دکتر همین جور که داشت لیوان چایی را نم نم سر می کشید با لبخند گفت"آدم روحش تازه می شه! چایی سر حالم می کنه! آرامش می ده!"
دکتر پشت میزش نشسته بود و داشت با فرد مقابل صحبت می کرد "یادته روز اول بی مقدمه گفتی که من از عشق مجازی چیزی سرم می شه یا نه ؟!" -"بله!" -"که من گفتم فکر کنم؟!" -"بله" -"بذار به عنوان یک مرد بهت رک بگم. اگر یه نفر بهت علاقه داشته باشه، می آد و بهت می گه. اگر نیومد یعنی
یا علاقه نداره، یا به دردت نمی خوره. در هر دو صورت تو کاری ازت بر نمی آد." دکتر بلند شد و به پنجره نگاه کرد و گفت"خدا را چه دیدی ؟! شاید صلاح نیست ! شاید در آینده ممکنه کلی مشکل پیش بیاد! مثلا یه بچه مریض مادرزاد !!! اصلا اگر اون پیش تو باشه و دلش یه ور دیگه خوبه ؟! چطور ی تونی کنار کسی خوشبخت باشی که کنارت خوشبخت نیست ؟!" بعد دکتر تو چشماش خیره شد و گفت"عاشق کسی باش که تشنه عشقت نباشه، بلکه لایق عشقت باشه. چون هر تشنه ای یه روز سیراب می شه ! دیدی ممکنه شدنش به ضررت باشه ؟! چقدر تعریف کنم از آدم هایی که براشون شد ولی بدبخت شدند ؟!!! همشون هم بال بال می زدند قبلش !!!"
...
دکتر پشت میز نشسته بود. کامران که جلسه چندمش بود هم جلوش . حرف های کامران تموم شد. یه نگاه به دکتر کرد و گفت "خب دکتر شما هم یه چیزی بگید" و یه پوک به سیگارش زد. دکتر همین جور سرش را انداخته بود پایین و چشماش را داده بود بالا و با اخم تو چشمای کامران خیره شده بود. کامران دستش را تکون داد"..دکتر !.. کجایی ؟!.." دکتر با اخم آروم به کامران گفت"می شه اون ماسماسک را بذاری کنار؟!" کامران یه نگاه به دست راستش که بین دو تا انگشتش یه نخ سیگار بود کرد و گفت"چی را؟! ... آهان این ؟! ای بابا " دکتر تکرار کرد " اون آشغال را بنداز کنار" کامران با تعجب گفت"خیله خب ! خودتون گفتید روزی یه نخ فقط ! من که بیشترش نکردم !"
دکتر با عصبانیت گفت "ده احمق ! اون روزی یه نخ را باید جلو من مصرف کنی؟! یعنی من این قدر بی فایده ام ؟! خیر سرت اومدی پیش من که آروم بشی ! اون ماسماسک چیه گوشه لبت؟! خاک بر سرت !!!" کامران جا خورده بود و فقط می گفت "باشه دکتر! باشه!" دکتر از جاش بلند شد و ادامه داد "جلو من که می کشی ! جلو دوستات هم که می کشی! جلو هر کس دوستش داری هم می کشی! این یعنی چی؟! یعنی شما! دوست من! هر کی می خوای باش! واسه من هر چقدر هم آرامش بخش باشی از این سیگار کوفتی بیشتر آرامش بهم نمی دی !"
دکتر نشست پشت میزش و گفت"شما دوست رفیق و مونس و همدم می خوای چه کار ! جای هر کدوم یه نخ سیگار ببر تمومه ! وقت ما را هم نگیر ! اگر هم عقده ی ژست گرفتن داری من که حالم از این ژستت به هم خورد . همه هم به هم خورده."
کامران عصبانی شد و گفت"دکتر تو خودت هم قاتی ای ها ! باید بری پیش روان کاو ! جنابعالی پول می گیری واسه همین کار ها !" دکتر بلافاصله گوشی را برداشت و با منشی تماس گرفت "الو خانم منشی! این شندرغازی که این یارو کامران بهمون داده را پرت کنید جلوش. وقت های بعدی اش را هم کنسل کنید..." بعد رو کرد به کامران و ادامه داد"... کار من دیگه باهاش تمومه! عوضش یکی دو تا پاک سیگار بهش بدین!"
کامران سیگار نصفه نیمه را پرت کرد روی زمین و با عصبانیت رفت سمت در و وقتی خواست در را باز کنه با داد برگشت و به دکتر گفت" دکتر نشستی تو چهار دیواری ات نمی دونی بیرون چه خبره ! کلی آدم بزرگ و سرشناس داریم که سیگاری هستند ! کم آوردی یه جور دیگه دکم کن...!" کامران تا که خواست بره دکتر گفت" هی شازده پسر ! اونا بزرگی اشان جای خودش ! بدی اشان هم جای خودش. ولی تو بدون سیگار هیچی نیستی ! نشد لااقل از زیر صفر بشی صفر. نشد"
بعد دکتر با خونسردی ادامه داد "من اگه جای تو بودم خودم را می کشتم ! نه نه ! نترس. گناه نیست. خدا تو را اصلا بازخواست نمی کنه. یه راست می فرستدت تو صف خر ها !!!"
کامران که خواست بره بیرون دکتر با تحقیر گفت "هی ! رفیقات جا موندند !" کامران یه نگاه به میز انداخت، پاکت سیگار را با عصبانیت برداشت، در را محکم به هم کوبید و رفت !
...
دکتر با منشی تماس گرفت "خانم منشی! لطفا بعد از دو دقیقه تنفس نفر بعدی را بفرستید داخل... چی ؟! کسی نمونده ! چه روز خلوتی!!! پس من می رم خونه. شما هم اگر خواستید تشریف ببرید، تلفن را دایورت کنید روی گوشیتون! به سلامت "
...
"اون زیادی اعتماد به نفس گرفته بود! فکر می کرد باید مدام خودش را برای من لوس کنه! فکر می کرد من وسیله آرامش موقتی اشم! من باید خردش می کردم و می شکستمش! زیادی سخت شده بود ! نمی شد رویش کار کرد! پروین با یه جمله نرم شد ولی کامران یه قطار فحش می خواست! باید خرد خاک شیرش می کردم. به هر حال اون سیگارها کار من را خراب می کرد. امیدوارم اون قدر لهش کرده باشم که سیگارها هم به دادش نرسه! حالا دیگه هیچ کاری نباید بکنم. باید منتظر حرکت اول اون باشم تا بهش عکس العمل نشون بدهم! مثلا می خواد چه کار کنه ؟! خودش را بکشه ؟! نه بابا ! اون را چه به این غلط ها ! فعلا که خردش کردم. اگر دوباره دیدمش یه کاری اش می کنم. وگرنه مبارک اونی که خرد شده تحویلش بگیره! حقش بود! لازم بود! ..."
