blogerfree عقاب | مهر ۱۳۸۶
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

آنچه گذشت ...

یه چند وقتی موقع استراحت ما بود. به بچه ها و دوستا و رفقا سر می زدیم. گهگاه هم اگه کسی ازمون می پرسید که ما هم تو عملیات خرمشهر بودیم ، هرچند رومون نمی شد، چون جدا نسبت به بقیه کاری نکرده بودیم ، می گفتیم آره. یه سر هم دانشگاه زدیم. دانشگاه که چه عرض کنم ؟ تق و لق بود. فقط یکی از استاد ها که با ما دو نفر خیلی رفیق بود می دونستیم اون روز اونجاست. رفتیم دانشکده. به اصرار من قبلش رفتیم پیش چند تا از رفقای قدیمی که پاتوق بحث و تئوری و از این جور چیزها داشتیم که یه سری هم به رفقای قدیم بزنیم.

معمولا تو بحث ها وقتی تریبون می افتاد دست مهدی و یکی دیگه از بچه ها، دیگه بقیه فقط گوش می دادند. چون فرصت حرف زدن نداشتند. هرچند من که مدت ها بود از مهدی حرف زدن چندانی نشنیده بودم. یعنی از همون روز که رفتیم جنگ. ولی از بد اوضاع ، اون یکی تو جمع بچه ها بود. وارد اتاق شدیم و سلام و احوال پرسی و خلاصه چه خبر و بعدش خیلی بی مقدمه گفت:"خب داش مهدی شما خوبی؟" مهدی یه سری تکون داد که مرسی. گفت :"ولی ما نه زیاد !" مهدی بهش خیره شد و بدون این که جوابی بده فقط منتظر ادامه صحبت ها شد. می دونستم می خواد چی بگه اون پسره.

" می گن تو این عملیاته اسمش چی بود آهان بیت المقدس بودی شما هم ! اسمش هم که آدم را یاد چیز دیگه می اندازه. می گن خرمشهر آزاد شده! نه ؟! می گن این آخرین جایی بوده که دست اون عرب ها بوده. نه؟! خب حالا چی ؟!" از جاش بلند شد و روی میز کوبید و گفت:"جناب حالا دیگه حرف حسابت چیه ؟ واسه چی این جنگ کوفتی را تمومش نمی کنی بره؟! خواستی بجنگی جنگیدی. مملکت گشنه شد ، شد. شهر ها را گرفتند ؟ خب پس گرفتی ! دیگه دردت چیه ؟! تا کی باس ادامه بدی؟! برو بجنگ ولی لااقل بگو واسه چی چی داری می ری؟! همون اوله بهت گفتم خودت را قاطی این جوگیرها نکن، گوش نکردی! " رفت کنار پنجره و برگشت به مهدی نگاه کرد و با لحن سرزنش آمیزی گفت:" من که می دونم تو دردت چیه ؟ بی خودی دل یه سری آدم را خوش کردین که چی ؟ ثواب داره ؟! بهشت داره ؟ حوری داره؟ می خوای به کربلا میونبر بزنی ؟! می خوای فلسطین را آزاد کنی؟ می خوای ظلم ریشه کن کنی واسه من ؟! ده نه ده ! بگو این همه بچه را گول زدین که برو بجنگ، شهید نشی ضرر کردی، شهید بشی صد تا حوری گیرت می آد! یه سری آدم نشستند پشت میز دارند معادله حل می کنند و امثال تو اجرا. تصفیه می خوان کنن دیگه! ارتش بره جلو گلوله تا ته مه هاش هم تصفیه بشه و خیال سپاه راحت شه. همه رقم آدم برن بجنگند و بمیرند تا مملکت یه دست بشه و دیگه نخوای هی دم به ساعت دادگاه تشکیل بدی ! دل همه را هم خوش کردند به این که امام حسینشون منتظره تا به کربلا میونبر زده بشه. پیامبرشون گفته قدس آزاد بشه. دلشون به این خوشه که یا آخرش پیروزی ه یا حوری بهشتی. یه سری جوون که جو گیر شدند. تو داری چه کار می کنی ؟!! البته ببخشیدا! یه وقت نگی به کسی این حرف های من را ! من هنوز جوونم. کار دارم. زندگی دارم. باد تو کله ام نیست ..."

مهدی سرخ شده بود. می دونستیم احتمالا این بحث ها پیش می آد ولی راستش حوصله نداشتیم ولی دیگه نشد و مهدی نتونست جلو خودش را بگیره. آروم از پشت میز بلند شد و

گفت:" اگه من جای تو بودم و تو جای من، الان خفه ام کرده بودی! تو نشستی از اینجا تئوری می دی که چی؟ دیدی اونجا را اصلا ؟ من واسه تو رفتم جنگ ؟! تو واسه من شدی تئورسین! من باد تو کله امه؟! من هیچی. برو بقیه را ببین. کدوم تصفیه. هر کسی را اونجا می بینی آدم حسابی ه. حالا از هر تیپی می خواد باشه. کدوم تصفیه؟ منظورت همون هایی که بلیط گرفتند رفتند خارج گفتند مملکتی که دست آخوندها باشه به ما چه که عراقی بیاد زیر چکمه هاش ببردش ! رفتند و هنوز که هیچی فکر کنم تا یه مدت بعد جنگ هم جرات نکنند برگردند. ولی غصه نخور. یه روز بر می گردند و ادعای همه چیزشون می شه و از ما توقع دارند و مدعی همه چیز می شن. جماعت نون به نرخ روز خوری که فعلا صلاح نیست چشممون به جمالشون روشن بشه. آره داداش. اگه مملکت یه دست شده باشه که نشده و نباید هم بشه ، واسه جنگیدن نیست. واسه این ه که دمشون را گذاشتند روی کولشون در رفتند. تقصیر نداری ! ندیدی! یه چیزی بهت گفتند! حوری را از کجا آوردی ؟! برفرض حرفت درست ! زن های و دخترهایی که جنگیدند چی ؟ به من چه که نشستی با صحبت یه سری آدم  مغزت را شستشو دادند؟ تو را نمی دونم ولی من خداییش دو تا حوری هم برام زیاده. چه برسه صد تا ! می خوای قول بدم همه اش مال تو ؟ این دیوونه بازی ها مال اونجا نیست! بهشت ؟! من چمی دونم می رم بهشت یا نه ! تو بهشت که به خدا وصلی! خودش بهترین پاداشه. اون وقت یه عده گوش تو را پر کردند. بهشت !!! جهنم !!! برو بابا! کی می دونه جاش کجاست. فکر کردی رفتیم اونجا نقل و نبات جمع کنیم ؟! به اون جوونک ها به قول خودت انگ می زنی! اون جوون هنوز اون قدر سنش نشده که ریشش در بیاد تا بتونه مثل اون هایی که این چرندیات را تو مغزت کردند، بیت المال را هاپولی کنه ! حوری می دونه چیه ؟ شما شاید این ور چشمت دنبال این چیزهاست که فکر می کنی اون ور خبری ه. اون ور فرشته هست. حوری نیست. وقت این مسخره بازی ها نیست. اون ور هنوز کسی به هاپولی کردن بیت المال فکرش نرسیده. خبر نداره که این ور چه خبره ! " یک کم قدم زد و برگشت چشماش را ریز کرد بهش گفت:" من معادله چیدم ؟ یادم نمی آد!  من چه کار دارم به این کارها ! معادله را کی چیده و چی چیده به من چه ؟ ارتش! سپاه! برو عمو دلت خوشه! میونبر ! قدس ! چرا این ها را به من می گی ؟ من نه شروع کردم نه ادامه دادم نه تموم کردنش کار من ه ! "

