blogerfree عقاب | فروردین ۱۳۸۵
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

یه بار کتاب آئین زندگی از دیل کارنگی را یه ورقی می زدم که به مطلب جالبی برخوردم. نویسنده تعریف می کرد که در دورانی خیلی احساس درموندگی و بدبختی می کرد. یک کاغذ برداشت و شروع کرد به لیست کردن بدبختی هاش. همه را گفت اما من کاری به جزئیات ندارم. کاغذ را نوشت و گذاشت داخل کشو میز. بعد از چند وقت کاغذ را برداشت و مطالعه کرد. برای هر مورد مساله ای پیش اومده بود که حلش کرده بود. پیاده کردن دغدغه روی کاغذ خودش یک جور خوددرمانیه. وبلاگ هم برای این جور مواقع بد نیست.این اون کاغذه نیست ها !!!

من یه بار به روشی ابتکاری این کار را کردم. یک کاغذ برداشتم و شروع کردم با روان نویس هر دغدغه ای را که داشتم درونش آوردم. اما مخصوصا اون قدر بدخط و توهم توهم نوشم تا به هیچ عنوان نتونم خودم نوشته خودم را بخونم. بعد که تموم شد کاغذ را مچاله کردم انداختم تو سطل و انگار بخشی از دغدغه های بی مورد رفت به زباله دونی.

خدا گاهی اوقات چیزهایی را که دوست داریم در زمانی بهمون می ده که انتظارش را نداریم. اگر واقعا به توکل اعتقاد داشته باشیم نیازمون به این کاغذ سیاه کردن ها کمتر می شه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:55 | لینک  | 

یادش بخیر. ۸-۹ ماه پیش چقدر از بابت سربازی نگران بودم. چقدر تقلا کردم تا مثلا امریه جور کنم ولی نشد. چقدر اعصابم خرد شده بود. اما بعدش همه چیز عوض شد و الان اصلا ناراحت نیستم. برای یکی مثل من سربازی می تونه مفید باشه چون پوست کلفتم می کنه و از تنبلی در میاره. به قول معروف یخمون باز می شه.  من اینجا نیستم ها !!!

درست روز تولدم (سوم اردیبهشت) اعزام می شوم و نیستم که تولد ایگل (۱۸ اردیبهشت) را جشن بگیرم. یا ۴۵ روز یا دو ماه. معلوم نیست. جایش احتمالا دور افتاده است. ۹۹ درصد تهران نیست. ۸۰ درصد لرستانه. این قدر این لرها را مسخره کردیم که سرمون اومد. دوران آموزشی را می گذرونم ولی دعا کنید دوران بعدش جای خوبی بیفته. دعا کنید فوق لیسانس قبول بشم برگردم.

ولی در نهایت هر چی خدا بخواهد. اصلا از هیجان غیر قابل پیش بینی بودن آینده و غافلگیر شدن خوشم می آد.

خلاصه این که عقاب برای مدتی به کمای خفیف خواهد رفت. البته احتمالا کلید آشیانه عقاب را به یکی از دوستان بدهم تا چند روز یک بار یه آب و جارو بکنه.

پ.ن : این هفته چند تا جا گودبای پارتی (شام و نهار و خداحافظی) دعوتم. خوشم بگذره.

*****

دیشب رفتم فیلم چهارشنبه سوری. نظر خاصی ندارم جز این که بازی بازیگرانش به طرز خیره کننده ای عالی بود. هر چی داشتند رو کردند. نفسشون برید این قدر که زیرپوستی کار کردند. کودک بازیگر فیلم عالی بود جوری که هر کسی را تحت تاثیرش خودش قرار می داد. کارگردانی هم بسیار ماهرانه بود. بروید ببینید. به تلویزیون اعتباری نیست. به خصوص دیدن این فیلم را به خرچنگ توصیه می کنم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:10 | لینک  | 

از چند ماه پیش یک سلسله بحث را مطرح کردم تا به این نقطه برسم. برای رسیدن به این نقطه باید از روی موانعی چون ریا و حسد و منفعت گرایی محض و ... می گذشتیم. آخرین قدم هم پست قبلی بود که نظرات جالبی را خواندم. یا من تونسته بودم خواننده را در مثال نگه دارم یا اون ملاحظه من را کرده بود.

بله همچین حامی ای وجود داره ولی کسی بهش کار نداره. وقتی که امیدت را از دست می دی . وقتی که جلو خلق خدا در نهایت ناتوانی و زلالت سر خم می کنی. وقتی همه کارهایی که انجام می دی برای خودشیرینی پیش خلق خدا یا رسیدن به منفعت احتمالی از سوی خلق خدا باشه . وقتی هیچ امیدی به آینده نداری چون نمی دونی دست کیه. وقتی که انگیزه نداری چون تکلیفت معلوم نیست. وقتی که چشم به دست این و آن داری و حسادت می ورزی . وقتی که به خاطر منافع پا روی اخلاق می ذاری . وقتی که خودت را تنها می بینی و به پوچی می رسی. و خلاصه وقتی که امیدت از همه جا قطع می شه چون هیچ منبع و مرجع قابل اعتمادی نمی بینی . یعنی خدا را فراموش کردی.

هیچ وقت مفهوم توکل را نفهمیده بودم. تا این که یک بار یکی از دوستانم که فقط حدس زد در موردی کمی کارم گره خورده من را کشید کنار و بدون این که هیچ نصیحتی بکنه گفت توکل کن. برام جالب بود که یک نصیحت یک جمله ای بی بند و تبصره می شنوم. از اون موقع هر وقت در کاری گیر می کنم یاد اون وقت می افتم. هر کس هم که مشکل داره بهش می گم توکل کن. مفهوم توکل را یواش یواش دارم می فهمم.

خدا همون حامیه که همه چیز را بهتر از خودمون می دونه. صلاح ما را می دونه. خدا همون کارگردانه که باید بهش اطمینان کنی . کارگردانی که مدام تو را به ژانر های مختلف می بره. ولی حساسه که بخوای واسه خوش اومدن کارگردان های دیگه کار کنی. اون موقع است که آنچنان می زنه تو حالت که چند روز باید آف باشی. همون کارگردانیه که فیلم نامه را خط به خط بهت نشون می ده. ولی با همه این احوال همون کارگدانیه که به تو اختیار بداهه سرایی داده. کسی که مجبورت کرده تا اختیار داشته باشی.

