blogerfree عقاب | مهر ۱۳۸۷
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

بذار از همون اولش شروع کنم. از وقتی که از اولین بچه هایی بودی که شناختم. اصلا از همون اول که جنس رابطه ما رفاقت بی شوخی بود. قبلش فقط اسمت را شنیده بودم. کسی که دنبال داروهای یکی از بچه های مریض بود. کم کم آشنایی ما بیشتر شد. همیشه هم سبب آشنایی ما کار بود و کار. یه چیزهایی را فقط من و تو درک کردیم. مثل اون پروژه مشترک بین من و تو و آ.غ که کسی از اون یاد نکرد. یاد اون عهد اون شب بخیر. شاهد بودی که وقتی با خدا اون عهد را بستم تا کجا حفظش کردم و وقتی همه چیز رو شد دیگه چندان حفظش نکردم. یاد اون تلاشی که یهو به ثمر نشست، اون هم از جایی که انتظار نداشتیم بخیر. یاد اون شب که هر کس رفت یه سمت برای پخش بخاری بخیر. یاد اون جانبازی که بخاری لازم داشت و براش یکی جور شد بخیر. یاد اون حالمون بخیر. اون زمستونی که خوشحال بودیم که هنوز هوا گرمه و از برف خبری نیست. زمستونی که برفش ما را غمگین می کرد نه خوشحال. یاد روزی که حس کردیم ما هم می تونیم با دیدن برف لذت ببریم بخیر. یاد اون عهدی که پاش هر دومون ایستادیم بخیر. یاد اون شبی که اون حرف ها زده شد و می تونست خطرناک باشه بخیر. من با شنیدنش عین دیوونه ها می خندیدم تا حسم معلوم نشه و تو هم بهتت زده بود. تصمیم گرفتیم مواظب باشیم. من سعی ام را کردم مواظب باشم، ولی تو موفق تر بودی. من یکی دو جا خراب کردم. شرمنده.

آره. یادش بخیر. یاد اون شب که وقتی دیدی روحیه ندارم بهم گفتی "تو تاریخ تو یه شب هزار تا پیامبر را کشتند! یعنی اونا بی فایده بود زندگی اشان؟!" . یاد اون شب بخیر که بعد از همایش بهت اس ام اس زدم که خسته نباشید و جواب دادی "همه زحمت ها را تو کشیدی". یاد اون روز بخیر که وقتی خسته بودم و همه جا نوشتم علیرضا آف شده و کاری اش نداشته باشید، و تو تو کامنت هام توبیخم کردی! دعوام کردی و آخرش گفتی "علیرضا تو بزرگی! خرابش نکن خواهشا!". این همون جمله ای بود که علی داستان شاهد من به مهدی که کم آورده بود گفت. همون جمله ای که دوست دکتر به دکتر در داستان روان شناس روانی گفت، ولی من اون روز اصلا بزرگ نبودم. یاد اون روز بخیر که وقتی هر کس داشت یه لگد به مرده می زد اومدی و مردونه نصیحتم کردی و خواستی باهام درد و دل کنی، ولی من زیاد بهت راه ندادم، مثل کاری که دکتر با دوستش می کرد. یاد کل کل های وبلاگی امان بخیر.

همیشه حواسم بود که تو چه کار می کنی. ما هم فکر بودیم. خیلی اوقات یک دغدغه داشتیم ولی با روش های متفاوت. یک عقیده ولی در ظاهر متفاوت. هم رای ولی در دو جبهه مختلف. تو یه جا و من جای دیگه. ولی همیشه گوشه ذهنم حواسم بهت بود. من نتونستم مثل تو به روی خودم بیارم ولی همیشه حالت را حس می کردم. وقت هایی که به آب و آتیش می زدی تا بی سر و صدا هوام را داشته باشی. من حواسم بود. ظاهر را نبین که علیرضا سرش به کار خودشه. علیرضا هنوز هم حواسش به همه هست، حتی اگر در تنهایی خودش غرق بشه.

خلاصه این که اگر رابطه من با همه رفاقتی از جنس برادری، دوستی، کاری، استادی و یا شاگردی بوده، ولی با تو هیچ کدوم از این ها نبوده. رفاقت من و تو باهم مردونه مردونه بوده. عین دو تا مرد. با همه زمختی اش. با همه سخت گیری هایش. ته دل ما چیز دیگه ای را داشت. هر چیزی برام قابل تحمل بوده یا شده جز این که تو نسبت به من نظر بدی داشته باشی. من هم خیلی بیش از اونی که نشان می دهم و می بینی و می شنوی حواسم بهت هست. هیچ وقت اون روزها و شب ها و خاطره هاش را که خودمون دو سه نفر شاهدش موندیم را فراموش نمی کنم. ظاهر را نبین که روزگار بازی غریبی داره. ولی من بازی نخوردم هنوز، کاش باور کنی. مثل تو.

بگذریم. داری می ری و حس می کنم کمی گنگ شدی. طبیعی است. اگر همیشه تو یک قدم جلوتر بودی و من ازت الگو می گرفتم، الان اینجا من جلوترم. پس خوب گوش کن. این دوره را درست طی کن. اگر می خواهی بهت خوش بگذره یک زندگی نباتی داشته باش. بخور و بخواب و حرکت کن. مثل آدم آهنی. توصیه اکید دارم که به مغزت استراحت بده. در جایی که مغز ارزشی نداره و استفاده ازش جرمه و تنبیه داره، خواهشا حرمت مغزت را حفظ کن. اگر به مغزت استراحت ندهی این دوران بهت زهر می شه. اگر کلا به مغزت مرخصی بدهی، اون وقت همون موجودی می شی که می تونه از این بی ارزش ترین چیز زندگی لذت ببره. راهش همینه و بس. حال تو من را یاد گذشته ای از خودم می اندازه که در این برحه زمانی یاد کردن ازش برام سخته. سخت تر از گذشته. ولی یه خوبی داره. این که قدر زندگی را بهتر می دونی.  پس محکم باش و بذار بگذره و دنبالش نرو. ازت آدم قوی ای می سازه. یاد می گیری چرت ترین چیزها را تحمل کنی. و این خیلی به دردت می خوره. فقط هیچ مسئولیتی قبول نکن. ساده ساده باش و سرت را بنداز پایین. فقط نذار کسی که حق نداره برات پر رو بشه. همین.  مثل اون وقع من.

