blogerfree عقاب | مرداد ۱۳۸۶
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

فرزاد آبروشن من را به از این بازی اینترنتی های لوس دعوت کرده. این یکی دیگه خیلی آنتیکه چون هیچ چیز را جا ننداخته و محدود نکرده.

فرض کنید یکی بخواد از زندگی شما فیلم بسازه خب ...


۱- کدوم اتفاقهای مهم زندگیت حتما تو فیلم باشن
۲- کدوم اتفاقهای مهم زندگیت نباید تو فیلم باشن
۳- اخلاق و شخصیتت چطوریه؟
۴- دوست داری کی نقشت رو تو فیلم بازی کنه؟

****

۱- خب زندگی من خیلی اتفاق مهم داشته. راستش خیلی اوقات حس کرده ام به قول یه دوستی خدا داره خجالتم می ده. خب این اتفاقات خوبه که در فیلم باشه ولی بیشتر تجربیات شخصی ه و شاید زیاد به کار کسی نیاد فقط بدونید خدا خیلی پیچیده رفتار می کنه ولی آخرش خیره. همین.

ولی دوست دارم یه چیزهایی فراموش نشه. چیزی که کودکی هم نسل های من را تحت الشعاع قرار داد. یعنی نفرت انگیز ترین اختراع بشر یا شاید شیطان. یعنی جنگ. یادم نمی ره که وسط بازی های کودکانه، آژیر خطر به صدا در می اومد. برنامه تلویزیون قطع می شد و همه یه گوشه پناه می گرفتیم. صدای انفجار موشک، و تمام. تا دفعه بعد خدا بزرگه. اون هم تو تهران. شعرهای کودکی من بیشتر اشعار جنگی بود. از شعر توپ سفیدم، بدم می اومد و رفتم جبهه دیدم دشمن، را می خوندم. باید نویسنده بنویسه که تو این شرایط ، که هم جنگ بود و هم وضعیت خانواده ما از نظر مالی خوب نبود، ولی آب تو دل من تکون نخورد و لذت کودکی را بردم، که این هنر پدر و مادر بود و شانس بزرگ من. تولد برادر کوچکتر یه نقطه عطف مبارک بود که شخصیت من را آپ گرید کرد. بنویسه که علیرضا هم مثل همه پسر بچه ها اولش می خواست پلیس بشه ، بعد خلبان و بعد دکتر و بعد دانشمند. من پلیس دوست داشتم ولی خلبان نه. چون ترور هواپیمای مسافربری توسط آمریکا را از تلویزیون دیده بودم. دکتر بدم می اومد چون تو بچگی بردنم به یک بیمارستان عیادت یکی از آشناها که در بدترین جای ممکن بود. مهندسی از همه شغل ها تمیز تر بود. و همین هم شد. می تونه نقطه مانور نویسنده کنجکاوی بیش از حد من باشه و جواب اکثر سوالام این بود "بزرگ شدی ، خودت می فهمی". راست هم می گفتند خداییش. خیلی شلوغ بودم ولی مودب و مثبت. تقریبا همه خاطراتم از شلوغی ها و بازی هام ه. با خاله و دختر خاله یه تیم داشتیم. من کوچکترین عضو بودم. این تیم خودش کلی سوژه است، خصوصا کوه نوردی ها در اطراف محلات. البته من بیشتر از دو ماه از تهران دور نبودم. از کودکی ام همین قدر بسه. درست از زمانی که تصمیم گرفتم مهندس بشم جریان زندگی اون سمتی رفت. می تونه به دانشگاه هم فقط در حد این که مکانیک خوندم اشاره کنه. ولی اگه می خواد بگه که علیرضا کجا شکوفایی اش زیاد شد باید جمعیت امام علی (ع) را بگه. البته این قسمت را باید بده خط به خط خودم بنویسم. چیزی نباید جا بندازه. حتی روزهای سختش را، هر چیز مربوط به خودم.

بقیه زندگی ام را هم هنوز آقای کارگردان زندگی خودم بهم فیلمنامه اش را نداده. خبر ندارم.

۲- گاهی آدم فکر می کنه که احمقه. یعنی کاری می کنه که خودش به خودش می گه احمق ، یا می گه طفلکی بیچاره. یا از خودش بدش می آد یا دلش برای خودش می سوزه. هیچ کدوم از این موارد را دوست ندارم در فیلم باشه. خودم در گوشه ای از خاطرات بایگانی شده نگه اشان داشتم تا یادم باشه، ولی به کسی مربوط نیست. برای هر کس این قسمت شخصی ه.

۳- کنجکاو ، مغرور ، گاهی متواضع ، بلند پرواز، جاه طلب،عرضه همه چیز را داره جز دروغ گفتن ، عرضه کار خلاف نداره ، عجول ، پیله بور (تو محلاتی یعنی سمج) ، گاهی غیر قابل پیش بینی ، عموما قابل پیش بینی، یک رو، رک ، گاهی زیادی از خود متشکر و خودشیفته ، گاهی خودکم بین ، حرف و نظر مردم راجع به خودش براش کشکه ، شلوغ و شیطون ، وراج ، وابسته به روابط دوستانه با دوستان ، حساس به محیط اطراف ، کمتر سازش پذیر، تنوع طلب ، سکون ناپذیر ، ... خلاصه هر کسی نمی تونه با من کنار بیاد.