 به نظر من این آیه قشنگ ترین و آرامش بخش ترین و مشکل گشا ترین آیه قرآنه.

و من یتوکل علی الله و هو حسبه . . . 

هر کس به خدا توکل کند خدا او را بس است . . .

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:13 | لینک  | 

شده که یک حامی درجه یک داشته باشید ؟ هر چی می شه بگه نگران نباش . خیالت راحت. من باهاتم. هر جا که به مشکل می خوری دلت خوش باشه که فلانی هست. کمک می کنه. همه سعیت این باشه که جوری عمل کنی که فلانی راضی باشه. از اون ور دیگه هیچ وقت نا امید نمی شی چون به فلانی اعتماد داری . می دونی باهاته. فلانی معرفت داره. فلانی پشتت را خالی نمی کنه. نمی کشه کنار. همچین کسی تا حالا به پستت خورده ؟
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:17 | لینک  | 

این فیلم به ادامه سلسله بحثم کمک کرد. طبق معمول  کمال تبریزی فیلمی ساخت که حتی یک جمله معمولی و اضافی نداشت. اصولا فیلم های کمال تبریزی را نمی شود در یک پست بررسی کرد.

سلام علیکم. بهترین دعا. سلام یعنی خودش . پس یعنی خدا با توست. دعا از این بهتر داریم ؟

یه چیز دیگه. آدم طلبکار حاجت نمی گیره.

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:26 | لینک  | 

 در ادامه سلسله بحث ، بزرگترین دشمن آدم همین حسادته. اصولا آدم همیشه به فردی که بالاتر از خودشه یه احساسی داره. حالا دو حالت داره . یا خودتون را درحد رسیدن بهش می بینی یا نه (مثلا من به این خرچنگ بابت اپلایش حسودیم نمی شه چون اصلا اینکاره نیستم) . اگر در حد رسیدن بهش نباشی و بخوای حسودی کنی می میری. اگر در حد رسیدن بهش باشی دو حالت داره. یا واکنش مثبت نشون می دی که می شه رقابت و پیشرفت و ... یا واکنش منفی نشون می دی که می شه حسودی و حاصلش نابودیه.

به هر حال تمرین نبرد با این دشمن خیلی آموزنده است.

پ.ن : بزرگی می گوید : خودت باش. دیگران به اندازه کافی هستند.

و بزرگ دیگری می گوید : تو منحصر بفردی. درست مثل بقیه.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:8 | لینک  | 

بازتابش جالب بود. ایرانی های خارج کشور خوشحال و برخی داخلی ها نگران. شاید چون داخلی ها سردمدارانشون را بهتر می شناسند. ولی تز من اینه که هر کس باید در تخصص خودش کارش را خوب انجام بده. دلمون خواسته بسازیم. دیدیم می تونیم. پس ساختیم. حالا از حالا به بعد می خواهیم چه کار کنیم بماند. فعلا با دست پر وارد مذاکرات می شویم. به اعتقاد من دشمن شکه شد.

چیزی که برای من غرورآفرینه بحث علمی قضیه است. جالبه که افراد دست اندرکار مخفی مانده اند. کسی نمی شناسدشون و نهایتا تا معاون آقا زاده را مردم می شناسند. من به تخصص خوم کار دارم. اون مهندس مکانیکی که اون استوانه سانتریفوژ را ساخته که ۱۲۰۰ دور در ثانیه بزنه و یاتاقانش فیل نکنه و داغ نشه و ذوب نشه و لنگ نزنه حقا ربودن داره. به همه باید خسته نباشید گفت. سایت های هسته ای واقعا شگفت آوره.

اما اصل مطلب اینه که انرژی هسته ای باید وسیله باشه نه هدف. باید باهاش باج گرفت. تحریم شکست. از موضع قدرت حرف زد. اما می ترسم که تبدیل به یک هدف شده باشه. وجهه بین المللی هم مهمه. کی گفته که اول باید در پیکان را درست کرد بعد ؟!! این فناوری می تونه برگ برنده ای باشه برای برداشتن تحریم ها. برای ارتباط صنعتی و تجاری قوی تر. و تجربه علمی اون باعث جهش تکنولوژی می شه. برای اون مهندس مکانیک موتور جت مثل آب خوردنه.

خلاصه این که تازه شروع شده. می شه ازش استفاه کرد. می شه هدرش داد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:43 | لینک  | 

بچه که بودم یه تله تئاتر دیدم که که تو عالم بچگی بدجوری تو ذهنم هک شد. داستان تله ئاتر این جور شروع شد که یک مرد مسن (داوود رشیدی) روی صندلی راحتی خونه اش نشسته بود و کتاب می خوند. در آرامش تمام. ناگهان صدای شکستن شیشه منزلش را شنید. صدا از برخورد یک گلوله با شیشه بود. مرد سریعا کارآگاه (سیروس گرجستانی) را خبر کرد. کارآگاه گفت که یک نفر می خواسته شما را به قتل برسونه. مرد تعجب کرد و خندید و گفت آخه چطور ممکنه. من اصلا دشمنی ندارم. هیچ مساله خاصی نداشتم. ولی کارآگاه با یک قیافه مصمم می گه بهتره خوب فکر کنید.

از اون شب مرد فقط فکر می کرد. تمام خاطراتش را دوره کرد. یاد افرادی افتاد که به دلایل مختلف و در موارد مختلف با اون ها بد رفتاری داشته. یاد اشتباهاتش افتاد. دیگر در ذهن خود چهره معصومش را از دست داده بود. خیلی ها را بدون اینکه تو ذهنش باشه رنجونده بود.

وقتی پیش کارآگاه برگشت گفت جناب کارآگاه افرادی که ممکنه با من دشمنی داشته باشند آن قدر زیادند که نمیتونم به فرد خاصی مظنون شوم. تله تئاتر در همین جا به پایان می رسد.

آیا برای شما هم پیش آمده که احساس کنید در حال مکافت دادن هستید و مجبور شوید گذشته را دوره کنید ؟!

