blogerfree عقاب | آذر ۱۳۸۴
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

این قضیه بخاری ها خیلی درس ها بهم داد. مثلا اینکه کار خیر لیاقت می خواد . چه آدم های پولداری که می تونستند کمک کنند اما نکردند و برعکسش هم زیاد بود. هم تحسین شدم هم تحقیر. اما اصلا ناراحت نمی شدم چون برام مهم این بود که سعیمون را بکنیم. ولی شنبه اوضاع فرق کرد. یه دفعه ظرفیتم پر شد. حتی برای این که آروم بشم اون پست یکشنبه (تف به هر چی ادعاست) را نوشتم. به قول سعید این جریان نمونه بارز این بود که فکر کنی یه کاری را می تونی راحت انجام بدی اما بمونی توش. نمی دونم چرا ناراحت شده بودم. طلسم شده بود. انگار به زور می خواست که نشه. آخرین بار به سعید گفتم که آقا ما آخر هفته هر چی گیرمون اومد میاریم. شرمنده که بیشتر از این ازمون بر نیومد.

اما همه اش اون جمله تو گوشم بود. دست خدا . با خودم و خدا قول دادم که ژست نگیرم. روم کم شد. فهمیدم که زوری ندارم. یه جورایی ته دلم به این دست نامرئی امید داشتم.

همون روز یه تلفن زده شد و کسی که خیلی خیلی شانسی همان روز آخر به یادش افتاده بودم و قضیه را براش مطرح کرده بودم (درست مثل انداختن یک تیر در تاریکی) بهم گفت که هر ۲۰ تا بخاری جور شده.

مشکل حل شد . اون هم از طریقی که فکرش را نمی کردیم و به بهترین شکل ممکن.

خدا را شکر.

 دو تا پ.ن بی ربط :

۱- از بعضی ها محترمانه می خوام که یا اینجا سر نزنند یا اگه سر می زنند نظر ندهند. مجبورم قبل از این که دیر بشه بگم.

۲- اگه می خواهید به حال کل موسیقی سنتی و خوانندگانش افسوس بخورید این نوار جدید افتخاری (صیاد) را گوش کنید.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 8:54 | لینک  | 

یه بار سر حل کردن یه مشکل کوچیک یک خانواده کمی کار گره خورده بود که داشت اعصاب ما را به هم می ریخت. وقتی که جریان حل شد و خبرش را به یکی از بچه ها که در جریان بود دادم کلی خوشحال شد و گفت :

مشکل ما اینه که دست خودمون را بالاتر از دست خدا می بینیم. برای همین زودی امیدمان را از دست می دهیم و کاسه داغ تر از آش می شویم. با این که خدا اگر بخواد کاری را درست کنه خودش بهتر می دونه چطور این کار را بکنه.

از اون روز هر موقع در کاری کم میارم این حرف می آد تو گوشم و باعث می شه به تاثیر این دست نامرئی امید داشته باشم. تا به حال نتیجه هم داده.

حالا حالا ها با این جمله کار دارم.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:20 | لینک  | 

وقتی که دفترچه تلفنت را می گردی می بینی که فقط به درد هماهنگ کردن مهمانی می خوره. وقتی که فون بوک موبایلت را نگاه می کنی و می بینی که فقط به درد این می خوره که وقتی بهت جوک رسید بدونی کی فرستاده . اون وقته که می فهمی خیلی تنهایی. هیچ چیز نداری. سرمایه ات فقط خودتی . از هیچ کس نمی شه مایه گذاشت.

وقتی که در حال جمع آوری کمک های مردمی هستی و همون روز ۱۰۰ هزار تومان کمک می شه . و بعدش یکی از رفقای مایه دار می آد می گه که قصد کمک داره باهات قرار می ذاره  و سر قرار دو تا اسکناس ۵۰۰ تومانی تو مشتت می ذاره و می خنده و می ره و تو فقط به حرمتی که بهش اعتقاد پیدا کردی و می دونی که توفیق کار خیر کردن دست خداست و به تو مربوط نیست  هیچ عکس العملی نشان نمی دهی و جوری برخورد می کنی که انگار کمک چشمگیری شده و اصلا برداشت بدی از این کار نمی کنی و هر چی غصه و خشم و فریاد و تحقیره را می خوری و فرو می بری و تو دل خودت می ریزی و پول هایش را پرت نمی کنی تو صورتش اون وقته که ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:25 | لینک  | 