۴- من که عاشق رضا کیانیان هستم ولی فیزیکش مناسب این کار نیست. پرویز خان پرستویی هم همین طور. ضمن تشکر از امین حیایی و بهرام رادان و کامبیز دیرباز و شهاب حسینی و پارسا پیروزفر و علیرضا خمسه عزیز ، به نظرم پژمان بازغی یا حسین یاری بهترین گزینه ها هستند. گلزار هم چشماش زاغه. بدک نیست.

***

خب حالا باید من هم یه سری آدم را به این جینگول بازی دعوت کنم. جواد که فکر نکنم به دعوت ما لبیک بگه ، نرد  هم همین فردا عازم ه به سوئد و تازه اهل این کارها نیست زیاد ، هاتی بچه خرچنگ بهترین گزینه است. یه بار هم خودش من را دعوت به یلدا بازی کرده بود. دیگه سلفا++ هم که داره می ره کانادا. آسمون دودی هم فعلا اینترنت نداره. دکتر کی منش هم درگیر لیسانس گرفتنش ه. شما هم بنویس که خوب می نویسی. علی میرطار هم آخرشه. داش علی هم خوبه که ناپرهیزی بکنه. امین (داداش من) هم گزینه خوبی ه.

بقیه هم اگه کسی خواست بنویسه می خونیم. ببخشید اسم خیلی ها جاموند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:22 | لینک  | 

چیز زیادی نمی تونم بگم ...

فقط ...

اگر میلاد امام علی(ع) را به عدالت ، و مبعث پیامبر اسلام (ص) را به بشریت تبریک بگوییم ، ...

این روزها را هم باید به عشق تبریک گفت ...

 

 

 

 

 

میلاد امام حسین (ع)، امام سجاد (ع) و حضرت عباس مبارک باد

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:0 | لینک  | 

دیشب مهمونی خداحافظی یکی از نوادر روزگار بود. داره می ره برای ادامه تحصیل تگزاس.کسی که از راهنمایی با هم بودیم. موقع خداحافظی یک سری پلی کپی بهم داد و گفت اگه گذرم به دبیرستان افتاد بدهم اونجا.

امروز که یه چند باری بین استانداری و اوقاف پاندول شدم ظهر که شد گفتم برم دبیرستان و امانتی را تحویل بدهم.

سر خیابون انتهای امیرآباد شمالی از تاکسی پیاده شدم. با خودم شروع کردم به یادآوری. الان دیگه انتهای امیرآباد دیوار نیست و باز شده و ماشین ها از وسط سازمان بی در و پیکر اسمش را نبر رد می شن. وارد خیابون که شدم بقالی هنوز اونجا بود. همون بقالی ای که با بچه ها می ریختیم اونجا و نوشابه می خوردیم و صبح ها هم گاهی تو راه مدرسه ازش شیرکاکائو می خریدیم. به سربالایی می رسم. همون سربالایی که گاهی نمی کشیدیم ازش بریم بالا. یه بار به هم گفتیم حالمون به هم خورد از این مسیر تکراری. نون لباشی هم گاهی به دردمون می خورد. یاد کلوپ سونی هم بخیر. هرچند ما به کامپیوترهامون بیشتر علاقه داشتیم. تعاونی سازمان سمت چپم قرار داره. تو راه برگشت اگه وقت می شد ازش نوشابه می خریدیم. پارکینگ سرویس ها هم همین جاست. سرویس های سازمان که ما هم باهاشون می رفتیم. همه کیفم این بود که بشینم کنار پنجره و سرم را تکیه بدهم به شیشه و به آسفالت خیابون خیره بشم و برم تو خیالات خودم. سمت راست من یکی از پرخاطره ترین جاها قرار داره. یعنی جوراب آبی یا همون عدس پلو. زمین فوتبال بی صاحابی که با بچه ها سرش دعوا بود و برای رمز نمی گفتیم اون زمین فوتباله. ما دیر جنبیده بودیم و عضو زمین نشدیم. به جایش یه زمین دیگه همون بغل ول افتاده که اسمش را گذاشتیم باقالی پلو. رمز بود دیگه. ما بچه های باقالی پلو (بیگلی) مدام با بچه های جوراب آبی (عدس پلو) مسابقه می دادیم تا زمین را تصاحب کنیم ولی نمی شد. یه بار هم که گل جلو بودیم به علت سوت کردن توپ به خونه همسایه بازنده اعلام شدیم. راستی خونه مهدی هاشمی (هنرمند) هم همون وراست. چه روزگاری بود. قدم ها را کمی تند تر می کنم. سر پیچ. سمت چپ. یکی از ساختمان های سازمان. یادمه توش سگ بود. یه بار اذیتشون کردم به هوای این که نمی تونند بیان این ور ولی از لای نرده ها اومدن این ور و من هم خیلی خونسرد فرار کردم. سمت راست یه ساختمان خرابه است. می گفتیم پاتوق معتادهاست. هنوز هم خرابه است. نمی دونم چرا. کم کم عشق دوران نوجوانی خودم را می بینم. زمین فوتبال سازمان (زمین پایین) که دو تا دروازه ردیف داشت و اطرافش تور سیمی بود. زنگ ورزش ها مال ما می شد. کلا زیاد اونجا پلاس بودیم. جلوتر رفتم که با دیدن صحنه جا خوردم. تورها داشت کنده می شد. از دروازه خبری نبود. زمین داشت خراب می شد. غصه ام گرفت. از تپه معروف رفتم بالا. تنها راه رسیدن به مدرسه این تپه بود. به سرازیری که رسیدم یاد کل کل های روزهای برفی افتادم که باید مواظب بودی که لیز نخوری. هنوز هم تک درختی که می شد روی تکیه گاهش حساب کرد اونجا بود. وارد حیاط مدرسه شدم. همه چیز عوض شده. شیک تر شده. دروازه بزرگ کاشته اند. پس عیب نداره که زمین پایین داره خراب می شه. همه چیز رنگارنگ. وارد راهرو ها شدم. همه چیز را با گذشته تطبیق می دادم. هنوز هم می شد شناخت. یادم به کماندو بازی های خودم افتاد. می رفتم از روی دیوار مدرسه وارد سازمان می شدم و توپ های سوت شده را جمع می کردم. مخفی گاه ها اکثرا نابود شده اند. دیوار ها را بلند تر کرده اند. دیگه کار من نیست. همه راه ها بسته شده. هرچند شاید اگر مجبور بودم یه راهی پیدا می کردم.