دکتر روی مبل نشست و با آرامش چشماش را بست و شروع کرد به نوشیدن یه لیوان چای.
دکتر همیشه دشمن داشت. همیشه می خواستند حذفش کنند. چه زمانی که اسلام مهم نبود و چه
زمانی که اسلام شد سپر!
دکتر اسطوره سازی کرد برای ایرانی ها ! یا بهتر بگیم احیای اسطوره کرد آن هم در اوضاع حکمرانی اسطوره های غربی!
دکتر همیشه مظلوم بود. خیلی از بچه های مثلا مسلمون مذهبی این زمان بدشون نمی آد که اسمی از دکتر نمونه ! ولی با این که قدرت دست اوناست، باز هم این اندیشه دکتره که نسل به نسل داره به جوانان منتقل می شه.
چون دکتر را کسی نپرستید. یک استاد ساده بود. کسی که چه دوستانش، چه دشمنانش نفهمیدنش و نشناختنش. در روزگاری که تنها فرد متکلم به درد بخور دکتر الهی قمشه ای است، عجیب نیست که هنوز هم نوشته های دکتر شریعتی در این دوران قحط الرجال نو و تر و تازه است.
پ.ن : دیشب در اخبار خانم گزارشگر خواست یکی از نوشته های دکتر شریعتی را بخونه، اشتباهی نوشته ای از جبران خلیل جبران را خوند !!!!!!! سطح علمی و مطالعه روز افزون !
حافظ شیرازی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را
صائب تبریزی
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم سر و دست و تن و پا را
هر آنکس چیز می بخشد ز مال خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا را
شهریار
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل مارا
به خال هندویش بخشم تمام روح و اجزا را
هر آنکس چیز می بخشد بسان مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر و دست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که برده جمله دلها را !
خودم (با یه ذره تقلب)
اگر آن دُر ایرانی بدست آرد دل ما را
به رخسار مهش بخشم سه مَن قند و دو خرما را
در این اوضاع ویلانی در این اوضاع وانفسا
بدون شک به این باشد که بخشی قند و خرما را
بخواهد ترک یا نا ترک و یا تازی و یا شیراز
همین دُخت طلا گیسوست* که برده جمله دل ها را
* دختر چشم آبی گیسو طلایی ، استعاره از ایران
دکتر پشت میز نشسته بود. پروین وارد اتاق شد. سلام کرد. دکتر جواب سلام را داد و بفرما زد. پروین گفت "دکتر اشکالی داره که من برم به بچه ها سر بزنم. اون یارو هم خواست بیاد خواست نیاد ! " دکتر سرش را تکون داد و گفت " نه ! برات خاطراتی زنده می شه که الان فقط اذیتت می کنه !" - "دکتر اون
آدم برای من دیگه ارزشی نداره ! مرده !" دکتر بی رحمانه گفت " دروغ می گی ! هنوز دارم می بینمش !" پروین سرش را انداخت پایین. بعد از چند لحظه فکر کردن سرش را بلند کرد و شروع کرد "دکتر من خیلی بدبختم ! خیلی احمقم ! من چه کار کرده بودم ... !" دکتر چیزی نمی گفت. وقتی حرف های پروین تموم شد گفت "من راهش را بلدم که خوب بشی. یک روش امتحان شده ! ولی تو ضعیف تر از اونی هستی که بهش بتونی عمل کنی !" پروین با لحن شاکی گفت "دکتر شما دیگه اذیت نکن !" دکتر خونسرد جواب داد "باشه! می گم. باید پروین را بکشی. همین الان. همین امروز. بعدش پروین جدید متولد می شه. بدون گذشته! هستی؟! هر وقت حاضر بودی بگو !" پروین سرش را بین دستاش گرفت. چند لحظه مکث کرد و بعد سرش را بلند کرد و گفت "من حاضرم!"
دکتر یکی دو برگ کاغذ بهش داد و گفت "شروع می کنیم. آماده ای؟! خب" اول بیا شکایت کنیم. شروع کن از هر چی که بدت می آد و اذیتت می کنه و ازش متنفری و ازش دلخوری و خلاصه دوست نداری باشه بنویس. بد خط بنویس و تند تند. جوری که نتونی خودت هم از رویش دوباره بخونی ! چیزی جا نندازی ها ! خوب فکر کن. هر وقت تموم کردی دیگه راه برگشتی نیست. پس هیچ چیز را جا ننداز. من هم ساکت می شم و منتظرم"
دکتر همین جور قدم می زد. بعد از چند دقیقه پروین گفت "تموم شد" دکتر گفت"چه جالب ! فکر می کردم بیشتر طول بکشه!. خب. حالا زیرش خط بکش. بریم مرحله بعد" پروین زیرش خط کشید. دکتر ادامه داد "بذار زیاد بدبین نباشیم. هر چیز دوست داشتنی ای هم که اطرافت هست را بنویس. خوش خط . با حوصله. چیزی جا نمونه !!! "
دکتر به میزش تکیه داده بود که پروین مرحله بعدی را هم تموم کرد. دکتر گفت"طول کشید ها ! فکر کردم زود تر تموم بشه!" دکتر قدم زنان ادامه داد "بذار بی رحم بشیم. رسیدیم به محاکمه پروین. هر چی بدی از پروین بلدی بنویس. بهش رحم نکن. فحشش بده. خلاصه راحتش نذار. موقع محاکمه است. اگر خواستی من هم کمکت کنم" پروین همین جور که می نوشت گفت"شما هم کمک کنید" دکتر بلافاصله گفت"پروین ضعیفه. ساده است. بدبینه. شکاکه. خودش را همیشه کوچیک می گیره. ولی خب از همه جز خودش هم بدش می آد. حتی از خودش هم بدش می آد. عشقشه و غصه خوردن. اگه یه روز غصه نخوره روزش شب نمی شه. دنبال غصه می گرده. خلاصه مریضه. از خدا الکی شاکیه."پروین تمومش کرد و گفت "نوشتم".
