.
از یکی دو روز قبل عید مطالب را در صفحه اول نگه داشتم. خودم بارها و بارها این صفحه را دوره کردم. مطالب مهمیه . حداقل برای خودم. این هم آخرین مطلب در تعطیلات نوروزی.
خوش باشید.
ما که فقط منتقدیم از این توهین و جنایت هنری این طور دلمون می سوزه چه برسه به کارگردان بیچاره (اصغر فرهادی) که تو بر و بیابون فیلم گرفته تا ناسلامتی سطح شعور بیننده بالا بره ولی غافل از این که سطح شعور منبع پخش پایینه.
تعرفه سانسور در تلویزیون مسخره و سلیقه ای شده. نه اخلاقیه. نه سیاسی. بگیر نگیر داره. سلیقه ای محضه. در مجموع جنایت هنریه. آخه فیلم ایرانی که صحنه فلان جور نداره !!!
در فیلم های خارجی هم آقا یا نشون نده یا اگه نشون می دی بفهم که تعرفه هات ایراد داره. لااقل یه جوری سانسور کن که خلق ا... نفهمند.
آقا کسی فیلم گاهی به آسمان نگاه کن را در سینما دیده ؟ من فقط در تلویزیون دیدم. یکی بگه چقدر سرم کلاه رفته. تو راه سینما تا تلویزیون چه بلایی سرش اومده ؟! تو راه جشنواره تا سینما چطور ؟ در تکرار این فیلم در روز بعد کلی سانسور جدید داشتیم. کم کم داره برام قطعی می شه که انگار یه مرض تو جون این افراد افتاده که هر فیلمی باید کمی سانسور بشه حتی اگر چیزی نداشه باشه.
از تلویزیونی که فیلم زیر نور ماه و فرش باد را سانسور کنه چه انتظاری می شه داشت.
البته از این جهت که ملت مجبور بشن بروند سینما تا فیلم های خوب پر فروش بشه بد نیست. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.
فکر نکنم راجع به سانسور دیگه بیشتر از این نوشته حروم کنم.
پ.ن : در سالهای اخیر وضعیت سانسور در تلویزیون به مراتب بد تر از قبل شده. چیز هایی سانسور می شه که قبلا از همین تلوزیون به سینما القا شد.

خیلی ها بودند. دل همه سوخته بود. مات و مبهوت. در کوچه ایستاده بودم که یک پاترول شیشه دودی ضد گلوله اومد جلومون ایستاد و در باز شد. به آرامی بیرون آمد و گفت سلام علیکم. چهره اش خیلی پیر نشون می داد. ده سال پیر تر از اون آقای خاتمی ای که تو تلویزیون می دیدم. سرش را انداخت پایین و رفت داخل. شنیدم که فقط گریه کرد. وقتی اومد بیرون پدر دکتر را در آغوش گرفت و با چهره اندوهگینش به مردم لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت.
اون روز دوست و دشمن دلش برای خاتمی سوخت.
آخرش هم نفهمیدم که چی شد. چرا . هر کس یه چیزی می گفت. مثل همیشه .
از اون سال رسم شده که سالگرد دکتر را در روز شهادت امام رضا بگیریم. به این بهانه دور هم جمع می شویم.
فضای فانتزی و ساده فیلم عالی بود. خوشحالم از این که همچین فیلم سازهایی داریم. این فیلم پرمعناترین فیلمی بود که تا به حال دیده ام. چه خارجی چه ایرانی.
دستش درد نکنه.
بار اولم بود که همچین جایی می رفتم. کلا هر کاری که با جمعیت کرده ام بار اولم بوده . در بهزیستی از سنین مختلف بچه هست ولی اون موقع ما با کودکان حدودا ۱ تا ۵ سال آشنا شدیم. از بچه یک سال و سه ماهه ای که سر راه گذاشته بودند و ۱۱۰ آورده بودش تا بچه ۶-۵ ساله که تازه یواش یواش باید بفهمه دنیا یعنی چی. در اولین برخورد که نشسته بودم پشت یکی از میزها و فقط نگاه می کردم یک لحظه رفتم تو فکر. آینده مبهم جلو چشمم بود. آینده امثال ما کمی مبهمه. چند تا نقطه تاریک داره . مه آلوده ولی آینده این بچه ها هیچ چیزش معلوم نیست. تاریک تاریک. اگر این بچه عقلش به فکر کردن به این دغدغه ها برسه داغون می شه. ما که بچه بودیم مدام می گفتیم بزرگ بشم پلیس می شم خلبان می شم دکتر می شم ولی این ها هم از این چیزها می گن ؟!!! . کدوم آینده. ما در بچگی حریم داشتیم. اتاق من . تخت من. ماشین من. تفنگ من. عروسک من. دفتر من. مداد من. مامان من. بابای من. اما این ها فقط می تونند بگویند حوله من . مسواک من. کفش من. لیوان من. و چون مال عین همه پز دادن هم نداره . بد دنیاییه. اون وقت ما ناشکری می کنیم. اتفاقا خوب موقعی این چیزها را دیدم.