رفتم پیش معاون مدرسه آقای شهبازی. عوض شده. موها و ریش هاش سفید شده. آقای حجاریان مدیر هم همین طور. حتی راهروها هم عوض شدند. رفتم پیش آقای حجاریان. کلی گپ زدیم. آمار همه را ازم گرفت. حتی آدرس گروپ یاهو امان را. هنوز هم فکر کنم دوست نداره بگیم هتل اتمی ! گفت ایمیل بچه ها را بهش بدهم داشته باشه. آمار را هم طبق معمول نشونم داد که مثلا چند تا رتبه زیر هزار داشتند و چند تا زیر صد و خب مثل همیشه خوب بود. گفتم اولش دیدم زمین پایین خراب شده ناراحت شدم ولی خوبه. تو حیاط دروازه بزرگ گذاشتید. جای اتاق کامپیوتر عوض شده. جا قبلی بهتر بود. یادش بخیر روز اولی که اتاق کامپیوتر را دست من دادند یا گرفتم دو تا ۸۰۲۸۶ داشت و سه تا ۸۰۸۶ (نسل اول اینتل) و قول اتاق یه ۸۰۳۸۶ بود. در زمانی که پنتیوم (۸۰۵۸۶) رو بورس بود. یادمه مادربرد های ۸۰۸۶ ها را فروختم هر کدوم ۵۰۰ تا تک تومانی. اون هم به زور. روزی که اتاق را تحویل دادم یا ازم گرفتند چهارتایی پنتوم داشتیم.  اتاق معلم ها شده لابراتوآر زبان. حاجی می گه ۳۶ تا صندلی داره. خوبه. قبلا باید می رفتیم سازمان و از لابلاتوآر اون ها استفاده می کردیم.

 به حاجی گفتم ما می ترسیم تو رزومه ها مون برای اپلای اسم دبیرستانمون را بیاریم. خندید گفت چرا. گفتم آخه توش انرژی اتمی داره. ربطمون می دهند به بمب. خب چه کار کنیم بین یه مشت دیوونه گیر کردیم. گفت نه اتفاقا توصیه نامه دبیرستان انرژی اتمی ایران را  ترجمه نشده تو خارج قبول دارند. گفتم باشه به بچه ها می گم.

******

مطلب قبلی بیشتر به درد بروبچ دوران دبیرستان می خورد. حالا یه چیزی هم برای جمعیتی ها بگم. تیم دکتر کی منش (تیم امین) با این که بازی اولش را ۵-۰ باخته بود و در بازی تدارکاتی با تیم پرشین ۶-۱ خورد ولی تونست دو بازی باقی مانده از گروهش را ۳-۰ ببره و با خجالت تمام صعود کنه. گل ها را نمی دونم کی زده ولی گزارش بازی همین سه تا جمله است:

حریف مدارکش ناقصه. سوت پایان بازی. ۳-۰ تیم خاک سفید

تیم پرشین هم با دو بردی که از دو بازی انجام شده داره، تنها با یک مساوی صرف نظر از هر نتیجه ی رقبا صدر نشین گروه خواهد شد.

*****

این روزها دوست دارم زمان را کند کنم. شاید داره خوشم می آد شاید هم از شمارش معکوس می ترسم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:25 | لینک  | 

رفتیم امروز سر یکی از بازی های حساس تیم پرشین. انصافا مربی ماهری دارند. علی گفته کلیپ بسازیم. رفتم برای این که با فیلم بردار (عماد متقیان) فیلم بگیریم. علی سرپرست تیم ه و آقای رادمنش مربی. کلی بهشون داره خوش می گذره. البته بگذریم که چقدر عرق ریختند تا این تیم جمع شد.

تیم این بازی را ۲-۰ برد تا صعودش را به مرحله بعد لیگ محلات شهرداری تهران قطعی کنه.

 

 

 

 

 

وقتی می بینم که بچه های محروم فرحزاد که هیچ دلخوشی ای نداشتند الان تابستونشون داره این طور می گذره و کلی بهشون شخصیت داده شده ، بیشتر به ارزش زحمات علی پی می برم.