معمولا نامه های خانواده های تحت پوشش به یکی از بچه های جمعیت می رسه و اون هم بر حسب نیاز طبقه بندی می کنه. برای جریان جور کردن بخاری ها برای این که با مستندات برم جلو چند تا از نامه ها را ازش گرفتم و خوندم. همین باعث شد که مطلبی که می خواستم امروز بنویسم را بذارم برای یه وقت دیگه. عجیب بود. بخاری مشکل یک دقیقه اون هاست. در بین اون ها خانواده هایی پیدا می شدند که کارشان لنگ ۳۰- ۴۰ هزار تومانه !!! هر کاری کنیم باز هم گوشه کوچکی را می گیره. حمام و تلویزیون که حرفش را نزن. خانواده ای را از نزدیک دیدم که پسر ۱۰ ساله آن ها موقع خوردن مرغ گفت باورم نمی شه که مثل تو فیلم ها غذا خوردیم. و یا نامه ای را دیدم که پدر خانواده شرمنده زن و بچه اش بود چون حتی یک سفره افطار هم که خرما داشته باشد جور نکرده بود. همه این ها در همین پایتخت کشور نفتی زندگی می کنند.

من خودم بیشتر به کار تربیتی روی بچه ها علاقه دارم چون آدم تربیت کردن سرمایه موندگاریه. وضع مالی اون ها خرابه. یادمه کروبی می گفت نفری ۵۰ هزار تومان می ده. خوبه. حق مردم همینه ولی ایشان از ترس عدم شناسایی درست تصمیم گرفته بود به فقیر و غنی همین مبلغ را بده. یعنی به فردی که خرج ماهیانه نگهداری سگش می شه ۱ میلیون تومان ماهی ۵۰ هزار تومان بده و به صاحبان این نامه ها هم همین طور. گاهی بعضی ها از ترس دور شدن از عدالت به بی عدالتی مطلق فرو می روند.

اینجا می نویسم تا یادم نره. هم برای خودم و هم برای دوستانی که نشستن پشت ماشین بی کولر در ترافیک تهران و یا در اختیار داشتن ماشین بی کیفیت قیمت بالای ایرانی و یا عدم امکان سفر های ییلاق و قشلاق اروپایی برایشان شده دغدغه و باعث شده خودشان را زیر خط فقر بدانند. که در همین وبلاگ در جوابشان گفتم که مشکل شما شکم سیریه. همین. بدونید که بغل گوش شما همچین خانواده هایی هم هستند که جور کردن یک بخاری کمترین کار ممکنه که حتی به چشم نمی آد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:2 | لینک  | 

آقای کارگردان خیلی رک می خوام بگم. اینکه من خوشم نمی آد دورم جمع شوند و امضا بگیرند این که دلم نمی خواد نگاه سنگینی روی من باشه و یا بدون اجازه من به حریم من وارد شوند دلیل نمی شه که کارم را ول کنم و جور و پلاسم را جمع کنم. من مسئول رفتار خودم هستم نه نگاه و نظر و احساس دیگران. از حالا گفتم که بعدا توقعی نباشه. ببخشید.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:27 | لینک 

این خبری است که در بلاگفا خواندم. روحش شاد.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:14 | لینک  | 

شنیده ها می گه که هواپیما نقص فنی داشته و خلبان حاضر به پرواز نشده ولی از خلبان دیگری استفاده شد و یک پرواز اجباری . قتل که شاخ و دم نداره. خلبانی با ۳۰ سال سن و یک بچه تو راه .

یکی از مسئولین می گفت شاهد بیاورید . بابا جون شاهد که احتمالا مرده !!! این هواپیما ضد سقوط بوده و هر جای صافی می تونه فرود بیاد اما جا صاف تر از اونجا پیدا نشد . چرا ؟!!!

و اما واکنش جناب جولیوس :

خبرنگار : من دوست علیرضا افشار هستم. الان جای اون اومدم می خوای چه کار کنی ؟!

ج: این راهی است که این افراد باز کرده اند و نباید بسته شود (راه شهادت) و باید ادامه داد. پی گیری می کنیم. به هر حال همین نقص هاست که باعث پیشرفت صنعت هواپیما سازی شده !!!