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:23 | لینک  | 

بالاخره به چیزی که می خواستیم رسیدیم. حالا باید ببینیم که می خواهیم چطور به بهترین شکل ازش استفاده کنیم. تبریک اصلی را به خاتمی باید گفت.

تبریک.

بازتاب خبری در سایت Yahoo

بازتاب خبری در سایت BBC

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:20 | لینک  | 

آهنگ که از استاده خیلی لطیفه. برای آرامش عالیه. 

ببار ای بارون ببار

با دلم گریه کن خون ببار

...

بهر لیلی چو مجنون ببار ای بارون

دلا خون شو خون ببار

بر کوه و دشت و هامون ببار

...

 

این هم لینکش .

بارون از استاد شجریان .

فعلا.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:58 | لینک  | 

چند وقت پیش یه فیلم ایتالیایی دیدم که اسمش یادم نیست و چون از تلویزیون دیدم سر و تهش هم از دستم در رفت (می فهمید که چی گم ؟!) ولی موضوع جالبی داشت. در مورد یک روانشناس بود که هر روز بیمارانش روی تخت مخصوص می خوابیدند و بدون اینکه روانشناس حرفی بزند از مشکلات خودشون می گفتند (یه چیزی مثل صحنه روانشناسی فیلم چارلی و کارخانه شکلات سازی . عجب فیلم با حالی بود ). روانشناس فقط گوش می کرد و بیماران می گفتند و سبک می شدند و می رفتند. ولی روانشناس مشکل بزرگی داشت. همه اش فکر و خیال می کرد و به همه چیز بدبین بود . ناراحتی روانی داشت. مدام از همه چیز نگران بود و استرس داشت. حتی هنگام معالجه بیمارانش در ذهن خود جملات استرس زا می گفت و بعدش بیمارش بر خلاف پیش بینی اون حالش بهتر می شد. نسبت به خانواده و وضعیت فرزندانش نگران بود و خلاصه آرامش نداشت و افسرده بود. بعد از مدتی اتفاق بدی در زندگی اش افتاد که او را خرد کرد. اون موقع بود که مدام کارش به اما و اگر کشیده بود. اگر فلان جا نمی رفتم . اگر فلان کار را نمی کردم. اگر فلان حرف را نمی زدم . مدام در ذهنش خیالبافی می کرد و به عقب بر می گشت. تا این که کارش به جایی رسید که بیمارانش را جواب کرد و به همکارش سپرد و از کار کنار کشید. ولی همون روزها بود که بیماران روز به روز تعریف می کردند که حالشون بهتر شده و متشکر بودند و وقتی که می فهمیدند که دکتر حالش بده دلداری اش می دادند و خلاصه جای دکتر و بیمار عوض شد . تا کم کم دکتر بهبود یافت.

خیلی بده که آدم چیزی را عرضه کنه که نداره. روحیه بده اما بد روحیه باشه. به اخلاق دعوت کنه ولی بداخلاق باشه. نصیحت کنه ولی عمل نکنه. با این که روانشناسی را دوست دارم ولی خوب شد که روانشناس نیستم چون اون وقت وضعی بهتر از روانشناس فیلم پیدا نمی کردم و جایم با بیمارم عوض می شد. خیلی وقت ها خیلی ها را راهنمایی کرده ام و نتیجه داده ولی خودم سر جام مونده ام. حداقل حرف های خودم را هم به خودم تحویل می دادم و عمل می کردم وضع بهتر از این بود.

خیلی سال پیش روایتی خوندم که امیدوارم درست یادم مونده باشه. پیامبر وقتی در معراج رفت گروهی را دید که زبان خود را می جوند. وقتی جویا شد جواب شنید که اینان افرادی هستند که موعظه می کنند ولی خودشون عمل نمی کنند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:17 | لینک  | 

به وبلاگ یکی از بچه هاکه رفتم این ترانه را دیدم. البته بخش نظراتش را بسته بود نمی شد نظر داد. روش خوبی برای آرامش موقت در این محیط افسارگسیخته مجازی پیدا کرده.

لا لا لا لا دیگه بسه گل لاله

بهار سرخ امسال مثل هر ساله

...

نخواب آروم گل بی خار و بی کینه

نمی بینی نشسته گلوله تو سینه

آخه بارون که نیست رگبار باروته 

سزای عاشقای خوب ما اینه !!!

...

یا حق. 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:27 | لینک  | 

تو اخبار که حسابی کمر همت بسته تا بشه همون خبرگزاری اختصاصی رئیس جمهور که همه چیز را گل و بلبل نشون بده راجع به طرح عدم تغییر ساعت بحث شد.

همه گفتند خوبه. کار کارشناسی شده. ترافیک روون شده. همه چیز خوبه. یکی نیست بگه آخه این ها به خاطر زودتر شروع شدن کار مدارسه. برای شهرستان ها خوب بوده چون اصولا اصلا به این طرح اعتقاد نداشتند و به خصوص در شهرهای کوچک همیشه ساعت قدیم و جدید دارند. عوام خوشحالند که ساعت نماز تغییر نکرده و یک عده خوشحالند که از اون ور مدارس زودتر هم تعطیل می شه. من به این ها کار ندارم. ۶ ماهه. می گذره. من به یک چیز دیگه کار دارم. اصولا این طرح برای صرفه جویی در مصرف برق بوده. کاری که همه دنیا می کنه جز ما. هیچ جای دنیا عقلش کار نمی کنه جز ما. در آمریکا که الگو مصرفش به ایران شباهت زیادی داره تغییر دو ساعته ولی خوب اون ها که عقلشون نمی رسه. فقط ما. اما به یک چیز فقط کار دارم. حتی به درست و غلط بودن طرح هم کاری ندارم. فقط به یک چیز کار دارم.

وزیر نیرو این ادعا را که طرح مذکور ۳۰۰ ملیارد تومان ضرر خواهد زد (از لحاظ مصرف برق) را تکذیب کرد و گفت ما اصلا هیچ تحقیقی در این مورد انجام ندادیم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آفرین آقای وزیر نیرو که همه تحقیق کردند جز شما که باید تحقیق می کردی.