خسته نباشند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:18 | لینک  | 

رفتم استانداری پیش آقای طهماسبی. گفتم"آقا این اوقاف که می گه ما خونه نداریم! ماه رمضان نزدیکه. ما چه کار کنیم ؟..." گفت:"نه بابا الکی می گن. وایسا الان یه نامه می نویسم..." من هم همین جور  حرف می زدم:"تازه بنزین سهمیه بندی شده. ما باید هم به خیرین نزدیک باشیم هم به محرومین ..." و اون هم سرش را تکون می داد و نامه می نوشت . سرش را بالا آورد گفت:"خونه کجا باشه ؟" گفتم :"بله ؟" گفت:" کدوم منطقه می خواهید؟" من هم کم نیاوردم گفتم "نواب یا انقلاب. خلاصه مرکز شهر" اون هم یه نامه نوشت که "... آقا جون به اینا خونه بدین. فوری ه. ماه رمضان نزدیکه ... تو نواب با انقلاب باشه ... " بهش گفتم" می خواهید برای این که این بندگان خدا دستشون باز تر بشه بگید مرکز شهر..." گفت :" باشه . من می نویسم مرکز شهر، تو پرانتز می نویسم نواب و انقلاب و سه نقطه " گفتم :" نه! سه نقطه را بردارید وگرنه اینا یه راست می رن دنبال سه نقطه!" همه خندیدند و گفت امان از شما ...

دعا کنید جمعیت تا کوچه گردان امسال خونه دار بشه .

*****

دیروز جشن خوبی بود. دیدم شارمین یه گوشه عصبانی داره من را نگاه می کنه. گفتم چیزی شده ؟ گفت:"تو را خدا دیدی یه دانشجو چه جوری حال ما را گرفت ؟" تو دلم گفتم "یا اباالفضل" بعد گفتم:"نه ! کی ؟! چی شده ؟!" گفت:"هیچی بابا ! یه دقیقه ساعتش را ازش گرفتم آی بچه بازی در آورد !" من کلی خجالت کشیدم. آخه منظورش من بودم بعدش دو تایی خندیدیم. ولی خداییش حق داشت. کم مونده بود سالتوش (اسم یه فن ه. جواد بلده) کنم تا ساعتم را پس بده.

******

این عیسی نایبی هم روزه سکوت گرفته !!! نمی دونم واسه چی این کار را کرده ! من که این قدر اذیتش کردم که فکر کنم وقتی روزه را بشکونه حال من را یه سره کنه. وقتی تلفن باهاش کار داره باید بگیری در گوشش فقط گوش بده !!!

بچه ها همه اش به من می گن ، تو چرا روزه سکوت نمی گیری ؟! . البته من می دونم که این بدجنس ها هیچ منظور خاصی ندارن . به نظر شما منظور خاصی دارند ؟!!

یه عده می گن من باید روزه انگشت بگیرم. خداییش این دیگه راه نداره. مگه می شه که من تو چند روز هیچ جا هیچ چیز تایپ نکنم ؟!!

******

استاد پروژه ، تو راه سلف اساتید خفتم کرد که می خوام ببینمت. رفتم پیشش. بخیر گذشت.

اصلا بهتره آدم تو لحظه خوش باشه. به قول هاتی بچه خرچنگ  ما از نسل دلهره هستیم.

پس بهتره زیاد غصه آینده ای که برای اومدنش از من اجازه نمی گیره را نخورم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:10 | لینک  | 

در ظلمت عام شب ظلم، سحر دست اندر کار طلوع آفتابی دیگر بود و جهان در سکوتی پیش از طوفان. و تاریخ در اندیشه طغیانی بزرگ علیه خداوندان زمینی و سایه هایشان و آیه ها یشان : خدایان، آسمان، شرک.

درعمق وجدان هایی که سایه «مشیت» بر آن می افتد و در نهان فطرت هایی که گویی با ناموس وجود خویشاوندند دگرگونی های وصف ناپذیر و شگرف پدید می آید. روح های تنهایی که همچون شامه مرموز پرندگان وحشی طوفان را از پیش حس می کنند و مهاجرت می کنند و یا چون اسبان هوشیاری که با غریزه قبل از وقوع زلزله بر می آشوبند و افسار می گسلند و سر به صحرا می گذارند. حس می کردند که خبری است «خبری بزرگ» : مبعث.

دکتر علی شریعتی

در این روز بود که بشریت به دوش کشیدن بار سنگینی را عهده دار شد. باری که بهای نجات خویش بود.

این روز بزرگ بر بشریت مبارک باد

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:0 | لینک  | 

بچه ها دیر کرده بودند. رفتم نمازخونه. نماز را که خوندم مجید  زنگ زد گفت ما طبقه چهارمیم. بیا. به زور آسانسور را پیدا کردم و رفتم طبقه چهارم. دفعه اول بود. ذهنیت جالبی نداشتم. یه حسی بهم گفت که برم. مجید گفت "خودت شکلات گرفتی. برو خودت هم پخش کن. دفعه اولته. برای شروع خوبه". گفتم:"حالا کی گفته ادامه داره ؟ خودت بده. این طوری راحت ترم. تا حالا نیومدم. بار اولمه" به مجید گفته بودم که نمی خوام ارتباط مستقیم برقرار کنم. آمادگی اش را ندارم. ولی رفتم. یک کم طول کشید رویم به بچه ها باز بشه. ولی خوب بود. ...