این بچه ها هر کدوم یه اخلاق داشتند. کاملا مشخص بود که باید در برخوردت با بعضی هاشون احتیاط می کردی. بعضی ها عقده ای شده بودند . بعضی ها بی حوصله و کم اعصاب ولی بعضی ها شاد و سر حال و شیطون.
چند وقت پیش دو تا مطلب پشت سر هم راجع به بابا نوئل و عمو نوروز و حاجی فیروز نوشته بودم. اینجا به عینه دیدم. یکی از رفقای هنرمند که سالی یک بار کارش اینه خودش را گریم کرد و شد حاجی فیروز و عیدی ها را بین بچه ها تقسیم کرد. این طوری شادشون می کرد. بچه ها هم خیلی خوششون می اومد. خوب اصل هم اینه که اون ها خوششون بیاد دیگه.
من بخش زیادی از وقت را نشسته بودم پشت میز و داشتم با شارمین گپ می زدم و می خواستم کمی فرمت کار برایم روشن بشه. این که ما کجاییم و نقشمون چیه. دید شارمین با من خیلی فاصله داره. اون جاهای دوری را می بینه که من فعلا نمی خوام ببینم. چون فایده ای نداره. من بدم نمی آد که غرق بشم ولی محیط نمی ذاره. کار و زندگی و هزار و یک عامل محیطی که نمی ذاره همیشه دنبال دلت بری. و کژدار و مریض حرکت کردن هم چیزی بود که شارمین به دید بدی بهش نگاه می کرد. خدای این ها نزدیکه نه مثل خدای ما که اندازه اش می گیریم. در برخورد باهاش چرتکه می اندازیم. تعریف می کرد که بچه ای می گفت تنها چیزی که از این کشور می خوام خوردن یک وعده پرتقاله !!! یعنی تنها توقع از حکومت عدل این کشور نفتی !!! . آقا شارمین راست می گه. ما شاید نتونیم به آرزوهای بزرگ و دوردست خودمون برسیم ولی می تونیم آرزوهای کوچک عده ای را برآورده کنیم. فعلا که هیچ کار خاصی نمی کنیم.
چقدر سریع این بچه ها با ما دوست می شدند. چقدر با صفا بودند. وقتی کمی باهاشون بازی می کردی بقیه بلافاصله دورت جمع می شدند و صف می کشیدند که منم بازی. من خواستم که وارد اتاق اصلی اون ها بشوم. خوشبختانه موافقت شد و همه رفتیم اونجا. دست یکی از بچه ها را گرفتم و بهش گفتم اتاقتون کجاست ؟ اون هم در سالن بزرگ فرش شده ای که بودیم یک مبل کوچک را نشون داد و گفت ایناهاش ! . برای زندگی شبانه روزی جای بدیه. چون وقتی یک دفتر نقاشی دست یکی از بچه ها دیدم بهش گفتم که این دفترت چیه ؟ گفت دفتر من نیست. مال مدرسه است . می خوام نقاشی کنم بدهم به خانم . فهمیدم که دید این ها نسبت به این مکان یک مدرسه شبانه روزیه نه یک خانه بزرگ.
ما اگر بخواهیم تا آخر ادامه بدهیم و غرق بشویم و دوست داشه باشیم که اینگونه بشه باید با چند تا عامل بجنگیم ؟ تکلیف چیه ؟ چرا نباید این راه را ادامه داد ؟ چرا جبر زمانه نمی ذاره ؟ مگه توقع ما بالاست ؟ این افکار دیوونه کننده است.