رفت طرف در و همین جور که می خواستیم بریم بیرون ادامه داد :" نرفتی ! ندیدی! ناموس من اون شهری ه که هنوز جای رد تانک رو ش مونده. اون آدم هایی هستند که اون موقعی که شما داشتی تئوری می دادی ، زیر تانک ۶۰ تنی له شدند. اون دختری ه که روانی شد خودش را پرت کرد تو رودخونه. تا حالا عراقی با چکمه اومده تو خونه ات نتونی صدات در آد ؟! وقتی یکی به خونه ات حمله می کنه ، نمی پرسی از کجا اومدی ! چی می خوای ! کی فرستادتت ! کی تحریکت کرده ! حرف حسابت چیه! بزنه می زنی ! بکشه می کشی ! حالا جناب ! این طرف ، زده ! کشته ! برده ! بشینم نگاهش کنم ؟! ما رفتیم که اون بچه کوچیک آواره نباشه. ببین آقای با سواد ! این جنگ هم مثل هر جنگ دیگه ، هم گناه کار داره ، هم بی گناه ! ما رفتیم و می ریم که اگه بشه هوای بی گناهش را داشته باشیم. گناه کارش با خدا. خودمون را هم خدا بزرگه. مسخره است کنار گود بشینی بگی لنگش کن. تو که جرات شنیدن صدای موشک بارون را نداری ! آره داداش ! خیلی وقته که راه ما و شما از هم جدا شده ! بهتره وقتمون را حروم این بحث ها نکنیم "

از عصبانیت داشت می لرزید ولی چیزی نمی گفت. من هم دست کمی ازش نداشتم. سخته که اونجا اون چیزها را ببینی و این ور این حرف ها را بشنوی. وقتی رفتیم پیش استاد، دیگه دل و دماغ نداشتیم. استاد به ما ها گفت :"بچه ها این مسائل طبیعیه. کی فکر کرده که جنگ فقط یعنی تیر اندازی ! شما باید قوی تر باشید ! " مهدی آروم جواب داد:" آقای دکتر ! من از جنگ متنفرم. مادرم بهم جنگیدن یاد نداده. همیشه دوست داشتم تو راهی که تربیت شده ام مفید باشم. ولی آخه اگه این مملکت بیفته دست دشمن ، دیگه دکتر و مهندس و معلم و ملا ش به چه دردی می خوره !"

روز سختی بود. مهدی همه اش تو فکر بود و حرص می خورد. نشستیم روی نیمکت پارک. دستاش را به هم قفل کرده بود و گذاشته بود زیر چونه اش و دندون هاش را به هم فشار می داد. تکیه دادم. یه نگاه به آسمون کردم و گفتم :" خب تو که جوابش را دادی ! خوب هم دادی ! مهدی راه سختی ه. توقع نداشته باش همه بفهمند ! بابا خودت می گی ! جنگه. خاله بازی نیست ! خب این هم یه مدلش. مهدی رک بگم. اگه واسه دل کسی رفتی جنگیدی ، اگه واسه به به و چه چه شنیدن این و اون رفتی ، اگه واسه چیزی غیر از خدا رفتیم ، حقمونه این طور سرمون بیاد. وگرنه سرت را بالا بگیر"

زدم پشتش و گفتم :" مهدی تو بزرگی ! خرابش نکن"

ادامه دارد ...

پ.ن : پاسخ به سوالات ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:5 | لینک  | 

دیشب موقع برگشتن به خونه یک اس ام اس از یک رفیق ناپیدا بهم رسید :

پیربابا گفته ا.ن واقعی ۱۳ سال پیش تو یکی از روستاهای اردبیل مرده !

من هم در جا به رفقا این خبر خوش را فوروارد کردم تا اسلام و مسلمین هدایت شوند. یکی از رفقا که تا حالا جز اس ام اس تبریک چیز دیگه ای نفرستاده بود به میمنت این خبر بهم اس ام اس زد که :

امروز سالروز پرتاب اولین زن ایرانی به فضاست (انوشه انصاری). به امید روزی که آخرین زن ایرانی هم به فضا پرتاب شود !

من هم یک فکر شیطانی در سرم اومد و این مطلب را به افراد مختلف دختر و خانم تا حد ممکن فوروارد کردم. نتیجه :

۱- Tanx

۲- خیلی نامردی ...

۳- اه. می می دونم و ...

۴- واقعا که. همین ه که ...

۵- باحال بود. ممنون !!!

و در نهایت نفر آخر:

۶- آخ جون! دیگه هیچ مردی را نمی بینم و می تونیم یه دنیایی بسازیم که کسی توش گند نزنه. دنیای بدون ...

 

اس ام اس دو شب پیش علی رضایی هم خالی از لطف نیست:

۵ بار بگو یا "ا.ن" ، این اس ام اس را برای ۵ نفر بفرست. تا صبح ۲۰۰ لیتر به سهمیه بنزینت اضافه می شه. یه نفر بی اعتنایی کرد، کارتش سوخت.

من هم عدل فقط به ۵ نفر فوروارد کردم.

پ.ن ۱: ا.ن در دیدار دانشجویان گفته که دولت نهم انتقاد پذیر ترین دولت ه !!! دارم می بینم. جرات ندارم اسمش را ببرم. مملکت شده یه دست. چون هر کس مخالف حرف می زد کله پا شد.

پ.ن ۲: من نمی دونم پشه ها روزها کجا می خوابند، برام مهم هم نیست . ولی خداییش کسی می دونه خدا سوسک را چرا آفرید ؟!