دکتر گفت "خب باید عدالت را رعایت کنیم. بیا و خوبی های پروین را هم بنویس!" پروین شروع کرد به نوشتن و گفت"تو این مرحله هم کمک کنید!" دکتر گفت"پروین خیلی به فکر دیگرانه. خیلی دلسوزه. خرده شیشه نداره. دلش پاکه! با خدا رفیقه. خلاصه دختر خوبیه" پروین بعد از چند لحظه گفت "نوشتم"
دکتر با هیجان خاصی ادامه داد "حالا نوبت هیجان انگیز ترین قسمتش رسید. موقع تیر خلاص" -"هستم!" -"هستی؟" -"آره هستم!" -"غیر از خودت کی از نوشته هات خبر داره؟!" -"هیچکی" -"غیر از ... ؟!" -"هیچ کس دیگه!" -"غیر از خدا!" -"آهان آره!" -"من هم که چیزی نمی دونم! هر چی خواستی نوشتی دیگه ! حق برگشتن هم نداری. زیرشون خط کشیدی" پروین گفت"آره آره". دکتر راه رفتنی دستاش را به هم زد و گفت "این قسمت خیلی لذت بخشه. آماده ای؟" پرون با کنجکاوی گفت "آره!!!" دکتر خم شد و تو صورت پروین نگاه کرد و گفت "همه این کاغذ ها را ، پاره، کن!!!" پروین جا خورد ! دکتر با هیجان گفت "یالا یالا!" پروین شروع کرد به پاره کردن. دکتر به صدای خش خش کاغذ گوش می داد و می گفت "وای چه صدای لذت بخشی!!!" پروین کم کم سر ذوق اومد گفت "دکتر می شنوید؟" دکتر همین جور که قدم می زد با خوشحالی گفت "تیر خلاص!" بعدش سطل آشغال را جلو پروین گذاشت و گفت "بریز تو این!!!" پروین همه را ریخت تو سطل. دکتر منشی را صدا کرد و سطل پر را داد بهش و گفت"خانم منشی این سطل پر شده. خالی اش کنید. بذارید دم در!!!"
دکتر روی صندلی خودش را ول داد و شروع کرد به کف زدن ! گفت " دیگه پروین رفت توی سطل. حق نداری به هیچ کدوم از اون جمله ها فکر کنی. حق نداری به اون کاغذ فکر کنی ! چون تو سطله. پاره شده ! من دیگه اون پروین قبلی را نمی شناسم. چون رفت دم در ! توی سطل ! تمام !" پروین یک نفس عمیق کشید و گفت "مگه الکی ه ؟!!!" دکتر با خونسردی جواب داد "کار راحتی نبود ! موفق باشی قهرمان !!! از این به بعد اگه خواستی برای سالگرد مجلس ترحیم یه نفره بگیر. کسی که هیچ کس براش گریه نکنه. حتی خودت !!!"
...
دکتر حالش بهتر بود . تک و تنها روی صندلی نشسته بود. صندلی را به طرف پنجره چرخوند و درحالی که یک لیوان چایی می خورد در آرامشی خاص فکر می کرد "... می دونید ؟! من احساس جوونی کردم. چون قبلا خودم هم این کار را با خودم کرده بودم. البته به یک اشاره. تا یکی دو سال برای خودم سالگرد هم می گرفتم. خودم که نه. آدم قبلی. من مثل یه ققنوسم که از خاکستر در اومده. آخه آدم قبلی خیلی ایراد داشت. وقتی نتونی خاطرات را پاک کنی باید خودش را بکشی. امروز بی رحم بودم. ولی روز خوبی بود. قطعا برای پروین یکی از بهترین روزهای زندگی اش و لحظه پاره کردن کاغذ های چندش آور پر از عقده یکی از بهترین لحظات زندگی اش هست. این روش یه جورایی ابتکار خودمه. لااقل هیچ جا ندیدمش. ایده اولیه اش را از کتاب آیین زندگی از دیل کارنگی گرفته ام. البته اونجا فقط گفته بود مشکلات را روی یک کاغذ بنویسی و رهاش کنی و بعد چند وقت بهش رجوع کنی و ببینی خیلی هاشون با گذر زمان رفع شده و ارزش غصه نداشته ! یه بار خودم روی یک کاغذ کلی عقده نوشتم . اون قدر بد خط که نمی شد خوند. بعدش ریختم توی سطل. با خودم عهد کردم که به سطل مراجعه نکنم. تا اونجایی که یادمه خیلی هاش الان حل شده . فقط خدایا این آخرین تیر من بود. اگر جواب نده من نمی دونم باید چه کار کنم ! کمکمون کن !"
ادامه دارد ...
پ.ن : از پروین واقعی عذر می خوام که خاطراتش زنده شد. البته اگر اینجا را می خونه. البته بهش تبریک می گم چون خیلی بهتر شده. یاد اون روز بخیر. انشالله بهتر هم بشه. من شکی ندارم که در مشکلی که براش پیش اومد سراسر خیر بود. مطمئنم.
این نظر منه. ممکنه به نظر یکی دیگه وبلاگ حکم کاغذ سیگار را داشته باشه که رویش درد و دل خط خطی کنی.
این هم نظری ه. هر چند به نظر من اون کاغذ سیگار خط خطی هم به نوعی معرف شخصیت نویسنده اشه . کاغذی که ثابت می کنه نویسنده هیچ کس را محرم تر از یک کاغذ سیگار پیدا نکرده. خوب و بدش را کار ندارم. مهم نیست.
پ.ن : احتمالا در روند این وبلاگ کمی تغییر بدم. هر چی باشه eagle باید در خدمت من باشه نه برعکس !
فقط خواستم همین جوری یه چیزی بگم که هم دور هم باشیم و هم جواب یکی دو نفر را که به طرز لوسی در مورد رتبه وبلاگ تو کامنت ها بحث می کردند و یکی اشان هم که نمی دونم ... را داده باشم.
این روزها پره از منت کشی که "... دوست عزیز به من برو رای بده تا من اول بشم. یه ذره مونده که اول بشم ..." یا "... تو را خدا به وبلاگ من سر بزن، من هم می خوام بازدید کننده ام بره بالا ..." یا این که "... سلام و شما را لینک کردم. شما هم مرا با نام عکس +۱۸ خفن لینک کنید. من روزی ۵۰۰۰ تا بادید کننده دارم ..." و البته "... وبلاگ قشنگی داری ! بیا که من هلاکتم. لطفا اگر با تبادل لینک موافقی بیا بگو ..."
حالا این وسط سایت نایت اسکین بی نوا اومده جشنواره رای گیری واسه ۱۰۰ وبلاگ برتر راه انداخته !!! تا اینجاش خوبه. چیزی که باعث تاسفه نتایجه. این که همه با منت کشی رای جمع می کنند و این که چه مدل وبلاگ هایی اول می شن !!!
خلاصه این که هر چقدر بیشتر جمله کوتاه لوس مامانم اینایی بنویسی انگاری طلبه بیشتر داری !!! هر چقدر جمله غمناک و عاشقانه بذاری تاثیرش بیشتره. معمولا پست های دو خطه !