می دونستم با این لقب شهید دادن رد گم می شه. کاش خبرنگاران بازمانده از خودشون غیرت نشون بدهند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:15 | لینک  | 

When God says YES ,  he gives you what you want. When he says NO , he gives you something beter. But… When he says WAIT , he wants to give you the best. Be patient .  sms

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:38 | لینک 

بعد از مدت ها تونستم بچه ها را ببینم. اون هم در جشن عروسی دوست چندین و چند ساله ام. از دوران راهنمایی با حامد با هم بودیم. اولین کسی که تو راهنمایی باهاش آشنا شدم حامد بود (خودش هم یادش نیست) . اون موقع همه جوجه بودیم. بعد با هم به یک دبیرستان رفتیم و در دوران دانشگاه هم با این که هم دانشگاهی نبودیم اما هم رشته بودیم.

اینجا خوب نیفتادم

دیروز از ساعت ۸ صبح تا ۱۱ شب فقط برای نهار خوردن رفتم خونه. برای همین تکلیف من یکی تو عروسی معلوم بود. یه گوشه نشستم و خیلی ریلکس خوردم و خوردم و استراحت کردم و گپ زدم و بعدش هم یه شام مفصل.

عجب عکسی شده این عکس !!!

نمی دونم چی بگم. فقط می تونم بگم که به پای هم پیر شوند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 9:28 | لینک  | 

به مناسبت فاجعه پیش آمده تسلیت. باز خدا خلبان را رحمت کنه خوب جایی سقوط کرد. بعضی ها را هم لعنت کنه.
نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:29 | لینک  | 

این مقابله بشریته. مقابله و مجادله بین عقل و احساس. کم کم داشتم به این نتیجه می رسیدم که این مقابله مهم نیست به خصوص برای ما که مثل آدم ماشینی پرورش پیدا می کنیم و کاملا شخصیه. ولی نه کم کم فهمیدم که خیلی هم مهمه و عمومیه. عقل یا احساس ؟ یا هر دو ؟ یا هیچ کدام ؟ برای "هیچ کدام" هیچ تصوری ندارم. عقل و احساس هر دو وجود دارند. دو ارباب آدمی که خواه ناخواه به ما فرمان می دهند. وجود اراده یعنی همین.

من با بعضی افراد مواجه شدم که صرفا به عقل خود اهمیت می دهند و احساسات هیچ ارزشی ندارند. کسانی که در هر کاری به دنبال منفعت هستند . کسانی که باید بدونی کی و برای چه موردی باید وقتشان را بگیری. کسانی که به حدی به عقل خود متکی هستند که شاید یک بار هم در عمر خود نگفته اند اشتباه کردم.

با افرادی هم مواجه شدم که فقط و فقط به احساس اهمیت می دهند. کسانی که برایشان منفعت اهمیتی ندارد. کسانی که باید مواظب خود باشند. کسانی که عاشق محض هستند و معتقدند که هر چه دل بگه باید گوش کرد. نمی توان گوش نکرد. این گروه ممکنه گهگاه اعمال غیر عاقلانه ازشون سر بزنه.

اما گروهی به هر دو اهمیت می دهند ولی گاهی جای آن ها را اشتباه می کنند . مثلا موقتا به عقل یا احساس مرخصی می دهند و به حرف دیگری گوش می دهند. این گروه اگر کارشان را درست بلد نباشند اشتباه می کنند و به اشتباه خود آگاهند.

گروه اول را رد می کنم چون هیچ گاه فرد خوبی را در این هیئت ندیده ام. عقل تنها در حال تکامل است پس امکان اشتباه دارد . عقل تنها یعنی یک ماشین هوشمند مصنوعی. شوخی نمی کنم همچین آدم هایی وجود دارند. پس خدا احساس را برای چه آفریده ؟!! گروه دوم قابل احترامند. وجودشان برای بشریت لازمه. اما باید گاهی نگرانشان بود. پس خدا عقل را به آدم داده برای چه ؟!! اما گروه سوم باید تجدید نظری بکنند چون گاهی عقل و احساس کاملا در جدال هم قرار دارند. اون وقت کدوم باید مرخص بشه. اصلا مگه به این راحتیه ؟!! مگه این دو ارباب مخلوق دست خود ماست ؟!!