دیگه وقتشه که یک جمع بندی بکنم. البته با این اوصاف نهضت ادامه دارد. همه چیز از سال 1376 شروع شد. از 18 تیر و کوی دانشگاه که به عقیده یک عده حرمت دانشجو و دانشگاه و صاحت علم شکسته شد ولی به عقیده من حرمت همه چیز شکسته شد. دانشگاه ، دانشجو ، علم ، دولت ، حکومت ، نیروری انتظامی ، بسیج ، شهید دکتر بهشتی ، شهید دکتر شریعتی ، و بیت المال و خلاصه حرمت همه چیز. هیچ چیز صاحب حرمتی نماند که حرمتش شکسته نشود. من در آن روزها به علت همجواری دبیرستانم با کوی ، شاهد ماجرا بودم. درنهایت هم از منافقین تو آب نمک خوابیده عده ای را مسئول جنجال های بعد حادثه اعلام کردند و کسی نگفت چرا باعث و بانی این فاجعه هنوز هم قدرتمند تر از قبل ادامه می دهد. کسی نپرسید که تکلیف دانشجویان دربند و زخمی چه شد. اما دیگه از اون روز هیچ چیز حرمت نداشت. هیچ چیز.
سال 1381 بود که دانشجویان دانشگاه علم و صنعت همگی از همه قشر برضد دکتر شهرتاش رئیس وقت دانشگاه که این مکان علمی را با یک منطقه آزاد تجاری- فرهنگی اشتباه گرفته بود و شاهکار جشنواره دختر برگزیده اش اول از همه داد دختران را درآورد شورش کردند. من همیشه در همه حال ناظر بودم و بس. در آن روز که چیزی حدود حداقل 1000 نفر شعار دادند "عملکردش چی بیده ؟ دختر برگزیده " من در حالی که کاپشنم بر روی دوشم بود ، در بالکن جلو دانشکده مکانیک شاهد تظاهرات بودم. رئیسی که لیاقت ریاست نداشت. دانشجویان درب اتاقش را شکستند و دفترش را تسخیر کردند ولی آقای رئیس به اتفاق معاونش دکتر بهشتی که شعار علیه او "بهشتی بهشتی پول به این درشتی کدوم جیبت گذاشتی ؟!" بود ، با خودروخود فرار کردند. رئیس مجبور به نگارش استعفا نامه شد ولی وزیر وقت (دکتر معین) قبول نکرد. رئیس برگشت و انتقام سختی گرفت. چند وقت بعد که بهشتی استعفا کرد در دانشگاه شکلات پخش کردند و همه خوردند. کسی که در انجمن اسلامی را تخته کرد چون نتونست انتخاباتش را سروسامان دهد.
در علم و صنعتی که به فیضیه معروفه همیشه دعوا بود. بچه ها شورش می کردند و شعار می دادند و "یار دبستانی من " می خواندند و افراد 7 ترم مشروطی سردسته بودند که به قول خودشون در این مکان علمی به قدری اخطاریه داشتند که می توانستند با اون ها یک کت و شلوار مشکی ببافند. شعار می دادند "خاتمی خائن .... " و "23 سال ولایت آخرش هم خیانت " و " نصرمن ا... و فتح قریب ، مرگ بر این نظام مردم فریب " و هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نمی داد. فهمیدم که این ها خودشون هم با هم مشکل دارند. در جمع 200 نفره آن ها نمی تونستی 10 نفر همفکر گیر بیاری . پس همه چیز خنده دار بود. اون موقع بود که خواستم ناظر بیرونی باشم.
