blogerfree عقاب | آذر ۱۳۸۶
بیا دنیا بسازیم ... نه با دنیا بسازیم

در پی نقش آفرینی بسیار متنوع و گوناگون هنرمند بلامنازع، آقای سید جواد هاشمی ، پیشنهاد می شود در راستا تولید یک سلسله نظیر هنرمندانی چون صمد، دی دی، ارنست ، بازرس و پلنگ صورتی، نام فیلم های مورد هنرنمایی ایشان اینگونه تغییر نماید:

۱- جواد به جبهه می رود ۱

...

۱۲- جواد به جبهه می رود ۱۲

۱۳- جواد شهید می شود ۱

...

۵۹- جواد شهید می شود ۴۷

۶۰- جواد و بچه های مخترع (سریال یونس)

۶۱- جواد مربی رزمی می شود (یاس های وحشی)

۶۲- جواد رئیس جمهور

۶۳- جواد و اخراجی ها (همون فیلمه  که معلوم شد دروغ بوده و اصلا مجید سوزوکی واقعی اون جوری نبوده و ده نمکی الکی هندی بازی در آورده جلو دوربین)

۶۴- جواد ترور می شود

۶۵- جواد بمب خنثی می کند

۶۶- دختری که عاشق جواد می شود (سریال ضعیف پول کثیف)

۶۷- جواد به کما می رود

۶۸- جواد پولدار و از راه به در می شود

۶۹- جواد مامور وام می شود

۷۰- جواد و مسافرخانه توی قم

۷۱- جواد علیه گولدکوئست

...

یک پ.ن بی ربط:

در پی ارتقاء کامپیوترم، اقلام زیر از نسل قبلی به فروش می رسد:

- RAM 256 MB - PC133-SD

- کارت گرافیک ATI 128 MB 3D توپ و ردیف

- هارد دیسک 40 GB - سالم

یه  پ.ن دیگه: شب یلدا

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:11 | لینک  | 

کشش نمی دم. توضیح هم نداره. چیزی ندارم که بگم.

فقط...

حتی فرزاد آبروشن هم زن گرفت.

انشاا... به خوبی و خوشی و سعادت و خرمی به پای هم پیر شوید .

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 13:35 | لینک  | 

 

ناصر و نینا

تو جنوب یه چیزایی هست که ما ها ازشون سر در نمی آریم. یه مناطقی هست که کاملا مستقل برخورد می کنه. قانون خودش را داره. دعواهای قومی قبیله ای خودش. قانون دارند. دادگاه دارند. مجری هم دارند. و ناصر یک قربانی بود، که از شدت ضربات وارده جان سپرد. کسی که یک سبک را با خودش آورده بود.

دولت هم هیچ وقت دخالتی در این امور قبیله ای نمی کنه. رضا صادقی در یک مصاحبه اشاره کرد که چه خوبه به عقاید هم احترام بذاریم. یه جورایی غیر مستقیم به مرگ مظلومانه و مشکوک همشهری خودش اشاره کرد.

خلاصه مرگ ناصر عبدالهی مشکوک بود و مسکوت ماند. کافی ه یه سرچ ساده تو اینترنت بی فیلتر بکنید تا بفهمید.

این روزها سالگردشه.

این وبلاگ  در مورد ناصر مطالب زیادی داره.

اینجا را هم حتما بخونید.

تو رفتی و دل من شب دلواپسی شد
تو بهت تلخ غربت اسیر بیکسی شد
تو با حس غرورت منو درهم شکستی
مث یه بغض سنگین توی صدام نشستی

بعد تو گریه هامو برای کی بخونم
تو جاده چش به راه چه کس باید بمونم
واسه من زنده بودن دیگه معنا نداره
شب دلتنگی من طعم فردا نداره

تو رفتی از غم تو شده ابری حواسم
من از بی تکيه گاهی همیشه می هراسم
دلم تنگه برای روزای با تو بودن
نمی دونی چه سخته تو غربت ذل سپردن

تو رفتی و دل من شب دلواپسی شد
تو بهت تلخ غربت اسیر بیکسی شد
تو با حس غرورت منو درهم شکستی
مث یه بغض سنگین توی صدام نشستی

ترانه سرا : رضا عبداللهی

آهنگساز : ناصر عبداللهی

خواننده : ناصر عبداللهی

آلبوم : بوی شرجی

آلبوم : بوی شرجی

روحش شاد

 عشق تو حقن ولی دنیا پر ناحقن

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 21:24 | لینک  | 

آدم ها وقتی زیادی وبلاگ نویس می شن، دیگه شخصیت مجازی اون ها خیلی جدی گرفته می شه. اگه خواننده ها و خودشون را به زود به زود آپ دیت کردن هم عادت داده باشند که دیگه هیچی.

