به کعبه گفتم من از خاکم تو از خاک
چرا باید به دور تو بگردم
ندا آمد تو با پا آمدی باید بگردی
برو با دل بیا تا من بگردم
...
خیلی خسته ام. حوصله ندارم اصلا. یه جورایی دلم پره. نمی دونم از چی ! ظاهر همه چیز خوبه، ولی داره یه جای کار می لنگه !
...
دکتر با بی حوصلگی پشت میزش نشست. شروع کرد به ورق زدن پرونده های گذشته و به هر اسمی که می رسید یه چیزی زیر لب می گفت "... تو چطوری ؟ خوبی ؟! دیگه خبری ازت نشد ! ... تو خدایی اش مشکلت بچگونه بود. راحت بود حل شدنش ! ... خدا به دادت برسه. من که بیش از این ازم بر نیومد ! ... تو! تو! تو چرا گوش ندادی ؟! هر چند اگر من جای تو بودم شاید بدتر می کردم ! ... دیدی گفتم صبر کن درست می شه ؟! مبارکه! خیره ایشالله ! ... خرت که از رو پل گذشت یادی از ما نکردی ! ... یادته چقدر بدبختی دادی به هممون ! حالا تموم شد ! ... تو آدم بشو نبودی! عجیبه چطور روبراه شدی! ... خیلی بی معرفتی ! ... تو خودت واسه من الگو بودی ! نمی دونم حکمتش چی بود که اومدی پیشم! ... هه دیوونه !"
پوشه را بست و چشمش به اسم خودش افتاد "هه هه تو که هیچی ! طفلکی ! تو را که خیلی وقته بی خیال شدم ! خوب شدن تو کار من نیست! فعلا همینه که هست! بیچاره!"
...
دکتر رو کرد به خانم وسواسی گفت" خب از اون جلسه تا حالا تغییری هم کردید؟!" -"والا شما که فقط گوش دادید و من حرف زدم!" -"یعنی هیچی نگفتم؟!" -"نه!" دکتر سرش را تکون داد و لبخند زد و گفت"آهان با یکی دیگه عوضی گرفتم! اصلا ولش کن! یه خواهشی داشتم ازتون!" -"بفرمایید" -"یه بنده خدایی هست مثل شما! البته وضعش بدتره خب! راستش من نمی رسم کاری براش بکنم، ولی شما می تونید..." -"چه کار باید بکنم دکتر؟!" -"هیچی باهاش گپ بزنید و بگید دست از این کارهاش برداره! شاید به خودتون هم کمک شد ! البته شاید. ولی سعی کنید اون را نجات بدین!" -"یعنی من که ته چاهم ..." دکتر حرفش را قطع کرد و گفت"قلاب بگیرید تا اون بیاد بیرون. بعد اون طناب می اندازه واسه شما!" -"باشه قبول"
موقع رفتن دکتر گفت"من هیچ وقت ازتون نخواستم وسواس داشته باشید. ولی در این مورد لطفا وسواس داشته باشید. نکنه وضعش را بد تر کنید !!! نکنه از شما چیز بدی یاد بگیره ! همین اتاق بغلی در اختیار شما و ایشون. به نظرم زبون هم را خوب می فهمید ! فقط متوجه باری که روی دوشتونه باشید. فقط من یک کلمه بهتون یاد می دم : /به درک/ این قده خوبه ! "
...
شاید این طوری بهتر باشه. حکایت اینه که می گن فقط آهن آهن را خرد می کنه. بذار ببینیم چی می شه. یادش بخیر. یه زمانی این مشکل را خوب می شناختم ولی الان تقریبا یادم رفته.
...
در باز شد و همکار دکتر سر رسید . "احوال دکتر؟!" دکتر سری تکون داد و گفت"مرسی" -"نه دیگه ! واسه ما زرنگی نکن ! مرسی که نشد جواب ! خوبی یا بد ! دکتر با بی حوصلگی گفت"بد نیستم" -"ای بابا ! تو معلومه چته ؟! دردت چیه !! این جوری ملت را خوب می کنی ؟!" دکتر بلند شد رفت طرف فلاسک چای و گفت "چیزی نیست بابا ! یه موج دپه که می آد و ... " حرفش را دوستش قطع کرد و گفت"بهش خوش می گذره می مونه! می شه کمکت کرد؟" -"اگر کمکی هم لازم باشه کار شما نیست! خواستنی هم نیست!"
- "پایه ای همین تریای بغل دو تا قهوه ؟! "
دکتر با لبخند سر تکون داد "بریم"
...
فضا کمی گرفته است. انگار آدم جاش تنگه ! همین.
ادامه دارد ...
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
یاری اندر کس نمی بینم یاران را چه شد
دوستی کی آخر آمد دوستداران را چه شد
آب حیوان تیره گون شد خضر فرخ کجاست
خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد
کس نمی گوید که یاری داشت حق دوستی
حق شناسان را چه حال افتاد یاران را چه شد
لعلی از کان مروت بر نیامد سالهاست
تابش خورشید و سعی باد و باران را چه شد
گوی توفیق و کرامت در میان افگنده اند
کس به میدان در نمی آید سواران را چه شد
صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد هزاران را چه شد
زهره سازی خوش نمی سازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی می گساران را چه شد
حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش
از که می پرسی که دور روزگاران را چه شد
شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار
مهربانی کی سر آمد شهریاران را چه شد
شهریاران را چه شد
شهریاران را چه شد
شهریاران را چه شد ...