پ.ن ۳: واقعا خواننده ها جویای علمی دارم. یه نظر هم در مورد مطلب قبلی ندادند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:37 | لینک  | 

يادى از روزهاى رونق پنبه در گلستان
 
319938.jpg
ديوارها تمامى ندارند، هرچه مى روى بلند و آجرى ادامه مى يابد، ديوارى به دور هكتارها زمين. در چند دهه گذشته پشت اين ديوارها شلوغ بوده؛ پر از كارگر، ماشين و عدل هاى پنبه؛ پشت ديوار كارخانه هاى بزرگ پنبه پاك كنى استان گلستان.
۴۰ كارخانه پنبه پاك كنى استان گلستان كه ده ها سال از عمر آنها مى گذرد اكنون به دليل افزايش جمعيت، وسط شهرها قرار گرفته اند و به نسبت خانه هاى كوچك امروزى مانند غولى مى نمايد؛ غول هايى كه در اين آرزو هستند تا بر غبار كهنه شان دستى كشيده شود و از چراغ جادويى خويش بيرون بيايند تا خاطرات گذشته را زنده كنند. زمانى نه چندان دور اين غول ها هزاران كارگر را در دل خود جاى داده بودند، كارگرانى كه سفره ناهارشان را در سايه بلند ديوارهاى كارخانه زير درختان نارنج محوطه پهن مى كردند، سفره هايى كه زنان كارگر از مزارع مجاور براى همسرانشان مى آوردند. هنوز منظره مزارع پنبه از ياد زنان قوزه چين آن سال ها نرفته است؛ مزارع بزرگى كه از رويش پنبه سفيد شده و دشت گرگان را پر كرده بود؛ زنانى كه با دستان خود ساقه ساقه قوزه ها را مى چيدند تا چرخ زندگى خود را بچرخانند.
هنوز نقشه هاى قديمى هم از بين نرفته است تا علامت دودكش كارخانجات كه بر روى نقشه ها نشانه صنعتى بودن دشت گرگان است معلوم باشد. دود صدها كارخانه پنبه پاك كنى، روغن نباتى، صابون سازى و غيره از روى نقشه هاى جغرافيايى قديمى هنوز بلند مى شود و گواهى مى دهد اين منطقه از آن زمان مأمن هزاران مهاجر دشت هاى آفتاب زده شرق ايران بوده است كه در سايه كارخانجات صنعتى به دشت گرگان پناه آورده بودند. مهاجرانى از سرزمين اساطير كهن ايران، از ديار رستم و زال؛ مردمانى از سيستان و بلوچستان؛ از فلات سوخته ايران؛ خشكى زدگان زاهدان و زابل، كه اكنون پس از نيم قرن به بوميان اين ديار تبديل شده اند.
آن سال ها ورودى دشت گرگان تابلو بزرگ و زيبايى داشت: به سرزمين طلاى سفيد خوش آمديد. سرزمينى كه از شرق تا غرب يكسره زير كشت پنبه بود. زندگى با پنبه آغاز و با پنبه ختم مى شد. پنبه كارى شغل اصلى خانواده ها بود. شغلى كه هر روز ادامه مى يافت و تمامى نداشت. كاشت، وجين، آبيارى، وجين دوم، قطع سر بوته، سمپاشى، پنبه چينى و سرآخر حمل به كارخانه به هزاران كارگر ورزيده احتياج داشت. كسانى كه بكارند، وجين كنند، آب بدهند، سمپاشى كنند و در آخر قوزه قوزه پنبه ها را در گونى بريزند و به كارخانه ها ببرند.
پنبه موجب شده بود كه در هر شهر حداقل يك كارخانه پنبه پاك كنى و در كنار آن صابون پزى و روغن كشى تأسيس شود؛ از بندر گز تا كردكوى، بندرتركمن، گرگان، آق قلا، على آباد و گنبد كارخانه هاى پنبه پاك كنى ۳شيفت كار مى كرد و پايان هر شيفت كارى با صداى سوتى كه در شهر همه مى شنيدند اعلام مى شد، صبح ها با شنيدن صداى سوت همه مى دانستند ساعت ۶ صبح است.
صدها نفر در كارخانه ها كار مى كردند. صابون كارخانه ها در منطقه توزيع مى شد و به كار رختشويى و حمام مى خورد. علاوه بر آن كارخانه ها زمين هاى وسيعى در شهر خريدند براى ساخت خانه هاى كارگرى و ده ها كارگر جديد و شغل جديد به شهر اضافه شد. قيمت زمين ترقى كرد و ازدواج كارگران جوان موجب رونق شهر شد. كشت پنبه در دشت گرگان در اواسط عصر قاجار با بذر خريدارى و در بين كشتكاران پنبه به صورت رايگان توزيع شد. اميركبير با اين اقدام مى خواست جلوى واردات پارچه و به خصوص فاستونى را كه از انگلستان وارد ايران مى شد بگيرد تا كارخانه هاى ايرانى خود پارچه توليد كنند و مردم ايران از حاصل دسترنج خود بهره گيرند.
بعد از آن، سال ۱۳۰۵ هـ . ق شركت مختلط ايران و روس به توسعه كشت پنبه در گرمسار و دشت گرگان اقدام كرد. اين شركت با همكارى دولت ايران چند كارخانه پنبه پاك كنى در مناطق پنبه خيز به راه انداخت و به تدريج كشت طلاى سفيد در كشور رونق گرفت و ساليان متمادى ايران با توليد بيش از ۲۲۵ هزار تن پنبه در سال مقام هاى پنجم تا هفتم توليد جهان را داشت.
عباس عليخانى از كارخانه داران قديمى در مورد آن سال ها مى گويد: صنعت پنبه پاك كنى بعد از جنگ جهانى اول در استان تأسيس شد، كارخانه ما هم كه در سال ۱۳۳۰ تأسيس شد، جزو كارخانه هاى قديمى پنبه پاك كنى دشت گرگان به شمار مى آمد كه ماشين آلات آن را از صنايع «موراى» آمريكا خريده بوديم. درآمد اين كارخانه به قدرى خوب بود كه شركا در همان سال اول به پول كارخانه خريدارى شده رسيدند و سال بعد كارخانه ديگرى در گنبد تأسيس كرديم. وى مى افزايد: آن سال ها گرگان و دشت به كارگران زيادى نياز داشت. هر هكتار زمين پنبه يك كارگر مى خواست تا از اوايل فروردين تا نيمه شهريور دائماً در مزرعه كار كند و بعد از آن كارگران كارخانجات پنبه پاك كنى از نيمه شهريور تا آخر فروردين هر سال در كارخانه ها مشغول بودند. كارخانه ها سه شيفت در تمام ۲۴ ساعت كار مى كردند تا پنبه هاى محلوج را براى مصرف داخلى و علاوه بر آن براى صادرات به كشورهايى مانند آلمان و روسيه آماده سازند و پنبه بعد از فرش صادرات عمده كشور بود.