همیشه ادعا کرده ام که فرمان های الهی همگی با عقل جور در می آد. حتی احکام دینی. پس عقل منزلتی بالاتر از آی کی یو و مهارت مغزی دارد. عقل قابل اندازه گیری و سنجش نیست. همیشه ادعا کردم که احساسات را باید جوری تربیت کرد که به عقل بگه چشم. من تا به حال این طوری پیش رفتم. اگر عقل به ماورا هم فکر کنه این راه درسته که به احساسات که خیلی وقت ها به مسائل کوچک فکر می کنه بگه نه. من احساسات را تربیت کردم تا به حرف عقل گوش بده. اما این کار راحتی نیست. هرگاه به احساسات بیش از این میدان دادم عقل را زایل کرده و خودم را نابود. اما هر گاه این دو را در جایگاه خودشان استفاده کردم هم خودم راحت تر بودم هم دیگران.

شاید تقابل عقل و احساس بد معنی شده. شاید عقل نوعی بی احساسی معنی شده و احساس نوعی بی عقلی. من نه عقل را بی احساس می بینم و نه احساس را بی عقل. خیلی وقت ها اطرافیان به من می گویند که کمتر احساساتی می شوم و یا به قول خودم سنگدل هستم اما همین افراد کارهایی از من می بینند که شاید با عقل آن ها جور در نیاید و احساسی باشد. من به تعادل اعتقاد دارم. هرچند گاهی نمی شه.

فلسفه یعنی عقل محض و عرفان یعنی احساس محض. من هر دو را دوست دارم ولی اولی برای من ابزار تفکره و دومی ابزار آرامش و هر دو کنار هم ابزار تکامل.

یک بار با یکی از دوستان جدید بر سر این موضوع بحث شد. گفتم اگر روزی عقل و احساس من با هم جدال سختی پیدا کنند من کم میارم. البته اگر عقل بی احساس نباشه و احساس هم بی عقل نباشه می شه یه کاریش کرد. اما خیلی سخته که احساست یک طرفی بره که دلت می خواد اما عقلت بگه نه . و عقلت درست بگه و احساست هم محترم باشه.

خدایا این جور وقت ها تکلیف معلومه اما یه فکری به حال صاحب این دو تا یعنی من بی نوا بکن تا کم نیارم.

نظر شما چیه ؟ عقل یا احساس ؟ یا هر دو ؟ یا هیچ کدوم ؟!!!

پ.ن : بنا به نظر یکی از دوستان دیگه ذکر نمی کینم که این نظر منه. این ها همه نظر شخصی خودمه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:52 | لینک  | 

اول اینجا را بخوانید.

"وقتی پرومته انسان را می‌آفرید، دو کیسه بر گردن هر انسانی آویخت. یکی پر از نقایص و عیوب دیگر آدم‌ها بود، که این کیسه را در جلوی روی آدمی آویزان کرد و کیسه‌ی دیگر عیب‌های خود آدم بود که این کیسه را پشت سر انسان قرار داد. نتیجه آن شد که آدم‌ها به جای آنکه عیوب خود را ببینند، فقط عیوب و کاستی‌های دیگران را می‌بینند."
به نظرم خوبست همه، بویژه رئیس جمهور محترم، قدری به کیسه‌ی پشت سر خود عنایت کند؛ البته اگر نوری که ایشان را احاطه کرده، اجازه دهد ...

پ.ن : بند دوم از نوشته های خانم دکتر کدیور انتخاب شده است.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:39 | لینک  | 

این فیلم قدیمی ترین فیلمی (بعد از دیکتاتور بزرگ چاپلین) بود که همیشه دوست داشتم ببینم. البته نه به خاطر خود فیلم بلکه به خاطر کنجکاوی. داستان آقای جان مریک (ژوزف مریک) یک داستان واقعی بوده که در انگلستان  اتفاق می افته. زمان ملکه ویکتوریا. دو نکته توجه من را جلب کرد.

اول این که فیلم نامه به هیچ وجه نمی خواست از چهره عجیب مرد فیل نما به عنوان یک ابزار هیجان استفاده کنه و به معمولی ترین حالت ممکن این هیبت را به بیننده نشان داد و در سراسر فیلم هم این مساله را عادی نشان می داد و با این شخصیت به عنوان یک بیمار برخورد می کرد نه یک انسان مخوف فیل نما. به طوری که من بیننده در اوایل فیلم احساس خوبی از دیدن این چهره ناموزون نداشتم اما از اواسط فیلم به بعد تمام توجه من به شخصیت او معطوف شد نه چهره اش.