پ.ن ۱: فکر کن این آهنگ را توی ماشین می ذاری و همراهش زمزمه می کنی و کار نداری که سرنشینان ماشین نظرشون چیه ! می ری تو حال و هوای خودت !
پ.ن ۲: شهریاران را چه شد ؟!!!
پ.ن ۳: گاه حادثه اي تمام باورهايت را به هم مي ريزد و تو مجبوري به خودت فرصتي بدهي. فرصتي براي يافتن, جستن و پيدا كردن چيزي كه خودت نمي داني چيست اما به يقين وقتي آن را يافتي مي فهمي كه آن همان چيزيست كه از دست داده اي و يا چيزي كه به آن نيازمندي. آن چيز يك باور است, باوري سبز در دلت و تا آن موقع احساس مي كني كه آواره اي . . .*
*واگويه اي از رضاي خانه سبز وقتي كه بي عاطفه اش در قبرستان قدم مي زد. (این را الان تو وبلاگ یکی از بچه ها دیدم و به دلم نشست)
پ.ن ۴: چقدر این دوست من قلم زیبایی داره !
پ.ن ۵ : قسمت های مختلف این پست ارتباط خاصی به هم ندارند.
رو سر بنه به بالین تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
ماييم و موج سودا شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا خواهی برو جفا کن
خیره کشی است ما را دارد دلی چو خارا
بکشد کسش نگوید تدبیر خونبها کن
بر شاه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق تو صبر کن وفا کن
دردی است غیر مردن کان را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
در خواب دوش پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
فکر کن آدم قبل از مرگش این شعر را بگه و ...
همین جوری واسه اذیت این عکس را می ذارم. این کوچکترین و قدیمی ترین عکسه.
و این هم جدیدترین عکس. بی خود نیست که در خانواده پدری (آبادانی ها) محبوبیت بیشتری داره و می گن امین خوزستانی و تو آمریکایی !
یه هتلی تو کیش که ما توش نرفتیم!
این جمله را تا حالا جلو خیلی ها بارها گفته ام ولی جلو خودت هیچ وقت نگفته ام. الان دیگه اون قدر بزرگ شدی که بهت بگم که بهت افتخار می کنم و ازت مطمئنم.
این عکس خیلی خوب بود. یه رگه آبادانی را لو می ده. کلا دو تا رگه به ارث بردیم. یکی اش خوش تیپی ه ! اون یکی هم اینجا جاش نیست، مرام و معرفته ! ![]()
محمد امین جلو آبشار رستوران سنگی در کیش
(وبلاگ شخصی - سایت کاری)
***
این پست را امروز نوشته بودم تا امشب از حالت ثبت موقت در بیارم. راجع به خبر بدی که شنیدیم مغزم قفله فعلا.
امروز جشن میلاد حضرت علی(ع) در کانون اصلاح و تربیت برگزار شد. ما را هم دعوت کردند. بد نبود. آخراش یکی یه دفی زد که از معدود بارهایی بود که دلم خواست جای کسی باشم. چون حس کردم کل انرژی منفی اش را با حرکات دستش روی دف و سر و ... خالی کرد رفت.
مصطفی هم خیلی بهتر بود.
این روزها ترجیح می دم مسائل اطراف خودم را تحلیل نکنم. فقط بنشینم و نگاه کنم. هرچند خیلی چیزها برای تحلیل وجود داره. ولی ترجیح می دم هیچ تحلیلی نکنم.
انشاالله عاقبت همه به خیر بشه. امروز شنیدم یکی از دوستانم کمی به مشکل برخورده. کمی که چه عرض کنم ... نمی تونم کاری براش بکنم. سعی کردم یه جورایی پشت صحنه مواظبش باشم ولی خب زور من همین قدره. یه جاهایی دیگه حتی وسیله هم به درد نمی خوره. یک راست باید خدا مستقیما وارد عمل بشه ... و الان از اون موقع هاست اگر تشخیصم درست باشه.
راستی روز پدر مبارک. خصوصا به شما پدر خودم که الان وسط زیر و رو کردن سی دی های پزشکی اتان یه دیدی هم به اینجا می زنید.![]()
![]()
امروز به اتفاق خودم ، محمدرضا نورانی، علی زارعان و علی رضایی رفتیم به دعوت دکتر کی منش (برای دوستانی که از این لحظه به ما اضافه شدند بگم که لیسانس ایشون هم در هاله ای از ابهام به سر می بره!) رفتیم تلپ شدیم خونشون و چتر وا کردیم. اولش من بودم و مرتضی فقط. بقیه دیر کردند. همین جور که به کامپیوتر مرتضی ور می رفتم دیدم FIFA99 داره روش. ما هم به یاد بچگی ها خورگی کردیم رفتیم بازی (از بزرگی خیری ندیدیم که !) . با اسپانیا ۵ تاگل به فیورنتینا زدم و بعد سطح بازی را بالا بردم. ۱ گل زدم و ۲ تا خوردم و نتیجه شد ۶-۲ من. بعد دیگه بقیه بچه ها رسیدند. شام خوردن که استثناءا مثل آدمی زاد بود بماند.