برات دعا می کنم که موقعیت های خوبی برات پیش بیاد. شانس های خوبی بیاری. ریز و درشت. تا آخرش تهران باشی تا موقعیت های در تهران خودت را از دست ندهی. برات دعا می کنم که بدون سختی و اذیت شدن طی اش کنی. برات دعا می کنم که به خودت افتخار کنی.

هر وقتی دلت تنگ شد که کاملا طبیعیه و یا حس کردی خسته شدی از نقش جدیدت که برای تو بیش از من طبیعیه، یاد من بیفت و بدان که هر لحظه که بهت خواهد گذشت به یادت هستم.

خیر پیش. ما را بی خبر نذار.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:32 | لینک  | 

خیلی وقت بود راجع به فیلمی اینجا ننوشته بودم. دیشب سینما۱ فیلم یاماتو را نشون داد و من بعد از فیلم از امتیاز ۱ تا ۱۰ بهش ۱۰ دادم و بدون شک شایسته حداکثر امتیاز بود.

یاماتو، بزرگترین کشتی جنگی دنیا حتی تا این زمان (یا لااقل تا سال ۲۰۰۵ که فیلم ساخته شده)، با طول بیش از ۲۰۰ متر و ارتفاع بیش از ۵۰ متر و ظرفیت در حدود ۷۰۰۰ نفر و وزن ۷۱۶۵۹ تن ! کشتی ژاپنی ای که مظهر قدرت ژاپن در دوران سخت جنگ بود. با قابلیت حمل توپ های تا کالیبر ۱۸ اینچی. و این فیلم روایت آخرین ماموریت یاماتو بود. سال ها بعد بقایایی از این کشتی در دریا پیدا شد.

فیلم یاماتو همه چیز داشت. از صحنه های احساسی تا اکشن جنگی. همه در حد کاملا متعادل. همه چیز از پیدا شدن بقایای کشی و این که دختری بعد از مرگ پدر پیرش که بازمانده یاماتو بوده می خواسته خاکسترش را بریزه در همون نقطه در دریا و برای همین با بازمانده پیر دیگه بعد از ۶۰ سال همسفر می شه.

فیلم از مرگ و احساس عشق بین مادران و فرزندان گفت. خواهری که به برادرش التماس می کرد که بعد از کشته شدن مادر او را تنها نگذارد و یا مادری که می خواست جلو خودش را بگیرد و از مرگ فرزندش جلو فرزند دیگر گریه نکند که نتوانست، مادری که با فداکاری خودش را به کشتن داد تا دخترش زنده بماند و این که همه افراد به ظاهر خشن جنگی رابطه عاطفی عمیق خود را به عشق ژاپن ترک کردند. یاماتو عازم منطقه شد تا از آخرین نفس های ژاپن در مقابل نیروی هوایی آمریکا دفاع کند.

لحظه وداع فوق العاده بود. به وسط دریا که رسیدند فرمانده دید که همه آماده مرگ هستند. به سرابازان جوان گفت روی عرشه با ژاپن خداحافظی کنید و داد بزنید و خجالت نکشید، حتی می تونید گریه کنید. یکی مادرش را صدا کرد و دگیری با گریه خانواده خودش را و ... عرشه از حالت نظامی خارج شد. در قسمتی بین سربازان دعوا شد که آیا این مرگ که کشتی نه پوشش هوایی دارد و نه سوخت برای بازگشت می تواند ارزشی داشته باشد؟ که فرمانده گفت همین که از مرگ ما ژاپن تحریک به پیشرفت شود کافی است. ما بهانه پیشرفت ژاپن در آینده هستیم. آیا این همان چیزی نیست که همه ما می خواهیم ؟

صحنه نبرد فوق العاده بود. آدم میخکوب می شد. یاماتو تا آخرین قوا جنگید و غرق شد. و بیش از ۳۰۰۰ ژاپنی قهرمانانه کشته شدند. چند وقت بعد هیروشیما و ناکازاکی بمباران شد و خانواده سربازان هم مردند و بعد از اون ژاپن تسلیم شد.

بازمانده های کشی خبر افراد را به خانواده ها می دادند. یکی از آن ها به بازمانده جوان گفت چطور جرات کردی تنها زنده بمونی ؟ و بازمانده بعد از ۶۰ سال جواب این سوال را درک کرد. فیلم دیالوگ های پر مغزی داشت.

این فیلم همه چیز داشت. شاید در نصف زمانش بیننده بغض در گلو داشته باشه. این فیلم به تنهایی بس بود تا به یک ژاپنی غرور ملی بده. کار ندارم که خارج از ژاپن چندان جایزه نگرفته ولی بهترین فیلم جنگی ای بود که در عمرم دیده ام و به نظرم باید به سازنده اش نشان ملی داد.

حتما پیگیر بشید ببینید تکرارش کی هست تا ببینید. یا این که خودش را گیر بیارید. به من هم خبر بدید. می خوام بدونم تکرارش کی هست. البته گویا از اینجا هم می شه دانلودش کرد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:0 | لینک  | 