آفرین.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:22 | لینک  | 

می خوام اون سلسله بحثی که مدت هاست رها شده را ادامه بدهم. به مهم ترین جای اون می رسیم. هر کس که راجع به این موضوع حرف بزنه ریسک کرده و خودش را به جوخه اعدام سپرده ولی خیلی مهمه و نمی شد از روی اون رد شد.

یه زمانی فکر می کردم ریا خودش به تنهایی آدم را از پا می اندازه ولی دیدم که یک نفر با همین ریاکاری تونست به بالاترین جایی که می خواد برسه. یا فکر می کردم بازار ریا دیگه از سکه افتاده و هر کس که ریا کنه منفور می شه ولی نه نشد. و فهمیدم دیگه این باب باز شد و توجیه پیدا کرد. اما به نظر من مشکل اصلی از اینجاست که اصلا ریا و ریا کار را نمی شناسیم. ریا مثل لبه تیغ می مونه.

بعضی ها دوست دارند که همه ازشون خبردار باشند ولی مخاطب خاص ندارند. درست مثل بازیگر تئاتر. برای این افراد خوب و بد فرقی نداره. دنبال ژست گرفتن و خودنمایی نیستند. فقط از تعریف کردن راجع به وقایع خوشون می آد. مثلا من اگر راجع به بهزیستی حرف زدم برای این بود که از احوال اون کودکان خبردار شوید و اگر راجع به روستاها حرف زدم برای مطلع کردن بود. و البته هدف مهم تر خاطره گویی است. اگر بنا به ریا باشه باید چندین برابر می نوشتم. از خودم که ننوشتم. چون اصولا چیزی برای افتخار کردن ندارم.کسانی هم که خودشیرینی پیش اون ها برای من سودی داشته باشه اصلا اینجا را بلد نیستند.

اگر کسی می خواد که هر کار خوبی کرد همه عالم و آدم بدونن. از یک سلام کردن به یک بچه یتیم گرفته تا خونه زندگی محقر . باید یه خبرگزاری داشته باشه که مدام با آب و تاب تعریف کنه  تازه غیر مستقیم. بعد که خودش اومد به میون بگه ای بابا شما از کجا فهمیدین ؟! ما که کاری نکردیم ؟!!!! خلاصه تریپ بی خبری که رازش لو رفته. منتها اینجوری خیلی سخته. باید همیشه خبرگزاری ات آماده باشه. تازه باید همه شنونده ها را خبر کنه. نکنه فلانی نفهمه ؟!!!

افراد دو گروه بی ریا و ریاکار هر دو وقتی خودشان را جای هم می گذارند زجر می کشند. ریا کار همه اش فکرش داره می خوردش که ای کاش فلانی می فهمید و دیگه من را می شناخت. و بی ریا حالش به هم می خوره از این که انگشت نما بشه. تشخیص ریاکاری از بی ریایی خیلی راحته . ولی حکم نوش دارو بعد از مرگ سهراب را داره. به محض این که ریا کنی حالت از خودت به هم می خوره. مگر این که هدفت از ریا چیز خاصی باشه که به کارهایت نمی آد. مثلا ایجاد محبوبیت کاذب در بین عوام در یک بازه زمانی کوتاه برای یک هدف خاص.  به نظرم ریا کار بودن سخت تره چون هی می خوای کسی را جا نندازی و همه از احوالت خبردار باشند و تازه غیر مستقیم و ظاهرا اتفاقی هم خبردار شوند. خیلی سخته. به خصوص اگر بعضی ها برعکس خبردار شوند. اون که دیگه فاجعه است !!!

اما اگر طرف می خواد برای خدا کاری را بکنه  می خواد اجرش را از خدا بگیره از قدیم گفتند اگر شریک خوب بود خدا می گرفت. خدا هم می گه که بهترین شریکه و اگر ببینه با کسی شراکت داره به نفعش می ره کنار. یعنی اگه برای خدا و آقای فلانی کاری می کنی همه اش مال آقای فلانی. شما با ایشون طرف بشو. اما اگر با خدا طرفی اون خودش می دونه که تو کی هستی و خصوصیاتت چیه و دیگه نمی خواد جوش بزنی.

انتخاب کن. آقای فلانی یا خدا ؟!

خیلی راحت تره که آدم فقط با یک نفر طرف باشه. کسی که همه چیز را بلده و می دونه و می تونه هر جا لازم شد بهت کمک کنه. کسی که تو را بهتر از خودت می شناسه.

اما ریا می تونه هر چی ساختی را یک جا ویران کنه. ببین می ارزه یا نه .

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:40 | لینک  | 

عید رفته بودیم شیراز. این شهر خیلی جاهای دیدنی داره ولی امسال سعی کردم در زمان کمی که داشتم به جاهای جدیدی بروم. موزه نارنجستان موزه فارس و قلعه کریمخان (از بیرون) و تخت جمشید.

خیلی مفصل بود. تعریف کردن باشه به وقتش. یکی از جاهایی که رفتیم هم شاهچراغ بود. شاید بدترین جای شیراز از لحاظ ظاهری . وقتی اونجا می روی فقط خدا خدا می کنی که یک وقت یک توریست خارجی نخواد اونجا سر بزنه وگرنه آبروی ملت می ره. از رانندگی گرفته تا گدا پروری ها و ... . در طراف حرم امام رضا در مشهد هم وضع جالب نیست. ولی اینجا فاجعه بار بود.

موزه فارس و نارنجستان خیلی آموزنده بود. در اونجا بیشتر از بقیه جاها توریست دیدم. اما نکته جالب این بود که در صحن خانه شاه غرفه تبلیغاتی موزه از یک موسیقی فوق العاده معروف خارجی (اسمش یادم نیست) استفاده کرده بود. موسیقی قشنگیه ولی خوب باباجون من یه خارجی بیاد رد بشه که می خنده بهت. آهنگ ایرانی اصیل که به فضای موزه بخوره نداشتی ؟!! مثل اینه که بری موزه های مصر ببینی آهنگ ایرانی گذاشتند . خوب خنده ات می گیره دیگه !!!