اسدالله پاك سرشت رئيس تعاونى كارخانجات پنبه پاك كنى گلستان نيز با يادآورى خاطرات آن سال ها مى گويد: هتل ميامى گرگان كه حالا متروكه شده است هتل درجه يك و زيبايى بود كه سال هاى دهه ۴۰ از خريداران خارجى پنبه پر مى شد. دلالان و نمايندگان شركت هاى خارجى براى خريد پنبه مرغوب گرگان و عقد قراردادهاى تجارى دائماً در رفت و آمد بودند. روس ها خريداران اصلى بودند و با وجود ۶ جمهورى پنبه خيز اتحاد شوروى در آن سال ها پنبه مرغوب گرگان را كه الياف بلند و مقاوم داشت مى خريدند.
وى ادامه مى دهد: به سبب صادرات پنبه كم كم قوانين تجارى دنيا كه مورد نياز معاملات بين المللى بود در منطقه اجرا شد و تجار با آن آشنا شدند و تجارت بين المللى در گرگان همپاى شهرهاى تهران، تبريز و مشهد رشد يافت. تجار گرگان نيز به تدريج در كار تجارت جهانى وارد شدند و راه و رمز آن را آموختند.
تاجران گرگان تاجران موفقى بودند كه پنبه را در بورس هاى جهانى، از جمله بورس نيويورك مى فروختند و درآمد آن را دوباره به منطقه مى آوردند. يكى از آنها، سال ها بعد بزرگ ترين دانشگاه منطقه يعنى دانشگاه پزشكى فلسفى را در گرگان بنا نهاد كه هزينه ساخت آن را از محل صادرات پنبه گرگان كسب كرده بود.
علاوه بر آن پنبه يا طلاى سفيد محصولى است كه چيزى از آن دور ريخته نمى شود. چوب پنبه، لينتر، صابون، نخ، پارچه، الكل و خوراك دام در زمره ۷۰محصول صنعتى است كه از بوته پنبه مى گرفتند. همين مسأله سبب تأسيس كارخانجات متعدد وابسته ديگرى شد. به اين ترتيب رونق صنعتى اين گياه چهره اى ديگر به گرگان و دشت داد و آن سال ها گرگان جزو آبادترين شهرهاى كشور شد. كارگران براى خود خانه مى خريدند و مهاجران بيشترى به منطقه روى آوردند.
اسدالله معطوفى از پژوهشگران تاريخ منطقه در مورد اين مهاجران مى گويد: هموطنان بلوچ و سيستانى به سبب خشك شدن رود هيرمند و خشكسالى شديد مجبور به مهاجرت از سرزمين پدريشان شدند و چون مزارع بزرگ پنبه دشت گرگان به كشاورزان بسيارى احتياج داشت، به اين منطقه آمدند و به مرور زندگى آنها سامان يافت.
پاك سرشت هم در مورد آن سال ها مى گويد: تقريباً ۶۰ هزار نفر در مزارع كار مى كردند و چون منطقه با كمبود كارگر مواجه بود ۳۰ هزار نفر از آنها از سيستان و بلوچستان و از جنوب خراسان و سمنان آمده بودند. آنها در مزارع پنبه به روش سهم برى كار مى كردند؛ يعنى ۳۰ درصد محصول پنبه را كارگران و ۶۰ درصد را مالكان مى گرفتند. سهم مالكان، زمين، آب و ماشين آلات بود و سهم كارگران كار. وى ادامه مى دهد: تا قبل از كوچك شدن مزارع، صدها مزرعه بزرگ پنبه در استان وجود داشت كه سبب رونق كشت مكانيزه شد.
مالكان اين مزارع بزرگ از سرمايه بانك ها و نظرات كارشناسان بهره مى بردند و اين شرايط جوانان را به سمت تحصيل در رشته هاى مهندسى كشاورزى كشاند و بهزراعى و مديريت مبارزه با آفات جان گرفت.
پرويز اسلامى كارشناس ارشد پنبه نيز در مورد خاطرات سال هاى گذشته مى گويد: پنبه گرگان يكى از بهترين انواع پنبه در كل دنياست كه با صادرات پر رونق آن مؤسسه تحقيقات پنبه در گرگان برپا شد و كار تحقيقاتى و علمى محققان در منطقه شكل گرفت. در نتيجه، صدور اين محصول تا بعد از انقلاب نيز ادامه داشت. به اين ترتيب آن سال ها ايران با داشتن يك درصد جمعيت جهان، ۲ درصد پنبه دنيا را به ۲۰ كشور صادر مى كرد كه ۶۰ درصد آن در گرگان و گنبد توليد مى شد؛ توليدى كه براى ۶۰ كارخانه نساجى ايران پنبه مرغوب مهيا مى كرد و صادراتش سالانه ۱۲۰ ميليون دلار درآمد داشت. اسلامى سپس مى گويد: اكنون هر كارخانه هزار عدل در فصل كارى مى بندد، در صورتى كه با كشت ۲۰۰ هزار هكتارى پنبه در دشت گرگان در گذشته، كارگران هر كارخانه بيش از ۲۰ هزار عدل پنبه مى بستند؛ عدل هايى كه خوراك كارخانجات پارچه بافى در سالن هاى بزرگ كارخانه چيت سازى بهشهر و نساجى قائمشهر با صدها كارگر زن و مرد بود.
وى در ادامه مى افزايد: چندى پيش زمين با دو كشت، پنبه و خربزه ديدم و صاحب مزرعه مى گفت پنبه را به عنوان سايه بان خربزه كاشته است. پنبه اى كه از اسلحه سازى گرفته تا پزشكى كاربرد دارد و هزاران كشاورز، راننده تراكتور، سمپاش، كاميون دار، كارشناس و كارگر بايد براى آن كار مى كردند، حالا ارزش خود را از دست داده و در ۱۳ هزار هكتار از اراضى استان كشت مى شود.
اكنون كارخانجات صنعتى پنبه پاك كنى گرگان همگى به نوعى تعطيل شده اند. برخى را صاحبانشان بسته اند، برخى به گاراژ ماشين تبديل شده اند و تعدادى انبار گندم است. بعضى تغيير كاربرى داده و انبوه سازى شده و ۱۲ كارخانه باقيمانده با ۲۰ درصد ظرفيت كار مى كنند. امروزه زمين هاى پنبه زير كشت هندوانه و كلم رفته است و كارگران پنبه چين سى دى مى فروشند. پنبه از تركمنستان مى آيد و روغن از تركيه و بچه هاى ما قصه هاى روزهاى پنبه چينى و كارگران خسته را نشنيده اند. ديريست كه صداى سوت كارخانه پنبه در شهر به گوش نمى رسد؛ هرچند همه روزه درهاى ۱۲ كارخانه پنبه پاك كنى باز مى شود، اما دربان يكى از كارخانه ها دنبال آشنايى مى گردد تا براى اشتغال فرزندش از بانك روبه روى كارخانه وام بگيرد.
 