طبق معمول همیشه ساعت موبایل را می ذارم روی ۸:۱۵. طبق معمول همیشه زنگ می زنه و قطعش می کنم و بیدار نمی شم. معمولا خواب های بی سرو ته من اون موقع داره به یه جایی می رسه. چه خواب ناجوری بود. هی چشمام را باز می کنم و می بندم و دوباره به خواب می رم. آخرش شانسی یه نگاه به ساعت دیواری اتاق پذیرایی می اندازم. ساعت ۹:۳۰ ! خیلی بد شد. به زور بلند می شم. خیلی دیر شده. کاش لااقل ۹:۱۵ بود! همه کارها را در کمترین زمان ممکن انجام می دم. سرما خوردگی ام خوب نشده. همه اش تو دلم می گم خیلی بد شد . دیر می رسم. رئیس ما فقط پنجشنبه ها صبح ها هم می آد. اون وقت می بینه که ساعت ۱۱ شده و من تازه دارم می رسم. اصلا همه اش تقصیر مرتضی است که دیشب من و مهدی را بی خواب کرد فرستاد پای اینترنت که برای جمعیت اطلاعات جمع کنیم. وارد اتاق می شم. عجیبه. امین هنوز خوابه. اون که مثل من نبود ! بهتر. بیدار بشه دیگه رسما مسخره ام می کنه که همه سر کار می رن داداش ما هم می ره. خدا خوب در و تخته را جور کرده. آخه من خیلی سختمه صبح زود پا بشم. ساعت دیواری توی اتاق خودمون را نگاه می کنم. ای داد ! ۹:۴۵ دقیقه ! خیلی دیر شده. خودم را دلداری می دم. عیب نداره. دیروز هم همین طور شد ! ولی نه. امروز رئیس هم هست. تازه قراره زودتر برم بیرون. سرما خوردگی داره اذیت می کنه. گویا از امین گرفتم. یه آنتی هیستامین می اندازم بالا. عیب نداره. تو شرکت یه کم قهوه از روی میز رئیس بر می دارم می خورم خوابش از سرم می پره. ولی البته امروز رئیس هم هست. ضایع است. خدا کنه بیاد که لااقل مهر و امضای کارآموزی مرتضی را بگیرم تا کار این بنده خدا هم راه بیفته. امروز می خوام حسابی اذیتش کنم این بشر را. ساعت داره نزدیک ۱۰ می شه.  امین تنبل هنوز خوابه.

دوربین و سه پایه مهدی را هم باید ببرم با خودم. سنگینه. هوا هم ابری و خنک. من هم سرما خورده. خدا کنه بارون نیاد. عجله نمی کنم. آب از سرم گذشته. الان باید دیگه ۱۰ دقیقه به ۱۰ باشه. حال ساعت نگاه کردن را هم ندارم. دیر شده! دیر! تو راه هی تو ذهنم مسائل بی ربط مرور می کنم. الان دیگه باید ۵ دقیقه به ۱۰ باشه. مترو طرشت. قطار اومد. شلوغه. معمولا قطارهای شلوغ و خراب را جا می ذارم. امروز که بار و بندیل هم دارم. ولی دیره. سوار همین می شم. ای خدا! عیب نداره. به مهندس می گم مریض بودم و خواب موندم. گناه که نکردم. الان دیگه باید ۱۰ باشه. مترو سخت نبود. شاید چون به خاطر دوربین و سه پایه مهدی که روی دوشمه لااقل از یه طرف فضا دارم. دست چپم پره و نمی شه ساعت را نگاه کرد. موبایل هم که تو کیف موبایل زیر تی شرته. می خوام چه کار؟ لابد الان ۱۰:۱۵ ه دیگه. به ایستگاه امام خمینی نزدیک می شیم. خوبه. از شر این خط رها می شم. اون یکی خط خلوت تره . چیزی نمونده. ساعت را نگاه می کنم تا به عمق فاجعه پی ببرم. عقربه های ساعت نشون می شده ۹:۲۱ !!!!!!!!!!!! اعتنا نمی کنم. این همه ساعت دیدم از صبح! ولی عجیبه. بی خیال.

از مترو پیاده می شم. یه نگاه دیگه به ساعت می اندازم ، ۹:۲۳ دقیقه !!!!! ای بابا! نمی شه که ! من کجام؟! موبایل را در می آرم و نگاه می کنم ، ۹:۲۴ دقیقه !!!!!!!!! از پله های مترو پایین می رم و سوار قطار خط میرداماد می شم. ساعت موبایل ممکنه چون با گرینویچ تنظیمه به علت عقب جلو شدن ساعت قاطی کنه ولی ساعت عقربه ای مچی چی ؟!! یه عیبی داره حتما ! وارد قطار می شم. وسوسه می شم از همه بپرسم ساعت چنده ! ولی مگه خلم ؟! زنگ می زنم ۱۱۹ ! ساعت ۹:۲۳ دقیقه ! عجیبه ! راستی ساعت موبایل هم گویا ۱ دقیقه جلو ه. !!!!!!!!!!!!! مگه می شه؟! توضیحی ندارم براش. یعنی من ساعت چند بیدار شدم ؟! خودم عقربه را روی ۳۰ دقیقه دیدم. ۸:۳۰ هم باشه جور در نمی آد فکر کنم !!!!!!!!

ساعت ۹:۴۵ می رسم شرکت. هیچ وقت این قدر زود نرسیده ام. خلوت خلوت. زنگ می زنم خونه. از امین ساعت دیواری اتاق خودمون و پذیرایی را می پرسم. می گه ۹:۴۵ !!!

همین زمان ما را بازی نداده بود که داد !!!!!!! هنوز هم عجیبه برام! امیدوارم لااقل قرص آنتی هیستامین را درست خورده باشم !

 پ.ن : الان ساعت ۱۰:۳۱ است و رئیس اومد.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:19 | لینک  | 

اخبار، امروز از طرف سازمان سنجش نوعی مچ گیری زرگری را نمایش داد. افرادی که قبلا جلو دوربین رسانه معتمد ملی صحبت کرده بودند را به محاکمه کشید.

دانش آموزی گفته بود رتبه من شده ۳۰۰ و قبول نشدم. سازمان سنجش نفر رتبه ۳۰۰ واقعی را معرفی کرد و این فرد را با نشان دادن تصویر به عنوان یک دروغ گو معرفی کرد. و همین طور رتبه ۸۰۰.

حالا من از شما می پرسم اگر رتبه شما بشه ۳۱۱ یا ۸۰۲ جلو تلویزیون رند بگید عجیبه ؟!

سوال بعدی این که در روزگاری که دروغ شده نقل و نبات و می شه به دروغ گو بودن خیلی از آقایون در رسانه ملی گیر داد، آیا این حرکت را با یه عده بچه کردن می شود حرکت تمیزی دونست ؟ آیا این همه مفسد اقتصادی باید مرموز مانده و شطرنجی شوند و این عده بچه بیگناه بی دفاع را انگشت نما کنند ؟! فقط به خاطر این که سازمان سنجش خواسته فضاحت به بار اومده را توجیه کنه ؟ اون هم بعد دو ماه !!!