در سال 1384 بود که دکتر صالحی شد سرپرست دانشگاه علم و صنعت. کسی که برای اولین بار اتنخابی بود نه انتصابی. با رای هیئت علمی روی کار آمده بود نه با رای وزیر وقت (دکتر توفیقی) . خیلی ها از انتخابش تعجب کردند. استاد دانشکده برق. چند وقت بعد بر سر یک درگیری ، بچه های بسیج از نوع تند رو این آقای رئیس را کتک زدند و راهی بیمارستان کردند. جنجالی در دانشگاه به پا شد. بچه های شورای صنفی سوله بسج را با خاک یکسان کردند. که هنوز هم که هنوزه سوله ای درکار نیست و وسایل در یک کانکسه. یک هفته دانشگاه معلق بود ولی آب از آب تکون نخورد. بعدش بود که تحقیق بیشتری کردم. با مخالف و موافق حرف زدم. با دوستانی که در بطن ماجرا بودند. و اون موقع خودم را گذاشتم جای اون ها. یک نفر سیاسی (ابراهیم یزدی ) که بچه های بسیج و مسجد دانشگاه که در 50 متری محل سخنرانی او هستند نسبت بهش آلرژی دارند دعوت می شه. نشریاتی در دانشگاه منتشر می شه که پر از الفاظ رکیک بعضا جنسیه. تشکل ها با هم دعوا دارند. و در این میان آقای رئیس به هیچ کس هیچ اعتنایی نمی کند. امام جماعت مسجد هم تحریک می کند و از طرف دیگه استاد روحانی ای در دانشکده معارف تحریک کننده می شود که فحش ناموسی ورد زبونشه و نثار مسئولین می کنه و می گه که این آقای رئیس را بندازین بیرون بقیه اش با من. ولی وقتی که بچه های بعضا تندرو بسیج جلو درب ریاست تجمع می کنند و درخواست مذاکره دارند به جرم فاشیست بودن دست رد به سینه آن ها می زنند. اون موقع دیگه چه انتظاری می شه داشت ؟! بسیجی که همیشه سرش تو لاک خودش بود.
درست مثل اینه که یکی بیاد به من بگه که من با تو بچه قرتی حرفی ندارم. خوب معلومه که من هم همون کاری را می کنم که موقع عصبانیت عادت بهش دارم.
اون موقع بود که آقای دکتر با دو تا توپ و تشر آنچنان ننه من غریبم بازی ای در آورد که یک هفته تو بیمارستان خوابید. و این وسط فقط دانشجو جماعت قربانی شد.
تنها فعالیت سیاسی من در دوران دانشجویی پخش کردن نامه همسر شهید رجایی بود در مورد احمدی نژاد که به این استفاده ابزاری انتخاباتی اعتراض کرد. احمدی نژادی که اگر ادعایش درست بود سری هم به این خانواده شهید می زد. اگر بی تقصیر بود نباید عکس و تصویر شهید رجایی را در پوستر و فیلمش می دیدم. ولی با چشم خودم دیدم که به همسر شهید رجایی فحش دادند تا احمدی نژاد را توجیه کنند. خلاصه این آقا رای آورد و به نظر رسید فعلا سر و صداها بخوابد. خاتمی بارها در امیر کبیر صحبت کرد ولی ایشان هنوز به دانشگاه خودش هم (علم و صنعت) نیومده.
آقای وزیر علوم باهوش دانشمند که با یک رای وزیر شده رئیس بزرگ ترین دانشگاه ایران را عوض کرد و چه جایگزینی برایش گذاشت !!! کسی که در مراسم معارفه عمامه اش را دزدیدند و دنبالش کردند و کتکش زدند و هنگام معارفه او را هو کردند و در تلویزیون اعلام شد که معارفه به خوبی و خوشی تمام شد.
خلاصه دیگه حرمتی نمونده.
و در آخر می رسیم به واقعه اخیر دانشگاه شریف. من هم نسبت به شهدا ارادت دارم و دفن کردن شهدا در مسجد این دانشگاه را که به حق نقشش فراتر از یک مسجد معمولی است را طرحی قشنگ می بینم. اما جو هم مهمه. آیا این مساله باعث حرمت شکنی نمی شه ؟! به اعتقاد من قشر حال حاضر دانشجو لایق همجواری با شهدای گمنام نیست. آن هم با وجود دانشجویان کند ذهن آخنی که به زور پول باباشون زورچپون اومدن دانشگاه و شدند سردسته شورشی ها. این طرح باعث حرمت شکنی ای می شد که دیگر با مقدسات ما بازی می کرد. ولی جالبه که بسیج و بچه هایی که به تندروی متهم هستند سعی کردن آرامش را حفظ کنند. از دخالت پلیس جلوگیری کنند. آن وقت مخالفینی که دلیلشان حرمت شکنی بود ورود شهدا را هو کردند. به تابوت ها حمله ور شدند و شکستند. درگیری ایجاد کردند و همون هایی که به حرمت علم و دانشگاه اعتقاد داشتند رئیس این دانشگاه را که نتوانست بحران را کنترل کند کتک زدند و این افراد که دلیل مخالفتشان حرمت شکنی بود خود شدند حرمت شکنانی که تف به رویشان.