یا می تونید هر دور یه نگاه به وبلاگ های به روز شده بلاگفا بکنید. معمولا عنوان ها یا "دوستت دارمه" که می ری توش می بینی طرف دلش با یکی ه و داره زار می زنه یا "عکس عکس عکس" ه که می بینی هنوز تو این سن یه عده دلشون به چهار تا قر و فر خوشه. و متاسفانه معمولا بازدید کننده ها و کامنت هاشون هم بیشتره. انگار همه فیلم هندی یا اراجیف دوست دارند.
خلاصه جناب مودی باهات مخالفم. اگر دکتر شریعتی الان زنده بود و وبلاگ داشت شاید از وبلاگ تو هم غریب تر بود. آخه بنده خدا بلد نیست رنگ وبلاگش را سیاه بذاره و اشک بذاره و دو خط شعر عاشقانه بگه و هزار تا لینک "خفن ترین خفن ترین" بده و با پنجره های جدا منت کامنت بکشه و دنباله موسش یک مشت ستاره بچسبونه و آخرش هم هی بره اینجا اونجا بگه به من سر بزنید و تبادل لینک کنید و آخرش هم اسمش را بذاره "عکس ++۱۸ خفن" ... !!!
البته بگم که در لیست وبلاگ های خوب هم کم نیستند ولی جای تاسفه که وبلاگ های به درد نخور هنوز هم رتبه های خوب دارند.
یا بذار راحتتون کنم . مثلا این وبلاگ فوق العاده است. بازدید کننده اش هم خوبه. ولی کامنت هاش نه. اکثرا از این کامنت های لوس براش می آد. ولی همین قدر بگم که تنها وبلاگی بود که من را وادار کرد متن بیشتر از یک صفحه ای که چه عرض کنم، ۴۰ صفحه ای را در عرض نیم ساعت که چه عرض کنم، یک بعد از ظهر کامل بدون وقفه بخونم و حس کنم چیزی بهم اضافه شده. اون وقت این وبلاگ در لیست جایی ندره. همون بهتر هم که کنار بقیه نیست.
یا این که وقتی خود بلاگفا می آد وبلاگ برترش را این وبلاگ انتخاب می کنه، آدم باید چی بگه؟!!
البته جای شکرش باقیه که یه زمانی وقتی می رفتی توی بلاگفا وبلاگ های کثیف خلاف هم می دیدی که خوشبختانه با سیاست حذف وبلاگ های غیر اخلاقی و بخش گزارش تخلف لااقل دست یک عده بی ارزش دون از این محیط کوتاه شده. خود من به شخصه هر وقت با چنین وبلاگ هایی برخورد می کنم گزارشش را به بلاگفا می دم. هر چی باشه ما همه عضو یک خانواده بزرگیم. منظورم از وبلاگ غیر اخلاقی هم کاملا مشخصه. این که بهشون چیزی نگی آزادی بیان نیست. آزادی بی اخلاقی ه و زندانی کردن اخلاق.
در مجموع نظرسنجی خوبیه. مشکل از سلیقه لوس وبلاگ نویس های عزیزه.
پ.ن : با این که امروز مشکلی نداشت ولی باز هم " * گل بگیرند این پرشین گیگ را که هی خراب می شه و همه عکس های وبلاگ ما می ره رو هوا !!!"
داستان نویسی بیشتر یک تکنیکه. و البته یک استعداد ذاتی. داستان نویسی اصول داره. بدون شک هرچقدر بیشتر داستان خونده باشی بهتر می تونی بنویسی. البته اگر هدفت داستان نوشتن باشه
فقط. من خودم معمولا هر چیزی را که بهش فکر می کنم مثل تصویر می آد توی ذهنم. عین یک فیلم. اگر زیادی مسلط بشه باید یه جوری از شرش خلاص شد. راهش نوشتنشه. روش من اینه که می نشینم پشت کامپیوتر، تصاویر مروری در ذهن را توصیف می کنم و دیالوگ ها همین جور می آد روی کاغذ. بیشتر هم نوشته هام دیالوگ محوره تا تصویر محور و این ذات نوشتنه و فرقش با فیلم ساختن.
بذارید بهتر بگم، هر موقع موضوعی در ذهنم می آد باید پروار بشه. من به این مطلب اعتقاد دارم که اگر بخوای مفهومی را به کسی برسونی یا حرف دلی را بزنی ، کم اثر ترین کار مقاله نوشته و موثرترین روش فیلم ساختن و برای یکی با امکانات من بهترین روش داستان کردنشه. من دغدغه های زیادی داشتم که در قالب جمله نمی اومد ولی در قالب داستان Rotation اومد. من خیلی حرف دل داشتم که نمی شد درست بیان کرد ولی در داستان شاهد بیان شد. من حرفام را از زبون شخصیت های اونا زدم. خوبی اش این بود که دیگه مجبور نبودم فقط از یک زاویه حرف بزنم. من در این دو داستان حضور داشتم. برای همین یکی فکر کرد مهدی داستان شاهد با من فامیله و می خواست ببرمش سر قبرش و یکی دیگه می گفت جوری نوشتی انگار خودت اونجا بودی، که جواب دادم بله بودم. با چشم بسته و با ذهنم !
من در داستان هام از شروعش خبر دارم. از وقایع کلیدی اون و از پایانش. فقط وقتی دست به تایپ می شم جزئیات را می پینم تا به هم وصلشون کنم. پرش کردن چیزی ه که به وفور در نوشته های من دیده می شه.
اما می رسیم به داستان روان شناس روانی که تا الان قسمت سوم نوشته شده. این داستان قضیه اش متفاوته. یکی از بچه ها پرسیده بود " آیا به شما روان شناسی یاد داده اند ؟!" اون یکی پرسیده بود "این واقعیه یا داستان؟!" یکی دیگه گفته بود "از خودته یا از جایی بر می داری ؟!". ولی قضیه اینه که ...