در پی صحبت های اخیر، قسم حضرت عباس را باور کنیم یا دم خروس را ؟!

آیا اگر سازمان سنجش اشتباه نکرده بود امکان داشت کوتاه بیاد و اجازه انتخاب رشته مجدد بده ؟!

 پ.ن ۱: اینجا را هم حتما بخوانید.

 پ.ن ۲: تا آنجایی که می دونم مدرک لیسانس جناب وزیر هم مبهمه.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:29 | لینک  | 

خب حالا که از متن استعفا نامه استقبال شد یه گریزی به مساله بزنیم. البته نظر سنجی پست قبل خیلی آباد بود و به هر حال همچنان راه نظر دادن بازه.

دیدن عکس در ابعاد بزرگتر (از وبلاگ رفیقم کش رفتم)

بگذریم. از قرار معلوم اول این گزارش که خط به خطش خنده داره را بخونید. بعدش این تحلیل را که کلا نفهمیده حرف حساب مردم چیه.طرح استیضاح آقای وزیر هم که یه موقع مطرح شد. آخرش هم یه عده کارمند طی نامه ای از آقای کردان حمایت کردند. خوندن نظرات ملت هم در مورد این مقالات خالی از لطف نیست.

اصل نظر من اینه که کار ندارم به رئیس جمهور که گفت مدرک کاغذ پاره است و مهم تجربه است. کار ندارم به مدرک آقای کردان. چون در زمان آقای خاتمی هم گویا یکی از وزرا دیپلم داشته ولی لااقل از همتای فعلی خودش بهتر بود و مشکلی در اون وزارت خانه حس نکردیم.

اصل حرف اینه که چرا دروغ ؟! چرا آبرو ریزی در عرصه آکادمیک بین الملل ؟! چرا این قدر دروغ بین مسئولین شده نقل و نبات ؟! جدا این آقا یا دروغ گو است یا شدیدا ساده لوح (من ازش بدم نمی آد، ولی حقیت همینه).

***

سازمان سنجش می گه اشتباه نکرده ولی با این که دروغ نقل و نباته، کوتاه اومدند اجازه انتخاب رشته مجدد را دادند، که البته صفحه ارور می داد...

قبولی رتبه 16هزار كنكور در برق شريف!

***

پ.ن متفرقه:

میان ماه من تا ماه گردون            تفاوت از زمین تا آسمان است

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:17 | لینک  | 

هاتف در  مطلبی که به نظرم تنده و حتی در نگاه اول متوجه پیامش نشدم، به قضیه اخیر فرش قرمز (Red Carpet) و حضور خانم گلشیفته فراهانی در این مراسم مرسوم اشاره داشت.

حتما می دونید که ایشون به همراه لئوناردو دیکاپریو (که توانایی اش کمتر از شهرتشه) و راسل کورو (که شاید به جرات بشه گفت بهترین ستاره سینمای حال حاضره) و به کارگردانی ریدلی اسکات (که بار ها حسن نیت خودش را ثابت کرده) در فیلم "مجموعه دروغ ها" نقش یک دختر مسلمان را داشته. من می خوام کمی نظر خودم را بدهم.

- تا اونجایی که من خبر دارم ایشون که یکی از توانا ترین بازیگران زن ایرانه (برعکس خواهرش که در بی استعدادی با شیلا خداداد و حدیث فولادوند رقابت داره!) ، شرط خودش را در بازی برای ریدلی اسکات استفاده از حجاب و یا کلاه گیس عنوان کرده که من به شخصه نه صرفا از باب فرهنگ و اعتقاد، بلکه از باب این که به خودش اجازه شرط گذاشتن داده و خودش را دست کم نگرفته از این حرکت خوشم اومد.

- سینمای ایران از جهت منزوی بودن در دنیا خیلی مظلومه. ما سرمایه های بزرگی داریم که در دنیا ناشناخته مونده اند. سینمای ما می تونه در شناخت فرهنگ ملی و تاریخی ما به جهان کمک کنه، ولی متاسفانه در عرصه بین المللی داره به بیراهه می ره. فیلم های جشنواره ای ایران بیشتر ذهنیت Camel & Desert اون ها را نسبت به کشور ما تایید می کنه. بیشتر نابازیگر ها و کودک بازیگر های ما شناخته می شوند و کلا ارتباط ما با دنیای سینمای جهان قطعه که این هیچ دلیل خاصی نداره جز تنبلی خود فیلم ساز های ما. بقیه دلایل بهانه است.

- گلشیفته به همراه همسرش با افراد سرشناسی از هالیوود از قبیل کارگردان و تهیه کننده ملاقات داشته و این یک فرصت طلایی بوده برای هنرمندی که تونسته برعکس خیلی ها که با قهر و جنجال به میدان بین المللی راه پیدا کرده اند، کاملا قانونی رفته و باعث افتخار شده، که بتونه با ایجاد لینک های قوی راه را برای دیگر هنرمندان و تهیه کنندگان و کارگردان های ما به عرصه بین الملل و طبیعتا شناخت فرهنگ ما به دنیا هموار کنه.

- شنیده ام که یه عده باهاش بد رفتار کرده اند و اذیتش کرده اند جوری که از برگشتن به ایران ترسیده. بعید هم نیست. این ور پره از این افراد کوته فکر متحجر.

حالا نظر خودم:

- حضور گلشیفته با این تیپ در فرش قرمز خیلی چیزها را خراب کرد. من خیلی به نوع حجابش کار ندارم. من حرفم اینه که چیزی می پوشیدی که نماینده فرهنگ ما باشی. می تونست یک حجاب شیک (مثل نیکی کریمی در کن) داشته باشه و قطعا بیشتر مورد توجه قرار می گرفت. کسی روی داشتن یا نداشتن حجاب ایشون حساس نیست. هیچ کس در دنیا با لباس متفاوت مشکلی نداره. روی این فرش قرمز هم می شه هر مدلی اومد. حالا حیفه که می شد دقیقا به عنوان یک نماینده از ایران خودش را متمایز کنه که نکرد.