***
داشتیم گپ می زدیم که گپ بالا گرفت. یهو مرتضی یه فکر شیطانی به سرش زد و گفت آقا بیا تایم بگیریم ببنیم علیرضا می تونه ۱ دقیقه سکوت کنه ! من هم که از شما چه پنهون مدت هاست کم حرف شده ام و حرف زدنم فقط برای عوض شدن حال و هوامه، رفتم تو فاز سکوت و فقط یا می خندیدم یا سر تکون می دادم. کار به جایی رسید که یکی دو تاشون دغ کردند و به غلط کردم افتادند . محمد نوارنی گفت من فکر کنم این داره حرف می زنه ولی فرکانسش را تغییر داده تا ما نشنویم. خلاصه هر حرف تحرک آمیزی بلد بودند زدند ولی ...
نتیجه مستند را اینجا ببینید.
***
یهو به سرمون زد ما که بیداریم ، چایی دم کنیم و یه برنامه برای رفقا بچینیم. برنامه زابراه کردن رفقا بود. از روی فن بوک ها دونه دونه اسم ها را بررسی کردیم و جوانب را سنجیدیم و با تصویب سیستم تک جنسیتی، عیسی (نایبی) که زن هم گرفته برگزیده شد.
شروع ...
ساعت ۲:۰۶
علیرضا: سلام عیسی خوابی ؟ -سلااام (وسط سلام خوابش برد). نه بیدارم. چطوری علیرضا جان ! -آقا خوبی ؟! از علی که تو بیمارستان مفید بود چه خبر ؟! -علی؟! کدوم علی؟! -تخت چهارم تو اتاق سوم دیگه -کدوم علی؟! -روبروی کیان دیگه ! (علی رضایی و مرتضی داشتند بالش گاز می زدند. عیسی هم تابلو بود خواب خوابه!) -نمی دووونم ! -اینا را ولش کن! آقا بچه ها دیوانه ها نصف شبی جلسه گذاشتند تصمیم گرفتند برن بیمارستان مفید فیلم برداری. پایین تجریش! بالای حسینیه ارشاد! -چی؟! -خب دیگه علی رضایی رفته دنبال مجوز! می تونی همین فردا ۶ صبح اونجا باشی تا ۸ برن تو ؟! به بقیه خبر بده !!! -آخه الاااان نصــــــــــــفه شبه !!! کسی را نمی شه بیدار کرد! -خب من چه کار کنم ؟! اصلا یه تماس با علی زارعان خل بگیر ! -بااااااشه !!!
تموم که شد ترکیدم از خنده ! بیقه هم ولو شدند !
مدت زمان : ۳ دقیقه و ۲۹ ثانیه
ساعت ۲:۲۱
علی زارعان : سلام عیسی ! خوبی ! -سلاام علیکم و رحـــــــ... ! -عیسی من تازه نیم ساعته رسیدم خونه کپه مرگم را بذارم. این علیرضا می گه تو با من کار داری -من نمــــــــــــی دونم ! قضیه فیلم برداری چیه ؟! -این ابله از عصر صبر کرده نصفه سبی به تو بگه ؟! الان همه بیرونند. بیا هماهنگ کن. من هم باید بخوام. دارم می میرم .... ( این مکالمات ادامه داشت)
مدت زمان : ۵ دقیقه
ساعت ۲:۳۴
علی رضایی : سلام عیسی خوابی ! -سلامممممم نـــــــــ... ! -این قضیه ی این دوونه ها چیه ! این علیرضای احمق چی می گه ؟! -فیلم برداری -آقا باید بریم بیمارستان علی اصغر. خانم فلانی را که یادته نیادها ! ببین بیمارستان مفید کنسل شد افتاد شنبه ساعت ۵ صبح ! من نمی دونم بچه ها چی می گن. الان یه سری رفتند در بیمارستان! تا صبح بیدار باش بهت زنگ بزنن ! -باااشه ما تا صبـــــــــح بیداریم خیالی نیـــــــــــــــــست ! ...
مدت زمان : ۳ دقیقه
***
خب باید صبر می کردیم تا عیسی از انتظار بترکه و مجبور بشه بخوابه و دوباره خواب بره. به عنوان پیام بازرگانی به یکی دو نفر دیگه زنگ زدیم که مجتبی حاجی قاسمی جواب داد...
ساعت ۲:۵۰
علیرضا: سلام مجتبی بیداری ! -آره می خواستم الان بخوابم که زنگ زدی (ضایع شدیم) -آقا ما می خوایم بریم مکه. هواپیما تاخیر داشت الان هم فقط داریم حلالیت می طلبیم. علی رفته دستشویی الان می آد منتظر تماسش باش ... ! -التماس دعا ...