اون وقته که اگه سه چهار روز آپ نکنند انگار بیهوشند. اگه بیشتر بشه، مثل کماست. اگه بیشتر، می شه مرگ مغزی.

اولش هی سر میزنی بهش. ولی اگه زیادی طولانی بشه، می ذاری بمونه روی تخت و بی خیالش می شی. شاید هم فرض کنی مرده تا بتونی باهاش کنار بیایی.

خب من هم یه چند روزی رفتم توی کما، ولی الان دارم به زور بالاخره یه چیزی می نویسم تا در این کما غرق نشوم.

راستش مرگ انواع مختلف داره ولی بعضی انواعش را اصلا دوست ندارم. مثل گاز گرفتگی و تصادف و ...

من از یه کمای موقت یه هفته ای خیلی خوشم می آد. یه هفته بدنت و مغزت و همه کائنات استراحت می کنند و کسی هم ازت هیچ انتظاری نداره. یه هفته راحت می خوابی. خیلی راحت.

قشنگ ترین جمله ای که تو داستان شاهد گفتم که به دل خودم خیلی چسبید این بود "برو خسته ام. می خوام بخوابم".

دوست دارم این حس را تجربه کنم که به جایی برسی که بدونی هر کاری لازم بوده کردی و دیگه کاری نداری و خیالت راحت باشه از همه چیز. دیگه دغدغه نداشته باشی. دیگه به هیچ چیز نخوای فکر کنی و یک کلام بگی "ماموریت من تمام شد" و به عنوان اشرف مخلوقات مرخصی دائم بگیری و با خیال راحت بخوابی.

اون روز دلم می خواد خیالم راحت باشه و آسوده. روزی که نمی دونم کی باشه، دیر باشه یا زود، ولی باید آماده بود.

...

گنگ بود؟ ببخشید.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 10:55 | لینک  | 

کامپیوترم تعمیره. الان فقط اومدم یه دقیقه بالپتاپ داداشم چک کنم که ...

لنبلونکم بشی من الخوف و الجوع و نقص من اموال و الانفس و الثمرات

                و بشر الصابرین

                             الذین اذا اصابتهم مصیبه قالوا

                                                           انا لله و انا الیه راجعون

و قطعا شما را به چیزی از ترس و گرسنگی و نقص در اموال و جانها می آزماییم و بشارت ده صابرین را که  چون مصیبتی بر انان وارد آید گویند همه از خداییم و به سوی او باز می گردیم...

بقره ۱۵۵-۱۵۶

نمی دونم چی بگم.

غم آخرت باشه آقا جواد

امروز رفتم خونشون یه سر بهش بزنم. صبور تر از اونه که من بخوام بهش روحیه بدهم. به هر حال ...

زندگی صحنه یکتای هنرمندی ماست ...

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 22:42 | لینک  | 

آنچه گذشت ...

هنوز مرزها نا امن بود. به خصوص روستاهای نزدیک مرز. یه دسته بودیم و تقریبا گیر افتاده بودیم اونجا. صلاح نبود عقب نشینی بشه، وگرنه معلوم نبود چی به سر مردم می اومد. خلاصه پیشروی کردیم. اوضاع تلفات اصلا جالب نبود. لااقل تا وقتی که روستا تخلیه بشه باید سر دشمن گرم می شد

...