- یه عده گلشیفته را اذیت کرده اند. باعث شده اند که دست به انتخاب از دو راهی بزنه. حالا شما قضاوت کنید. اگر با تیپ ایرانی مرسوم و البته شیک حاضر می شد بیشتر فحش داده بود به کوته نظرهایی که براش مشکل درست کرده بودند یا نه ! اما الان بیشتر پر رویشان کرد. به نوعی راه برای بازگران بعدی هم بسته شد. کسی که می تونست با قدرت به یک عده بی جنبه، با جنبگی نشون بده، فرصت سوزی کرد. می تونست دهن کجی کنه، ولی بد تر بهشون رو داد. منظورم مسئولان این وری ای هستند که قبل از رفتن اذیتش کرده اند. اما الان دیگه جلو بقیه سفت و سخت تر می ایستند و دیگه برای خودشون دلیل هم دارند.

- خلاصه به نظر من با این حرکت بچگانه ای که می تونست لااقل کمی دیر تر و بعد از دو زار استفاده از لینک های ایجاد شده صورت بگیره، یک فرصت سوزی را به بار آورد. می شود گفت گلشیفته قله ها را طی خواهد کرد، ولی پل را پشت سرش برای بقیه خراب کرد. من اسم این کارش را نمی ذارم خیانت یا خودفروختگی یا هر چیزی از این دست. به دور از هر گونه تعصبی اسمش را می ذارم یه نامردی بچگونه. اون هم از طرف کسی که درست بعد از شایعات مربوط به ممنوع الکار بودنش و خلاصه اذیت کردنش و تلاطم پخش شدن خبر بازی در فیلم، فیلمی که او در آن نقش داشت با عکسش روی اکران سینماهای ایران رفت (همیشه پای یک زن در میان است) و نشون داد که فعلا از ممنوع الکار یا تصویر شدن خبری نیست. خروج هم که به گفته خودش و همسرش قانونی بوده، پس ممنوع الخروج بودن هم منتفی است. نمی شود هم گفت یواشکی کار کرده، چون سیستم اطلاعتی کشور زرنگ تر این حرف هاست و آمار من و شما را هم داره، چه برسه به ایشون که حتی جدیدا گویا سفیر یونیسف هم در ایران شده بوده !

- خلاصه حیف شد. بعد عمری فرصتی گیر سینمای ایران اومده بود.

پ.ن ۱: خیلی وقته که می خوام بگم. الان با جرات می گم. اگر سینمای ایران جهانی بود، آلپاچینو در مقابل پرویز پرستویی، رابرت دنیرو (که من عاشق بازی اش هستم) در مقابل رضا کیانیان، دیکاپریو در مقابل امین حیایی و پارسا پیروزفر و حسین یاری، هیچ نبودند. این قضیه در مورد بقیه اشان هم صادقه. به نظرم فعلا فقط دنیل دی لوییس ه که زیاد در موردش این نظر را ندارم. درواقع بازی خوب گرفتن از بازیگر هنر کارگردانه.

پ.ن ۲: اگر کسی با مطلب نوشته شده توسط من مشکلی داره، یه دور دیگه از اول بخوندش.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:47 | لینک  | 

بعد مدت ها یه سری به Favorite بزنیم، تا یواش یواش گرم بشیم.

- خیلی وقت پیش ها اتفاقی وبلاگی دیدم که ظاهرا قرار نیست دیگه به روز بشه. نمی خوام چیزی بگم ولی حس کردم باید یاد گرفت. این هم آدرسش.

- این سگ مکانیکی بزرگ از نظر علم مکانیک و کنترل الکترونیک به نوعی یک شاهکار حساب می آد. حتما فیلمش را ببینید. ولی چیزی که فکرش آدم را ناراحت می کنه کاربرد اونه که نظامی ه. یکی دو تاش را بندازی تو یه روستای غیر نظامی، واقعا وحشتناکه.

- این سایت جدا جالبه. می تونید چهره خودتون را در سال های دور از روی مد های رایج دنیا بازسازی کنید. عکس های زیر مال سال ۱۹۷۰ و ۱۹۹۶ از خودمه.

1970

1996

- حتما همه شما علاقه با کتب الکترونیکی دارید. این سایت تا حد زیادی مفید خواهد بود.

- کسانی که اینترنت سرعت بالا دارند حتما به این باغ وحش کاغذی سر بزنند.

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:52 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

...

 پسر جوان در حالی که روی صندلی نشسته بود و به دکتر در روبروی خودش گوش می کرد با انگشتاش ور می رفت. دکتر دستاش را به هم زد و گفت "خب! آقا مسعود! حالا نوبت شماست!" مسعود سرش را تکون داد و به خودش اومد و گفت"تموم شد؟!" دکتر با لبخند جواب داد"آره فکر کنم. حالا شما بگو می خوای چه کار کنی؟!" مسعود لبخندی زد و گفت"داستان جالبی بود! حالا انگاری نوبت من شده!" دکتر سرش را به علامت تایید تکون داد و گفت"اوهوم!"

مسعود : " چند وقت می گذره ؟! از اون اتفاق !"

دکتر : "دقیق نمی دونم. چند ماه، چند سال، زیاد، برای من مدت زیادی گذشته."

مسعود : "اگر استاد نبود چی می شد ؟!"

دکتر : "خب! خودم را نمی کشتم. ولی زندگی هم نمی کردم. می شدم مثل یه مرده متحرک. به قول یکی، زندگانی نمی کردم. زنده مانی می کردم."

مسعود : "حالتون چه طور بود؟"

دکتر : "دروغ نگم. گاهی می رفتم تو دپ به قول شما ها. انگار یه موج می اومد و رد می شد و من برای لحظه ای درد می کشیدم. یادآوری خاطرات برام اذیت کننده بود. ولی باید ادامه می دادم چون ماموریت و کارهای مهم تری داشتم. سخت بود ولی باید تحمل می کردم. گاهی ساکت می شدم. گاهی پر سر و صدا. ولی رسما ناراحتی ام تو دلم بود و خوشی ام تو ظاهر."

مسعود :" آخرش چی شد ؟"

دکتر :" تو به آخر قصه من چه کار داری ؟ قصه من تموم نشده. شاید حالا حالا ها هم تموم نشه. ولی قرار نیست آخر قصه ما مثل هم باشه. همون طور که جزئیاتش هم مثل هم نیست. ولی خب نباید انتظار تموم شدن داشته باشی. این راه بسی طولانی است!"