مدت زمان ۲ دقیقه و ۵۱ ثانیه
ساعت ۳:۰۲
حاجی قاسمی SMS زد که : به علی بگو حلال کردیم. دعا کنه برای همه. خصوصا برای من بینوا (این یعنی می خواد بخوابه)
خب زمان مناسب گذشته. بگردیم به پروژه ی عیسی
***
ساعت ۳:۱۱
مرتضی با خواب آلودگی: سلام عیسی چطوری ؟! -سلام -آقا آدم هر چی هم کلفت باشه خدایی ساعت ۶ راهش می دن بیمارستان ؟! -آره خب! تو حیاطش! -الان از سه تا شبکه اومدن اینجا علافیم! رامون نمی دن تو . چه غلطی بکنیم ! -من چـــــی بگـــــم؟ مگه شما فیلم نگرفته بودین قبلا ؟!! -الان ممد نورانی عین جنازه کنارم خوابیده. حراستی ه هم داره فحش ... می ده ! من قاطی ام - من نمـی دونم !!! ...
مدت زمان : ۵ دقیقه و ۳۰ ثانیه
خب باز هم باید فاصله انداخت
بریم سر مهدی که استثناءا چون می خواد صبح زود بره مسافرت باید خواب باشه !
***
ساعت ۳:۲۵
علیرضا: سلام مهدی خوابی؟! -با اجازتون -مهدی الان بچه ها جلو بیمارستانند. ماشین می خوایم با اون آقا چاقه بریم فیلم برداری -آخه من نیم ساعته خوابیدم. ۱ ساعت دیگه هم باس برم مسافرت !!! -یعنی تو فقط دو ساعت می خوای بخوابی -اگه بشه -خب یه ساعتش را نخواب -خب دیوونه ها آژانس بگیرید! -کارت سوخت نداره یارو . این چند تاست ؟! اصلا باشه. بگم علی رضایی بهت زنگ بزنه؟! -نه بگو گوشی اش خاموشه ! -باشه. خیالت راحت ...
مدت زمان : ۲ دقیقه و ۱۸ ثانیه
ساعت ۳:۲۹
علی رضایی: سلام مهدی خوبی ؟! -آره بگو -مهدی علیرضا گفت بهت زنگ نزدنم طرفت هم نیام. از من ناراحتی ؟! با من قهری ؟! -نـــــــــــــه ! بذار بخوابم! علی خداییش سر کاری نیست ؟! -نه بابا چه سر کاری ای ؟! -آخه علیرضا گفت ۶ اونجا باشید (من پریدم وسط) من: من کی گفتم ۶؟! همه زدیم زیر خنده. لو رفت. مهدی گفت: بمیرید !!! بعد گوشی را قطع کرد!
مدت زمان : ۲ دقیقه
برگردیم فاز پایانی عیسی
***
ساعت ۳:۳۹
علیرضا: سلام عیسی خوبی؟! -بگو بابا -ما این اوضاع ولمشور را به شارمین گفتیم. گفت هر چی عیسی بگه. مسئول مستقیم بیمارستان مفید عیسی است. از رادیو فرهنگ می خوان بیان فیلم بگیرن !!!!!!!!!!!!!!!!!!! ساعت ۳ بریم ؟! -۳؟!! -آهان الان ۴ ه ! خب ۴! -باشه پایه ایم! -پس ۱ ساعت دیگه اونجا باش ! -ما ۱۰ دقیقه بیشتر راه نداریم !!! -مگه کجایی؟! -حسینیه ارشاد!!! -آهان یعنی سرعقل اومدی ! -منظور؟! (علی زارعان اومد وسط) علی زارعان: آخه ... تو ۳ ساعته سر کاری ! (عیسی وانمود کرد خبر داشته ولی زهی خیال باطل!) ...
مدت زمان : ۳ دقیقه و ۶ ثانیه
***
بعد به مجتبی SMS زدم : علی رضایی را حلال نکن. آخه موند تو دستشویی جاش گذاشتیم !
گفتنی است که ممد نورانی وسط های پروژه خوابش برد چون باید صبح می رفت کلاس. صبح هم خواب موند و باید عصر بره کلاس !
نماز صبح را خوندیم و بعد از این کارهای خداپسندانه و شاد کردن دل مومنین خفتیم.
***
صبح مهدی به من زنگ زد . من با این که اسمش روی گوشی بود گیج و ویج فکر کردم دوست مرتضی است. گوشی را دادم به مرتضی و نداده ازش گرفتم. خاموش کردم و خواب.
صبح هم به علی زارعان التماس کردم که من را نزدیک خونمون بندازه پایین با خودش نبره خونه ایرانی واسه کار، وگرنه خودم را از ماشین پرت می کنم پایین !!!

پ.ن: کلی کیف شد که هومن عیوضیان رفته استرالیا و دم دست نبود وگرنه روی اون اساسی جواب می داد.