دسته کمی عقب تر از ما بود. مونده بودیم من و مهدی. مهدی یه بچه خردسال را گرفت طرف خودش، دست گذاشت روی شونه اش و تو چشماش نگاه کرد و گفت:"عین یه بچه زرنگ برو پیش بقیه. بدو ا ا ! " . نفس نفس می زد. پوشش دادیم تا بچه ه بره عقب. از دور تخلیه شدن روستا معلوم بود، ولی از روبرو یه دسته کوچیک عراقی داشت نزدیک می شد. کم بودند ، ولی ما هم وضعمون تعریفی نداشت. چند تا تیر شلیک شد. جست زدیم پشت یه تخته سنگ. مهدی یه اشاره به تخته سنگ دیگه ای کرد و گفت:"اون یکی!" دویدیم طرف اون یکی، رگبار بستند. همین جوری یه وری ما هم رگبار زدیم. رسیدیم پشت اون یکی سنگ. مهدی گفت:"باید تیراندازی کنیم که سرشون گرم بشه." چند تا تیر زدیم. موقعیت لو رفت. با سر اشاره کرد و جستیم پشت یه تخته سنگ دیگه. داشتیم می دویدیم که یهو یه صدای آخ شنیدم. پریدیم پست سنگ. سراسیمه مهدی را نگاه کردم. مهدی آروم آروم به زور خودش را به دیواره سنگی تکیه داد و نفس نفس می زد. گفتم:"چی شد!" سرش را تکون داد و به زور گفت:"تو برو!" گفتم"چرا! نمی تونم. با هم اومدیم. تا آخرش هم با هم می ریم!" مهدی به زور داد زد سرم و با صدای خفه گفت:" خورده به نخاعم. پاهام حس نداره! برگردونیم که چی! اون جوری تا آخرش برام عذابه. نمی خوام اینجوری ش را. بذار راحت باشم" داد زدم سرش و گفتم:"چرت نگو! مگه من می تونم؟!" اون هم داد زد سرم و گفت:"می خوای چی چی را ببری عقب؟! نگاه! دارن میان! من حواسشون را پرت می کنم. گوش بده به حرف. یه دسته را فدای یه نفر نمی کنند! برو! جون هر کی دوست داری احساساتی نشو!" اشکم در اومد. هق هق گریه می کردم. باورم نمی شد. مهدی فقط نفس نفس می زد و نگاهش به جلو بود. بند اسلحه را آروم انداخت دور گردنش تا نیفته. تکیه داده بود و می خواست تو همین حالت شلیک کنه. گفت:"چند تا تک تیر که بزنم می ترسن و سرعتشون کم می شه! البته اگه تو همه چیز را خراب نکنی و از فرصت استفاده کنی!"

داد زدم سرش و گفتم:"کاش جای تو بودم! کار سختی ازم می خوای! بی معرفت!" به زور خندید و گفت:" یادته گفتم من را ببخش؟ منظورم همین بود که قراره رفیق نیمه راه بشم و بریدم و دارم می رم. شرمنده. از حالا به بعد تنهایی! تنهایی باید شاهد باشی! شاهد همه چیز! شاهد واقعی تویی! من را ببخش که نتونستم تا آخرش باهات باشم!" با گریه گفتم:"چی بگم من به تو ؟!" پلاکش را نصف کرد و نصفش را بهم داد.

رفتم که برم که یهو به زور صدام زد گفت "علی!" برگشتم گفتم:"جانم! دارم می رم دیگه!". گفت :"سلام برسون و مواظبشون باش!" با شکایت گفتم:"آخه من جوابشون را چی بدم؟!" . به زور یه خنده خفیفی کرد و سرش را تکون داد و انداخت پایین و گفت:

"برو خسته ام. می خوام بخوابم!"

...

همین جور که دور می شدم هی می چرخیدم و پشت سرم را می دیدم. از بس اشک ریخته بودم، تصویر تار بود. دستش را به زور آورد بالا و همین جور که پشت به من بود و رو به دشمن، تکون داد و خداحافظی کرد. درست مثل آقا محسن. می دیدم که تک تیر گهگاهی می زنه و دشمن هم که فکر می کرد خبری ه سرعتش کم شده بود. تکون خوردن تنش را به خاطر اصابت رگبار می دیدم ، ولی تخته سنگ نگهش داشته بود. من هم رفتم تا کار نیمه تموم را تموم کنم.

...

امین همین جور که به افق خیره شده بود پدر اومد کنارش و گفت:"همون جاها بود. اون دور دورا! ولی دیگه پیداش نکردیم. یه جورایی می دونم که خودش هم اینجوری راضی تره. ازش فقط همین نصفه پلاک مونده. ولی خب معلوم ه که سرنوشتش چی شد! گاهی اوقات که از دست روزگار خسته می شم و اوضاع ناراحتم می کنه تو دلم می گم که مهدی حقته نبخشمت! چیزی که مهدی را محبوب کرده بود این بود که قدیس نبود. یکی بود مثل بقیه ! "

پدر رفت. امین همین جور که یه زانو نشسته بود و به افق خیره شده بود ، حس کرد که یکی دست روی شونه اش گذاشت. سرش را بالا کرد و دید دایی مهدی ه که یه چشمک زد و خندید. امین پا شد که بره. گهگاه پشت سرش را نگاه می کرد. دایی مهدی را تصور می کرد که نشسته رو به افق و پشتش به امین و داره دست تکون می ده.