مسعود : "تغییر کردید؟"

دکتر : "می گن تغییر کردم. یه عده می گن بهتر شدی! نمی دونم. ولی اگر تغییر مثبتی کردم، برام مهمه که حفظش کنم. حکایت سنگی ه که درد تیشه سنگ تراش را تحمل کرده و حیفه که تندیس نشه!"

مسعود :" بگید من چه کار کنم."

دکتر : "هیچی. صبر. صبر نه به معنای نشستن و منتظر شدن، بلکه به معنای پذیرش و قوی بودن. یادت باشه تو برای کارهای مهم تری تو این دنیا پا گذاشتی! نباید ارزون خودت را از دست بدی. می دونی زندگی بالا و پایین زیاد داره. گاهی پایینش خیلی بیشتر ه تا بالاش.

اما بذار روشن تر بگم. زندگی پر ه از اتفاقاتی که پیش آمدش دست تو نیست. تو هیچ نقشی نداری. پیش می آد. زورت بهشون نمی رسه. انسان یک موجود اجتماعی ه. رفتار هر کس در سرنوشت بقیه اثر می ذاره. شاید این یک دلیل مهم باشه برای این که خیلی از اتفاقات تحت کنترل نیست. چون نمی تونی همه را کنترل کنی. مهم تر از همه حکمت خداست."

مسعود : "پس نقش ما چیه؟"

دکتر : "با همه مشکلات و کنترل نداشتن ها در یک چیز کاملا کنترل دست تو ه. اون هم عکس العمل خودته. خود اتفاق دست تو نیست، ولی نوع عکس العمل تو و برخوردت دست خودته. این مسائل نتیجه گرایی نداره. روش گرایی داره. برنده کسی ه که بهترین و عاقلانه ترین و منطقی ترین و مهم تر از همه اخلاقی ترین واکنش را داشته باشه. برای همین گاهی دو طرف بازی برنده اند و گاهی هر دو بازنده.

توصیه مهم من به تو اینه که هر جریانی را تمیز تموم کنی. تمیز. "

مسعود : "آینده چی؟"

دکتر : "ممکنه آینده تو سخت باشه. سخت تر از الان. طبیعی ه. قوی تر شدی. استاد من کمک نداشت. من استاد را داشتم. تو هم من را. هر کدوم نذاشتیم نفر بعدی بخوره زمین. حالا نوبت تو ه. کسی هستی قوی تر از من. هر چی پیش بیاد خیر ه."

مسعود : "منظور از تمیز دقیقا چیه؟"

دکتر : "فرض کن چند سال بگذره و همه چیز کهنه بشه. اگر کسی بیاد و همه جا جار بزنه، باید بتونی سرت را بالا بگیری و به عملکردت افتخار کنی! اون وقت می تونی بگی برنده بودی! حتی اگر نتیجه مطلوب را نگرفته باشی. آدم فقط وقتی اصول و اخلاق و عقل را رعایت کنه می تونه سرش را بالا بگیره و افتخار کنه ! نه؟! آره دیگه!"

مسعود : "حالا اخلاق چی می گه؟"

دکتر : "فرض کن یه سیلی می آد طرف تو. باید محکم بایستی تا آب ازت رد بشه و بره. اگر بری دنبالش و بخوای توش غرق بشی یعنی باختی. باید سیل را رد کنی بره. این سیل می تونه هر چیزی باشه. یه اتفاق ناخوشایند، یک رفتار ناپسند، یک شکست، همه چیز!"

مسعود : "و جای امید کجاست؟"

دکتر : "اگر خدا را داری مطمئن باش آخرش خیره و مطمئن باش چیزی که در انتظارته به مراتب بهتر از چیزی ه که می خواستی و بدست نیاوردی. حکمتش دونستن قدر چیزی می شه که برای تو در نظر گرفته شده. توسط خدا. هر چیزی اگر سخت بدست بیاد مزه اش بیشتره. قدرش را بهتر می دونی. تو فقط حواست به رفتارت باشه."

مسعود : "قبول دارم!"

دکتر : "آدم ها پیر می شن. پراکنده می شن. هر کس به گوشه ای میره. ممکنه دیگه دوستای فعلی ات را نبینی. خیلی از چیزها فراموش می شه. کهنه می شه. درد ها تسکین پیدا می کنه ولی،! یه چیزی همیشه باهاته و باید یدک بکشی. اون هم شخصیتی ه که از خودت در اون جریان های گذشته ساختی. کارنامه و رفتارت. این که تونستی مثل یک آدم بزرگ از جریان بیرون بیای یا خراب کردی! خیلی مهمه! و بدون آدم خرابکار همیشه بازنده است!"

مسعود : "یه مثال از صبر می زنید؟"

دکتر : " وقتی داری می سوزی، مثل شمع روشنگر راه بقیه باش. و گرنه هدر رفتی."

مسعود بلند شد گفت "چشم. قوی می مونم. قول می دم نا امیدتون نکنم" دکتر کاغذی که روی میزش بود را به مسعود داد و گفت" این نوشته را از من یادگاری داشته باش آویزه ی گوش ت کن"

مسعود کاغذ تا شده را گرفت و خداحافظی کرد و رفت بیرون. دکتر سرش را به شیشه تکیه داد و بیرون را تماشا می کرد. مسعود را طرف دیگر خیابون دید. مسعود کاغذ را باز کرد و نوشته روی اون را خوند . نگاهش را به سمت بالا، پنجره اتاق دکتر دوخت و خندید. دکتر هم خندید و دستی تکون داد و نفس عمیقی کشید.

 اولین دانه های برف از آسمون شروع به بارش کرد. دکتر با آرامش سرش را به شیشه چسبونده بود و منظره را نگاه می کرد و زیر لب نوشته های کاغذ را برای خودش می گفت.

" یکی بود، یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

جوانی بود که اوج داشت. در اوج بود. ولی روزگار

زدش زمین. کسی نبود کمکش کنه. هر کس

به نوعی می زدش زمین. جوان محکم ایستاد

به صدای خدا گوش داد. و محکم ماند. بهش

می گفتند استاد.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

جوانی بود که بهش می گفتند دکتر. داشت زمین

می خورد. نمی دونست چطور بلند بشه.