دفعه قبل که رفته بودم تخت جمشید کلاس چهارم ابتدایی بودم. اون موقع نه ورودی داشت نه گیت نه راهنما و نگهبان و نه بازدیدکننده. خودمون تنها بودیم. ولی امسال جا سوزن انداختن نبود. از هفت خوان ردمون کردند. بلیط داشت و گیت و کلی مامور که نذارند به آثار آسیبی وارد بشه. پله های ورودی را با چوب پوشانده بودند تا کمتر آسیب ببینه. از این پله ها خیلی خوشم میاد. انگار تو ذهنم دقیقا زمان های قدیم تداعی می شه.

ولی تخت جمشید از اون جاهاست که هر چقدر در اون قدم می زدم و هیبتش را می دیدم بیشتر از این که هیبتش من را بگیره دلم می سوخت. وقتی قدم می زدی و تصورش را می کردی که یک روزی شاه بزرگترین و شاید تنها تمدن بشریت اونجا بوده خیلی حیفت می اومد. ما وارث حکومتی هستیم که کوروشش اولین منشور حقوق بشر تاریخ بشریت را نوشت. منشوری که هنوز هم رعایت نمی شه. ایران ما صاحب بزرگترین تمدن بشری در زمان خودش بوده. اما الان ازش هیچ چیزی نمونده. یک فیلم ساز پیدا نشد که یک فیلم بسازه. وظیفه زبان  هنر بود که از این میراث دفاع کنه ولی نشد. توریست خیلی کم دیدم. بیشتر از شهرهای اطراف بودند.

یک کم هم رفتار مردم آبروریزی بود و خدا را شکر می کردی که توریست ها اکثرا فارسی بلد نیستند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:5 | لینک  | 

حالا که این آقایون تعمیرکار و صافکار ماشین مچاله ما را بررسی می کنند تازه داره رو می شه که عمق فاجعه تا چه حد بوده.

آقا شوخی نیست !!! کف ماشین تاب خورده. رادیاتور جلو لق شده با این که ضربه از پشت بود. ماشین همچنان مچاله است.

روزی صد بار خدا را باید شکر کنیم که کمربند بسته بودیم و جلومون کسی نبود و جای اون وانت دیوونه تو اون اتوبان پرکامیون کامیون نبود و از همه مهم تر کسی صندلی عقب نبود وگرنه به احتمال زیاد قطع نخاع شده بود.

حالا حالا ها این ماشین مهمون تعمیرکاره. بیاد بیرون می شه یکی دیگه.

فکر یه چیزی آدم را نگران می کنه. واقعا اگر بغلدستی من کمر بند نبسته بود و می مرد یا در صندلی عقب مثل همیشه و برخلاف اون روز یکی نشسته بود و می مرد من بدبخت می شدم . با این که تقصیری نداشتم.

همیشه قبل از شروع رانندگی صدقه بدهید و یه چهار قل (اخلاص.فلق.کافرون.ناس) بخونید.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:14 | لینک  | 

عید جالبی بود. هرچند می تونست جالب تر باشه. اولین عیدی بود که نه مشق داشتم نه پیک شادی (!!!) نه پروژه نه کنکور نه درس (از ۶ سالگی به این ور). حوادث زیادی رخ داد. آخرینش فوت یکی از بچه های دانشگاه در اثر سرطان خون بود که یک سال بیشتر از من سن داشت. رشته برق. خبرش دیروز بهم رسید. از اول عید حالش وخیم شده بود.

اولین اتفاق جالب سال که شاید در تاریخ رکوردها ثبت بشه طرح قشنگ عدم تغییر ساعته که وقتی خوب به همه جوانبش فکر می کنی ترجیح می دی فقط بشینی بخندی و بگی خدا بخیر کناد.

فیلم های تلوزیون خوب بود. خیلی بهتر از پارسال شده بود. همین که سریال طنز (لودگی) نساختند جای شکرش باقیه. از بعضی هاش خیلی لذت بردم و حاضرم چند بار ببینم.

امروز هم که سیزدهمه و شاید یه بیرونی بریم. قدیم چقدر این رسم برای ملت مهم بود . حتما حتما باید پا روی سبزه می ذاشتند و سبزه گره می زدند ولی من با این که بدم نمی آد ولی اعتقاد ندارم.

 از یکی دو روز قبل عید مطالب را در صفحه اول نگه داشتم. خودم بارها و بارها این صفحه را دوره کردم. مطالب مهمیه . حداقل برای خودم.  این هم آخرین مطلب در تعطیلات نوروزی.

خوش باشید.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:26 | لینک  | 

تا حالا ندیده بودم که یه فیلم ایرانی تو راه سینما تا تلویزیون این قدر سانسور بشه ولی هر چی به مغزت فشار بیاری نفهمی چرا . فیلم رقص در غبار را می گم. اگر کسی این فیلم را فقط از تلویزیون دیده و خوشش هم اومده حتما بره نسخه اکران شده در سینما را بگیره و ببینه وگرنه که فیلمی به این نام ندیده.

ما که فقط منتقدیم از این توهین و جنایت هنری این طور دلمون می سوزه چه برسه به کارگردان بیچاره (اصغر فرهادی) که تو بر و بیابون فیلم گرفته تا ناسلامتی سطح شعور بیننده بالا بره ولی غافل از این که سطح شعور منبع پخش پایینه.

تعرفه سانسور در تلویزیون مسخره و سلیقه ای شده. نه اخلاقیه. نه سیاسی. بگیر نگیر داره. سلیقه ای محضه. در مجموع جنایت هنریه. آخه فیلم ایرانی که صحنه فلان جور نداره !!!

در فیلم های خارجی هم آقا یا نشون نده یا اگه نشون می دی بفهم که تعرفه هات ایراد داره. لااقل یه جوری سانسور کن که خلق ا... نفهمند.

آقا کسی فیلم گاهی به آسمان نگاه کن را در سینما دیده ؟ من فقط در تلویزیون دیدم. یکی بگه چقدر سرم کلاه رفته. تو راه سینما تا تلویزیون چه بلایی سرش اومده ؟! تو راه جشنواره تا سینما چطور ؟ در تکرار این فیلم در روز بعد کلی سانسور جدید داشتیم. کم کم داره برام قطعی می شه که انگار یه مرض تو جون این افراد افتاده که هر فیلمی باید کمی سانسور بشه حتی اگر چیزی نداشه باشه.