 
***
امارت اماکن فساد را در کشورش آزاد می کنه برای جذب توریست و پول دار شدن
عربستان مشروب فروشی را در برخی شهرها
سوریه رقاص خونه را
سواحل لبنان هم یه جورایی آره
همه برای جذب توریست و سرمایه است
...
امیرکبیر (که شنیدم طرح پنبه ابتکار ایشان بوده) با یک طرح کارشناسانه یک استان را سرمایه دار کرد ، و یک عده از روی بی فکری این استان را فقیر کردند.
نتیجه ؟
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:53 | لینک  | 

عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت ...

صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت ...

 

حیف شد. مثل خیلی از روزها، فرصت ها، موارد، لحظات، نعمات، آدم ها ...

این عید به اون هایی که براشون حیف نشد مبارک

پ.ن ۱: این آهنگ "عشق الهی" علیرضا عصار که از تلویزیون پخش شد دلم براش سوخت. کلا بیچاره خواننده ها. می خونن بعد هر کس هر تصویر بی ربطی خواست رویش می ذاره.

پ.ن ۲: نمی گم قبله ام را بلدم ، ولی پشت سر کسانی که قبله اشان را گم کرده اند نباید نماز خوند.

پ.ن ۳: امشب مراسم دعای وداع با ماه رمضان ه. فکر کنم برم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:29 | لینک  | 

یه سری حرف ته گلوم ه که هر وقت می خوام بزنم می بینم زوده. باشه واسه بعد.

خیلی حرف ها را نمی شه زد ، چون به کسی ربطی نداره. اونی هم که بهش ربط داره من از کارش سر در نمی آرم.

خیلی چیزها را نمی شه نوشت چون بعضی ها نباید بخونند.

گاهی سکوت بهترین کار ه.

دیشب مرتضی sms  زد ، گفت "علیرضا من دوستت دارم. دیشب تو احیاء کلی برات دعا کردیم." پرسیدم "یعنی تو و کیا ؟ " گفت "با همه بچه ها. شارمین دونه دونه اسم همه را می برد و یادشون می کردیم." آخر شب پرسیدم " راجع به من چی گفت؟" گفت " علیرضا چند روزی ه پریشونه. خدا آرامش را بهش برگردونه..." بهش گفتم :"من دلم به شماها خوشه"

یک شب با چند تا از بچه ها رفتیم رستوران. الکی برای این که دور هم باشیم مهمون کردم. کلی شوخی بازی کردیم. موقع برگشتن سعید آروم در گوشم گفت :"علیرضا ببخش که سر به سر ت می ذاریم. مهم اینه که خوش بگذره که می گذره" تو راه برگشت ، محمد رضا گفت" خداییش رفقای خوبی هستیم ..." با مکث جواب دادم " آن چیز که نپاید ، دلبستگی نشاید". خودم از گفتن این جواب ضدحال عذاب وجدان گرفتم.

کاش به این جمله همیشه می شد عمل کرد.

پ.ن ۱: جناب طرف حساب من یکی دیگه است. خیالت راحت. تو کاره ای نیستی تا وقتی که اون نخواد. اگه نخواد می خوام کاره ای نباشی ، حتی اگه من هم نباشم.

پ.ن ۲: این سریال میوه ممنوعه من را یاد این شعر حافظ می اندازه.

به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم

بیا کز چشم بیمارت هزاران درد برچینم

الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد

مرا روزی مباد آن دم که بی یاد تو بنشینم

جهان پیر است و بی​بنیاد از این فرهادکش فریاد

که کرد افسون و نیرنگش ملول از جان شیرینم

ز تاب آتش دوری شدم غرق عرق چون گل

بیار ای باد شبگیری نسیمی زان عرق چینم

جهان فانی و باقی فدای شاهد و ساقی

که سلطانی عالم را طفیل عشق می​بینم

اگر بر جای من غیری گزیند دوست حاکم اوست

حرامم باد اگر من جان به جای دوست بگزینم

صباح الخیر زد بلبل کجایی ساقیا برخیز

که غوغا می​کند در سر خیال خواب دوشینم

شب رحلت هم از بستر روم در قصر حورالعین

اگر در وقت جان دادن تو باشی شمع بالینم

حدیث آرزومندی که در این نامه ثبت افتاد

همانا بی​غلط باشد که حافظ داد تلقینم

 

پ.ن ۳: اوپراتور جدید خط موبایل (الیاسل)

پ.ن ۴ : این پ.ن ها هیچ ربطی به هم و به موضوع متن نداشت.

پ.ن ۵: من که می گم شنبه عیده !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:50 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

روزهای سختی بود. ولی سعی کردیم با برنامه جلو بریم. شهر به خاک و خون کشیده شده بود. به داخل شهر هم دسترسی نداشتیم. فقط یه راه بود. اون هم گروه های اطلاعات عملیات که ممد تشکیل داده بود و قایمکی از شهر عکس می گرفتند و بعد عکس ها را بررسی می کردیم. خلاصه به قول یکی از فرمانده ها ، دشمن فکر می کرد ما از داخل شهر خبر نداریم ولی با این گروه خبر داشتیم. ارتش بود و سپاه. بعد از شهادت آقا ممد و شکستن محاصره آبادان ، انگیزه همه چند برابر شده بود. سیستم دولت تغییر کرد و کلا فرماندهی جنگ عوض شد. اون موقع بود که عملیات بیت المقدس را که می دونی طراحی کردند. یه گروه بزرگ آماده عملیات شد.

انگار داشتیم به سمت خونه خودمون حرکت می کردیم. سخت بود و طولانی. همه نیروی مضاعفی گرفته بودند. عراقی ها از هویزه عقب رفته بودند و الان نوبت خرمشهر بود. دقیقا نقطه طلائی ای که برای هر دو طرف مهم بود. پشت سر هم تیراندازی کردن و گشنگی و تشنگی کشیدن تو گرمای اون موقع سال جنوب بدجوری نفس می برید. نگاه به مهدی می کردی رنگ و رو نداشت. خودم هم وضعم بهتر نبود ولی چون از مهدی چارشونه تر بودم همه اون را می دیدند. چیزی ندارم بگم. فقط از این ور به اون ور می جستیم و کمین و حمله. وقت نداشتیم.

...