پایان

پ.ن: خودم قمست 8  و 10 را خیلی دوست دارم.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 23:26 | لینک  | 

قبلا بحث زیادی راجع به این موضوع در وبلاگ های دوستان کرده ایم، ولی نظر من از همین چند گزاره فراتر نرفت.

آدم ها به طور مطلق یا منفعت گرا هستند یا اخلاق گرا. هر دو گروه به صورت مطلق مردودند، چون منفعت گرا مطلق یک موجود افسار گسیخته می شه و اخلاق گرا مطلق یک عابد گوشه نشین که به جای زندگانی، زنده مانی می کنه.

عموما ترکیب این دو وجود داره. یعنی منفت گرا با خط قرمز اخلاق، که این بهترین ترکیب ه. توجه داشته باشید که اخلاق گرا با خط قرمز منفعت معنی نداره ، چون درواقع همون منفعت گرا محافظه کار ه.

به نظر من نمی شه که هم منفعت گرا مطلق باشی ، هم اخلاق گرا مطلق.

حالا چرا این ها را گفتم ...

دین از سوی خدا اومده. خدایی که بی نیازه. به دنبال منفعت نیست. به اخلاق و ارزش کار داره. دین منفعت انسان ها را با اخلاق و ارزش ها می سنجه و از سوی کسی تدوین شده که خودش ذی نفع نیست.

سیاست ساخته دست بشر ه. با هدف منفعت گرایی. در سیاست منفعت ه که مهمه. سیاست را یک موجود نیازمند ذی نفع نوشته. هیچ قانون ساخته دست بشری نمی تونه صد در صد عادلانه و اخلاقی باشه، چون خط قرمزش حد اقل امینت خود قانون گذار هست.

نمی شه منفعت گرایی و اخلاق گرایی را عین هم دونست، چون این دو، تا یک جای به خصوصی با هم هستند، و به محض تقابل و تضاد پای انتخاب وسط می آد.

به همین صورت به دین و سیاست هم نمی شه عینیت کامل داد. این دو نیز تا مرحله ای با هم هستند و از مرحله ای به بعد ضد هم.

حالا چاره چیه ؟ خیلی بحث می طلبه. ولی اگر واقعا باید انتخاب کرد، در نقطه تضاد باید یا منفعت را انتخاب کرد یا اخلاق را، یا دین را انتخاب کرد یا سیاست را. تعارف نداریم. دیانت کار سختی ه. به این نیست که روی کارهای بعضا ناپسند سیاسی خودت اسم دین بذاری تا برچسب معصومیت بخوری. از طرفی دین گزینشی و Optional نیست که بخوای مسلمان باشی ولی در سیاست نامسلمانی کنی. من مفهوم درست همراهی دین و سیاست را در این جمله آخر می دونم. دین خط قرمز سیاست ه. و چون دین به همه امور وارد می شه، پس سیاست بر پایه دین نه که نشه، ولی به این راحتی نیست.

پ.ن۱ : این خطبه امام حسین (ع) را که گذاشتم در بخش پیوند های روزانه بخونید. به خصوص قسمت بولد شده که در اون اشاره شده به حکمرانانی که همچو  پادشاهان در بین مردم قدم می زنند و مردم به امید این که از آن ها خیری بهشان برسد به آن ها شدیدا احترام می گذارند. شما بگید. تقدس بخشیدن به یک حکمران با کجای دین همخوانی داره؟ پرستش یک مقام حکومتی چطور؟یا این که تحمل هیچ صدای مخالف که چه عرض کنم، منتقد را نداشته باشی؟ یا یک عده را بکنی معصوم ! یا سریع انگ جاسوس به این و اون بزنی و آبرویشان را ببری و بعدش معلوم بشه دروغ بوده! یا دروغ گفتن به خلق ا... ! یا زندان کردن الکی هر کس که ازش خوشت نیاد! یا محدود کردن افراد در اطلاع رسانی! یا توهین به شعور مردم! یا متهم کردن بی گناه! یا درخواست اعدام یک نفر فقط به علت شایعه ای بی اساس! یا حتی اعدام افرادی که از نظر تو مفسدند و ممکنه برات خطرناک باشند! یا برای خودنمایی اخلاق را همه رقمه لگد مال کنی ! ... و آخرش ادعا کنی که دین و سیاست ت عین همه. اینجوری حتی ادعای دین داری تنها هم نمی شه کرد، چه برسه سیاست منطبق با دین !