کم کم با بچه ها راحت شدم. بعد از گپ زدن با قبلی که ۷ سالش بود و یک ۳ سال و نیمه و مادرش توجهم سمت یه پسر بچه رفت که خیلی خوش زبون بود و هی می خواست با همه ارتباط برقرار کنه. رفتم بالا سرش دیدم اسمش را بالای تخت نوشته "علیرضا". خوشم اومد. رفتم بهش گفتم :"اسمت چیه؟" گفت :"علی" گفتم :"علی خالی؟" گفت:"علی ریضا". گفتم "اسم من می دونی چیه ؟" خندید گفت نه. گفتم "من هم علیرضا. اون یکی هم که روی اون تخت خوابیده علیرضا" خندید اشاره کرد گفت "دوستت چی ؟ سبیل داره !" گفتم:" اون مهدی  ه". اول کلی با ماشینش ور رفتیم. بهم گفت:"این قبلا راه هم می رفت. چرخ زیرش را من کندم" گفتم:"ای بابا ! شماها چرا صاف چرخ زیر ماشیناتون را می کنید ؟! حالا کجاست ؟" گفت:"خونه" ... بهش گفتم نقاشی می کشی. گفت آره. گفتم کو. گفت مداد ندارم. یه کاغذ از جیبم در آوردم بهش دادم گفتم ولی من هم مداد ندارم. بعدش فکرم رفت سراغ قورباغه ساختن. با تا کردن کاغذ قورباغه ساختم. خیلی زود پروندنش را یاد گرفت. سوال های عجیب می کرد. مثلا این که چسب کنار کاغذ که قرمزه برای چیه ؟ . تخت بغلی فرخنده بود. علیرضا ۳ سالش بود. برای فرخنده هم یه قورباغه ساختم. مهدی اومد گفت :"باز تو یه هم اسم پیدا کردی ؟" بهش گفتم"عموش ببین چجوری قورباغه می پرونه !" گفت:"باز هم قورباغه هات را آوردی وسط " علیرضا به فرخنده می گفت " می دونی چجوری باید بپرونی فرخنده ؟!" وقتی می خواستم خداحافظی کنم به فرخنده گفتم کاری نداری ؟ گفت" این (قورباغه) باشه" من هم گفتم مال خودت. با علیرضا که خداحافظی کردم گفت" به بچه ها سر بزنید!" خندیدم و گفتم باشه. علیرضا چند ماهه که شیمی درمانی را شروع کرده و باید تا سه سال ادامه بده. به دلیل کم خونی پاهاش زود درد می گیره.

سجاد سه سال و نیمه خیلی شیطون بود. کلی اسباب بازی داره. بهش گفتم از اینجا بری بیرون می تونی این ها را بفروشی پولدار بشی. مادرش گفت همه اسباب بازی هاش را درجا خراب می کنه. گفتم بچه ای که اسباب بازی هاش را خراب کنه باهوشه. گفت زله ام کرده از بس شیطونه. گفتم بزرگ بشه درست می شه. می شه مثل من. سجاد تشنج بی موقع داره. مادرش خواسته یک مدت بستری بشه تا بدنش به دارو عادت کنه. موقع حرف زدن با مادرش داشتیم یه توپ هفت سنگ را هی به هم پرتاب می کردیم. خیلی شیطون بود.

امیر علی کلاس اول را تموم کرده. کلی سر کتاب داستانش با هم بحث کردیم و چونه زدیم.

ایمان ۷ ماهه تند تند نفس می کشید. قلبش نارسایی داره ولی چون کم خونه نمی شه فعلا عملش کرد. دلم می خواست بغلش کنم بندازمش هوا و بگیرمش (همون کاری که با بچه کوچیک های فامیل می کنم)

آدمی که به من خیلی چیزها یاد داده یه زمانی کارش این بود که تو بیمارستان ها تنهایی می رفت با انرژی درمانی به این بچه ها کمک می کرد. خواسته به من هم یاد بده ولی من بلد نیستم. یه دستی روی شکم ورم کرده ابولفضل ۸ ماهه کشیدم. حیفم اومد که نمی تونستم به گریه نکردنش کمک کنم. به مهدی گفتم بلد نیستم.

...

این هم یه گوشه ای از جامعه است. بچه هایی که مشکل خونی دارند و مادران دلسوز یکه بالا سرشون هستند. مجید گفت مسئولین بیمارستان حاضرند هر هفته بیاییم و به همه جا هم سرک بکشیم. گفتم ما با این کار داریم چه کمکی می کنیم ؟ گفت جو سنگین بیمارستان عوض می شه. راست هم می گفت. کلی با بچه ها گفتیم و خندیدیم.

...

دلم سوخت. این ها باید تو خونه بازی کنند و مادرهاشون از بازی اون ها لذت ببرند ولی ...

این هم دنیای ماست. من دوست دارم هرزچندگاهی گذری بکنم تا ببینم چیزهایی که باید دید و اگر کاری بر می آد از دستم بکنم. حس خاصی داشتم. از بیمارستان مفید تا سر شریعتی را پیاده راه رفتم. شب جالبی بود.

احساسی داشتم که هیچ کس نمی تونه درک کنه. بمونه بین خودم و خدا.

هر موقع خواستید یک سری به این بچه ها بزنید. هم برای خودتون خوبه هم اون ها.

 خاطره ای از امشب دوشنبه / ۱۵ مرداد ۱۳۸۶/ ساعت ۸ شب الی ۹:۳۰/ بیمارستان مفید

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:58 | لینک  | 

دانشجو دانشگاه و معلم زندانی می شه و در بدترین وضع به سر می بره. کتاب های زمان خاتمی الان مجوز چاپ نداره (کتاب داستان) . فیلم ها به راحتی از پرده پایین کشیده می شه. فیلم سازان بومی به جدایی طلبی محکوم می شوند. هر روزنامه منتقد سریعا توقیف می شه. هر سایت منتقد (حتی بازتاب) به دلیل نوشتن جملات انتقادی در میان اخبار خود فیلتر می شه. خلاصه مملکت یه دست شده. همون طور که قبل انتخابات یه عده گفتند و ما فکر کردیم مبالغه است.