وارد شهر که شدیم تازه فهمیدیم واقعا چه خبر بوده. بدن های تکه تکه شده ، تکه پاره های دست و پا. جنازه همه جا پر بود. خونه های خراب. جای رد تانک های ۶۰ تنی اشان که باهاش آدم له می کردند معلوم بود. عراقی ها صف بسته بودند برای اسارت. بعضی هاشون تمثال امام حسین را بالا گرفته بودند تا بلکه بهشون کاری نداشته باشیم. کسایی که به ما می گفتند مجوس. همین جور که وارد می شدیم چشمم به یه جمله عربی روی دیوار افتاد. بچه ها معنی اش کردند. "آمده ایم بمانیم" ! واقعا هم همین را فکر می کردند. عراق اعلام کرده بود که "اگر ایران خرمشهر را پس بگیرد کلید طلایی فتح بصره را به اون می دهیم". حالا دیدند که شد.

مهدی دو زانو روی زمین نشست. اسلحه را کنار گذاشت ، دستاش را به خاک مالید و بعدش مالید به چشم هاش ، عین تیمم ، بعدش دستاش را از هم باز کرد و خاک توی مشت هاش را باد برد. افتاد و سجده کرد.

چشممون که افتاد به مسجد جامع ، دیگه حالمون را نفهمیدیم. همه تو مسجدی که سقفش ریخته بود و کف ش سوراخ سوراخ بود از گلوله ، دور هم حلقه زدیم و شکر کردیم. همه دست تو دست هم. ولی اشک تو چشمامون جمع بود. همه می گفتند جای ممد خالی

همه مردم خوشحال بودند. ما هم همین طور. کشور جون گرفته بود.

ولی راستش از اون روز به بعد بود که حال و احوال من و مهدی عوض شد. جواب سوال های تو و خیلی ها از اون روز به بعد من و مهدی را ساخت.

ادامه دارد ...

پ.ن : عملیات آزادسازی خرمشهر

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:33 | لینک  | 

۱- به قول مهدی داستان شاهد "جنگه. خاله بازی نیست. دم گود بشینی بگی لنگش کن ، مسخره است"

۲- به نظر خود من مبارزه باید نتیجه داشته باشه و ایثار با خودکشی خیلی فرق داره.

۳- یک نظریه ایجاد ناامنی در فلسطین اشغالی را به علت عدم تمایل مهاجرت یهودیان به اونجا خوب می دونه.

۴- یک نظریه دیگه ایجاد جنگ و کمک به صنعت تسلیحاتی آمریکا و اسرائیل را بد می دونه و ما را مسبب اصلی اون.

۵- دلم می سوزه از این که یک جوون با یک عملیات استشهادی یا با پرتاب سنگ به یک تانک از بین بره و هیچی به هیچی. و یا این که کارهای شبه تروریستی انجام بشه. و یا این که با دخالت نابخردانه ایران از جمله در مورد هلوکاست، ناامنی بیشتر بشه که کمتر نشه ، که این به نفع اسرائیل ه.

۶- به نظر می آد روز قدس می تونه نشون بده که مسلمون ها هنوز یادشونه. یعنی فلسطین را یادشونه. یعنی علاقه به نبود جنگ را.

۷- یک بچه هم بی خودی خودش را توی این بحث انداخت که وقت خودم را تلف جواب دادن به نظر چرند و توهین آمیز و بچه گانه اش نمی کنم.

==>

چی بگم ؟ نمی دونم، ولی به نظرم شک کردن و فکر کردن و به نتیجه رسیدن هم چیز خوبی ه. فکر کردن و شک کردن و فکر کردن و با یقین به چیزی که اعتقاد داری عمل کردن.

تمام

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:8 | لینک  | 

در پست قبلی بحث خوبی شکل گرفت. هرچند می تونست داغ تر باشه. در مورد مساله فلسطین ، خود من به شخصه به نتایج زیر رسیدم.

۱- تنها موضع مشترک میان ایران و اعراب ، مساله فلسطین ه ، وگرنه بزرگ ترین دشمن ما اعراب هستند و کشورهای عرب حاشیه خلیج.

۲- با حل شدن مساله فلسطین ، مشکل شماره یک اعراب می شه جزایر قشم و کیش و خلیج فارس و ... مالکیت آن ها.

۳- خرید سلاح توسط کشورهای عرب در منطقه افزایش یافته که یک دلیل آن تندروی سیاسی ایران و احتمال درگیری عنوان می شه. ایران سبب رونق بازار اسلحه آمریکا در منطقه شده.

۴- فکر کنم اگر کشورهای عرب از انرژی هسته ای ایران حمایت می کنند، دلیلش اینه که فکر می کنند ما تکنولوژی سلاح هسته ای داریم و روی اون حساب کرده اند یا ازش می ترسند.

۵- در فلسطین بزرگترین مشکل اختلاف قومیتی ه. این همون نقطه ضعف کشورهای منطقه است. به نظرم دخالت ما در این اختلاف کار را خراب تر می کنه و فلسطین را متفرق تر.

۶- اوج درگیری ها و جنایات در زمان انتفاضه صورت گرفت. مقوله ای که با حمایت لفظی ایران انجام شد. انتفاضه ای که سنگ را در برابر تانک قرار می ده ، شما بگید به نفع صاحب سنگه که به هر حال شهید می شه ، یا صاحب تانک که دشمنش را رودرو می بینه و می زنه؟!

۷- عملیات شهادت طلبانه در مواقعی منجر به از بین رفتن امنیت غیر نظامی ها می شه. این از نظر روحی قابل توجیه ه ولی از نظر منطقی خیر. ولی متاسفانه باز هم مورد حمایت ماست. عملیاتی که تنها اثرش شهید شدن یک جوان پر پتانسیل، ایجاد چهره تروریست برای اسلام !!! و چهره مظلوم برای اسرائیل می شه که این تفکر احمقانه ی "دفاع از خود اسرائیل" را حتی می شه در برخی جوانان کوته فکر ایرانی دید که دم از روشن فکری می زنند و کار اسرائیل را "دفاع از خود" می دانند.

۸- جریان گیر دادن ایران به قضیه هلوکاست بهترین کمک در آن برحه زمانی به اسرائیل بود. همون روزها مقاله ای در سایت فیلتر شده بازتاب خواندم با عنوان "فواید احمدی نژاد برای اسرائیل". اون موقع بود که در افکار خودم تجدید نظر کردم.

۹- فراموش نکنید بهترین چیز برای اسرائیل و آمریکا جنگه و جنگ. هر دولتی که جنگ طلب نباشه سرنگون می شه. همون طور که کندی ترور شد ، چون به حد کافی جنگ طلب نبود.

۱۰- با توجه به موارد ۱ و ۲ نظر من اینه که ، من و شما از ته دل خواهان آزادی فلسطین هستیم. آیا چینندگان معادلات هم به همین شدت خواهان این قضیه هستند ؟ از بین رفتن موضع مشترک با دوستان عرب و رفتن به موضع اختلاف با دوستان؟

۱۱- اگر از دید ما اسرائیلی وجود نداره ، که قطعا نداره ، پس پرچمی هم برای آتش زدن نباید باشه و مرگ بر اسرائیل هم نباید باشه. این یعنی تحقیر دشمن.