بار خدایا، ای آنکه درگاه تو آخرین مقصد حاجات است و تنها در نزد توست که به خواسته ها توان رسید. ای خداوندی که در برابر نعمت هایت بهایی نستانی. ای خداوندی که زلال عطایت را به منت تیره نگردانی. ای خداوندی که همگان به تو بی نیاز شوند و کس را از تو بی نیازی نیست. ای خداوندی که همگان را به تو رغبت است و کس را رخ تافتن از تو میسر نیست. ای خداوندی که هر چه خواهندگان از ت
و خواهند، خزاین نعمتت فنا نپذیرد. ای خداوندی که ناموس حکمتت را هیچ وسیله ای و سببی دگرگون نسازد. ای خداوندی که حاجت حاجتمندان از تو منقطع نشود. ای خداوندی که دعای دعا کنندگانت به رنج نیفکند. به بی نیازی از آفریدگانت خود را ستوده ای و تو سزاواری که از آنان بی نیازی گزینی. آفریدگانت را به نیازمندی وصف کرده ای و آنان را سزاست که به تو نیازمند باشند. پس هر که بخواهد نیازمندی خویش را از درگاه تو رفع کند و گرد بینوایی را از چهره ی خود بیفشاند، حاجت خود را از جایی خواسته که بایدش خواست و به دریافت مقصود از راهی رفته که بایدش رفت. خداوندا، هر کس که حاجت به یکی از بندگان تو برد یا یکی از بندگانت را سبب روا شدن حاجت خود پندارد، جز حرامان نصیبی حاصل نکند و سزاوار است که تو احسان از او باز گیری.
بار خدایا، مرا به تو حاجتی است که کوشش من از دست یافتن به آن قاصر آمده بود و راه های چاره به روی من بسته شده بود. نفس من مرا وا داشت که برآوردن آن نیاز ، از کسی خواهم که او خود به روا شدن حاجت نیازمند توست و برای دست یافتن به خواسته هایش از تو بی نیاز نیست. و این خود خطایی بود از خطای خطاکاران و لغزشی از لغزش های گناه کاران. سپس به هشدار تو از خواب غفلت بیدار شدم و به توفیق تو پس از لغزش بر پای خاستم و چون به صوابم راه نمودی دیگر به سر در نیامدم و باز گردیدم.
گفتم : منزه است پروردگار من، چگونه نیازمندی دست نیاز به سوی نیازمندی دیگر برد و چه سان بی نوایی به بی نوای دیگر رو کند ؟
پس ای خداوند من، با رغبتی تمام آهنگ تو کردم و با اعتماد به تو روی امید به درگاهت آوردم و دریافتم هر چه فراوان تر از تو خواهم باز هم در برابر توانگری ات ناچیز است و بخشش را هر چه فزون تر خواهم در برابر گشادگی باب عطایت باز هم حقیر است و کرم تو از سوال هیچی سائلی به تنگنا نمی افتد و دست عطای تو فراتر از هر دست دیگر است.
بار خدایا، بر محمد و خاندانش درود بفرست و با من از کرم و عدل خود آن کن که فضل تو را درخور است نه استحقاق مرا. من نخستین کسی نیستم که سزاوار منع و طرد بود و اکنون به تو رغبت یافت و تو به عطای خود او را اوختی. من نخستین کسی نیستم که مستوجب حرمان از درگاه تو بود و دست طلب به سوی تو دراز کرد و تو نومدیش نساختی. بار خدایا، بر محمد و خاندان او درود بفرست و دعای مرا اجابت کن و به ندایم پاسخ گوی و به زاری های من رحمت آور و آوازم را بشنو. مرا از خود نومید مکن، رشته پیوندم را با خود مگسل و در این نیاز که اکنون مراست، یا هر نیاز دیگر، به درگاه دیگر مران. یاری نمای که مطلبم برآید و حاجتم روا شود و به خواسته ام برسم، پیش از آنکه این مکان را ترک گویم. بدان سان که سختی ها را بر من آسان سازی و در هر کاری آنچه را خیر من در آن نهفته است مقدر داری.
بر محمد و خاندان او درود بفرست، درودی پیوسته و دم افزون و بی انقطاع و ابدی. و این درود را یاور من ساز و وسیله ی برآمدن حاجتم گردان، که تو فراخ نعمت و بخشنده ای.
ای پروردگار من، حاجت من این است.{حاجت خود را یاد کن و سر به سجده بگذار و بگو}
فضل تو آسوده خاطرم گردانید و احسان تو مرا به سوی تو راه نمود. تو را به تو و به محمد و آل محمد (ص) سوگند می دهم که مرا نومید باز نگردانی.
مناجات سیزدهم از صحیفه ی سجادیه
تو را که هر چه مراد است در جهان داری
چه غم ز حال ضعيفان ناتوان داری
بخواه جان و دل از بنده و روان بستان
که حکم بر سر آزادگان روان داری
ميان نداری و دارم عجب که هر ساعت
ميان مجمع خوبان کنی ميانداری
بياض روی تو را نيست نقش درخور از آنک
سوادی از خط مشکين بر ارغوان داری
بنوش می که سبکروحی و لطيف مدام
علی الخصوص در آن دم که سر گران داری
مکن عتاب از اين بيش و جور بر دل ما
مکن هر آن چه توانی که جای آن داری
به اختيارت اگر صد هزار تير جفاست
به قصد جان من خسته در کمان داری
بکش جفای رقيبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر يار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست میدهد يک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از اين باغ میبری حافظ
چه غم ز ناله و فرياد باغبان داری
پ.ن ۱ : جمعه ، شب ... . البته با برنامه فال حافظ روی گوشی موبایل
پ.ن ۲: ازش خواستم خطاب به خودم بگه و گفت.