خیلی وقته که می خواستم شروع کنم ولی نشد. وقتی قسمت اول را نوشتم نمی دونستم قراره قسمت بعدی چی بشه !!! الان نمی دونم قراره دقیقا چه اتفاقی برای روان شناس من بیفته !!! من نهایت یکی دو قسمت از شما ها جلوترم. به عنوان مثال بند اول قسمت سوم را خودم دو روز قبلش تجربه کردم. از پایانش چندان خبری ندارم. شاید چون که یه جورایی واقعیه. مجموعه ای از تجربیات خودم و اطرافیانم و آموخته های اندکم و مطالعات حداقلم. برای همین باید از حالا به بعد راستی راستی معذرت بخوام. چون ممکنه هر کدوم از دوستام خودشون را یه گوشه ای از این داستان پیدا کنند. البته جوری می نویسم که فقط خودشون بفهمند. آدم هایی که سال ها اومدند و رفتند و با خیلی هاشون سر و کله زدم. از بعضی هاشون خبر دارم و از بعضی ندارم. به علاوه ی مطالب دستکاری شده ای که از واقعیت سرچشمه می گیره. خیلی راحت می تونید خود من را هم در این داستان پیدا کنید. برای همین هیجانش بالاست. برای همین نمی دونم چقدر قراره طول بکشه. فقط می دونم به موقعش می فهمم. نمی دونم قراره چه نسخه ای برای روان شناسم بپیچم. دارم تماشا می کنم تا بعد. دارم از اتفاقات اطراف الهام می گیرم و امیدوارم به نقطه ی خوبی برسیم.
خلاصه خواستم بگم جدی بگیرید که واقعیه و اگر کسی خودش را تو این داستان پیدا کرد، قصد من اذیتش نیست. بلکه یاد دادن آموخته های اونه به دیگران. دیگرانی که خودشون دوست ندارند کمک بخوان ولی دوست دارند بهشون کمک بشه.
پ.ن : خلاصه من هیچ اصولی را رعایت نمی کنم. ولی یه بار در یک وبلاگ که الان اسمش یادم نیست، یک داستان کوتاه دیدم که به قدری با یک تکنیک عالی نوشته شده بود که تا امروز جرات نکردم ازش تقلید کنم و البته فضای کارهام هم نطلبیده. این شیوه جالب به درد داستان کوتاه می خوره نه بلند.
* گل بگیرند این پرشین گیگ را که هی خراب می شه و همه عکس های وبلاگ ما می ره رو هوا !!!
...
دکتر همین جور داشت حرف های مراجع را گوش می داد. تموم که شد سرش را تکون داد و پرسید"تموم شد؟!" با خمودگی سرش را پایین انداخت و گفت"بله آقای دکتر". دکتر گفت "ببین من نمی
خوام بهت دروغ بگم. باید بگم همینه که هست. یک سری مشکلاته که نه راهی برای حل کردنشون دارم نه می تونم بگم بریزشون دور. اما یه سوال ، تو الان افتادی ته یک چاه تنگ و عمیق. از بالا هم عین خاک داره از در و دیوار رو سرت مشکل می ریزه تا دفن بشی. درسته نه ؟!" - "بله ، دقیقا آقای دکتر! من افتادم ته یک چاه. هیچ راه فراری ندارم. فقط می تونم دیگران را هم با خودم بکشم تو چاه، از بالا هم هی داره خاک روی سرم می ریزه و کم کم دارم دفن می شم. آره دقیقا درسته ! چقدر امیدوارم کردید مثلا !!!" دکتر بلافاصله گفت "پس لطفا وقتی خاک می ریزه روی سرت، سرت را بتکون. شونه هات را بتکون، خاک را بریز زیر پات ! اون وقته که به اندازه عمق چاه خاک لازم داری. تا هی بریزی زیر پات و بیای بالا ! اگر قدر این مشکلات را بدونی، می شه راه نجات! و اگر بخوای نتکونی اشان ، خب طبیعتا دفن می شی و فاتحه !" مراجع تعجب کرد و پرسید"دکتر مگه الکی ه ؟! داره لهم می کنه!" دکتر خیلی جدی ادامه داد " این تویی که الکی داری کار می کنی ! لهت می کنه چون نمی تکونی خودت را! " همون موقع دکتر از جایش بلند شد و گفت "یالا ! سرت را تکون بده ... آهان ! شونه هات را بده عقب ... یالا ! سر بالا ! کمر راست ! یه نفس عمیق... یالا یالا ! آهان خوبه ! خودت را بتکون ! از مشکلات هم استفاده کن ! تا باشه از این مشکلات باشه !" مراجع تعجب کرده بود. پرسید "مطمئنید مسکن نیست این حرف ها ؟" دکتر ادامه داد "هر وقت تاثیرش از بین رفت یاد الان بیفت. سرت را تکون بده و کمرت را راست کن و شونه هات را بده عقب و نفس عمیق. خاک را بتکون بریز زیر پات ! برو من دیگه نبینمت ! خداحافظ "
...
... " خلاصه کار ها وضعش خراب شده. اگر تو این یکی مناقصه هم شکست بخوریم کار تمومه. ورشکست که می شم هیچی، این همه چک دست طلبکارها دارم ! می کشندم. مطمئنم خونم را می ریزند ! از بس اعصابم ریخته به هم به هیچ کاری درست نمی رسم. زن و بچه و خانواده و کار و همه چی رفته رو هوا. دارم نابود می شم آقای دکتر. بد جوری خوردم زمین. امیدی ندارم. فقط می خوام نمیرم همین. اون هم فقط به خاطر اطرافیانم نه خودم ... " دکتر با خونسردی همین جور که گوش می داد یک ورق کاغذ درآورد و شروع کرد به یادداشت کردن. پرسید:"سهامت تو شرکت چقدره؟" - "یه چیزی حدود ۵۰۰ میلیون" - "اون وقت چقدر چک داری؟" - "نمی دونم. مثلا ۱۰۰ تومن ۲۰۰ تومنی می شه !" -"گفتی چی کاره ای؟" -"مهندس . چی اش مهمه ؟" -"اوهوم" -"تاسیسات". دکتر تکیه داد و گفت"پس جناب کریر بزرگ را می شناسی! نه؟" مهندس با تعجب پرسید "شما از کجا می شناسیدش ؟ خب بله ؟ استاد ما ها محسوب می شه !" دکتر جواب داد :"ایشون یک راه خوب بلده. شاید با همین راه بودش که کریر شد. وگرنه شاید کارگر می شد. می گفت همیشه خودت را برای بدترین آماده کن!" دکتر شروع کرد روی کاغذ خط خطی کردن و حرف زدن "بیا بدترین را تصور کنیم. مناقصه را از دست می دی. ورشکست می شی. می افتی زندان. یه شماره بهت می دم. مال یه وکیل ه که دوستمه. درت می آره. البته سهام شرکتت را می فروشی و قول می دم بتونی با پولش بدهی ها را بدی. خب حالا شدی یک آزاد بی کار. یه هفته ای با زن و بچه باش تا حالت بهتر بشه. بعدش دوستان و آشنایان و یا روزنامه ها ! مگه می شه یه نفر با سوابق شما بی کار بمونه ؟ حقوقت با توجه به سوابق، کم کم ۶۰۰-۷۰۰ تومنه توی ماه. خونه که مال خودته. خلاصه در بدترین حالت از یک سرمایه دار تبدیل می شی به یک کارمند خانواده دار. بده ؟!" مهندس با تعجب گفت"یعنی چی آقای دکتر. من دارم نابود می شم. اون وقت شما بازی راه انداختید" دکتر ادامه داد" تند نرو! بیا برگردیم به الان. این قیافه مضطربی که من می بینم هیچ چیز به درد بخوری ازش در نمی آد. هر کس ببیندت تا آخرش را می ره. شدی عین چک برگشتی! چطور انتظار داری چهار تا کار فرما بهت اطمینان کنند؟! به اون ها ربطی نداره که تو تو دلت چیه ! ربط داره که ظاهرت چیه!" مهندس آروم تر شد و گفت"خب حالا من باید چه کار کنم؟" دکتر گفت"آفرین. حالا شد. تو حالا که فهمیدی ته این راه یک کارمند موفق شدنه نه نابودی پس دیگه نباید استرس داشته باشی. برو کارفرما ها را دعوت کن. خیلی با قدرت برنامه ات را بهشون بگو و ازشون مهلت بخواه. نه که برای خودت، بلکه برای بهبود بیشتر و بهتر کار ! یادت باشه اصلا التماس نکنی و ضعف نشون ندی. اون ها باید به تو اعتماد کنند و هیچ کس به آدم ضعیف اعتماد نمی کنه. کسی عاشق چشم و ابرویت نیست. پس باید تا می تونی از موضع قدرت رفتار کنی. به هیچ وجه به شکست فکر نکن چون خودت هم می دونی شکستی در کار نیست. اصولا این که از یک سهام دار تبدیل بشی به یک کارمند موفق اسمش شکست نیست. پس قوی باش. چون غصه خوردن و ضعفت تنها اثری که داره اینه که مطمئنت می کنه که کارت تمومه. این آدم داغونی که من می بینم اگر هم شکست بخوره نمی تونه خودش را جمع و جور بکنه و منتظر شکسته. با این که حقیقت غیر اینه!" مهندس گفت"دکتر به همین مسخره ای؟" دکتر با خونسردی و خنده جواب داد"زندگی از اینی که بهت گفتم خیلی مسخره تره !"
...
دکتر از در ورودی وارد خونه اش شد که چشمش افتاد به آیینه "خب ! امروز چطور بود ؟! روز خوبی بود ! خودم هم غافلگیر شدم ! حالا خودت چی ؟ منظورت چیه ؟ کاش به خودت هم بلد بودی از این حرف ها بزنی ! اگر این مشکلی که داری حل نشه ! می تونی خودت را نجات بدی ؟! خیلی بده که خیرت به همه برسه جز به خودت ! دکتر جون قوی باش ! بسه ! کم خراب نکردی ! بسه ! بسه ! ولش کن. اصلا تو چی می گی؟! تو چه می دونی من چه مرگمه ؟! همون پشت بمونی بهتره !"
دکتر با بی میلی از جلو آیینه رد شد و رفت داخل خونه. کیفش را انداخت یه گوشه و خودش را انداخت روی مبل و لم داد و چشماش را بست ...
ادامه دارد ...
با یه نفر داشتیم گپ می زدیم. شدیدا تاکید داشت که هر چی تو فکرت باشه یه روزی به وقوع می پیونده. همون موقع بود که من گفتم اگر این جوری ه با توجه به تفکرات من از دوران دبیرستان تا الان، من در سن ۵۰ سالگی رئیس جمهور این کشورم و وزیر اقتصادم داره الان تو تکزاس آمریکا اقتصاد می خونه. البته کلا به درد بقیه پست ها هم می خوره. بقیه را هنوز درست نچیدم. البته وزیر صنایع احتمال زیاد الان دانشجو ارشد صنایع دانشگاه تهرانه. آخه برام مهمه چه کسی را جای خودم بذارم !!!!!!!!!!...!!!!!!!!!!!!!!!!.........!!!!!!!!!!!!!!!!! (وااااااااااااای ! سقف ترک خورد. مواظب بالاسرتون باشید!)
این عکس را همین جوری اینجا گذاشتم. دلم واسه جواد تنگیده !

گذشته از شوخی یکی دوتا از دوستام هستند که اگر همین الان رئیس جمهور شوند مملکت قوی ترین رئیس جمهور تاریخ خودش را خواهد دید. مثل ایشون !

یکی از دوستان مرحوم هست که در دوران دبیرستان از دهنش پرید گفت می خوام بزرگ که شدم ولی فقیه بشم. هنوز هم که هنوزه بقیه دوستان مقام عظمی ولایت براش قائلند و اگر باهاش بحث کنی یه عده واسش سینه چاک می شن و می خوان بخورنت !!!
(اینو اینجا گفتم تا تست کنم ببینم هنوز اینجا را می خونه یا نه !)
پ.ن : به نظر شما احمدی نژاد هم در دوران دانشجویی اش از این شوخی ها می کرده ؟!
دکتر پشت میزش تکیه زده بود و دستاش پشت گردنش قفل بود که در زده شد و نفر بعدی اومد داخل. دکتر دستاش را از هم باز کرد و گفت"حال خواهر ترزای ما چطوری؟" دختر با حرکت سر یک سلام کرد و
نشست. دکتر گفت"خب! چه خبر؟" - "دکتر یه خواهش ازتون بکنم؟" ـ"تا چی باشه !" - "دیگه به من نگید خواهر ترزا!" -"آه. چرا؟!" -"من را یاد گذشته ای می اندازه که اذیتم می کنه" -"همون گذشته ای که باعث افتخاره ؟ مگه خواهر ترزا بده ؟!" -"کار هر کسی نیست. اون گذشته برای من زهرمار شد!" دکتر سری تکون داد و تکیه داد و گفت"خب ! چی صدا کنم ؟! " -"اسم خودم مگه چشه؟" -"هی بد نیست. خوبه. ولی بیا مستعار بذاریم" -"بگید بدبخت، مفلوک، بیچاره، روانی، احمق..." دکتر با دستش اشاره کرد و گفت"خب خب خب ! آروم تر ! خب کجا بودیم ؟ آهان ! بدبخت ؟! نه نه ! بدبخت خیلی بدتر از این حرف هاست حالش ! مفلوک ؟! نه قدیمی ه ! بیچاره ؟! نه نه ! تو اگه چاره نداری پس اینجا چه کار می کنی ؟ می تونی قسم بخوری تا آخر عمرت خوب نمی شی ؟! پس نه ! بیچاره هم نه ! روانی ؟! من روان شناسم نه روان درمان ! نه روانی نیستی هنوز ! احمق ؟! دستت درد نکنه دیگه ! می خوای بگی احمق ها می آن پیش من ؟! احمق ها می شن خواهر ترزا ؟!"