فیلم نامه مستقیما از روی خاطرات دکتر معالج ژوزف مریک نوشته شده.

                                     Joseph Merrick, Elephant Man    

نکته دوم بحث گریم بود. بد نیست بدانید که گریم این فیلم واقعا دردسر ساز بود و گریمور های مختلف شانس خود را امتحان کردند. برخی از این گریم ها حتی برای فیلم ساز هم چندش آور بود. نهایتا یک گریمور ادعا کرد که می تواند از عهده این کار برآید به شرط این که ماکت جمجمه نگهداری شده ژوزف مریک در موزه را برایش بیاورند تا دقیقا یک نسخه برابر اصل بسازد. جدا که عالی کار کرد.

اگر این فیلم را ندیده اید و مایل به دیدنش هستید تکرارش پنجشنبه ظهر از سینما۴ پخش می شه.

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:24 | لینک  | 

پروردگارا به من آرامشی بده تا بپذیرم هر آنچه را که نمی توانم تعییر دهم و شهامتی بده تا تغییر دهم هر آنچه را که می توانم تغییر دهم.

خدایا به من بینشی بده تا این دو را از هم تشخیص دهم و به من فهمی بده تا متوقع نباشم که دنیا و مردمش مطابق میل من باشند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:38 | لینک  | 

یادمه وقتی فیلم مسیر سبز (Green Mile) را برای اولین بار از تلویزیون می دیدم سردرد داشتم. شدیدا خسته بودم و خوابم هم میومد. شاید هر فیلم دیگه ای بود خاموش می کردم و می خوابیدم . ولی من فیلم قبلی این کارگردان (رستگاری از شاوشنگ) را دیده بودم و خیلی روی من تاثیر داشت. برای همین با خودم فکر می کردم که به این کارگردان (فرانک دارابونت) اطمینان دارم . پس تحمل کردم و فیلم کم کم قشنگ شد و در آخرش به اوج رسید و من فهمیدم که اگر اطمینان نمی کردم یک فیلم خوب را از دست داده بودم.

                        

از اون موقع حواسم هست که من هم زیر نظر یک کارگردان دارم کار می کنم. کارگردانی که فیلم نامه را کامل دست من نداده. کارگردانی که بعضی وقت ها به خصوص این چند سال اخیر خیلی سخت گیر می شه. کارگردانی که به من اجازه بداهه گویی و دست کاری دیالوگ ها و فیلم نامه ها را داده و تو هر ژانری که می خواد و هر تیپ بازی ای از من می خواد استفاده می کنه. کارگردانی که مجبورم کرده که اختیار داشته باشم.

باید به آقای کارگردان اطمینان کنم وگرنه نمی تونم ادامه بدهم.

                                                                              

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:52 | لینک  | 

چند شب پیش در مورد سینمای جنگ ایران گفتگو خبری بود. حرف های مفید و بعضا غیرقابل پخشی زده شد. که من دیگر به آن مباحث نمی پردازم. به راستی مشکل سینمای جنگ چیه.

جنگ ایران جنگ ویتنام نبود که با نقل کثافت کاری های سیاسی گیشه پر کنه. جنگ جهانی هم نبود که قهرمان بازی داشته باشه. جنگی بود با مختصات خودش. کنار هم داشتن خشونت و لطافت بود. به تصویر کشیدن دعای کمیل کنار توپ و خمپاره یا تخریب کنار واکس زدن صلواتی پوتین کار هر کسی نیست. باید دیده باشند تا بتوانند به تصویر بکشند که این کار را درست انجام ندادند. در مورد بعد سیاسی هم باید یک قرن تاریخی بگذره که از نظر بعضی ۳۰ ساله تا ۲۰۰ سال و در ایان گذشت دو سه نسل.

سینمای جنگ ایران با جنگ شروع شدو نبرد سایه و سفید بود که در نهایت به شهادت ختم می شد. اولین نوع آوری که از زاویه جدیدی به این مقوله نگاه کرد کمال تبریزی بود که با فیلم لیلی با من است ریسک ورود به ژاندر سینمای کمدی جنگ را قبول کرد. البته فیلم های جدی ای هم مانند افق ساخته شد که از نظر برخی بیشتر به فیلم ها کوماندویی آمریکایی شباهت داشت. 