پ.ن ۳: حافظ هم دیگه با ما رودرواسی اش را گذاشت کنار.
پ.ن ۴: برای دومین بار در این وبلاگ باید بگم که حقا لسان الغیبه !!!
پ.ن ۵: زیاد تجزیه تحلیل نکردم چی چی گفته بهم!
پ.ن ۶: موارد ... غیرقابل ذکر بودند !
... "ببینید دکتر! این راه هایی که شما می فرمایید همه اش برای وقتی خوبه که کار از کار گذشته و باید باهاش کنار اومد. ولی من چی؟ سر یه دو راهی هستم که هر کدوم را انتخاب کنم باید یه هزینه ای بد
م که هیچ وقت نخواستم تو عمرم کارم به دادن همچین هزینه ای بکشه. قبول ندارید ؟" دکتر سرش را به علامت تایید تکون داد و چیزی نگفت. خلاصه این که خداحافظی کردند و رفت. دکتر همین جور که سرش را بین دو تا دستاش گرفته بود تو دلش گفت "خدایا این بچه خوبی ه ها! درسته که همه چیز دست تو ه و ما همیشه وسیله ایم. من این را قبول دارم. ولی خداییش تو این یه زمینه لااقل هیچ کاری از دست هیچ وسیله ای ساخته نیست. باید خودت مستقیما یه کاری بکنی. هرچند نمی دونم چه کار می کنی ، ولی من چیزی به ذهنم نمی رسه "
... صدای زنگ تلفن در اومد. دکتر گوشی را برداشت. از اون ور صدای جیغ و گریه می اومد "آقای دکتر دستم به دامنتون ! کامران !" دکتر حول برش داشت "کامران چی؟" -"رفته تو ایوون در را قفل کرده. یه پیت نفت گرفته می خواد بریزه روی خودش ! اینجا شلوغ شده ! پلیس کاری ازش بر نمی آد ! بین داد و فریاداش می گه بگید دکتر بیاد شاهکارش را ببینه ! دکتر چه کار کردی ؟!!!" دکتر سرش را محکم گرفت شروع کرد زیر لب فحش دادن "... احمق ! احمق ! " از جاش پرید و رفت از دفتر بیرون و سوار ماشین شد. تو راه هی زیر لب فحش می داد. عرق کرده بود. نزدیک که شد بدجوری حالش بد بود "خدایا من نمی خواستم این طوری بشه ! اصلا غلط کردم ! درستش کن ! ..." دکتر رسید تو کوچه و حول حولکی ماشین را پارک کرد و پرید بیرون.
مردم جلو ساختمون جمع شده بودند و با هم پچ پچ می کردند. پلیس بیسیم زد که گویا دکتر مورد نظر رسیده. پیرمردی اون طرف کوچه آتیشی روشن کرده بود و نشسته بود روی جعبه میوه و داشت خودش را گرم می کرد . دکتر رفت جلو و جمعیت راه را براش باز کرد "اینجا چه خبره ؟!" کامران با حال گیجش که تو دستش دبه بود گفت"به به ! اومدی دکتر ! می دونی این چیه تو دستم ؟! آب نیستا ! نفته! کبریت هم که درجریانی! تو جیبمه ! " - "خب که چی ؟! می خوای چه، چه، چه غلطی بکنی ؟!" -"من که آدم نیستم! شیطونم. از جنس شیطون. هیچی دکتر. دیگه چیزی نگو. از بوی آتیش خوشت می آد دیگه ! نمی دونم بوی چوب سوخته بهتره یا ، تموم شد دکتر! تبریک می گم!" دکتر بدجوری عرق کرده بود. خودکارش را از جیبش در آورده بود و بین انگشتاش می گردوند و فشار می داد. هی عقب و جلو حرکت می کرد. هی زیر لب جز جز می کرد. مردم هم همه منتظر بودند.