۱۲- با بزرگ کردن اسرائیل نتیجه همینه که خاور میانه شده اسلحه دونی. شده نا امنی. چون همه طرفین طالب جنگ هستند.

۱۳- من اعتقاد به راه دیپلماتیک در این مورد ندارم و به نظرم بچگانه است ، ولی روش مبارزه هم ایراد دارد. باز هم می گم. شعارش را ما می دیم، خونش را اون ها. ما به هلوکاست گیر می دیم. اسرائیل می شه مظلوم دنیا و ضد نازی عزیز و خون فلسطینی هایی که از دید دنیا به سبب عملیات شهادت طلبانه شده یک مدل خاص تروریست ، را می ریزه و کسی هم نمی فهمه.

۱۴- من فکر کنم اونجا یه خبرایی باشه که ما بی خبریم. مثلا مدرسه فوتبال مشترک بین بچه های فلسطینی و اسرائیلی و تیم فوتبال فلسطین و انتخاب دختر شایسته عرب از فلسطین در امسال و ... خلاصه چیز خطرناک یعنی کار فرهنگی داره اجرا می شه و ما همچنان اسلحه بازی می کنیم.

۱۵- نتیجه این که اونجا کار فرهنگی انجام می شه و تهاجم فرهنگی کم کم وارد خواهد شد. نسل جدید جوانانش شاید تغییر کنند و ما روی مساله ای زوم کردیم که اسرائیل دقیقا نیاز داره ، یعنی جنگ. یعنی تصفیه پتانسیل های فلسطین. جوان با غیرتش می آد جلو تانک ، پر پر می شه. جوان معمولی ترش نشسته سرگرم شده. دلتون نمی سوزه ؟

۱۶- شهید چمران سعی کرد جنگ را اصولی تر کند تا لااقل اسرائیل برنده همیشه جنگ نباشد.

۱۷- کار سخت شده. من نمی دونم راه چاره چیه. ولی هر چی هست این نیست. و یا بد تر بگم اینی که هست به نفع اسرائیل شده نه به ضررش !

پ.ن : حرف های من از سر دلسوزی ه. چون دوست ندارم به یک عده مظلوم در دنیا بگویند تروریست و به یک جانی نژاد پرست حق بدهند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:0 | لینک  | 

وقتی از مادر ترزا در تظاهرات ضد جنگ دعوت کردند ، مخالفت کرد و گفت هیچ گاه به تظاهمادر ترزارات ضد جنگ نمی آید. اگر تظاهرات حمایت از صلح داشتید دعوتش کنید.

این قانون کائنات ه که با هر چیزی اگر مقابله کنی قوی تر می شه و بدتر. برای همینه که وقتی از چیزی هراس داری و بهش فکر می کنی سرت می آد. در واقع مخالفت با یک چیز یعنی به رسمیت شناختن اون و این بهش انرژی می ده. برای همین اگه می خوای حال یکی را بگیری باید بهش محل نذاری و جوابش را ندی. در واقع طبق قانون جاذبه تمرکز بر روی مشکل خطرناکه.

مادر ترزا این راز کائنات را فهمیده بود. وقتی بیشتر فکر می کنم به این نتیجه می رسم که قابل قبوله. این یک حقیقت تلخه. در سراسر دنیا تظاهرات ضد جنگ می شه و همین باعث می شه که جنگ رسمیت پیدا کنه و صلح کم بشه. گویی دنیا به اعتراض عادت داده شده باشه نه تشویق به جنبه مثبت.

این را خودم به عینه دیدم که گیر دادن ایران به قضیه هلوکاست به نفع اسرائیل شد. اسرائیلی که داشت به یک تروریست منفور و منزوی تبدیل می شد ، با زنده کردن یاد هلوکاست و جبهه گیری ایران تبدیل شد که یک مظلوم و ایران هم شد طرفدار نئونازی ها. اگر اسرائیل رسمیت نداره ، باید به معنای واقعی نادیده گرفته بشه. باید جوی برخورد کرد که گویی وجود نداره. این طوری یواش یواش از بین می ره. وگرنه هیچ چیز برای اسرائیل مبارک تر از جنگ و امتحان کردن سلاح های جدید اختراع شده و کمک به صنعت تسلیحاتی نیست که نیست.

پ.ن ۱: این یک بحثه. جبهه گیری نکنید.

 پ.ن ۲: حرف من اینه که تصور کنید مسلمان های دنیا هیچ تظاهرات روز قدسی نداشتند. هیچ فریاد مرگ بر ... ی نداشتند. ولی در عمل جوری برخورد می کردند که گویی اسرائیلی وجود ندارد. مثل یک جماعت منطقی که داد نمی زنند. محل نمی گذارند. چهره خشن و اعتراضی نمی گیرند.  نتیجه بهتری نمی داد ؟ الان که داره تا حدودی نتیجه عکس می ده.

طوری که انگار در اون نقطه نقشه فقط فلسطین وجود داره نه چیزی مثل اسرائیل.

پ.ن ۳: اخبار را گوش کنید ! هر ساله با نزدیک شدن به روز قدس میزان جنایات اسرائیل افزایش پیدا می کنه. اگر حس کنی داری به بیشتر شدن جنایت کمک می کنی تکلیفت چیه ؟ اگر جوانان فلسطینی درس می خواندند تا حالا بیشتر اسرائیل را به زانو در آورده بودند. انتفاضه ای که ایران بیش از هر جای دیگری حامی اونه چه نتیجه ای داره جز پرپر شدن سرمایه ی بزرگی مثل یک جوان ؟! عملیات شهادت طلبانه درسته که رعب و وحشت در دل اسرائیل می اندازه ولی از طرف دیگه باعث کشته شدن یه عده غیر نظامی و شهادت یک سرمایه و ایجاد چهره زشت برای فلسطین در دنیا و چهره مظلوم برای اسرائیل  در نظر عوام جهان می شه. چیزی که باز هم ایران مشوق اونه. اگر اسمش نشه شهادت ، آیا باز هم این قدر زیاد می شه؟ از شوق شهادت داره استفاده نادرست می شه. تکلیف من و تو چیه ؟

 پ.ن ۴: شعارش را ما می دیم. ما تشویق به انتفاضه و عملیات استشهادی می کنیم. ما فریاد می زنیم. خونش را اون ها می دهند. اون ها بی خانمان می شن. اون ها فدا می شن. ما راحت زندگی می کنیم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:50 | لینک  | 

می گن تغذیه روی رفتار آدم تاثیر می ذاره. اگه زیادی گوشت بخوری می شی مثل گوشتخوارها. شاید هم بدتر. اگه زیادی گیاه بخوری یه جور دیگه برعکسش. هر غذایی یک موج ماورایی را به همراه داره که روی روح تاثیر می ذاره. این روح روی خلق و خو و جسم تاثیر می ذاره. آمریکایی ها غذای حاضری گوشتی همراه با نشاسته می خورن با روغن سوخته. اخلاقشون می شه این. هندی ها ادویه جات. اخلاقشون می شه اون.