ابراهیم حاتمی کیا کسی بود که چه در اوایل کارش با فیلم های دیدبان و مهاجر از زاویه ای جدید به جنگ نگاه کرد و چه در مقوله پس از جنگ فیلم از کرخه تا راین را ساخت. خیلی ها خواستند بعد از اون راجع به جانبازان شیمیایی بگویند اما هیچ کدام از کرخه تا راین نشد.

در فیلم دوئل احمدرضا درویش نکته خاصی دیم. درویش با این که به اندازه مهارت کارگردانی اش مهارت نویسندگی ندارد اما فیلم نامه نویی نوشت که در آن دشمن اصلی خودی بود و دشمن بعثی در قالب بمب و هواپیما و ... به تصویر کشیده شده بود.

مشکل سینمای جنگ عدم جرات فیلم سازان است که از وجود مخاطب خاص و کمبود گیشه می ترسند و زحمت فیلم نامه خوب و جدید نوشتن را به خودشون نمی دهند.

دوئل فروش خوبی داشت اما به قیمت پرخرج ترین فیلم تاریخ سینمای ایران . ولی عیب نداره. باید یکی هم تو این مسیر بره و هالیوودی کار کنه . باید به تکنولوژی هم اهمیت داد.

ولی اگر کسی فکر می کنه که فقط فیلمی مثل دوئل به علت کارگردانی خارق العاده اش می تونه موفق باشه فیلم گیلانه را ببینه که کم خرج بود و تبلیغات ناچیزی داشت اما فروشش رضایت بخش بود.

خلاصه اشکال از خود تنبلی فیلم سازان است. فیلم سازانی که حاتمی کیا مجبور شد بگه که حاضر نیست با بعضی هاشون تو یک کادر عکاسی باشه.

                                      

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:7 | لینک  | 

سلام. این متن را تا آخر بخوانید. و برای شفای این کودک دعا کنید و اگر توانستید به دیدنش بروید. هر کمکی از دستتان بر می آید بکنید. هر کسی را هم که می شناسید خبر کنید.

به نام خدای خودمون.

این آخرین تیر است. گوشواره را از گوشش در می آورد . یاد اون روزی می افتد که مادر بیمارش سر سفره عقد این گوشواره را به گوشش انداخت . این تنها یادگار مادری است که دیگر نیست. نجات جان پسرش خیلی مهم تر و ارزشمند تر است.

مطب دکتر شلوغ است. دکتری که تنها امید این مادر تنهاست. بعد از چند ساعت نوبت به او می رسد. یونسش درآغوش اوست. می خواهد هر طور شده او را از دل ماهی به زندگی برگرداند. دکتر بعد از دیدن عکس ها به مادر می گوید پسرت خواهد مرد. مادر می شکند. می میرد ولی به روی خود نمی آورد.

یونسیونس 7 ساله اش نه یارای سخن گفتن دارد نه توانایی شنیدن. ولی با نگاهش خیلی حرف ها می زند. هر دو کلیه اش از کار افتاده و امکان پیوند نیز وجود ندارد. یونس در مقابل چشمان مادرش ذره ذره آب می شود . مادرش به تنهایی بار زندگی را به دوش می کشد . اگر یک روز داروی یونس به او نرسد پوستش خشک می شود و ترک بر می دارد. درست مثل دل مادرش.

بزرگ مرد قصه مادر یونس است که قدم به قدم به آخر خط نزدیک می شود. لبان کبود یونس برای مادرش عین مرگ است. یونس 7 ساله تا کنون 12 بار عمل شده.

قلب کوچکش هنگامی که مادرش را می بیند که به جرم زنده نگاه داشتن یونسش سرزنش می شود می شکند. مادر دم نمی آورد و به او می گوید مادر جان خوب می شوی و یونس ذره ذره آب می شود.

دوستان ما یک روز در یک خانه کوچک با هم همقدم شدیم . یا علی گفتیم و به پا خاستیم.