از تلویزیونی که فیلم زیر نور ماه و فرش باد را سانسور کنه چه انتظاری می شه داشت.

البته از این جهت که ملت مجبور بشن بروند سینما تا فیلم های خوب پر فروش بشه بد نیست. عدو شود سبب خیر اگر خدا خواهد.

فکر نکنم راجع به سانسور دیگه بیشتر از این نوشته حروم کنم.

پ.ن : در سالهای اخیر وضعیت سانسور در تلویزیون به مراتب بد تر از قبل شده. چیز هایی سانسور می شه که قبلا از همین تلوزیون به سینما القا شد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:8 | لینک  | 

یادم نمی ره اون روز را. دو ماه مونده بود به کنکور کارشناسی سال ۱۳۸۰. از تلویزیون اعلام شد که هواپیمای حامل وزیر راه و همراهانش مفقود شده. خشکم زد. چقدر به هادی بابت وزیر شدن پدرش تو مدرسه تیکه می انداختیم !!! چقدر با دکتر رفیق بودند. از زمانی که رئیس راه آهن بود تا وزارت. یک نیروی کارکشته و باعرضه.  تا صبح درست نخوابیدم. حالم سر جاش نبود. باید درس می خوندم ولی اصلا تمرکز نداشتم. تا نصفه شب تلویزیون و رادیو دم گوشم بود. تا این که ظهر جمعه خبرنگار با صدای هن و هن و نفس نفس از روی کوه مخابره کرد که انالله و انا ... . اجساد پیدا شد. از جمله دکتر رحمان دادمان. صدام در نمی اومد. یک راست زنگ زدم به حسین. به زور کلمات را ادا کردم. حسین وقتی خبر را شنید به هم ریخت و قطع کرد. عصر رفتیم خونه دادمان.

خیلی ها بودند. دل همه سوخته بود. مات و مبهوت. در کوچه ایستاده بودم که یک پاترول شیشه دودی ضد گلوله اومد جلومون ایستاد و در باز شد. به آرامی بیرون آمد و گفت سلام علیکم. چهره اش خیلی پیر نشون می داد. ده سال پیر تر از اون آقای خاتمی ای که تو تلویزیون می دیدم. سرش را انداخت پایین و رفت داخل. شنیدم که فقط گریه کرد. وقتی اومد بیرون پدر دکتر را در آغوش گرفت و با چهره اندوهگینش به مردم لبخندی زد و خداحافظی کرد و رفت.

اون روز دوست و دشمن دلش برای خاتمی سوخت.

آخرش هم نفهمیدم که چی شد. چرا . هر کس یه چیزی می گفت. مثل همیشه .

از اون سال رسم شده که سالگرد دکتر را در روز شهادت امام رضا بگیریم. به این بهانه دور هم جمع می شویم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:38 | لینک  | 

وقتی فیلم گاهی به آسمان نگاه کن را دیدم امیدوار شدم که سینمای ایران از لحاظ معنایی دیگر هیچ فقری ندارد. فیلم عالی بود. جمله به جمله اش معنا داشت. از متلک هایی که به سینماگران و نویسندگان جنگ انداخت ( ... خودکار هم نداره. یه خودکار بهش بدین. جسمتون را دادین. روحتون را هم فدا کنید . تا بلکه دینش را ادا کنه ... ) تا کلی نکته ظریف دیگه . به خصوص جدا کردن فرهنگ جنگ و ایثار و شهادت از هم و فلسفه جنگ و شهادت واقعا ظریف بیان شد ( در مکالمات پایانی فیلم که می گفت آدم می ره جنگ تا بجنگه. شهید شد شد نه این که بره تا شهید بشه. ... کارت را درست انجام ندادی ... )

فضای فانتزی و ساده فیلم عالی بود. خوشحالم از این که همچین فیلم سازهایی داریم. این فیلم پرمعناترین فیلمی بود که تا به حال دیده ام. چه خارجی چه ایرانی.

دستش درد نکنه.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:16 | لینک  | 

پنجشنبه آخر سال بود. صبح که دیدم حال خونه موندن ندارم راه افتادم رفتم پیش بچه ها. خیلی خلوت بود. اول سر خودم را با مارک زدن روی کیسه ها گرم کردم. کمی هم کارهای دیگه. اما برنامه اصلی این بود که عصر به بچه های بهزیستی سر بزنیم. البته خبر نداشتم. اتفاقی رفته بودم. رفتیم برای جشن عید نوروز. با بچه هایی که هیچ گناهی ندارند جز قربانی شدن.

 

click for full size     click for full size

بار اولم بود که همچین جایی می رفتم. کلا هر کاری که با جمعیت کرده ام بار اولم بوده . در بهزیستی از سنین مختلف بچه هست ولی اون موقع ما با کودکان حدودا ۱ تا ۵ سال آشنا شدیم. از بچه یک سال و سه ماهه ای که سر راه گذاشته بودند و ۱۱۰ آورده بودش تا بچه ۶-۵ ساله که تازه یواش یواش باید بفهمه دنیا یعنی چی. در اولین برخورد که نشسته بودم پشت یکی از میزها و فقط نگاه می کردم یک لحظه رفتم تو فکر. آینده مبهم جلو چشمم بود. آینده امثال ما کمی مبهمه. چند تا نقطه تاریک داره . مه آلوده ولی آینده این بچه ها هیچ چیزش معلوم نیست. تاریک تاریک. اگر این بچه عقلش به فکر کردن به این دغدغه ها برسه داغون می شه. ما که بچه بودیم مدام می گفتیم بزرگ بشم پلیس می شم خلبان می شم دکتر می شم ولی این ها هم از این چیزها می گن ؟!!! . کدوم آینده. ما در بچگی حریم داشتیم. اتاق من . تخت من. ماشین من. تفنگ من. عروسک من. دفتر من. مداد من. مامان من. بابای من. اما این ها فقط می تونند بگویند حوله من . مسواک من. کفش من. لیوان من. و چون مال عین همه پز دادن هم نداره . بد دنیاییه. اون وقت ما ناشکری می کنیم. اتفاقا خوب موقعی این چیزها را دیدم.