کمی خودش را جمع و جور کرد و درحالی که حریف زبون دکتر نمی شد گفت"خب ! بفرمایید چی !" دکتر کمی فکر کرد و گفت"راستش را بخوای عینهو پروین اعتصامی هستی !" -"زیاد از اون و شعرهاش خوشم نمی آد" دکتر خم شد رو به جلو و گفت"من فقط پروین را می شناسم که وقتی یک دختر یتیم تو یک خرابه دید رفت بغلش کرد و های های باهاش گریه کرد و شعر نمی دونم چی / که مرا حادثه بی مادر کرد / را گفت ! من فقط اون را می شناسم که با در و دیوار حرف می زد و دغدغه اش آدم بودن مردم بود و بس ! و همین طور یک آدم زجر کشیده!" کمی آروم شد و پرسید"می شناسیدش؟" دکتر با اعتماد به نفس جواب داد"یکی از تحقیق های دوره دانشگاهم پروین اعتصامی بود. اون موقع بود که فهمیدم شما ها باید بهش افتخار کنید." خندید و پرسید"چند شدین آخرش؟" دکتر خندید و گفت"۱۳.۵ ! نمی دونم چرا ! شاید چون خیلی سر کلاس شلوغ می کردم. شاید هم چون بقیه امتحانم را بد دادم و فقط همین یک تحقیق نقطه قوتم بود ! یادش بخیر. کلی از دستش دلخور شدم !"
همون موقع صدای زنگ ساعت در اومد. دکتر دستاش را از هم باز کرد و سری تکون داد و به ساعت اشاره کرد و گفت "شرمنده !". دختر شونه بالا انداخت و می دونست راهی نداره. فقط پرسید"وقت تلف کردین؟!" دکتر با خونسردی گفت"نه نه ! اسم انتخاب کردیم. از حالا شدی پروین! تا هفته بعد برو روی زندگی پروین کار کن. به خصوص اونجاهایی اش که شبیه خودته. در مورد ازدواجش هم بخونی بد نیست"
دکتر خداحافظی کرد و در را بست. یک دستش را به کمرش گرفت و دور اتاق قدم می زد و فکر می کرد
...
" راستش هیچ وقت دوست ندارم به کسی دروغ بگم. الکی بگم خوبی ! این آدم جزو بدترین هایی ه که می آد پیشم. شاید مشکلش از نظر خیلی ها سطحی باشه. ولی من وقتی خودم را می ذارم جاش می بینم قوی ه. می دونید ؟ کلا نظر من اینه که ، علم روان شناسی با همه تکنیک ها و ظرایفش و اما و اگر هاش کلا اومده فقط یک جمله را بگه و بره /الخیر فی ما وقع/ اومده بگه اگر نمی تونی تغییر بدی، بپذیر و شاد باش !!! سخته ! نه ؟!"
ادامه دارد ...
مثل من و تو اون دور دورا نیست
نه قهرمانه
نه خیلی ترسو
نه خیلی پر حرف
نه خیلی کم رو
خونشون در داره
در خونشون کلون داره
حیات داره ایون داره
اتاقش طاقچه داره
حیاتش باغچه داره باغچه ای داره گل گلی
کنار حوضش بلبلی
لای لای لای
لی لی لی حوضک لی لی لی
این مادرش مادر علی
مامان خوبش چه مهربونه
علی کوچولو اینو می دونه
اینم باباش چه خالیه جاش
رفته به جبهه
خدا به همراش
علی کوچولو چه خوب و نازه
واسمون داره حرفای تازه
خب امید آهنگر هم یکی از افرادی ه که کودکی ما دهه ۶۰ ی ها بهش مدیونه. کسی که با ما بچه بود و با ما بزرگ شد و هنوز هم همون علی کوچولو است. اون موقع ها هر کس تو اسمش علی داشت همه اذیتش می کردند بهش می گفتند علی کوچولو.
یادم به بقیه اشون افتاد. ایرج طهماسب، حمید جبلی، مرضیه برومند ، رضا بابک و علیرضا خمسه (هوشیار و بیدار) و مرحوم علیرضا توپچیان (که از همون بچگی ام که فوت کرد تا حالا اسمش را نشنیدم و امیدوارم اسمش درست یادم باشه. کسی که با قورباغه سبز برنامه اجرا می کرد)
و همین جور که ادامه دادم یاد برنامه های اون موقع افتادم. دکتر عروسکی، چاق و لاغر، خونه مادر بزرگه، هادی هدی، مدرسه موش ها، هوشیار و بیدار، تندک و اردک (که زیپ دهنش را می بستند تا حرف نزنه ! و شاید از اونجا باب شد این اصطلاح! )، قورباغه سبز، کار و اندیشه (که شخصیت علمی من را ساخت (لوس نشید ها ! معلومه که من شخصیت علمی دارم!)) و ... .
و وقتی از این ها یاد می کنی یادت می آد که اون موقع دوره موشک بارون بود و همه با ترس و لرزی که هر لحظه اعلام وضعیت قرمز می شد برای نسل پر جمعیت کشور که ما باشیم و کودک بودیم برنامه می ساختند تا تلخی جنگ کمتر حس بشه.
بچه هاش بزرگ شدند و قد ما، و بزرگ هاشون پیر، و عده ای هم در بین ما نیستند. روحشون شاد.
الان که نوشتم یاد آرشیوی افتادم که زمانی مهدی بهم داد. مثلا ...
- یک آهنگ میکس از برنامه های دوران کودکی ما
- هادی هدی که اون تیکه "راستی خودمم آق بابام" واسه ما تو دبیرستان تیکه بود !!!
- من عاشق چاق و لاغر بودم و اون ماشین خفن بی رانندشون !
و بالاخره خونه مادربزرگه
اون هایی هم که اهل رادیو بودند با این ترانه خوابشون می برد.
و وقتی این آهنگ تکنو را شنیدم تقابل کودکی و بزرگی را حس کردم. توصیه می کنم حتما گوش کنید.
همه این ها بودند تا ما در کودکی امان کمتر بوی باروت و صدای موشک بارون را حس کنیم ...
پ.ن : این دو تا لینک هم خوبه --> 1 و 2
***
یک طرح جدید هم داریم. مربوط می شه به وضعیت معیشتی فعلی کشور و این که ... اصلا بقیه اش را خودتون در اینجا ببینید و سعی کنید با نظراتتون به ما کمک کنید.