استاد سر رسید. بدون این که خودش بخواد

دستش را گرفت. بلندش کرد. کمکش کرد.

نذاشت مثل گذشته خودش بی کمک بمونه.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

در آینده. تویی که باید دست نفر بعدی را بگیری

و اون دست نفرات بعدی، و این هزینه رسالت

توست. ارزش انسان. ارزش انسانیت.

یکی بود یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود.

غیر از خدا هیچ کس نبود.

هیچ کس نبود غیر از خدا.

غیر از خدا.

پس همه چیز را بسپر به خدا.

خدا ! خدا ! خدا ! "

 پایان

پ.ن۱: برای یک عده داستان بود و برای ما خاطره. ممنون از دوستان.

پ.ن۲ : این که ۱۴ قسمت شد از قصد نبود، ولی خوب شد.

پ.ن ۳: و من یتوکل علی الله فهو حسبه

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:42 | لینک  | 

عید فطر مبارک

 

پ.ن۱: در این ماه رمضان خیلی برنامه ها داشتم، به مهم ترینشون نرسیدم. چون نمی دونستم چطوری ...

پ.ن۲: امروز رفتم مدرسه که طرح جدید جمعیت را معرفی کنم. چقدر در دیوار مدرسه عوض شده. به سوراخ موش هایی که ازشون از مدرسه می رفتم بیرون سر زدم. دیگه کار من هم نیست. همه در جا شناختندم. متر به متر من را یاد خاطرات دست جمعی ای می انداخت که الان به تنهایی داشتم می دیدم. چه روزهای خوبی بود. وقتی بچه های مدرسه را از زاویه دید خودم نگاه می کردم نمی شد تصور کرد روزی ما هم جای اون ها بودیم...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:26 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

دکتر ماشین را خاموش کرد و در کوچه خلوت پیاده شد. دوست دکتر با نگاه سرزنش آمیزی زل زده بود بهش. تا اومد دهن باز کنه حرف بزنه دکتر دستاش را از هم باز کرد آورد بالا و گفت "ببین اول صبر کن من یه چیزی بگم !... ببین من توقع زیادی ندارم که ! والا توقع من خیلی کمه ! خب تقصیر من چیه ؟!" دوست دکتر همین طور که نگاهش می کرد جواب داد "به هر حال کوچیک یا بزرگ ازت دریغ شده" دکتر خواست جواب بده که دوستش مانع شد. گفت "بذار من بگم. هر چی خودت گفتی بسه. حالا من می خوام بگم. قبل این که به قول استاد عین یه مرده متحرک بشی که باید تاکسی درمی ات کنن بذارن تو موزه واسه تماشای خلق ا... ! خودت را جمع و جور کن. آدم مرده نه به درد خودش می خوره، نه خدا، نه هیچ کس دیگه"

دکتر شونه هاش را انداخت بالا و چیزی نگفت و فقط زل می زد تو چشمای دوست. دوست دکتر اومد نزدیک و گفت "تو کی هستی ؟! تو خودتی ؟!" دکتر دو قدم عقب تر رفت و چیزی نگفت. دوستش دوباره سوالش را تکرار کرد و یه سیلی محکم زد تو گوش دکتر. دکتر جا خورد. دوست ادامه داد "تو خودتی ؟ (سیلی بعدی) تو کی هستی ؟ (سیلی) خودتی ؟ (سیلی) تو خودتی؟ (سیلی محکم تر) تو منی ؟ (سیلی) من تو ام ؟ (سیلی) کجایی پس ؟!"

دکتر از سوزش چشماش را بست و وقتی باز کرد کسی را ندید. تنها بود. خودش ادامه داد و به صورت خودش سیلی زد و گفت "چت شده پسر ؟! بیدار شو ! پا شو دیگه! تو همون آدمی هستی که می خواستی دنیا را تکون بدی ولی تو خودت موندی؟! (سیلی) بسه دیگه (سیلی)" دکتر گیج خورد و دور خودش چرخید و افتاد زمین.

دوستش اومد بالاسرش را ادامه داد "تو همونی هستی که کلی برنامه داشتی.می خواستی بشریت را تکون بدی. اون وقت تو خودت موندی ! به چه قیمتی ؟! آخه احمق همه دنبال عشق و حالشونند اون وقت تو ، تو چرا خودت را له می کنی ؟! آخرش چی می شی ؟ یه ذلیل ! همین ! نه بیشتر ! یه نفر هم نمی آد ازت بپرسه چی شد ! تو می خواستی بنده خاص خدا باشی؟" دوست رو کرد به آسمون و اشاره کرد به دکتر و گفت"خدایا تحویل بگیر! این سربازته ! این بنده خاصته ! پنچر شده ! داره می میره ! داره تحلیل می ره! داره رسما کنار می کشه و میدون را خالی می کنه ! تحویل بگیر ! از این قشنگ تر هم می شد ؟! خودش را ناک اوت کرد و رفت ! تموم شد طفلک!"

دکتر سرش را انداخته بود پایین. دوست دکتر گفت "ادامه بده! خودت را راحت کن. همین جا تمومش کن" دکتر می لرزید. دوست دکتر با لحن آرومی گفت "بذارش زمین ! اون چیزی که تو دلت نگه داشتی را همین جا بذار زمین و رهاش کن. سنگینی اون فقط دامنگیر خودته. بذارش زمین. از دلت بیرون کن که فقط به خودت لطمه می زنه. تو نباید بیشتر از این با خودت یدکش بکشی، بذارش زمین. همین جا. بذار که کلی کار داریم. اون چیزی که تو دلت نگه داشتی و داره روز به روز بزرگ تر می شه عین غده را بیرون بریز بذار زمین و رهاش کن. نگه داشتنش فقط به خودت لطمه می زنه. لطمه ای که مستحقش نیستی. بذارش زمین! رهاش کن! ببخش همه را، خودت را هم ببخش "

دکتر سرش را انداخت پایین و نفس عمیقی کشید و با صدای لرزون گفت "ریختم بیرون". دوستش گفت خوبه. حالا سرت را بالا کن و اونجا را ببین." دکتر سرش را بالا کرد و اون طرف کوچه جوونکی را دید که کنار آتیش نشسته و داره با آتیش ور می ره.