این بچه ها هر کدوم یه اخلاق داشتند. کاملا مشخص بود که باید در برخوردت با بعضی هاشون احتیاط می کردی. بعضی ها عقده ای شده بودند . بعضی ها بی حوصله و کم اعصاب ولی بعضی ها شاد و سر حال و شیطون.

چند وقت پیش دو تا مطلب پشت سر هم راجع به بابا نوئل و عمو نوروز و حاجی فیروز نوشته بودم. اینجا به عینه دیدم. یکی از رفقای هنرمند که سالی یک بار کارش اینه خودش را گریم کرد و شد حاجی فیروز و عیدی ها را بین بچه ها تقسیم کرد. این طوری شادشون می کرد. بچه ها هم خیلی خوششون می اومد. خوب اصل هم اینه که اون ها خوششون بیاد دیگه.

click for full size      click for full size

من بخش زیادی از وقت را نشسته بودم پشت میز و داشتم با شارمین گپ می زدم و می خواستم کمی فرمت کار برایم روشن بشه. این که ما کجاییم و نقشمون چیه. دید شارمین با من خیلی فاصله داره. اون جاهای دوری را می بینه که من فعلا نمی خوام ببینم. چون فایده ای نداره. من بدم نمی آد که غرق بشم ولی محیط نمی ذاره. کار و زندگی و هزار و یک عامل محیطی که نمی ذاره همیشه دنبال دلت بری. و کژدار و مریض حرکت کردن هم چیزی بود که شارمین به دید بدی بهش نگاه می کرد. خدای این ها نزدیکه نه مثل خدای ما که اندازه اش می گیریم. در برخورد باهاش چرتکه می اندازیم. تعریف می کرد که بچه ای می گفت تنها چیزی که از این کشور می خوام خوردن یک وعده پرتقاله !!! یعنی تنها توقع از حکومت عدل این کشور نفتی !!! . آقا شارمین راست می گه. ما شاید نتونیم به آرزوهای بزرگ و دوردست خودمون برسیم ولی می تونیم آرزوهای کوچک عده ای را برآورده کنیم. فعلا که هیچ کار خاصی نمی کنیم.

چقدر سریع این بچه ها با ما دوست می شدند. چقدر با صفا بودند. وقتی کمی باهاشون بازی می کردی بقیه بلافاصله دورت جمع می شدند و صف می کشیدند که منم بازی. من خواستم که وارد اتاق اصلی اون ها بشوم. خوشبختانه موافقت شد و همه رفتیم اونجا. دست یکی از بچه ها را گرفتم و بهش گفتم اتاقتون کجاست ؟ اون هم در سالن بزرگ فرش شده ای که بودیم یک مبل کوچک را نشون داد و گفت ایناهاش ! . برای زندگی شبانه روزی جای بدیه. چون وقتی یک دفتر نقاشی دست یکی از بچه ها دیدم بهش گفتم که این دفترت چیه ؟ گفت دفتر من نیست. مال مدرسه است . می خوام نقاشی کنم بدهم به خانم . فهمیدم که دید این ها نسبت به این مکان یک مدرسه شبانه روزیه نه یک خانه بزرگ. 

ما اگر بخواهیم تا آخر ادامه بدهیم و غرق بشویم و دوست داشه باشیم که اینگونه بشه باید با چند تا عامل بجنگیم ؟ تکلیف چیه ؟ چرا نباید این راه را ادامه داد ؟  چرا جبر زمانه نمی ذاره  ؟ مگه توقع ما بالاست ؟ این افکار دیوونه کننده است.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 14:39 | لینک  | 

دیگه وقتشه که یک جمع بندی بکنم. البته با این اوصاف نهضت ادامه دارد. همه چیز از سال 1376 شروع شد. از 18 تیر و کوی دانشگاه که به عقیده یک عده حرمت دانشجو و دانشگاه و صاحت علم شکسته شد ولی به عقیده من حرمت همه چیز شکسته شد. دانشگاه ، دانشجو ، علم ، دولت ، حکومت ، نیروری انتظامی ، بسیج ، شهید دکتر بهشتی ، شهید دکتر شریعتی ، و بیت المال و خلاصه حرمت همه چیز. هیچ چیز صاحب حرمتی نماند که حرمتش شکسته نشود. من در آن روزها به علت همجواری دبیرستانم با کوی ، شاهد ماجرا بودم. درنهایت هم از منافقین تو آب نمک خوابیده عده ای را مسئول جنجال های بعد حادثه اعلام کردند و کسی نگفت چرا باعث و بانی این فاجعه هنوز هم قدرتمند تر از قبل ادامه می دهد. کسی نپرسید که تکلیف دانشجویان دربند و زخمی چه  شد. اما دیگه از اون روز هیچ چیز حرمت نداشت. هیچ چیز.

سال 1381 بود که دانشجویان دانشگاه علم و صنعت همگی از همه قشر برضد دکتر شهرتاش رئیس وقت دانشگاه که این مکان علمی را با یک منطقه آزاد تجاری- فرهنگی اشتباه گرفته بود و شاهکار جشنواره دختر برگزیده اش اول از همه داد دختران را درآورد شورش کردند. من همیشه در همه حال ناظر بودم و بس. در آن روز که چیزی حدود حداقل 1000 نفر شعار دادند "عملکردش چی بیده ؟ دختر برگزیده " من در حالی که کاپشنم بر روی دوشم بود ، در بالکن جلو دانشکده مکانیک شاهد تظاهرات بودم. رئیسی که لیاقت ریاست نداشت. دانشجویان درب اتاقش را شکستند و دفترش را تسخیر کردند ولی آقای رئیس به اتفاق معاونش دکتر بهشتی که شعار علیه او "بهشتی بهشتی پول به این درشتی کدوم جیبت گذاشتی ؟!" بود ، با خودروخود فرار کردند. رئیس مجبور به نگارش استعفا نامه شد ولی وزیر وقت (دکتر معین) قبول نکرد. رئیس برگشت و انتقام سختی گرفت. چند وقت بعد که بهشتی استعفا کرد در دانشگاه شکلات پخش کردند و همه خوردند. کسی که در انجمن اسلامی را تخته کرد چون نتونست انتخاباتش را سروسامان دهد.