بحث اینه که مشغول بودن معده یعنی عدم پرداخت به ماورایی ها. عرفای علوم روحانی (اسلام و بودا و ... نداره) معتقدند که ۴۰ روز ، روزه، باعث باز شدن راه های دریافت روزه دار می شه، به طوری که شاید حتی دریافت غیر قابل کنترل اذیتش کنه. در اسلام گفتند ۳۰ روز نا قابل در سال. اون هم کنترل شده. البته اگر روزه به معنای صرفا جابجایی وعده های غذایی باشه (ناهار به جای سحر و افطار) ، لطفش کمتره. می گن اگه چند روز فقط با آب جوش و خرما افطار کنی کبدت پاک می شه.

این را داشته باشید. هر نوع حرکت سازندگی خودسازی و تلقین و ... بعد از ۲۱ روز در انسان نهادینه می شه و می شه جزئی از وجودش. این هم مختص اسلام نیست. اصلش علوم روحانی تمام آیین های شرقی و سرخ پوستی و آفریقایی و ... است.

۲۱ ماه رمضان، بعد از  ۲۱ روز خود سازی و الان بهترین موقع برای شب قدر و نزول یکباره قرآن. شبی که از هزار شب بهتره. شب تجدید پیمان.

***

پ.ن : امسال نیز کوچه گردان عاشق  برقراره. سه شنبه. شب ۲۱ ام. فرهنگسرا بهمن. تالار شهید آوینی. افطار به بعد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:30 | لینک  | 

بهش گفتم تو چرا اپلای نمی کنی ! مگه نمی خوای بری ؟

گفت می خواستم ولی دیگه نشد. پاگیر شدم.

چند بار ازش پرسیدم همین را گفت. حدس زدم چی شده

بهش گفتم چطور ؟

گفت آخه من ماه پیش عقد کردم

مبارکه

حسین عبدالهی هم ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:58 | لینک  | 

راستش باید بنویسم تا نترکم ولی نمی دونم چی ؟! از ماه رمضون بگم ؟ از داستان ها ؟ از چی ؟ نمی دونم. الان دارم فقط تایپ می کنم. هر چی بیاد تو کله ام میارم رو کاغذ. از روان شناس روانی بگم یا از کوچه گردان یا از احوال خودم یا از دوستام یا غیره و غیره . از دوست بگم یا دشمن. از خدا بگم . از خودم نمی دونم. فعلا که دارم فقط تایپ می کنم. آهان ...

امروز که تو کارخونه قدم می زدم نمی دونم چرا یاد یکی از روز های خدمت نامقدس سربازی افتادم. نگهبان بودم. با یه سرباز صفر دیپلمه که آموزشی اش را تو پرندک تموم کرده بود داشتیم گپ می زدیم. حرف های خوبی زد. کلی از سختی هایی که کشیده بود گفت. می گفت" آدمی زاد موجود عجیبیه. دو تا خصلت عجیب داره که به دردش می خوره. یکی اینه که تو سرمای سیبری و گرمای استوا عادت می کنه و دوم این که فراموش کاره. من خیلی بدبختی کشیدم تو پرندک ولی الان حالم خوبه. همه اش شده خاطره..." من هم فقط سر تکون می دادم و خوشم اومده بود. طفلک گفت"من به عشق یه نفر اومدم خدمت تا کلکش را بکنم بره ..." تو دلم گفتم حالا اون یه نفر اصلا خبر داره از عشقت یا می خواد بعد این همه بدبختی کشیدنت بگه نوچ؟!. ... دوران جالبی بود ولی دوست دارم تکرار نشه. راستی یه سوال. چرا وقتی چند نفر توهم برشون می داره که یه نفر عاشق شده هی بهش می خندند و بهش تبریک می گن ؟ مگه عشق خنده داره ؟ مگه لذت داره ؟ مگه تبریک داره؟ نگین چرا نوشتی ها. آخه یکی از بچه ها یه متنی نوشته بود و توش پرسیده بود عشق وجود داره یا نه. آره بابا جون. وجود داره ولی معمولا جالب نیست و خاطرات غیر قابل رجوع از خودش می ذاره! دو تا راه برات می ذاره. یا باید کم بیاری، یا نقش بازی کنی. خب این کجاش خوبه ؟ منظورم اون عشق لوس ه است ها ! با عشق حقیقی کاری نیست.

بگذریم. این روزها داره خیلی ازم انرژی می ره. کجا ؟ نمی دونم. فقط داره می ره. یه نمه بداخلاق شدم. کافی ه بهم گیر بدی تا لوله بشی بیفتی سه کنج. رئیس و کارگر و پیر و جوون و مرد و زن نداره. کم حرف شدم. حسش نیست. یه تحول دیگه هم بهم دست داده. یعنی دو تا

اولی اش این که حالا که رفیقمون روزه سکوت گرفت و من نه روزه سکوت می تونم بگیرم نه انگشت (ایناهاش دارم تایپ می کنم) یه روزه خیلی سخت اختراع کردم که مرد می خوام بگیره. روزه فکر. صبح یه موضوعی موردی چیزی را پیدا کن و سعی کن بهش فکر نکنی. تازه اگه موفق بشی نتیجه اینه که داری به این فکر می کنی که چه جالب از صبح بهش فکر نکردی !!! سخته. نتونستم درست. ولی اگه بشه خیلی جواب می ده.

دومی این که از جمعه ساعت دستم نیست. بچه ها طبق فتوای شیطانی شارمین ازم گرفتنش تا مثلا با نفسم بجنگم. آقا اگه کسی از ساعت ما خبر داره بگه حالش خوبه یا نه !!! من که عین خیالم نیست. چه جالب و تاسف بار! مرحله بعدی فکر کنم روان نویس باشه. هرچند قبلا تا حدی اجرا شد. بی ساعتی هم عالمی داره ها. جالبه که دقیقا همون روز یه عکس ازش گرفته بودم تا کیفیت دوربین موبایلمممممم را امتحان کنم.

پ.ن : دوستان هی چپ و راست حال من را نپرسید. اون قدر پر رو هستم که اگه کمکی لازم بود بخوام.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:23 | لینک  |