زد وبند ها زیاد می شه. جنگ قدرته. و این وسط کسی هم خبر نداره.

فرزاد حسنی هم محکوم شد. من از این آدم خوشم نمی آد. استادم هم نیست. دخترهای عاشق کشته اش هم برای من غیرقابل درک و مضحک هستند. ولی در برنامه ای که با سردار رادان در برنامه کوله پشتی در مورد طرح افزایش امنیت اجتماعی (حتی به قیمت از بین رفتن امنیت های دیگر) مطرح شد فقط در شبی که راجع به بدحجابی و پوشش بود چند تا حرف ساده زد :

... جناب سردار شده ببینی دختر مردم را با لگد می فرستند تو ماشین. اگه خبر داری نکن ... یا سلیقه ای گیر می دن ... پلیس ه به من بدو بیراه می گفت .... آخه در شان رئیس کل پلیس هست که به پاچه گیر بده ؟! ... اگر می خواهید خدا ازتون راضی باشه تو را خدا درست اجرا کنید ...

سردار هم جملات جالبی را در نهایت تواضع و صبوری و انتقادپذیری بیان کرد : ... ما وقتی به یکی می گیم برو تو ماشین تعارف نداریم. پلیسه .. من مورد لگد زدن را ندیدم ... .

خلاصه حسنی گفت اگه لگد زدین اشتباه کردین و. سردار گفت اگه لگد زدند لابد حق داشتند.

از شب بعد لوس بازی شروع شد. تلفن های ساختگی که بگه چرا تو این مملکت این قدر آزادی زیاده و چرا شما به لگد خوردن دخترها گیر دادی و .... با این که حسنی فقط به همین مورد گیر داد و در مورد مبارزه با اراذل و اوباش کاملا هم با رادان هم عقیده بود. کلا تا می آییم از طرح مبارزه با ارذل خوشمون بیاد یه مبارزه با مانتو را هم می ذارن تنگش و خراب می شه.

دیشب هم که به سلامتی فرزاد حسنی به دلیل اعتراض آقایون که گفتند یک طرح ملی زیر سوال رفته از کوله پشتی کنار گذاشته شد. به مردم هم گفتند که مریض ه و پزشکش در تلاش ه. حالا جالبه که همون شب هم قبل برنامه و هم بعد برنامه در شبکه جام جم اجرا داشته و مریض نبوده.

حق مردم بیش از این نیست. در کشوری که به گفته جناب مهرورز در بازترین فضای سیاسی خودش به سر می بره ، حتی یک شب هم گفته شدن حرف دل مردم تحمل نشد.

پ.ن : برای اطلاعات بیشتر به وبلاگ داداشم مراجعه شود.

*************************************

********************************************************

فردا سالگرد بمباران اتمی هیروشیما است. روزی که شاید بشریت برای همیشه مرد.

سیاست چیز کثیفی ه و برخی از سردمداران هم از خود ماهیت سیاست هم کثیف ترند. حرفی در توان گفتن نیست.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:25 | لینک  | 

این دفعه که رفته بودیم کوه هی با یه چیزی که قرار شد زیاد ازش حرف نزنم عکس می گرفتم و قصدم هم این بود که عکس پاناروما از هر دو نوع عمودی و افقی بسازم. البته نیت ، عشق به هنره ولی زدن پوز سد (سید) علی میرطار هم می تونست انگیزه خوبی باشه. آقا خلاصه هر چی عکس گرفته بودم را بررسی کردم و خواستم به علت کل کل و البته بلد نبودن PhotShop ،با Paint کار کنم.

آقا مخلص کلوم این که نشد که نشد و بنده همین جا سر تعظیم و تواضع (!!!!!) فرو پایین آورده و اعلام می کنم که بنده این کاره نیستم و این کارها کار هر اسبی (کسی) نیست و آدم وارد می خواد . اگر هم بشه، با Paint خداییش نمی شه ! خلاصه بنده تسلیم هستم و کم آوردم.

جدیدا به بیماری خفنی مبتلا شدم که در مرحله مزمن و حادش قرار داره. هر کسی هم که نیم دقیقه با من هم صحبت می شه بهش اعتراف می کنه و بدبختی به رویم هم می آره. حتی هاتف خرچنگ که بعد مدت ها از خارج برگشته بود در جا با اولین ملاقات با من تو وبلاگش نوشت که "براش نگرانم" ... ولی فکر کنم این قضیه پاناروما کمی به درمان اینجانب کمک کرد.

پ.ن ۱: آسمون دودی و داداشش به اینترنت دسترسی ندارند. برای همین انگیزه من هم برای نوشتن کم شده.

 پ.ن ۲: این را نوشتم تا اون هایی که منتظر اثر هنری من بودند بی خود دلخوش نباشند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:17 | لینک  | 

این مطلب  من را یاد یکی از انشاء های دوره نوجوانی خودم انداخت. موقعی که از زبان استعاره و تمثیل خوشم می اومد و خیلی به جان بخشی به اشیاء علاقه مند بودم.

داستان این طور شروع می شد :

" حتما من را می شناسید. من یک میخ هستم ... "

قضیه این طور بود که این میخ ه توضیح می داد که آره اولش براده آهن لای سنگ بود و بعدش ... خلاصه می شه میخ و می ره نجاری. اونجا از ضربه های چکش نجار کفری می شه و می فهمه که اگه کج بشه حله. کمرش را زیر ضربه خم می کنه و کج می شه و نجار هم می اندازدش دور ... ولی این میخ قصه من تازه می فهمه که شده یک چیز به درد نخور ... تا اونجایی که یادمه بعدش می ره بازیافت از شانس خفنش (داستان ه دیگه) باز دوباره میخ می شه می آد نجاری ولی دیگه تصمیم می گیره که خم نشه

 

 

خلاصه این که میخ نباید زیر ضربه های چکش نجار کمرش را خم کنه وگرنه می شه یک چیز به درد نخور دور ریختنی !