در علم و صنعتی که به فیضیه معروفه همیشه دعوا بود. بچه ها شورش می کردند و شعار می دادند و "یار دبستانی من " می خواندند و افراد 7 ترم مشروطی سردسته بودند که به قول خودشون در این مکان علمی به قدری اخطاریه داشتند که می توانستند با اون ها یک کت و شلوار مشکی ببافند. شعار می دادند "خاتمی خائن .... " و "23 سال ولایت آخرش هم خیانت " و " نصرمن ا... و فتح قریب ، مرگ بر این نظام مردم فریب " و هیچ کس هیچ عکس العملی نشون نمی داد. فهمیدم که این ها خودشون هم با هم مشکل دارند. در جمع 200 نفره آن ها نمی تونستی 10 نفر همفکر گیر بیاری . پس همه چیز خنده دار بود. اون موقع بود که خواستم ناظر بیرونی باشم.

در سال 1384 بود که دکتر صالحی شد سرپرست دانشگاه علم و صنعت. کسی که برای اولین بار اتنخابی بود نه انتصابی. با رای هیئت علمی روی کار آمده بود نه با رای وزیر وقت (دکتر توفیقی) . خیلی ها از انتخابش تعجب کردند. استاد دانشکده برق. چند وقت بعد بر سر یک درگیری ، بچه های بسیج از نوع تند رو این آقای رئیس را کتک زدند و راهی بیمارستان کردند. جنجالی در دانشگاه  به پا شد.  بچه های شورای صنفی سوله بسج را با خاک یکسان کردند. که هنوز هم که هنوزه سوله ای درکار نیست و وسایل در یک کانکسه. یک هفته دانشگاه معلق بود ولی آب از آب تکون نخورد. بعدش بود که تحقیق بیشتری کردم. با مخالف و موافق حرف زدم. با دوستانی که  در بطن ماجرا بودند. و اون موقع خودم را گذاشتم جای اون ها. یک نفر سیاسی (ابراهیم یزدی ) که بچه های بسیج و مسجد دانشگاه که در 50 متری محل سخنرانی او هستند نسبت بهش آلرژی دارند دعوت می شه. نشریاتی در دانشگاه منتشر می شه که پر از الفاظ رکیک بعضا جنسیه. تشکل ها با هم دعوا دارند. و در این میان آقای رئیس به هیچ کس هیچ اعتنایی نمی کند. امام جماعت مسجد هم تحریک می کند و از طرف دیگه  استاد روحانی ای در دانشکده معارف تحریک کننده می شود که فحش ناموسی ورد زبونشه و نثار مسئولین می کنه و می گه که این آقای رئیس را بندازین بیرون بقیه اش با من.  ولی وقتی که بچه های بعضا تندرو بسیج جلو درب ریاست تجمع می کنند و درخواست مذاکره دارند به جرم فاشیست بودن دست رد به سینه آن ها می زنند. اون موقع دیگه چه انتظاری می شه داشت ؟! بسیجی که همیشه سرش تو لاک خودش بود.

درست مثل اینه که یکی بیاد به من بگه که من با تو بچه قرتی حرفی ندارم. خوب معلومه که من هم همون کاری را می کنم که موقع عصبانیت عادت بهش دارم.

اون موقع بود که آقای دکتر با دو تا توپ و تشر آنچنان ننه من غریبم بازی ای در آورد که یک هفته تو بیمارستان خوابید. و این وسط فقط دانشجو جماعت قربانی شد.

تنها فعالیت سیاسی من در دوران دانشجویی پخش کردن نامه همسر شهید رجایی بود در مورد احمدی نژاد که به این استفاده ابزاری انتخاباتی اعتراض کرد. احمدی نژادی که اگر ادعایش درست بود سری هم به این خانواده شهید می زد. اگر بی تقصیر بود نباید عکس و تصویر شهید رجایی را در پوستر و فیلمش می دیدم. ولی با چشم خودم دیدم که به همسر شهید رجایی فحش دادند تا احمدی نژاد را توجیه کنند. خلاصه این آقا رای  آورد و به نظر رسید فعلا سر و صداها بخوابد. خاتمی بارها در امیر کبیر صحبت کرد ولی ایشان هنوز به دانشگاه خودش هم (علم و صنعت) نیومده.

آقای وزیر علوم باهوش دانشمند که با یک رای وزیر شده رئیس بزرگ ترین دانشگاه ایران را عوض کرد و چه جایگزینی برایش گذاشت !!! کسی که در مراسم معارفه عمامه اش را دزدیدند و دنبالش کردند و کتکش زدند و هنگام معارفه او را هو کردند  و در تلویزیون اعلام شد که معارفه به خوبی و خوشی تمام شد.

خلاصه دیگه حرمتی نمونده.

و در آخر می رسیم به واقعه اخیر دانشگاه شریف. من هم نسبت به شهدا ارادت دارم و دفن کردن شهدا در مسجد این دانشگاه را که به حق نقشش فراتر از یک مسجد معمولی است را طرحی قشنگ می بینم. اما جو هم مهمه. آیا این مساله باعث حرمت شکنی نمی شه ؟! به اعتقاد من قشر حال حاضر دانشجو لایق همجواری با شهدای گمنام نیست. آن هم با وجود دانشجویان کند ذهن آخنی که به زور پول باباشون زورچپون اومدن دانشگاه و شدند سردسته شورشی ها. این طرح باعث حرمت شکنی ای می شد که دیگر با مقدسات ما بازی می کرد. ولی جالبه که بسیج و بچه هایی که به تندروی متهم هستند سعی کردن آرامش را حفظ کنند. از دخالت پلیس جلوگیری کنند. آن وقت مخالفینی که دلیلشان حرمت شکنی بود ورود شهدا را هو کردند. به تابوت ها حمله ور شدند و شکستند. درگیری ایجاد کردند و همون هایی که به حرمت علم و دانشگاه اعتقاد داشتند رئیس این دانشگاه را که نتوانست بحران را کنترل کند کتک زدند و این افراد که دلیل مخالفتشان حرمت شکنی بود خود شدند حرمت شکنانی که تف به رویشان.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:2 | لینک  |