دوست دکتر پرسید "می شناسی اش ؟!" جوونک نگاهش را تو چشمای دکتر دوخت. دکتر با حیرت گفت "چقدر برام آشناست ! با چهره ی کریهش !!! چه حس بدی دارم از دیدنش !!! چشماش ! نگاهش ! خیلی آشناست !!! شبیه نگاه خودمه ! شبیه چشمای خودمه ! ولی چرا این قده کریهه ؟! انگار خود خودمه !!!" به اینجا که رسید جوونک خنده موزیانه ای کرد و از جاش بلند شد. دکتر ادامه داد"خنده اش ! انگار خودمم ! ولی چقدر چهره کریه و شیطانی ای داره ! چقدر زشته ! می ترسم ازش!!!" جوونک دو تیکه چوب شعله ور شده را برداشت و دور خودش چرخید و شروع کرد به چرخ زدن و قهقه زدن! دکتر داد کشید "چه قهقهه وحشتناکی ! خدایا ! " جوونک با اخم نگاهی به دکتر و انداخت و به چرخش و قهقهه اش ادامه داد. دکتر با لرز گفت"چنان با آتیش مانوسه که انگار از جنس خود آتیشه! این کیه؟!"

دوست دکتر گفت "چطوره ؟ قشنگه ! نه ؟! رقصش را می گم. من اسمش را گذاشته ام رقص شیطان ! شناختی اش! خود شیطانی ! درست گفتی! شیطونه. البته نه خودش. نوچه اشه. خودش واسه تو وقت نداره. می بینی چقدر داره حال می کنه؟! تو باعثش شدی ! خیلی سعی کرد بزندت زمین نتونست. براش مهم نیست بد باشی یا نه ! براش مهمه خوب نباشی ! براش مهم نیست که به آدم بد ها اضافه کنه ! گاهی براش کم کردن از آدم خوب ها خودش موفقیته. آدم هایی که می خواستند مفید باشند. فعال باشند. سر زنده باشند و همیشه در تکاپو. آدم هایی که موج بودند و عدم حرکتشون یعنی عدم خودشون. برای اون فقط سکون این آدم ها می تونه هدف باشه و بس ! نگاهش کن ! داره کیف می کنه ! تحویل بگیر ! فکرش را می کردی این شکلی ببردت ؟! حریف قدر و باهوشه ! تاکتیک عوض کرده ! تو باید باهوش تر باشی، وگرنه فاتحه ! راضی کردن خدا بحثش جدا! اگه مردی روی این یارو را کم کن ! "

دکتر با عصبانیت بلند شد و به طرف پیت حلبی آتیش و جوونک رفت و داد زد "پس خودتی ! تویی ! همونی که وقتی هر کس جلوم پر پر می شد ، هر وقت خودم کم می آوردم، هر وقت می خواستم بکشم کنار، صدای قهقهه ی نحس تو بود که تو گوشم می اومد ! نه ؟! همه حس خمودگی من از گور تو بلند می شد ! نه ؟! خفه شو ! می کشمت ! ناله ات را در می آرم... !"

دکتر همین جور که جلو می رفت پایش به پیت حلبی گیر کرد و خورد زمین. وقتی بلند شد و برگشت پشت سرش را نگاه کنه جز پیت حلبی که با نم نم بارون آتیشش کم رو شده بود چیزی نبود. نیم خیز شد و با خودش زمزمه کرد "کلید همه چیز پیش خداست ! همه امور به دست خداست! پس باید فقط خودش را از خودش بخوایم. فقط خودش. باید پاک شد ! " بلافاصله ایستاد و دستاش را رو به آسمون کرد و داد زد "خدایا ! این روزها تموم می شه ! بالاخره تموم می شه ! ولی اون موقع من کجام ؟! چطور تموم می شه ؟! خدایا بهم صبر بده و درک حکمتت ! این روزها دیر یا زود تموم می شه و کهنه می شه ...!"

دکتر دستش را گرفت به نرده کنار خیابون و تکیه داد. دوست دکتر از پشت سر بهش نزدیک شد و گفت

"یادته ؟! حرف استاد را ! داستان زندگی همه ما ! تو داستان می گن یکی بود یکی نبود. تو هم بگو. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود. هیچ کس غیر از خدا نبود. هیچ کس نبود. غیر از خدا ! غیر از خدا ! غیر از خدا ! خدا ! خدا ! خدا! "

...

دکتر روی تخت دراز کشیده بود و دستاش را گذاشته بود زیر سرش. دوست دکتر وارد اتاق شد و گفت "خوبی ؟!"

دکتر : مرسی

دوست دکتر : نشد! جواب من را بده. پرسیدم خوبی ؟

دکتر: کی جرات داره جواب شما را بپیچونه ؟! خیلی بهترم. ممنون.

دوست دکتر : چیزی لازم نداری؟!

دکتر لبخندی زد و آروم چشماش را بست و گفت "هیچی ! فقط برو خسته ام. می خوام بخوابم!"

...

چند وقت بعد ...

ادامه دارد ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 20:36 | لینک  | 

هه ! یادش بخیر. پارسال همین موقع یه مطلب راجع به روز قدس نوشتم که خشم برخی را برانگیخت که در این میان هاتی بچه خرچنگ درجا یه کامنت گذاشت که "درد بی خونمانی نکشیدی تا حرف مفت نزنی !!!" من هم عصبانی شدم بهش توپیدم که آخه بچه چرا نمی فهمی من چی می گم !!! خلاصه قهر کردیم.

موقع چت جواد هارمونی  بهم گفت با هاتف آشتی کن. خوبیت نداره. من هم گفتم باید معذرت بخواد. هاتف هم تو status (استاتوس) مسنجرش یه پیام معذرت خواهی نوشت و آشتی کردیم. قهر و آشتی های بین من و این جونور مثل قهر و آشتی های بچه ها می مونه. تو اینترنت همدیگه را می خوریم ولی رفیقیم.

هــــــــــــــــــــی !

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 15:1 | لینک  |