پ.ن : یادش بخیر !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:31 | لینک  | 

زیاد دل و دماغش نیست که راجع به فوتبال بنویسم. ولی عراق جدا قشنگ بازی کرد. هم حقش بود هم بهتره  رکورد دار قهرمانی همچنان مشترک بین ما و عربستان و ژاپن باشه.

یه بار یه دوستی بهم گفت "من اگه یه روزی مسئول بشم دو تا چیز بیخود را جلوش را می گیرم. یکی ورزش و اون یکی سینما !!!" من هم جواب دادم " برعکس من دقیقا فقط به همین دو تا حال می دادم. چون سر مردم گرم می شه دیگه به چیزی گیر نمی دن. تو فکر می کنی چجوری برزیل تورم ۳۰۰ درصد را می کنه تو پاچه ملتش ؟! تا می رن ببینن چه خبره یه جام و هیاهو و جشن و ... . آمریکا هم که تا هالیوود را داره غم نداشته باشه. هالیوود هم غرور ملی بهشون تزریق می کنه و هم سرگرمی و خلاصه هر چیزی را که کم دارند..."

الان هم همین طوره. فعلا مردم عراق غرق در شادی تیمی باشند که شنیدم در خارج از عراق تمرین کرده و از بدن ها معلوم بود حسابی بهشون رسیده اند. مردم خوشحال و شاد. البته اگر بازهم یه ترورسیت نیاد با بمب گذاری این شادی را زهر کنه.

 جمعیت امام علی (ع) در محکومیت اون بمب گذاری یک بیانیه صادر خواهد کرد.

****

این خبر امروز به دستم رسید :

ساخت بزرگ ترین چلچراغ اماکن متبرک به ارزش 700 میلیون ریال!

بزرگ ترین چلچراغ اماكن متبرك معصومین در استان اصفهان ساخته شد.
به گزارش شبکه خبر، ستاد بازسازی عتبات عالیات در اصفهان اعلام كرد: این چلچراغ 8 متر ارتفاع ، 5 / 4 متر عرض و 1200 كیلوگرم وزن دارد و برای ساخت آن 700 میلیون ریال هزینه شده است.
این چلچراغ در حرم امام علی جایگزین چلچراغی می شود كه مربوط به دوره افشاریان است .

چی بگم. مبارکه ! ایشاا... با همین چلچراغه محشور بشی و واست با منگوله هاش شهادت بده و شفاعت کنه. اجرتون با ادیسون که اگه می دونست قراره اینقده در مصرف برق اسراف بشه ، شاید برق را اختراع نمی کرد تا یکی دیگه اختراع کنه !

****

وبلاگ نامه های بچه ها راه افتاد. بچه های خانواده های محروم هر چی می خوان می نویسند.

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 18:36 | لینک  | 

آگاه باش همان کسی که گنج های آسمان و زمین به دست اوست، به تو اجازه دعا داده، و اجابتش را تضمین نموده

هنگامی که برادر مومنت را نیازمند دیدی، زحمت خواهش کردن را از روی دوشش بردار

میلاد مولود کعبه، امام علی (ع)، در ماه مبارک رجب بر همگان مبارک باد

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 16:34 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

... مقاومت خرمشهر روی آبادان هم تاثیر گذاشته بود. با این که خرمشهر سقوط کرد ولی آبادان فقط محاصره شد. کار سپاه خرمشهر تشکیل گروه های اطلاعاتی مخفی و زیر نظر گرفتن امور شهر اشغال شده بود. آبادان هم که محاصره شده بود و عملیات های مختلف هیچ کدوم محاصره را کاملا نشکوند. تا این که بالاخره به عملیات ثامن رسید. اونجا بود که من و مهدی به نیروها اضافه شدیم. هم ارتش شرکت داشت هم سپاه. ما ارتشی بودیم. کمی اوضاع عوض شده بود. رئیس جمهور عزل شد و استراتژی جنگ تغییر کرد. ما فقط رزمنده بودیم و از چند و چون کار خبری نداشتیم....

دو روز عملیات نفس گیر. هیچ کس دلش نمی خواست آبادان هم به سرنوشت خرمشهر دچار بشه. عملیات وسیعی بود. همه از جون مایه گذاشتند. از سمت کارون شروع شد. بعد از دو روز آتیش بارون بالاخره محاصره شکسته شد....

وارد شهر که شدیم تازه مردم رنگ آرامش را دیدند. مقاومت نفس گیر دیگه تموم شد. من و مهدی نای راه رفتن نداشتیم. به مهدی گفتم :"خداییش فکرش را هم نمی کردم یه روزی اینجا باشم" مهدی که خیلی خسته بود به زور یه لبخند زد و همون جا به دیوار یه خونه خرابه تکیه داد و نشست. یواشکی دستش را برد طرف قمقمه دور کمرش و یه نگاه به من کرد و گفت :"یادم رفته بود این همرامه" اون وقت آب قمقمه را با آرامش عین نوشابه تگری شروع کرد به سر کشیدن. من هم کنارش نشستم و دو تایی چشمامون را بستیم و آروم خوابمون برد ...