پ.ن۲ : سگ ها و وبلاگ نویس بی نوا

پ.ن۳ : پیش گیری قبل از وقوع انتقاد خطرناک

  

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 11:56 | لینک  | 

یه بار که داشتم از جلو اتاق ایزوله بیمارستان مفید رد می شدم، یه پسر بچه ه با پررویی از دور به من نگاه کرد گفت :"من نیمی خوام غذامو بخورم ! من نیمی خوام غذامو بخورم". من هم از تخسی اش خوشم اومد رفتم پیشش گفتم :"نمی خوای ! آره می دونم ! آخه بلد نیستی بخوری ! بلد نیستی می گی نمی خوای ! هه هه !" خلاصه کل (فتح کاف) افتاد و از رو کم کنی من یه مقدار قابل قبولی را خورد!!! یه بار هم ماسک نمی زد، من و عیسی نایبی گفتیم ما بلد نیستیم تو اگه بلدی بهمون ماسک زدن یاد بده، گول خورد ماسک را زد !!!

کلا قائده اینه. اگه یه وقت دیدی یه پسری به حرفت گوش نمی ده سه تا لم داره. در واقع با سه نوع جمله باید تحریکش کنی :

۱- نکنه می ترسی ! آره ! می ترسی و گرنه ... (مخصوص ۴ سالگی تا ۳۰ سالگی ، عموما کودکان)

۲- تو بلد نیستی ! آره ! اگه راست می گی ... (مخصوص کلیه سنین از ۳ سال تا ۱۳۵ سال، عموما سنین کودکی و پیری)

۳- تو عرضه نداری ! هو هو بی عرضه ! آره ... (فقط برای افراد افسرده که به پوچی رسیده اند توصیه نمی شود)

خب دیگه. این راز بزرگ بر ملا شد. لازم به ذکر است برای مردها هم جواب می ده. خصوصا اگه توسط همسر اعمال بشه (فکر کنم البته)

جالبی اش اینه که حتی اگه طرف بدونه که قصد شوم شما چیه، باز هم آگاهانه فریب می خوره. خب می ترسه شاید یک در صد هم که شده کلکی تو کار نباشه دیگه !

این روش رد خور نداره ولی من یک تحقیق میدانی را هم انجام دادم:

- روی سد علی میرطار ، عموما روش ۲ بد جواب می ده.

- روی سه قلوهای افسانه ای (محمد، وحید، حمید) روش ۳ تضمین می شود.

- دکتر کی منش، روش ۱ ایشاا... .

- دوست نابغه ، صد در صد روش ۲. البته اگه چیزی هم پیدا بشه که ایشون بلد نباشه !

- داش علی که فردا هم دفاعیه داره، وانمود می کنه که در ظاهر واکنش برعکس نشون می ده ولی در هر سه مورد جواب می ده. مطمئن باشید.

- روی مهدی کرم امتحان نکنید، رکب می خورید !

- نرد در ظاهر وانمود می کنه که اصلا تاثیری نداره رویش، ولی در ضمیر ناخودآگاهش روش ۳ قطعا نهادینه می شه.

- روی جواد هارمونی، هیچ کدوم از این روش ها جواب نمی ده. بی خیال بشید. وقتتون را تلف این بابا نکنید.

و اما

...

مورد آخر کسی نیست به جز، هاتی بچه خرچنگ. روی این بشر هر سه روش با سرعت حداکثر ۳۰ ثانیه جواب می ده. فکر می کنید اصلا چی شد که رفت چالمرز و بعدش آلمان و در آینده یه جای دیگه ؟! بس که من مسخره اش کردم که "بابا تو هیچی نمی شی! برو هند ، برو بندگلادش (الان ایکس می گه هند خوبه! آره خوبه) ، برو یه جا جز اینجا ! یی ها ها ها !!!" بعد یهو رفت سوئد !