پ.ن : توسط داداش کوچیکه این مشکل اون صفحه اضافی هم حل شد رفت ! اینجا هم سایت شخصی داداش کوچیکه است.
وبلاگ سررسید یا تقویم نیست که هر سال طبق وقایع تاریخ بخوای به روزش کنی. من هم نمی خوام در این دور بیفتم. وبلاگ ژورنال یا مجله یا روزنامه یا هفته نامه و ماه نامه و گاه نامه نیست که مرتب مجبور باشه به روز بشه. قرار هم نیست طبق نظر خوانندگان قدم برداره. چرکنویس هم نیست که صرفا درد و دل توش بنویسم و بگم به خودم ربط داره. بگذریم ...
ولی یک روز هست که باید هر جور شده هر سال ازش بگم. سوم خرداد. روز آزادی خرمشهر.
امروز با چند تا از بچه ها دور هم جمع بودیم. بحث سقوط تیم صنعت نفت پیش اومد. گفتم آباد
انی ها همین یک دلخوشی را داشتند. بقیه هم گفتند آره. بیچاره ها هیچی ندارند.
ادامه دادم که به خرمشهر و آبادان و اهواز خیلی نامردی شده ! بعد این همه سال براش چه کار کرده اند ؟! شده موزه جنگ ! دستش نزدند تا یک سری دانشجو برن ببینن. این خیلی بی معرفتی ه !
تصاویر خرمشهر، 19 سال بعد از جنگ
هر چی حرف داشتم در داستان شاهد زده ام. خصوصا قسمت های 6، 7، 8، 9 و 10. کلی حرف دل زدم تو این داستان ...
***
امروز صبح ساعت ۸:۳۰ نوبت اول امتحان دکتری بود. درس های اختصاصی. اصلا حوصله نداشتم. یواش یواش حوصله اش اومد. داشتم کلنجار می رفتم که یکی دستش را گذاشت زیر چونه ام و گفت آفرین پسر ! سرم را بالا کردم دیدم دکتر تهرانی ه. خیلی رابطه اش با من خوبه. مسلما چون دکتر حسینعلی پور ظرفیتش پره، اولویت اولم ایشون باشه. با این حرکتش حس کردم تنها نیستم. ولی از طرفی حس کردم از من انتظار داره. حالا این من بودم که باید بین روحیه و استرس موازنه کنم.
یکی از سوال ها یک فرمول لازم داشت که هیچ وقت زحمت حفظ کردنش را به خودم ندادم. فرمول را هم نداده بود. انگار سریه. من هم نوشتم به فلان فرمول نیاز هست و یادم نیست !!! و بقیه اش را پارامتری رفتم.
تا ساعت ۱۱ وقت داشتیم و بر خلاف عده قابل توجهی که تا ۱۰ رفتند و بی خیال شدند، من دقیقا ۱۱ پاشدم. یه چرخی تو دانشگاه زدم. یه جاهایی جدید را هم کشف کردم !!! بعدش به اتفاق ارباب جهان و دوستاش یه گشتی زدیم و نهار کباب خوردیم. دوستای خوبی هستند . آدم جوون می شه وقتی باهاشون گپ می زنه. در بین این افراد با جناب خرس (آقا سجاد) هم که در وبلاگ استاد کامنت می ذاره آشنا شدیم. حرفهایی زد که هر کدوم یه پسته. فقط بگم برام نکته عجیب این بود که یک کرمانشاهی ه که قبل غذا دستاش را می شوره و تازه به بهداشتی بودن کباب هم اهمیت می ده !!! (این خیلی برای یک کرمونشاهی افت داره. از شاه طنز علم و صنعت(یگانه عقاب عرصه طنز) بپرسید).
عصر ساعت ۳ هم نوبت دوم را امتحان دادیم. دروس عمومی که البته یعنی ریاضی مهندسی پیشرفته و مکانیک محیط پیوسته. یه زمانی برای دکتری خیلی انگیزه داشتم ولی کم کم از بین رفت و گاهی به عدم رغبت هم تبدیل شد، خیلی عوامل هم باعثش بودند، شاید وضع بد مملکت ، و حرف هایی که نه حس گفتنش را دارم نه اینجا جاشه . خیلی دست پا شکسته خوندم. شاید حداقلی که برام قابل ارائه بود ! ولی امتحان خوب بود. نمی دونم به نفعمه که قبول بشم یا نه. هر چی بشه استقبال می کنم. هر چی خدا بخواد.
***
دور هم بودیم که یهو الکی چند نفر با هم آشنا و هم مدرسه ای در اومدند !!! جناب خرس گفت دنیا عین دهکده است و ما هم در طویله اش به سر می بریم (به من چــــــه ؟ خودش گفت !!!)
من را یاد جریانی انداخت که همین سه شبنه رخ داد. داشتم در کنفرانس CELCO بین غرفه ها قدم می زدم که یکی از دوستان (حمید قاسمیان) زنگ زد گفت تو لبتاپ دوست داری ؟ گفتم نه ! گفت می خوای ؟ گفتم نه ! یه کامپیوتر خوب دارم بسمه ! گفت یعنی لبتاپ گم نکردی ؟! گفتم نه بابا دلت خوشه !!! گفت یکی از رفقا تو علم و صنعت یه لبتاپ پیدا کرده ! توش فایل های جمعیته ! اسم تو هم توشه !!!! تعجب کردم گفتم نکنه مال یکی از برادران اطلاعاتی از نوع بی عرضه اشه !!! من تنها کسی که از جمعیت و علم و صنعت سراغ دارم که یه لبتاپ پیزوری داره، محمد نورانی ه. اون هم که تا دیروز عصر از لبتاپش خبر داشتم ! باشه می پرسم ! ... زنگ زدم به محمد . سلام ! سلام ! گفتم تو لبتاپ گم کردی ؟! گفت آره ! امروز !!!!!!!!!!!!!!!! ماتش برد. تازه اونی هم که لبتاپ را پیدا کرده پسر رئیس کارخانه ای بوده که من یه زمانی اونجا QC بودم !!! جدیدا هم جذب جمعیت شده. ... یه چیزی هم به این محمد نورانی بگید با این Security بالاش !!!!
***
پ.ن ۱: آره می دونم. امروز دوم خرداد ه.![]()
پ.ن ۲: الان داره فیلم روز سوم را نشون می ده. حتی اون را هم سانسور کردند. صحنه ای که سرباز عراقی دلش هوای دختر ایرانی را می کنه، یا به اون دختر می گه تو حیفه بمیری و شروع می کنه دکمه های پیرهن سربازی اش را باز کردن !!! چرا نباید این ها را گفت ؟!!