راستش همه فکر خرمشهر بودند. این جوری مزه نمی داد. خبر دار شدیم که آقا ممد داره بر می گرده تهران تا یک سری گزارش را برسونه تهران. موقع خداحافظی به مهدی گفتم :"نمی دونم چرا یه حس خاصی دارم. خیلی سنگینه !" مهدی سرش را انداخت پایین و گفت:"دارم عادت می کنم".

 آقا ممد از اهواز با یه هواپیما که بدن چند شهید را هم داشت منتقل می کرد با چند تا از فرمانده های عالی رتبه و مجروحین جنگ به سمت تهران پرواز کرد. ولی هواپیما نزدیکای تهران سقوط کرد و همه چیز تموم شد. نمی دونم چرا. یکی گفت نقص فنی ، یکی گفت حادثه ، بعدها از خونواده اش شنیدم بمب گذاری تو هواپیما.  وقتی خبرش رسید همه حالشون بد بود. انگار که دیگه پشتشون خالی شد. نمی دونستیم چی بگیم. کلی کار نیمه تموم داشتیم ولی فرمانده رفته بود. شاید اون موقع فقط یه حس به بچه ها انرژی می داد. اون هم آزاد کردن خرمشهر بود تا روح ممد هم شاد بشه. اون نتونست هیچ کدوم از یادگاری هاش را ببینه. چه آزادی خرمشهر. چه پسرش سلمان.

امین : " جهان آرا دیگه ؟! آره ؟!"

پدر:"آره"

ادامه دارد ...

پ.ن ۱: در مورد سردار شهید محمد جهان آرا

پ.ن ۲: عملیات ثامن الائمه

پ.ن ۳: فیلم روز سوم را ببینید. من که خوشم اومد. 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:52 | لینک  | 

گفتیم که ...

فرداش عصر با علی رفتیم فیلم برداری. اول رفتیم فرحزاد دنبال زلیخا. دختر بچه فالفروشی که پدر معتادش با درآمد اون خانواده را می چرخوند. زلیخا خونه نبود. رفتیم تو خیابون ها دنبالش و قرار شد هر سوژه مناسبی هم دیدیم فیلم بگیریم. برخوردیم که چند تا بچه اسفندی کولی که از سر و رویشان خلاف می بارید. علی از دور فیلم گرفت و به علی گفتم تمومه بیا بریم. علی گفت "نه من می خوام باهاشون مصاحبه کنم " گفتم بی خیال. تابولو ه. برای فیلم بسه " گفت :"نه". ... هی از من اصرار و از اون هم اصرار. آخرش گفتم "علی من غلط کردم. راضی شدی؟! دیگه نمی نویسم. بیا بریم !" گوش نداد. مصاحبه کرد و یک کلمه اش هم به درد کار ما نخورد. وقتی برمی گشتیم حال من از تاسف بار بودن وضعیت اون ها بعد بود و حال علی از نگرانی بابت زلیخا. به من می گفت "یعنی زلیخا بین این آشغال ها کار می کنه ؟! چه کار کنم علیرضا ؟!" نمی خواستم تصویری از اون ها بیارم و نیاوردیم. معصوم نبودند ولی مقصر هم شاید نبودند.

شب بعدی با مجید رفتیم دنبال بچه فالفروش ها و بچه کاسب های خ شریعتی. پر بود. یک سری اجازه نمی دادند. از یک سری یواشکی فیلم گرفتیم که کلی وقتی فهمیدند شاکی شدند که البته از تصاویر اون ها هم استفاده نکردیم. ولی این بین به چند پسر آشغال جمع کن برخوردیم. کلی مصاحبه کردیم و گپ زدیم. خیلی جالب بود حرف هایی می زدند که برای من هم آموزنده بود. حرف های جالبی که کلی می شد بهشون فکر کرد. بعضی هاش را در اول فیلم گذاشتیم. یکی از اون ها چهره خیلی جذابی داشت و خیلی خوب با ما همکاری کرد. شاید این اتفاقی نبود که اسمش ناصر بود.

شب علی همین جور هدفون موبایل تو گوشش بود و داشت به شعر گوش می داد که یک دفعه گفت یه ایده به ذهنش رسیده. اون قدر غرق بود که حتی پیاده شدن من را از ماشین  متوجه نشد و بعد از شعر دنبالم می گشت. یه تیکه هم همین جور تو حال خودش بود که دیدم داره در طول خیابون با سرعت قدم می زنه. بهش گفتم "ماشین بزندت من چی کار کنم ؟ طرف فیلم جنگی می سازه ۶ تا کشته می ده. فیلم ۷ دقیقه ای ما ۲ تا کشته !!! ". شب زنگ زدیم به خانم ن.ا که بیاد و اون تصویر خاص که ایده اولیه علی بود را بازی کنه.

فرداش رفتیم تصویر نهایی را گرفتیم و بعد خونه مهدی تا ساعت ۱ نصفه شب تدوین تموم شد. خلاصه ۱ ساعت و نیم فیلم گرفتیم و ۷:۳۱ ثانیه کلیپ در آوردیم. از ته دل می گم روح ناصر عبدالهی شاد.

وقتی فیلم را روی پرده دیدم دلم می خواست نظر بقیه را بدونم. البته کار اول بود و برای دل خودمون انجامش دادیم. من که از علی راضی بودم. ولی فکر کنم اون از دست من راضی نباشه.

 

 دانلود نسخه کیفیت پایین فیلم ...

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:37 | لینک  |