بیایید کعبه و خدا را در سرزمین غریب نجوییم. کعبه قریب است. کعبه در همین تهران خودمون است . خدا در خانه زهرا خانم است . بیایید به طواف خانه خدا برویم . به طواف چشمان پاک و بی گناه یونس که نمی دانم فردا هست یا نه ؟ بیایید عباداتی از جنس نسل خودمون داشته باشیم. بیایید محراب ما خانه زهرا خانم باشد. بیایید از خدا بخواهیم . همه با هم بخواهیم که یونس را به زندگی باز گرداند . چشمان یونس بی گناه تر از این است که این همه درد را تحمل کند.

میعادگاه ما دوشنبه ساعت 2:30 ایستگاه متروی علی آباد .

به امید دیدار. یا علی مدد.

البته متن نوشته من نیست. من فقط از این محیط مجازی برای کمک به  اطلاع رسانی هرچه بهتر استفاده کردم. از دوستان وبلاگ دار می خواهم که به اطلاع رسانی وسیع تر کمک کنند.

(این اقدام زیر نظر جمعیت امام علی (ع) است)

یا علی.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:15 | لینک  | 

از فیلم سازی خیلی خوشم می آد. محبوب ترین مطالبم هم برای خودم همین مطالب سینماییمه. فیلم ساز می تونه حرفش را بزنه. به هر زبونی که خواست. من به وبلاگ نویسی مثل یک فیلم سازی نگاه می کنم. فیلم سازهایی هستند که هر دو سه ماه یک بار یک کار جدید ارائه می دهند و بعضی دیگر هر چند سال یک بار. بستگی داره که کی و چگونه بخواهند چه مطلبی را بگویند. وبلاگ سریال تلویزیونی نیست که مجبور باشه هفته به هفته آپ دیت بشه.

این چند روز به وبلاگ چند تا از بچه ها سر زدم. یکی می گفت که دنبال بهانه می گرده تا یه مدت تعطیل کنه. یادمه یکی از دوستان اولش گفت اینجا فقط فلان روز آپ دیت می شه اما کم کم کامل تعطیلش کرد. ضمن یک خداحافظی مفصل. دلیلش هم فقط مشغله کاری بود. یکی از دوستان هم جدیدا خسته شده. باید دید که فلسفه وبلاگ نویسی چیه.

یادمه که یکی از بچه ها تو وبلاگش نوشته بود :"نوشتن برای فراموش کردنه" . حرف قشنگیه. آدم بعضی وقت ها می نویسه تا از تراوشات ذهنی خودش خلاص بشه و فراموش کنه. بعضی اوقات برعکس می نویسه تا از ذهنش بیرون بره اما جایی ثبت بشه تا یادش نره. اگر با این دید نگاه کنی دیگه زمان خاصی نداره. باید با جرات اعتراف کنم که از وقتی که پا به این عرصه گذاشتم از لحاظ روحی وضع بهتری پیدا کرده ام . شاید به خاطر این که توانستم به ابعاد دیگری از شخصیت خودم که در عالم واقع مظلوم واقع شده بودند در این عالم مجازی اجازه شکوفایی بدهم. گاهی نوشتن تجربه های تلخ و شیرین و یا مطالبی که می خواهی فراموش کنی یا در جایی هک کنی و به هر حال از ذهنت به جای دیگری منتقل کنی باعث تکامل فکری می شه. درست مثل یک فیلم ساز. برای همین شاید برخی مطالب من هیچ مخاطبی نداشته باشه جز خودم.

همیشه وقتی داری رو به جلو گام بر می داری و به هدفت نگاه می کنی باید گهگاه برگردی و پشت سرت را ببینی. ببینی که کی بودی . کجا بودی. چه کار کردی. از شکست هایت درس بگیری. از موفقیت هایت الگو بگیری. گاهی از دست بعضی خاطراتت فرار می کنی. گاهی از یادآوری بعضی دیگر خوشحال می شوی. گاهی از مشکلات گذشته ات خنده ات می گیره چون الان قدرت بیشتری داری. گاهی هم به خود گذشته ات حق می دهی. وبلاگ نویسی یعنی همان برگشتن و پشت سر را نگاه کردن.

نسخه ام را به کسی پیشنهاد نمی کنم اما با اینجا مثل یک ژورنال برخود نکنید . اینجا کلبه ای است که احداث شده برای تکامل موسسش. 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:25 | لینک  |