بقیه مطالعه نشدند ، شرمنده ! ولی قطعا در حداقل یکی از این سه روش می گنجند.

راستی یه سوال ! فکر می کنید اگه بیشتر به این خرچنگ حال بدم، عکسش را تو این تابلو خفن ، نقاشی می کنند ؟ جدا تابلو باحالی ه. ببینید.

پ.ن: استادم را امروز دیدم. چند وقتی ه که خیلی خوش اخلاقه. نمی دونم چرا این قدر حالش خوبه. ولی ما داریم بهره می بریم. عیشش پایده باد !

 

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 19:43 | لینک  | 

بعد از چند روزی که از بازخورد پایان یافتن این سریال گذشت، شاید پرداختن به تحلیل اون بتونه بهانه ای باشه برای صحبت کردن راجع به نقش و جایگاه هنر.

بحث خاصی نیست. سریال از نظر من به معنای واقعی یک شاهکار بود. خصوصا سکانس های جنگ جهانی در مجارستان. هنوز هم برام عجیبه که چطور لوکیشن های به این وسیعی با این دقت فوق العاده طراحی و اجرا شد.

اما اصل حرف من اینه که ، اگه سال ها شعار بدی ، داد بزنی ، سخنرانی کنی ، هولوکاست را به تمسخر بگیری، سند و مدرک جور کنی ، سوتی های سیاست مدارهای ابر قدرت را توی اخبار مسخره کنی و ... امکان نداره بتونه تاثیری که سینمایی بازمانده به ساخته سیف ا... داد و سریال مدار صفر درجه به ساخته حسن فتحی ، روی دیدگاه عموم داشت را داشته باشه. این سریال چه از لحاظ عدالت و عدم جانبداری و چه از لحاظ رو کردن اسناد یک حرکت غیر قابل انتظار تلقی می شد. خصوصا در قسمت هایی که اسناد ارتباط پنهانی هیتلر با صهیونیست را فاش کرد. کلا همه چیزش عالی بود. موسیقی. فیم برداری. نویسندگی بی رقیب همیشگی حسن فتحی ( که یک چشمه کوچکش را در دیالوگ های بسیار ماهرانه میوه ممنوعه هم دیدیم) ، خصوصا در کلاس های فلسفه ، همگی بدون نقص بود. انتخاب بسیار مناسب بازیگرها و بازی اون ها هم حرفی برای گفتن نمی ذاره.

شاید فقط بتوان گفت که چون کارهای حسن فتحی عموما دیالوگ محور ه ، پس طولانی بودن بیش از حد آن به جذابیت لطمه می زنه*.

پ.ن : دانلود آهنگ فیلم

*: (بر عکس آثار تصویر محوری ای مانند کبری ۱۱ که تا الان ۷۰۰ قسمت ازش پخش شده ولی بیننده هاش تغییری نکرده و همون تعداد اندکی هستند که بودند. خداییش مسخره ترین فیلمی ه که تا حالا دیدم.)

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 17:53 | لینک  | 

خداوندا !فرانچسکو - Francis of Assisi
مرا وسيله صلح خويش قرار ده
آنجا که کين است، بادا که عشق آورم
آنجا که تقصير است، بادا که بخشايش آورم
آنجا که تفرقه است، بادا که يگانگي آورم
آنجا که خطا است، بادا که راستي آورم
آنجا که شک است، بادا که ايمان آورم
آنجا که نوميدي است، بادا که اميد آورم
آنجا که غمناکي است، بادا که شادماني آورم
خداوندا !
بادا که بيشتر در پي تسلي دادن باشم تا تسلي يافتن
در پي فهميدن باشم تا فهميده شدن
در پي دوست داشتن باشم تا دوست داشته شدن
چرا که با دادن است که مي گيريم
با فراموشي خويشتن است که خويشتن را باز می يابيم
با بخشودن است که بخشايش به کف مي آوريم
و
با مردن است که به زندگي برانگيخته مي شويم


 

 

 

 

 

 

۱- Brother Sun, Sister Moon

۲- Francis of Assisi

 ۳- با تشکر از خانم همیشه بهار ، که متن این مناجات را چند وقت پیش به من دادند.

 

نوشته شده توسط علیرضا کریمی در ساعت 12:24 | لینک  |