دکتر سرش را کرد بالا و داد زد"نگفتی! که چی ؟! که بسوزی ؟! خب بعدش چی؟!" -"خودت گفتی یه راست می رم تو صف خرا! بعدش هیچی!" -"خب پس چرا گفتی من بیام خر ! فکر کردی بسوزی خودت را چی می شه ؟! قهرمان می شی ؟! تموم می شی ؟! مظلوم می شی ؟! راحت می شی ؟! ذلیل می شی ؟! یا برات مهم نیست چی می شی ؟!" کامران با عصبانیت داد زد"دکتر اینجا دفترت خراب شدت نیست! مهم نیست برام!" کامران داشت دیگه کنترل و خونسردی کاذبش را از دست می داد. دکتر داد زد "پس چرا معطلی ؟! زود باش!" مردم همهمه کردند. یه عده گفتند این دکتره خودش دیوونه تره ! کامران که دیگه بدجوری عصبی شده بود و دستاش می لرزید گفت"فکر کردی نمی کنم؟!" دکتر با داد جواب داد" فکر کردی خیلی شاهکار می کنی ؟! فکر کردی اگر خودت را بکشی چی می شه ؟! یه گوساله مرده. همین. همین !!!!!! " کامران دبه را آورد بالا و گفت"همین دیگه ؟!!" صدای همهمه بلند تر شد. دکتر ادامه داد"ولی اگر بیایی پایین تازه یه آدم متولد شده !" همه سکوت کردند. پلیس دستور داد چراغ گردون خاموش بشه. دکتر برگشت و آروم گفت"الاغ خدا واست برنامه داره، اون وقت تو داری خراب می کنی؟!" بعد صداش را برد بالا و از ته گلو داد زد "الاااااااااااااااااااغ!" برگشت و با دست لرزونش یه جعبه میوه برداشت. به پیرمرد گفت"یه چایی به ما می دی؟!" جعبه را گذاشت کنار پیرمرد. شروع کرد به کف زدن و گفت"یالا! ملت معطلند! می خوان ببینن یه گوساله بی مصرف می میره یا یه آدم به دنیا می آد! از نظر من هر جفتش خوبه! یالا بچه!!!" نشست روی جعبه و شروع کرد به نم نم خوردن چایی. صورتش پرعرق بود. قلبش داشت می اومد توی دهنش. مدام زیر لب می گفت خدایا من همین قدر بلدم. فقط خیره شده بود به ایوون.
کامران پاهاش شل شد. نشست و تکیه داد به نرده ها و دبه را انداخت پایین. مردم صداشون در اومد. دکتر دستش را برد بالا که کسی سر و صدا نکنه ! کامران زد زیر گریه و شروع کرد زار زدن! دکتر همین جور که داشت چای را می خورد و چشماش برق می زد آروم که فقط خودش بشنوه گفت"گریه کن! روحت تازه می شه! گریه کن" کامران تکیه داد و سرش را گرفت بالا و هیچی نگفت. دکتر از جاش بلند شد. لیوان را گذاشت کنار پیرمرد. تازه کمی رنگش اومد سرجاش. با صدای لرزون گفت"راهم نمی دی بالا؟!" کامران کلید را انداخت پایین. دکتر تنها رفت بالا. مردم ماتشون برده بود. دکتر رفت کنار کامران و بغلش کرد و گفت "آفرین. روسفیدمون کردی! تولدت مبارک!" کامران با بی حالی گفت"مگه نگفتی اگه جای من بودی خودت را می کشتی؟!" دکتر با خونسردی جواب داد"خب آره. تو هم کشتی. تو شباهتی بین این کامران و اونی که تو دفتر من بود می بینی ؟!" دکتر دست کامران را گرفت بالا و همه کف زدند. پلیس تماس گرفت که ماموریت تمومه و سوژه منصرف شده. پیرمرد فقط نگاه می کرد و چشماش برق می زد.
...
دکتر سوئیچ را داد به دوستش تا اون برونه. می خواست چشماش را ببنده و استراحت کنه. تازه داشت ضربان قلبش طبیعی می شد.
...
"خدایا همین قدر براومد. دیگه اگه بخواد تکرار کنه راهی ندارم. خدایا من فقط دارم برای اینا وقت می گیرم تا چرخ روزگار براشون بگرده"
"از نظر من فقط وقتی می تونی از یکی قطع امید کنی که مرده باشه. گل را باید لگد مال کنی تا بشه شکلش داد. آهن داغ دیده است که نرم می شه و شکل پذیر. سنگی که می خواد تندیس بشه هم باید تیشه را تحمل کنه. کامران امروز بزرگ شد. امیدوارم مشکلی پیش نیاد. می سپرمش به خدا! مثل همیشه! "
ادامه دارد...
پ.ن : استاد ببخشید که از خاطره اون شبت استفاده کردم. منتها در مورد شما هیچ دکتری نبود که جلویت را بگیره. مستقیما خدا وارد عمل شد ...
در حالی که حریف هیچ حرفی برای گفتن نداشت.
بالاخره ماتادورها هم یه چیزی برای دلخوشی گیرشون اومد.
انصافا بازی عالی ای بود.
پ.ن : عکس از صحنه اهداء جام تا این لحظه گیرم نیومد.
پ.ن : عکس مربوط به اهداء جام یافت شد.
آدم ها بعضا سعی می کنند زنده بمونند. حالا چجوری اش فرق داره.
یه عده می کُشند تا زنده بمونند. یه عده می شکونند تا زنده بمونند. یه عده می شکنند تا زنده بمونند. یه عده می خورند تا زنده بمونند. یه عده از روی زندگی دیگران رد می شن تا زنده بمونن. یه عده خودشون را به مردن می زنند تا زنده بمونند ...
ولی..
من می خوام خودم باشم تا زنده بمونم. خودمِ خودمِ خودم.
ما زنده به آنیم که آرام نگیریم موجیم که آسودگی ما عدم ماست
پ.ن: هستم اگر می روم، گر نروم نیستم !
هـــــــــــــــــــــــولی هولی
جدا عالی بود !
یه شب چند تا از رفقا دعوتم کردند به شب نشینی. من هم که اصولا با خواب قهرم یا بهتر بگم اون با من قهره، قبول کردم. تا نماز صبح دور هم چرت و پرت گفتیم و بعدش بقیه بچه ها را از خواب بیدار کردیم و خودمون یواشکی بعد نماز رفتیم خوابیدیم تا حتی الامکان از زیر کار در بریم ... که خب نشد ...
با من می شدیم چهار نفر. رفیقم که پسر خوبیه ولی اون موقع باهاش زیاد خودمونی نشده بودم شروع کرد به تعریف کردن :
... آقا دو روز مونده بود به امتحان ! پروژه اش را هم که هنوز انجام نداده بودیم ، هیچی هم نخونده بودیم... خلاصه رفتیم پارک محل منتظر رفیقمون که بریم خونشون پروژه را انجام بدیم. خلاصه تنها بودیم. کشیدیم ! کشیدیم ! کشیدیم !... بعد رفیقمون اومد. گفت حال نداره. دو نفری دوباره کشیدیم! کشیدیم! کشیدیم!... داشتم می مردم از سر درد. رفتیم خونشون که خیر سرمون پروژه انجام بدیم. همون جا کشیدیم! کشیدیم! کشیدیم! ...
من هم فقط الکی لبخند می زدم که مثلا من دقیقا می دونم منظورت چیه !
وقتی تعریفش تموم شد رو کرد به من گفت : "الان ۴۵ روزه!!!" گفتم:"۴۵ روزه که چی ؟!" گفت:"که نکشیدم و تو ترکم!" گفتم :"چی ؟!" گفت:"سیگار"
خب اگر تا اون موقع ۴۵ روز باشه و عهد شکنی نکرده باشه که بعید می دونم کرده باشه، الان می شه چند سال و ۴۵ روز و من باید بهش تبریک بگم.
اون شب از سه نفری که با من بودند دو تاشون سیگار خاموش می کشیدند. یعنی سیگار خاموش را الکی می بردند تو دهنشون و در می آوردند. این از مقدمات ترکه. هی به شوخی هم می گفتن عجب سیگاری ه که تموم نمی شه. تعریف می کردند که یه نفر تو مرحله ترک ماه ها سیگار خاموش می کشید.
***
راستش من با بوی سیگار و شکلش و کلاسش مشکلی ندارم. حتی با یک سیگاری هم مشکلی ندارم. مضر بودنش هم برام مهم نیست. مشکل من با سیگار فلسفی ه. آخه دلم نمی خواد آرامش روحی و ذهنی و فکری من با یه جسم به این حقیری تامین بشه. در ثانی به نظرم شخصیتم می آد پایین. البته در مورد خودم ها !!! به بقیه کاری ندارم !!!
پ.ن ۱: به مناسبت روز جهانی مبارزه با مواد مخدر.
پ.ن ۲: یاد یه چیزی افتادم. چرا کراک مثل نقل و نبات فراوونه ؟! ماده ای که هم معتاد جلوش کم می آره هم مبارزش! ماده ای که هم به نفع مصرف کننده است هم مخالفش ! ماده ای که داره کشور را یواش یواش نابود می کنه ...
آخرین باری که من و داداشم در شیراز با مادربزرگ خداحافظی کردیم تا به تهران برگردیم در گوش جفتمون گفت "حلالم کنید. سال دیگه که بیایید من نیستم!" خب چون سنش بالا بود ما هم گذاشتیم رو حساب تعارف و خودمون هم گفتیم نه بابا و خدای نکنه و از این حرف ها ...
سال بعد مادربزرگ دیگه نبود ...
بعدش برای اولین بار شاهکار مرحوم علی حاتمی (مادر) را دیدم. فیلمی که بتونه چشم من را نمناک کنه شاهکاره. مثل روز هشتم.
اون موقع بود که یاد مادربزرگ افتادم.
امشب هم وقتی در برنامه شب شیشه ای بهاره رهنما یادی از مادربزرگش کرد، یاد مادربزرگ افتادم.
همیشه به خوب بودن و خوب موندن و خوب رفتنش غبطه می خورم.
روحش شاد ...
روح همه رفتگان و مادران دلسوزی که در بین ما نیستند شاد.
و گرامی باد مقام همه مادران.
پ.ن : همین قدر ازم بر اومد واست رفیق صبورم ! یه جورایی دلم برای دل گرفته بزرگت گرفت !
همیشه اول طرف اسپانیا بودم، بعد ایتالیا. حالا شد تقابل این دو.
کل کل من که طرف اسپانیا هستم و جواد که طرفدار ایتالیاست من را یاد گذشته ها انداخت.
هر دو تا استقلالی بودیم. اون بیشتر یوونتوس و من اینتر. هر دو طفدار رئال. هر دو هم تقریبا همزمان علاقه امان به رئال کمرنگ شد. تقریبا بعد از رفتن دلبوسکه و مایکله له .
رئال و اسپانیا بدون رائول (شماره ۷ سابق) زیاد مزه نداره.
ولی کاسیلاس مثل همیشه گل کاشت. همه توپ ها را درست پرید.
و همه فکر کنند واقعا تو اون راهید ؟!!!
ادای خر را در آوردن هم سخته ها !!!
پ.ن ۱ : محض خالی نبودن عریضه !
پ.ن ۲ : جدید نیست ! چند سالی هست که دلم خواسته بگم !
